سلام رفقا .بعد از ظهرتون بخیر 🙂
یه پارت دلی مخصوص اونایی که شهادت استاد رسول رو میخواستن
داغ داغ تازه از تنور در اومده😉😉
❤️با نام و یاد خدا❤️
🖤پارت دلی شهادت رسول🖤
راوی: با ضربات متعددی که به بدنش میخورد لبش را به دهان گرفت .درد عجیبی در بدنش در حال پیچیدن بود. با آخرین ضربه که به سمت قلبش خورد دنیا جلوی چشمانش تیره و تار شد و آخرین تصویر صورت های خونی اما زیبای رفیقایش بود و سیاهی نصیب چشمانش شد 🖤
داوود :با چشمایی که به زور باز میشدن به جسم خونی داداشم نگاه کردم .این چند روز خیلی سختی کشیدیم اما بیشتر از همه اون سختی کشید. چقدر دلم تنگ شده واسه روزهای خوب زندگیمون.چقدر اون روزهایی که مسخرش میکردیم و با خنده هاش و حرفاش حالمون خوب میشد خوب بود💔 چشمام رو بستم .هر لحظه و هر ثانیه تصویر حال بد و صورت خون آلودش از جلوی چشمم عبور میکرد.
محمد: بهش خیره شدم سه روز پیش من و داوود و اون رو گروگان گرفتن .هر کاری کردیم تا شاید بتونیم با بچه های سایت ارتباط برقرار کنیم نشد. خودم رو به سمت داوود کشوندم و کنارش نشستم .سرش رو روی شونه ام گذاشت. درد گرفت .ضربه های بدی به کتفم زده بودن و همین باعث شد که الان درد بگیره اما حرفی نزدم و چشام رو روی هم گذاشتم.
رسول: سیاهی و سیاهی .با درد وحشتناکی که توی قلبم پیچید چشمام رو باز کردم و آروم به اطراف نگاه کردم .باز هم همون مکان تنگ و نیمه تاریک .باز هم خون که روی زمین ریخته شده بود .بازم چشمای نگران محمد و داوود رو دیدم و نتونستم حرفی بزنم .💔 حالم بد بود .دردی که توی بدنم و از همه بدتر قلبم پیچیده بود باعث شده بود که نتونم صحبت کنم و فقط درد بکشم و رفقام هم شاهد درد کشیدنم بودن💔
محمد: آروم به طرف رسول رفتم و بغلش کردم .کنار گوشش گفتم: تحمل کن. اینم تموم میشه . مثل تمام سختی هایی که کشیدی اینم تموم میشه .فقط یکم تحمل کن رسول 🥺
رسول: محمد ،باورم نمیشه .اسم خودش گذاشته عمو؟ داره بچه ی برادرش رو شکنجه میده .اون شما هارو گروگان گرفته چون میدونه من بعد از مرگ مامان و شهادت بابام به شما ها وابسته شدم .میخواد زجرم بده 😭💔
داوود: آروم باش داداش .مرد که گریه نمی کنه.
رسول: داوود تو دیگه اینو نگو. از قدیم گفتن مرد گریه نمی کنه ولی نمیدونن حتی مرد ها هم تا یه جایی تحمل دارن.از یه جایی به بعد دیگه نمیتونن جلوی اشکاشون رو بگیرن.داوود همه ی حرف هارو نمیشه گفت برای همین خدا آه، اشک و لرزش دستان رو هم خلق کرد .داوود من دیگه نمیتونم . آخه چه عمویی رو دیدی که شاهد زجر کشیدن برادرزاده اش باشه و کاری نکنه. با اینکه عموی من خودش داره زجرم میده 😭💔 با اینکه من حتی نمیدونم دلیل این کاراش چیه🖤
محمد: بغلش کردم و آروم موهاش رو نوازش کردم .اشکاش روی پیراهنم میریخت اما حرفی نزدم تا خودش رو آروم کنه .یکدفعه یاد انگشتری که برای تولد رسول خریدم افتادم .سریع بهش نگاه کردم و گفتم: رسول انگشتری که برای تولدت خریدم دستت هست؟
رسول:بله اقا .از اون روز به بعد همیشه دستمه .چطور؟؟
محمد: بدش به من .
رسول: انگشتر رو از دستم در آوردم و به آقا محمد دادم .سریع نگینش رو کند و چیزی رو در اورد .دقت کردم که دیدم ...
محمد: نگین انگشتر رو کندم. اون روزی که میخواستم این انگشتر رو براش بخرم رفتم پیش یکی از دوستام که از شغل منم خبر داشت و خودش هم مامور بود .مغازه پدرش انگشتر فروشی بود .ازش خواستم زیر نگین انگشتر یه ردیاب جاساز کنه برام .انگار اون روز به دلم افتاده بود که شاید همچین روزی بهش نیاز داشته باشیم .سریع ردیاب رو فعال کردم و گوشه ای انداختم تا مشخص نباشه . همون موقع صدای در اومد و عموی رسول به همراه افرادش داخل اومدن. به سمت رسول رفتن و بلندش کردن .بمیرم براش .از بس که زده بودنش جون نداشت که حتی روی پاهاش راه بره .
رسول: عمو داخل اومد. هه .چرا بهش میگم عمو؟ اون که لیاقت اسم عمو رو نداره . اومد و جلوم ایستاد و گفت .
عموی رسول: میدونی چیه؟ بابای تو هم مثل تو همچین شغلی داشت .اگر اون روز که فهمید من توی کار قاچاق هستم حرفی نمیزد و من رو که برادرش بودم دستگیر نمی کرد زن من ولم نمی کرد. مادرم نفرینم نمی کرد. همش تقصیر داداش خودمه. همش تقصیر بابای تو هست .حالا با این که خودش دیگه نیست من میخوام انتقام ناراحتی هام و اون شب هایی که مامانم دیگه نمیزاشت برم توی خونه و مجبور بودم توی خیابون ها شب رو صبح کنم و صبح رو شب بگیرم . از تو میگیرمممم😠
محمد: تفنگش رو به سمت رسول گرفت .نه امکان نداره .اون نمیتونه همچین کاری بکنه .اون حق ندارهههه .من و داوود سعی داشتیم به سمتش بریم اما افرادش جلومون رو گرفته بودن .رسول چشماش رو روی هم گذاشت که اشکاش ریخت. نمیدونم چیشد یکدفعه ...
داوود : صدای تیر اومد .چشمام به رسول بود که با تعجب به اطراف نگاه میکرد .همه تعجب کرده بودن که یه نفر اومد داخل و گفت جامون رو پیدا کردند.لبخند روی لبم اومد که با کاری که عموی رسول کرد خون توی بدنم منجمد شد .
رسول: عمو یکدفعه با عصبانیت به طرفم اومد و مشت محکمی توی شکمم زد که باعث شد آخی بلند بگم و خم بشم .افرادش دستم رو ول کردن که باعث شد بدون تکیه گاه بشم و روی زمین بیوفتم .صدای در اومد و صدای آرامبخش فرشید و سعید . لبخند محوی روی لبم اومد .عمو پوزخندی زد و تفنگ رو به طرفم گرفت که صدای بچه ها اومد .
فرشید : با دیدن حال رسول نفسم رفت .باورم نمیشه این همون رسولی هست که ما همش برای اینکه اذیتش کنیم از تیکه کلام هاش استفاده میکردیم ؟؟چه بلائی سرش اومده ؟ 🥺 اون مرد اسلحه رو به سمتش گرفت .
سعید: اسلحه ات رو بندازززز🥺😠 بغضم و خشمم با هم مخلوط شده بود .دیدن اون صحنه برام زجر آور بود.یکدفعه رسول گفت .
رسول: ع.م.و. با.ورم ..نمی..شه ..تو..تو میخوای..بچه..برا.درت ..رو ..بکشی؟🥺من..فک.ر ..می..کردم..بع..د ..از بابام و مامانم ...تو پشتمی ..فکر..نمی..کردم..تو..بخ.وای منو..بکشی 🥺🖤
عموی رسول: گفتم که اینا برای انتقام هست. انتقام اینکه همسرم ازم طلاق گرفت .انتقام نفرین مادرم. انتقامه رسول .واقعا متاسفم که تو باید زجر بکشی.
رسول: آروم بلند شدم و ایستادم. همون موقع صدای تیر اومد و دردی که توی شکمم پیچید .چشمام از درد بسته شد و آخی گفتم .صدای شلیک دوم همراه با دردی که توی قفسه سینم بود و صدای فریاد بچه ها و صدای تیرسوم که با رها شدنش عمو هم اخ گفت .دیگه نتونستم روی پاهام به ایستم و محکم روی زمین افتادم . بچه ها به طرفم دویدن اما من چشمام داشت بسته میشد و همه جارو تار میدیدم.نفسم لحظه به لحظه تنگ تر میشد .انگار یه نفر بخواد خفم کنه .همون جوری بود .بچه ها با گریه بالای سرم بودن .محمد یکدفعه فریاد زد پس آمبولانس کجاست؟ ؟😭
رسول: م.ح.م.د ..بب.خش..رف.یق..نیمه..راه شدم🥺💔
محمد: حرف نزن رسولم .آروم باش داداش .تو خوب میشی. تو نباید بری .حق نداری بری🖤
رسول: خس.تم..خی.خیلی..خو.ابم..میا.د😣
داوود : داداش حرف نزن خون بیشتری ازت میره .الان حرف نزن وقتی خوب شدی هر چقدر میخوای برامون حرف بزن .
رسول: ح.لا..لم ..کنید😖
محمد: چشماش بسته شد. دستم روی نبضش رفت .نمی زد. نه نه امکان نداره .اون نباید بره .بلند داد میزدم .دیگه برام مهم نبود که کسی اشکام رو نبینه . اسمش رو فریاد میزدم و ازش میخواستم برگرده اما دیگه جوابم رو نمی داد. دیگه نمی گفت جانم .دیگه نبود که بگه:)🖤رفت و با رفتنش کمر من رو هم شکست .رفت ...
(پایان پارت دلی )
پ.ن.همه حرف ها را نمیشود گفت برای همین خدا اه،اشک و لرزش دستان را هم خلق کرد🥺💔
https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
ناشناس برای پارت های دلی جهت ارسال نظرات زیباتون ❤️
@Mahdis_1388_00
ایدی جهت ارسال نظرات
منتظر نظراتتون هستم🙃🙃
#Part_7
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
✨فلش بک به گذشته ✨
رسول: با احساس سوزش تو دستم چشمام باز کردم داوود کنارم نشسته بود با بیدار شدنم اومد سمتم ماسک اکسیژن از روی صورتم برداشتم
دا......و......و......د
خا.......ن........م ........ع.......ب......د.......ی؟؟؟
داوود: نگران نباش حالشون خوبه
رسول: دروغ نگو داری یه چیزی داری پنهون میکنی تو صورتت معلومه
داوود: رسول سوال پیچ نکن دیگه میگم خوبه خوبه تو چرا برات مهمه نکنه خبری هست شیطون؟؟؟!!!!
رسول: نه مگه باید خبری باشه منو ازدواج ؟؟
آقای عبدی: نگران تک دخترم بودم یادگاری مرضیه که برام مونده بود الان تو اتاق عمل بود جلوی در رژه میرفتم شاید از اون اتاق بیاد بیرون
در یکدفعه باز شد دکتر اومد بیرون ..........
دکتر چی شد حال دخترم چطوره ؟؟
+عملش موفقیت آمیز بود ولی هوشیاریش پایین هست منتقل میشه icu متاسفانه گلوله به قلب برخورد کرده دچار آریتمی قلبی و عروقی شده بیاد قرص مصرف کنه .........
آقای عبدی: وایییییییییییییییییییییی ستایش دخترم ..............
محمد: آقا خوبید چیشدین ؟
آقای عبدی: خوبم محمد خوبم ......
............................................................................
پ.ن1*:ستایش 😞🥀
پ.ن2*: داوود پنهان کار.............
این چیست که چون دلهره افتاده به جانم...؟
حال همه خوب است من اما نگرانم...!
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#Part_7 #Safe_support (﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽) ✨فلش بک به گذشته ✨ رسول: با احساس سوزش تو دستم
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
#Part_8
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
✨فلش بک به گذشته ✨
آقای عبدی: نزدیک یک سال بود مأموریت بودم دلم پر میزد برای دیدن مرضیه از تاکسی پیاده شدم آروم آروم تو کوچه قدم برمیداشتم خاطراتی که داشتم تداعی میشد جشن های نیمه شعبان و رمضان و محرم همه جمع میشدن
صدای قرآن و میومد با دیدن اون صحنه خشک شدم پاهام شل شدن قلبم هزار تیکه شد
ساکم محکم روی زمین پرت کردم در خونه رو محکم باز کردم رفتم تو همه لباس های سیاه پوشیده بودن علی شوهر زینت منو دید اومد سمتم اشک هام تو چشمام حلقه کرده بود اومد سمتم دستش دور کمرم حلقه کرد صورتش لای گردنم فرو کرد شروع به گریه کردن آروم تو گوشم زمزمه کرد تسلیت میگم داداش غم آخرت باشه دخترت زنده باشه شادیتون بیام ............
آقای عبدی: دخترم ؟؟؟!!!!
زینت: سلام داداش خوش اومدی اره دخترت یادگار مرضیه برات مونده تو که رفتی یک ماه بعدش معلوم شد مرضیه باردار هست خیلی اذییت شد بدون تو ماه های آخر بود هفت ماه شده بود تازه نزدیک یک هفته دیروز نصف شب دردش میگیره تو اتاق عمل خون ریزی شدید دخترت به دنیا اومد ولی عمر مرضیه به این دنیا نبود دخترت ندیده رفت متاسفم نتونستم مراقبش باشم
بیا بریم دخترت ببین بلند شو یادگار مرضیه رو
آقای عبدی: آروم از پله ها قدم برمیداشتم جونی برام نمونده بود پرده اتاق سفید مثل برف باد تکونش میداد آفتاب تو اتاق گرفته بود نزدیک گهواره شدم پتوش کنار زدم دختر بچه کوچولو سفید لپ های قرمز چشمای مشکی و مژه های بلند مشکی آروم دستم زیر گردنش گذاشتم بلندش کردم تو آغوشم محکم گرفته ام انگشت اشاره ام لای انگشت های کوچولو دستش قفل کردم صورتم روی دستاش گذاشتم شروع به گریه کردن کنار دیوار سقوط کردم دیگه سر خوردن اشک هام دست خودم نبود فقط میبارید تموم زندگیم از بین رفته بود به جاش فرشته کوچولو بهم داده بود
مرضیهههههههههههه کجاییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
چرا رفتی 😞🥀
تنهام گذاشتی بلندشوووووو تنهام نزار چطوری بدون تو دخترت یادگارت بزرگ کنم........
............................................................................
پ.ن1*: مأموریت برگشت بدون مرضیه و یادگاری که به جا موند🥀🥀
خداحافظ گل مریم گل مظلوم و پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو بر گردم
نشد تا بغض چشمات رو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شرم غم بارون رو بردارم!
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#Part_8 #Safe_support (﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽) ✨فلش بک به گذشته ✨ آقای عبدی: نزدیک یک سال بود
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
#Part_9
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
✨فلش بک به گذشته ✨
آقای عبدی: کار هر روز ام شده بود رفتن دیدنش باهاش حرف زدن مداحی های مورد علاقه اش پلی میکردم گوش کنه کتاب های مورد علاقه اش
ولی هیچ عکس العملی نشون نمیداد گاهی قطره اشک ولی این به گفته دکتر عادی بود . نمیخواستم تنها یادگار مرضیه از دست بدم .....
توی این چند وقته رفتار عجیبی از رسول می دیدم
حواس پرتی که تو سایت داشت بعضی اوقات تو فکر میرفت هر موقع میومدم دیدن ستایش بیمارستان بود منو میدید تتبه ته میوفتاد حرف هاش یادش میرفت........................
رسول : پشت سیستم نشسته بودم داشتم کار های معاونت انجام میدادم گزارش ها رو تموم کرده بودم به ستایش خانم فکر میکردم دلیل پیچیدگی پرونده گروگان گیری دختر آقای عبدی
محمد: از نماز خونه اومدم بیرون آقای عبدی اومدن سمتم سلام آقا
+آقای عبدی: سلام محمد جان
محمد به رسول بگو بیاد اتاقم کارش دارم
_اتفاقی افتاده آقا ؟ رسول کاری کرده ؟
+نه مگه باید اتفاقی بیوفته کاریت نباشه نگران نباش
_چشم آقا
آروم از پله های سایت رفتیم پایین رسول مثل همیشه لیوان نسکافه داغ که نیرو بیدار بودنش زیاد میکرد میخورد انگار عضوی جدا نشدنی براش یک بار نخوره اون روز براش روز نیست
دستم گذاشتم روی شونه اش بدون این که سرش بچرخونه سمتم اسم داوود آورد
رسول: داوود میخوای اذیت کنی برو اگه کار داری بگو انجام بدم
محمد: استاد این دفعه اشتباه حدس زدی داوود کجا بود مگه خودت نفرستادیش برای چک کردن دوربین مداربسته ؟
رسول: ببخشید آقا متوجه اومدنتون نشدم حواسم نبود داوود فرستادم
محمد: عیب نداره الان بلند شو برو اتاق آقای عبدی کارت داره تا من این گزارش شما رو بخونم برسی کنم استاد.......
رسول: چشم آقا
............................................................................
پ.ن1*: شک آقای عبدی به رسول
دل به دل راه داره ♥️ به کسی که فکر کنی مطمئن باش به تو فکر میکنه 😜🤭
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#Part_9 #Safe_support (﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽) ✨فلش بک به گذشته ✨ آقای عبدی: کار هر روز ام شده
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
#Part_10
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
✨فلش بک به گذشته ✨
رسول: با صدای آقای عبدی درو باز کردم رفتم داخل اتاق سرش بالا گرفت سمتم خواست روی صندلی بشینم
آقا با من کار داشتین ؟؟
آقای عبدی: رسول چند وقتی هست حس میکنم چیزی میخوای بگی ولی نمیگی بهم هر موقع منو میبینی دست و پاتو گم میکنی ؟؟
رسول: آقا چطوری بگم
آقای عبدی: برو سر اصل مطلب
رسول: آقا من به دخترتون علاقه مندم میخوام حالشون بهتر شد با پدر و مادرم اگه راضی باشین بیاییم برای امر خیر
ببخشید آقا پام بیشتر از خودم بزرگ گذاشتم چون علاقه من به دخترتون واقعی و حقیقی هست از ته قلبم دوستش دارم.
آقای عبدی: رسول من مشکلی ندارم ستایش تصمیم نهایی برای زندگیش میگیره اینم بگم ستایش خواستگار زیاد داره امیدوارم بهوش بیاد خودش نظر مخالف و موافق به تو بگه
رسول: ممنون امیدوارم نظرشون مثبت باشه لایق خوشبختیشون داشته باشم .
آقای عبدی: انشاالله
...................................✨
.....................✨
........................ نیمه های شب روز یکشنبه
رسول: از پرستار اجازه گرفتم برم اتاق ستایش خانم آروم کنار تختش نشستم شروع کردم چند تا شعر و دلنوشته خوندن. بعد حرف دلمو که گیر کرده بود بلاخره باید زده میشد گفتم حرف بند آخر حرفم تموم شد صدای دستگاه ها بلند شد ضربان قلب و خط صاف نشون میداد سریع دکتر و پرستار داخل اتاق شدن پرده های سبز که کنار پنجره بود کشیدن هیچی داخل اتاق معلوم نبود
حدوداً یک ربع گذشته بود از صدای دستگاه ها
ستایش: با لوله ای که دهنم بود حالم داشت بهم میخورد چشمام باز کردم چند نفر داخل اتاق بودن لوله کشیدن بیرون از دهنم شروع به سرفه کردن
با قرار دادن ماسک اکسیژن روی صورتم سرفه هام کم کمتر شد بیحال شده بودم قفسه سینه ام درد میکرد
دستم آروم بردم سمتش ماساژش دادم متوجه شدم بیمارستانم پس از اون خراب شده بیرون اومدن کی نجاتم داده دکتر متوجه دردم شده بود آمپولی رو داخل سرم تزریق کرد یکم با پرستار حرف زد رفت بیرون ..........
پرستار کنارم اومد داخل گوشم شروع کرد به حرف زدن
پرستار: شوهر عاشقی داری از وقتی اینجا هستی همیشه میاد بهت حرف میزنه قدرش بودن کم از این شوهر ها گیر میاد...........
ستایش: با حرف پرستار هنگ کرده بودم شوهر من که ازدواج نکرده بودم پس شوهر چی میگه اون کیه ...............
پرده اتاق کشیدن چشمم به اون فرد خورد آقای حسینی بود آقا رسول امکان نداشت خودشون رو به عنوان شوهر من معرفی کرده باشه تا جاییکه من میدونستم آقا رسول خجالتی و کم رو ترین عضو سایت بود با این حال شوخی و خنده و جدیت هم داشت داشت لبخند رو لبم مینشست سریع جمعش کردم فکر نکنه دوستش دارم ......
رسول: با حرف های دکتر تو پوست خودم نمیگنجیدم بلاخره معشوق به عشق یه پله گذشت تا پله های دیگه با کشیده شدن پرده چشمای بازش قلبم بی قرار تر کرد به ساعت مچی نگاه کردم دقیقا وقتی بود آقای عبدی همیشه این موقع اینجا بود سریع دست بردم بالا نشونه سلام و احترام سریع از icuخارج شدم تو محوطه بیمارستان آقای عبدی دیدم لای بوته ها قایم شدم تا منو نبینه با رفتن از بیمارستان بیرون رفتم سمت خونه
............................................................................
پ.ن1*: بهوش اومدن ستایشی
پ.ن2*: یه پله عاشقی تا پله دیگه ...........
تا وقتی عشق واقعی و حقیقی باشه کلید هر قلبی و قفلی هست بازش کنه راهی برای عشق بازی پیدا کنه 🔐❤️