eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
❤با نام و یاد خدا❤ 🖤پارت دلی شهادت رسول🖤 [سعید] رفتیم برای دستگیری جیسون.همه مون بودیم. خونه اش دو طبقه بود.تنها نبود.وقتی فهمیدن تنها نیست،نذاشتن من باهاشون برم. [چون سعید مشکل قلبی داره] [داوود] قفل در رو باز کردیم و رفتیم تو.نزدیک بیست نفر بودن. با تمام احتیاط آروم به سمت جلو حرکت میکردیم.یکی شروع کرد به تیر اندازی و ماهم تیراندازی کردیم.قوی بودن.رسول دو نفر ،من یه نفر،فرشید شش نفر،محمد هم نه نفر رو دستگیر کردیم.مونده بود یه نفر با جیسون.بچه ها اون یک نفر رو به من سپردن و خودشون رفتن سراغ جیسون. داوود:میتونی راحت خودتو تسلیم کنی تا کشته نشی. ناشناس:اوففف،ترسیدم. داوود:اسلحه ات بنداز زمین. ناشناس:نندازم چی میشه؟ داوود:برای بار آخر میگم.بنداز اش زمین. ناشناس:نمیندازم‌ داوود:خودت خواستی. یه تیر زدم به پاش و سریع اسلحه رو ازش دور کردم. زنگ زدم به فرشید. فرشید:جانم؟ داوود:بیا باهم اینارو بزاریم تو ون. فرشید:اومدم. فرشید پنج دقیقه بعد اومد. [محمد] باید با رسول جیسون رو دستگیر میکردیم. هیچ کدوم از بچه ها نمیدونستن رسول،بابت عملیات قبلی،قلب اش آسیب دیده. کارم سخت شده بود. محمد:رسول منو پوشش بده. رسول:چشم. رسول منو پوشش داد تا برم از پشت به پاش تیر بزنم. ولی متاسفانه جیسون فهمید و برگشت سمت من. جیسون:آخی،فرمانده تون الان میره به امان خدا. رسول:حرف دهن تو بفهم. جیسون:عجب غیرتی.خوشم اومد. رسول:گفتم حرف دهن تو بفهم. [رسول]  محمد لب خوانی کرد که بزن به پاش. خواستم بزنم پاش که برگشت سمتم. جیسون:منم بلدم لب خوانی کنم. داوود و فرشید اومدن بالا. داوود زد به پاش.فرشید رفت تا اسلحه رو ازش دور کنه. ولی قبل اش جیسون یه تیر زد به آقا محمد. رسول:محمدددددددددد داوود  و فرشید رفتن پیش آقا محمد. جیسون انگار صد تا جون داشت. من موندم و جیسون. خواستم بهش دست بند بزنم که بلند شد و وایساد! جیسون:نمیتونین  منو بگیرین. رسول:خواب دیدی خیره. جیسون:ببین حالا. [داوود] خداروشکر به پای آقا محمد تیر خورد و شالی که روی گردنم بود رو بستم به پاش.با کمک فرشید،اقا محمد رو بردیم پیش سعید. فرشید موند پایین و من رفتم بالا. متاسفانه اسلحه ام جا گذاشتم پایین.نمی دونستم چیکار کنم.فقط میتونستم تماشا کنم. خوشبختانه فرشید اومد و اسلحه ی من رو داد و رفت. باید یه تیر به اون یکی پاش بزنم. اما قبل اش...........چاقو زد به شکم رسول.😭😭😭 داوود:فرشیددددددد بیا بالاااااااا. فرشید اومد و جیسون رو برد و من رفتم پیش رسول. داوود:داداشی طاقت بیار،الان آمبولانس میاد. رسول:د...‌‌‌ا.....د....ا.....ش.....ی......ح.....ل.....ا‌..ل....م...ک....ن. داوود:هیس به خودت فشار نیار😭😭😭 باورم نمیشه اینی که افتاده رو پام،رسول باشه. فرشید هم اومد پیشم. داوود:پس این آمبولانس کجاست؟ فرشید:نمیدونم.بیا خودمون ببریم. داوود:ممکنه تو ماشین بد تر تکون بخوره. فرشید:پس این رو بهش ببند. فرشید چفیه اش رو داد،بستم دور شکم اش. بالاخره آمبولانس اومد و رسول و آقا محمد رو بردیم. آقا محمد سریع حالش خوب شد و اومد پیش من و فرشید،منتظر خبر از رسول بودیم. فرشید فقط گریه میکرد و منم گریه میکردم.اقا محمد فقط به در خیره شده بود.گریه نمی کرد ولی خیلی ناراحت بود.اقا محمد ما رو آورد کنارش و دلداری مون داد. محمد:بچه ها رسول قوی هست.الان از اتاق عمل میاد و از ما سالم تره. داوود:آقا نمیتونم.یه حسی بهم میگه شهید میشه. محمد:هرچی خدا بخواد.قرآن بخون،دعا بخون.آروم میشی. داوود:چشم. بعد از سه ساعت دکتر رسول اومد. محمد:خسته نباشید.حالشون چطوره؟لطفا بگید خوبه. دکتر منو با خودش برد کنار. محمد:اتفاق بدی افتاده؟ دکتر:متاسفانه ایشون نتونستن دوام بیارن.ببخشید،ایشون مشکل قلبی داشته؟ محمد:یعنی چی؟بله. دکتر:ایشون شهید شدن،بهتون تسلیت میگم. [محمد] داوود با کلی ذوق اومد پیشم. داوود:آقا، رسول حالش خوبه؟ محمد:داوود جان........ نمیخواستم گریه کنم،ولی اشکام سرازیر شد. داوود:دروغه🥺🥺 محمد:بهت تسلیت میگم. داوود:نهههههههههههه😭😭😭😭😭😭😭 محمد:آروم باش.جاش پیش خدا عالیه. فرشید اومد. فرشید:داوود چیشد؟ محمد:فرشید جان....بهت....تسلیت میگم. فرشید:یعنی چی؟رسول نامرد نیست.رسولللللل. محمد:آروم باشید.جاش عالیه. فرشید:یعنی چی آروم باشم؟چجوری؟رسولللللل محمد:بیا بریم بیرون. فرشید:رسوللللللللل. رسول رو آوردن بیرون. فرشید:میشه یه چند لحظه ببینم اش؟ دکتر:سریع. فرشید:رسول تو نامرد نیستی،بیا مثل همیشه یه پس گردنی بزن بگو شوخی کردم.من بدون تو نمی کشم.من دیگه هیشکی رو ندارم.نامردی نکن.چشماتو باز کن.😭😭😭😭😭
محمد:بیا بریم. داوود:میشه منم ببینم اش؟ محمد:برو. داوود:داداشی،من بدون تو چیکار کنم؟کی منو به اشتباهم مطلع کنه؟به کی حرفامو بزنم؟با کی برم بیرون؟چشماتو باز کن.🥺🥺🥺🥺 محمد:بیاید بریم. داوود و فرشید خیلی رسول رو دوست داشتن.داوود که با رسول برادر بودن و فرشید با رسول رفیق صمیمی. من حالم خیلی بدتر از فرشید و داوود بود،ولی نمیتونستم خودمو پیش بچه ها خالی کنم.کاش اینا کابوس بود. رفتیم سایت. سعید:سلام،چرا کسی واینساد پیش رسول؟ داوود:رسول.....رسول......ش..ه...ی...د.....شد🥺🥺 سعید:نهههههههههه.😭😭 داوود:آروم باش، من درک ات میکنم. سعید:چجوری؟ داوود:سعید برای قلبت مفید نیست،آروم باش. سعید:چجوری آروم باشم؟مهم نیس. داوود:بیا بریم طبقه بالا [داوود] با سعید رفتیم نماز خونه.بچه ها از سر و وضع مون فهمیدن رسول شهید شده.همه حالشون بد بود.حتی یک نفر هم نبود که با رسول رفیق نباشه. وقتی رسول نیست،سایت ساکته،سا‌کته. انگار هیچکس نیست. مونده بودم چجوری به مامان خبر بدم؟ زنگ زدم بهش. داوود:سلام. مامان:سلام عزیزم.چرا صدات اینجوریه؟ داوود:هیچی،میام خونه بهت میگم.خداحافظ. مامان:باشه عزیزم،خداحافظ. آقا محمد ما رو فرستاد خونه،و گفت تا یک هفته بعد استراحت کنید. رفتم خونه. مامان:سلام قربونت برم.رسول کجاست؟ داوود:سلام.بیاید بشینم بهتون بگم. باهم نشستیم رو مبل. مامان:بگو دیگه‌. داوود:رسول......رسول.....ش.....ه.....ی...د.....‌شد. مامان:مبارک اش باشه. مامان،فقط بغض کرد. وقت شهید شدن بابا هم،همینطوری بود. [محمد] بچه ها فرستادم خونه ولی من موندم تا از جیسون بازجویی کنم. تمام مدارک رو جمع کردم و رفتم. محمد:تمام حرف و حرکات شما توسط این دوربین ضبط و در اختیار قوه قضائیه قرار میگیرد.متوجه شدید یا دوباره تکرار کنم؟ جیسون:متوجه شدم. محمد:چرا آقای محسنی رو چاقو زدی؟ جیسون:چون ازش خوشم نمیومد.بین اینهمه بزرگ،یه بچه بود. محمد:اون بچه نبود. میدونی،اگه این بچه ها نبودن،تو الان اینجا نبودی. درسته بچه به نظر میان ولی قلب شون خیلی پاک تر از توعه و باهوش تر از تو. جیسون:جمله سنگین بود.کمرم شکست😂😂 محمد:ساکت.اینا رو میشناسی؟ جیسون:ساکت نشم چی میشه؟ محمد:اینجا فقط من سوال میپرسم.اینا رو میشناسی؟ جیسون:آره. یه خورده ترس روی چهره اش معلوم بود ولی نشون نمی داد. محمد:چرا با این مرد رفت و آمد داشتی؟ جیسون:به تو هیچ مربوط نیست. محمد:دوباره تکرار میکنم.چرا با این مرد رفت و آمد داشتی؟ جیسون:چون ازش خوشم میاد.مثل خودمه. محمد:خب باشه،هرچی اطلاعات میدونی تو این برگه بنویس. خودکار و کاغذ رو گذاشتم و خودم رفتم بیرون. اطلاعات رو کامل بدست آوردیم.موندم سایت و فردا از سایت رفتم‌ بهشت زهرا. 🖤روز خاک سپاری🖤 رفتم پیش بچه ها. داوود:سلام آقا. محمد:سلام عزیزم.بهت تسلیت میگم. داوود:ممنون. فرشید،سعید:سلام آقا. محمد:سلام عزیزم.بهتون تسلیت میگم. فرشید:ممنون. رسول رو آوردن،گذاشتن اش توی مزار اش. داوود:آقا،وصیت اش پیش شما است؟ محمد:آره.بگیر. انگار این وصیتنامه رو یک آدم چهل ساله نوشته بود،نه یه آدم بیست و یک ساله!                                          {پایان}
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپی که شرکت کننده دوم ارسال کردند با حال و هوای پارت دلی 🥺❤️
رفقا نظراتتون رو در ناشناس ارسال کنید در باره پارت های دلی دوستان .🙃
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ناشناس برای پارت های دلی جهت ارسال نظرات زیباتون ❤️ @Mahdis_1388_00 ایدی جهت ارسال نظرات منتظر نظراتتون هستم🙃🙃
رفقا اول از همه باید بگم که این پارت های دلی رو خود شرکت کننده ها با موضوع دلخواهشون نوشتن و من نگفتم با چه موضوعی باشه که شما میگید پارت شهادت ندم . این پارت هارو بنده ننوشتم و چالش بوده که دوتا از دوستان نوشتن. نویسنده رمان تکیه گاه امن بنده نیستم و نویسنده هر وقت بتونن پارت میدن 😊
《 به نام خالق عشق》 پارت دلی شهادت استاد ♡ راوی:امروز بعد مدت های طولانی پرونده به نتیجه رسیده بود.محمدبا فرشید سعید محسن حسین به خانه‌ی سوژه رفتن و رسول از سایت پشتیبانی میکرد تا سوژه از دست نرود. رسول:مثل همیشه پشت مانیتور بودم که تلفن کنار مانیتور زنگ خورد همین طور که حواسم به سوژه بود به تلفن جواب دادم آقای عبدی بود و گفتند به به اتاقشان بروم بهشان گفتم که سوژه از دست میرود ولی توجهی به حرف هایم نکرد.به ناچار به سمت اتاق رفتم. آقای عبدی:بیاید تو رسول:سلام آقا. آقای عبدی:رسول باید حواست رو جمع کنی توی سایت نفوذی داریم و اونجا تله است.میخوام کاری کنی محمد و تیمش برگردند. رسول:چشم آقا. محمد:با رسول تماس رو برقرار کردم. محمد:رسول موقعیت سوژه رو اعلام کن. رسول:آقا میخوام یه چیزی بگم😔 محمد:رسول گمشون کردی😡 رسول:بله گمشون کردم.معذرت میخوام😔 محمد:رسول میدونی چی کار کردی؟به خاطر اشتباه تو.میام سایت. فرشید:حسابی از دست رسول اعصبی بودم.نه من تمام بچه ها این گروه تروریستی معلوم نیست کجا هستند.چه نقشه ای دارند. سعید:محمد خیلی اعصبانی با قدم های محکم قدم برمیداشت به طرف میز مرکزی.با میز کا رسید صندلی رسول رو جوری چرخوند که نزدیک بود از روی صندلی بی افته. رسول:آقا محمد اومد طرفم سریع از جام بلند شدم.بلند شدنم با سیلی از طرف محمد همراه شد.این محمد بود که دست روی من که یرادرش بودم بلند کرد🥺 این محمد نبود. محمد:رسول برو.از جلوی چشمام دور شو تمام زحمت های این بچه ها به خاطر تو😡برو فقط برو اشکام سرازیر شد دیگه نتونستم چیزی بگم و سریع از سایت خارج شدم.حالم خیلی بد بود.برادرم کسی که برام حکم پدر رو داشت دست رو من بلند کرد.🥺بارون میبارید و من تمام وسایلم توی سایت بود.اینقدر ناراحت بودم که کاپشن و سویچ ماشین رو جا گذاشتم. فقط گوشی و هنذفریم همراهم بود.آهنگی که خیلی دوسش داشتم و مناسب حالم بود رو گذاشتم❤️‍🩹از خیابون های میگذشتم که یه ماشین سرعت زیاد بود وخورد به دست چپم.راننده به طرف اومد. راننده:ببخشید آقا حلال کنید میخواین... رسول:آقا چیزی نشده میتونید برید🥲 راوی رسول با دستی که خون ازش چکه میکرد به مزار شهدای گنام میرفت غافل از این که کسی به دنبال اوست.رسول به طرف مزار رفت و کنار شهید گمنام نشست و با گریه شروع کرد به صحبت کردن. رسول:برادر من دست رو بلند کرد.نزاشت حرف بزنم.نزاشت بگم🥺کسی که بهش تکه میکردم کسی خیلی دوسش داشتم من... آقای عبدی:از بالا شاهد همه چیز بود و رسول رفت به طرف محمد رفتم عبدی:محمد توضیح؟ محمد:آقا عبدی ما می... عبدی:کارت اشتباه بود خیلی اشتباه.من برای باعث شدم سوژه از دست بره.اگه اونجا میرفتین معلوم نبود چه بلایی... محمد:یعنی رسول برای حفظ جون ما این دروغ رو گفت؟من چی کار کردم.خدایا من دست روی برادرم پاره‌ی تنم بلند کردم. محمد:بچه ها رسول رو پیدا کنید!همین حالا حسین:پشت سییتم نشستم و متوجه شدم مقعیت رسول با موقعیت سوژها یکی فورا به آقامحمد گفتم.و با بچه به سمت ماشین ها رفتیم. راوی:رسول از گلزار شهدا که تمام وقت به حرف هایش گوش دادن میرود.سوار تاکسی میشود و با چشمان اشکی به شلوغ ترین خیابان میرود.در حالی که نمیداد قرار است چه اتفاقی بی افتد .محمد و تیمش به سمت ان خیابان میروند تا خطری که مروم را تحدید میکند را دور کنند. رسول:خیلی حس بدی داشتم تلفنن زنگ خورد رفتم جای خلوت تا جواب بدم که کسی گوشی رو ازم گرفتم و چاقویی رو زیر گلولم گرفت.با حرکاتی که بلد بود چاقو رو ازش گرفتم ولی چیز به سرم خورد و تاریکی🖤 حمید:گوشی رو جواب دادم محمد:رسول کجاایی؟ حمید:به فرمانده.نگران برادرت نباش پیش من جاش امنه😏 محمد:باهاش چی کار داری؟ حمید:عزت زیاد محمد:حمید دوباره نه.دوباره میخواد رسول رو اذیت کنه.دوباره میخواد زندگی داداشم رو خراب کنه.رسول:تازه داشت با نبود محدثه خانم کنار میومد.دوباره اومده زندگی داداشم رو خراب کنه. محمد:سعید موقعیت رو ردیابی کن. رسول:با سردرد چشمانم را باز کردم.یه مکان تنگ با روشنایی کمی که میشود خون ها رو روی زمین دید.اینجا برام آشنا بود باعث میشود به اون روزایی که منو محدثه رو گروگان گرفته بود.یاد اون شکنجه ها یاد گریه های محدثه یاد حرف های آرامش بخشش.که با باز شدن در به خودم اومدم. حمید:خوش اومدی رسول جون منو که یادته؟😏 رسول:تو..تو...حمید😰 حمید:بله خودمم😏میبینم با نبود محدثه داری کنار میایی😌 رسول:چی گفتی؟😡محدثه خانم بگو دهنت عادت کنه😏 حمید:داداشمون غیرتی شد😄از رفیقمون پذیرایی کنید😈 وقتی از در بیرون رفت افرادش با چوب و هر چیزی که در دست داشتن با سمتم اومدن.با هر ضربه‌ای که با من برخورد میکرد یاد روزایی که با محدثه بودم افتادم.
《فش بک》 گروگانی رسول و محدثه محدثه:حالم اصلا خوب نبود.هیچ راهی نبود که به سایت موقعیتمون رو علام کنیم. محدثه:رسول به نظرت از اینجا زنده بیرون میریم.فاطمه رو میبینم.میتونم سایت رو ببینم. رسول:خدابزرگه محدثه جانم انشاالله که سالم برمیگردیم. حمید:مرغای عاشق وقتش رسیده تصویه حساب رو داشته باشیم. رسول:میخوای چی کار کنی؟تو مشکلت با منه با محدثه کار نداشته باش. حمید:باشه.ولی قول نمیدم یکی از شما سالم از اینجا بره😏 اسلحه رو با طرف رسول گرفته.قلبم داشت ایستاد میکرد از استرس.میترسیدم رسول رو از دست بدم.رسول بدون هیچ استرسی چشمانش را بست.و زیر لب ایه رو خوند.صدای تیر با ایستادن من جلوی رسول همراه شد.درد شدیدی توی قفسه نیسم پیچید و دیگه چیزی رو متوجه نشودم. رسول:محدثه جلو وایستاد و تیر بهش خورد سرش رو بغل کردم. رسول:محدثه جانم تو رو جون من چشمات رو نبند.اگه بری رسولت از دست میره. حال با یاد اوری اون خاطرات قلبم به درد اومد.حالم به شدت بد بود.بعد مدتی دو نفر من رو از زمین بلند کرد و حمید با چاقو به سمتم اومد. حمید:دوسال پیش میخواستم کار تو رو تموم کنم که محدثه خانم نذاشت.الان کسی نیست که نجاتت بده😈 رسول:من از مرگ هیچ ترسی ندارم.😏 هیچ ترسی نداشتم و لی نگران برادرم بودم نگران محمد❤️‍🩹 ناگهان چاقو رو توی شکم فور کرد.درد شدیدی در کل بدنم پیچید.دستام رو ول کردن که روی زانو فرود اومد آخرین صدایی که شنیدم صدای تیر اندازی بود و دیگه هیچ چیزی متوجه نشدم🖤 محمد:خیلی استرس داشتم فکر میکردم که دیر میرسیم.وارد شدیم و تیراندازی شد ولی خمید و یکی از افرادش فرار کردن حسین و اشکان رفتن دنبالشون.چون قبل همه اتاق ها رو گشتیم تا رسیدم به یه اتاق این اتاق اخرین امید بود.در رو باز کردم جسم بی جون برادرم رو زمین بود و خونی❤️‍🔥نفسم بالا نمیومد با حالی خراب خودم رو باسرش رسوندم و بغلش کردم.هرچی صداش کردم جواب نمیداد. محمد:رسوولل تو رو جون محمد جوابمو بده میدونم از دستم اعصبانی هستی.میدونم از دستم ناراحتی.داداش رسول جون من تو رو خداااا. فرشید:رسول تو رو خدا چشم‌ما تو باز کن. راوی:محمد و تیمش خیلی دیر رسیدن.و رسول برای همیشه چشمانش را بست و به ملاقت همسرش و خداوند رفت.اری او رفت و دوستانش را تنها گذاشت.برادرش که مثل پدر دوستش داشت را تنها گذاشت. رسول رفت و محمد را با غم برادر و ناراحتی برای آخرین دیدار و رفتارش تنها ماند. فرشید از دوری رفیق چندین ساله‌اش غمگین بود و میدانست که برادرش هنوز غم همسرش کنار نیامده است. روز خاکسپاری محمد:داغون بود.حالم خیلی بد بود من خیلی پشیمون بودم.غمگین از سیلی که به برادرم زدم.کنار خاک ها نشستم.و با اشک هایی که روی خاک میریخت از برادرم از رسول از کسی که خیلی دوستش داشتم معذرت خواهی میکردم هر چند که دیر شوده بود.🖤 پ.ن رفیق کسی رو از خودت دور نکن.حتی اگه از دستش ناراحتی سعی کن حواست بهشون باشه🖤😉
🖤❤️به نام خدا❤️🖤 ...........پارت دلی........... رسول:آقا محمد گفته بود فردا عملیات داریم‌.نمیدونستم چطوری به آرزو بگم.کارم تموم شد با بچه ها خداحافظی کردم و سوار موتور شدم و به سمت خونه رفتم. آرزو:برگه آزمایش و گرفته بودم میخواستم امشب که رسول میاد بهش بگم...😌شب بود.ریسه هارو روشن کردم و با گل راه درست کردم از در خونه تا اتاق روی تخت عروسک گذاشته بودم ‌که بهم چسبیده بودن.یه مرد و یه زن و یه بچه وسط شون بود عروسکه🥺غذا مورد علاقه اش هم درست کرده بودم.تقریبا کارام تموم شد که....صدای موتور رسول اومد برق هارو خاموش کردم و خودم رفتم پشت در اتاق🤭 رسول:تور راه خیلی فکر کردم که چطوری بهش بگم.رسیدم خونه.کلید انداختم و رفتم تو...واییی😍چقدر اینجا قشنگ شده🙂فهمیدم کار آرزوعه... آرزو جان❤️آرزو خانم❤️خانم آقای خوشبخت❤️کجایی خانمم؟❤️ گل هارو عین جاده چینده بود.آروم میرفتم و صداش میکردم.رسید به در اتاقمون.آروم در و باز میکردم که یک دفعه آرزو:رسول همش صدام میکرد🙂آروم در و باز کرد که یه دفعه از پشت با صدای بلند گفتم:سلام بابا رسول😍 رسول:عه آرزو.سلام علیکم.چطوری عزیزم؟❤️ آروز:عالیییم.تو چطوری آقای خوشبخت؟😊 رسول:خداروشکر منم خوبم.چه خبره اینجا؟🤔 آرزو:بیا بشینیم رو تخت.اممم.حدس بزن😎 رسول:اممم.سالگرد ازدواج مون؟ آرزو:خییییر😕 رسول:تولدته؟ آرزو:خیییر.🙁 رسول:تولد منه؟ آرزو:وا رسول جان🙁نهههههه رسول:خب چیه آرزو؟چیز دیگه ای نمیتونه باشه که عزیزم...بگو دیگه آرزو:یه خنده ی ریزی کردم🙂و دستم و بردم سمت عروسک و دادم دستش. رسول:خب یعنی چی؟ آرزو:می خندیدم از قیافه ی رسول😄 رسول:واقعا؟؟🥺 آرزو:چشم هاش داشت برق میزد از خوشحالی😊گفتم:بله واقعا بابا رسول🥰 رسول:خیلی خوشحال شدم😍حالا اسمش و چی بزاریم؟😜 آرزو:تو چی دوست داری؟ رسول:امممم...اگر دختر شد اسمش و بزاریم (مهسا)اگر پسر شد بزاریم (مهدیار) چطوره؟😊 آرزو:عالیه😍 آرزو:خب دیگه بریم که غذا بخوریم.از اتاق اومدیم بیرون از اتاق و داشتیم شام میخوردیم.حس میکردم رسول میخواد یه چیزی بگه ولی نمیگه بهش گفتم:رسول جان چیزی میخوای بگی؟ رسول:دیگه باید میگفتم.گفتم:آرزو جان❤️من فردا یه ماموریت دارم.اجازه هست؟ آرزو:با حرفی که رسول زد یه لحظه دلم خالی شد،نمیدونم چرا...ولی نمیتونستم نه بیارم.گفتم:مگه ما میتونیم به شما نه بگیم؟برو ولی خیلی مراقب خودت باش بابا رسول😊باشه؟ رسول:چشم روی جفت چشمام😉❤️ صبح آرزو:قرآن از سرش رد کردم و گفتم:خیلی مراقب خودت باش😊 رسول:چشم.شما هم هر خوبی و بدی دیدی حلالمون کن دیگه آرزو جان🥲 آرزو:عه دیونه😠خداحافظ *فردا صبح.ماموریت* رسول:رفتیم داخل ساختمون متروکه.همه جارو پاک سازی کردیم. محمد:رسول بهم گفته بود بابا شده بهش گفته بودم باید شیرینی بده بعد از ماموریت... محمد:بابا رسول.داوود طبقه بالاعه داره چک میکنه کسی نباشه برو ببین کمک نمیخواد! رسول:😄چشم آقا محمد.رفتم طبقه بالا دیدم داوود با یکی درگیر شده.رفتم جلو داوود و هول دادم پشتم و که به مرده دستبند بزنم که یهو با سوزشی که توی پهلوم و بعد قلبم اومد.روی زمین افتادم و بعد آقا محمد از پشت چند تا تیر زد به مرده... داوود و محمد به طرفم دوییدن.که آقا محمد دستشو گذاشت روی نبضم و داد زد:آمبولانس خبر کنییییید....💔 محمد:رسول تحمل کن ترو خدا.تو بابا شدی هنوز بچت و ندیدی یکم تحمل کن تا آمبولانس بیاد داوود خنده و بغضش باهم قاطی شده بود😅💔 داوود:رسول داداشم.نفس بکش رسول:چشمام داشت میرفت ولی سعی میکردم بخاطر رفیقام و خانوادم بیدار باشم🖤 داوود:داداش نخواب خب؟!جونم من بیدار بمون‌. فرشید و سعید هم دنبال آمبولانسن،بیدار بمون تا آمبولانس بیاد داداشی🥺 رسول:آ..قا..م...حم...د،...دا...د..ا..ش داوو...د...ح...ل..ا...ل..ممم....کن...ید..💔از....ب...چ..هه....هاهم...ح..ل..ا..ل...یت ب...گ...ی...ر..ی.د🙏🏻🖤 محمد:رسول جان این حرفا چیه.تو خیلی قوی تر از این حرف ها هستی... داوود:اره رسول تو خیلی قوی داداش فرشید و سعید:رسول رفیق.الان آمبولانس میرسه🙂🖤 رسول:ب....چ...ههاا...ح....ل....ا....ل..م کن...ید...💔دیگه خسته شده بودم و نمیتونستم تحمل و کنم و خوابیدم🖤 راوی:همه زار و میزدن و که رسول برگرد...قسمش میدادن و التماسش میکردن ولی اون رفته بود...🖤🥺💔همه ی دوستان عکس رسول و نوشته ای که زیرش نوشته بود(شهید رسول مهدوی)به خانه ی رسول رفتن و خبر را به همسرش دادن🖤 محمد:تسلیت میگم بهتون.رسول جان به آرزوش رسید🖤فردا بیاین به این آدرس برای دیدن رسول💔و با خداحافظی رفتم از خانه بیرون و اشک توی چشمام جمع شده بود🥺 آرزو:زار میزدم.یه لحظه قلبم وایساد و با خاطرات دیشب...باورم نمیشد😭💔حالا بچه مون چی؟ راوی:مراسم خاکسپاری هم گذشت و همه چی عین یک کابوس برای رفیق های رسول و خانواده رسول میگذشت...🖤
*چند ماه بعد* پرستار:تبریک میگم آرزو جان😊هم آقا پسرت هم دختر خانمت جفتشون سالمن😉چی از این بهتر؟❤️اسمشون و چی میزاری؟ آرزو:م..م..ن..و..نم🙂💔اسم دختر خانمم مهسا و اسم آقا پسرم مهدیار🥰اسم هایی که همسرم دوست داشت...🥲💔 *پایان*