eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی : امروز روز سومی بود که عمو و برادر رضایی اش را در چنگ آن ها بودند، دو تن از عزیزانش جانشان در خطر بود. برادر رضایی که نمی‌توان به او برادر رضایی گفت می‌توان گفت برادر از خون و پوست و گوشت خودش و عمویی که مثل یک برادر برایش بود. *افسانه چند روز بود ازشون خبری نداشتم، بغض توی گلوم گیر کرده بود اما نمیخواستم بشکنه. اون کیارش نامرد از وحشتناک ترین شکنجه هایی که عمو و حامد رو می‌کنند واسمون فیلم گرفتن و فرستاده بودن و من با دیدن اونا احساس کردم کسی گردنم رو از پشت گرفته داره خفم میکنه از جا بلند شدم و خواستم برم که صدای ایول آقا رسولو شنیدم، بدو رفتم پیشش و گفتم : پیدا شدن؟ 🥺 رسول : آره توی یه کارخونه بیرون شهرن بعد از اون بچه ها خوشحال شدن و آقای عبدی دستور داد سریع آماده بشیم سریع تجهیزات انداختیم و به اون کارخونه رفتیم، استرس مثل خوره به جونم افتاده بود، از ماشین پیاده شدیم و با شمارش آقا محمد سریع به داخل رفتیم و بلافاصله صدای تیر اندازی شروع شد، یکی از بادیگارد های اونا خواست به سمتم شلیک کنه که من سریع یه تیر تو مغزش خالی کردم و تموم کرد سریع به اتاقی که عمو و حامد توش بود، با دیدن جسم داغون و زخمی شون بغضم شکست و صداشون زدم عمو آروم لای چشماشو باز کرد و سریع رفتم سمتش که با صدای بی جونی گفت عمو: برو... پیش... حا.. مد اون... داغونه آروم لب زدم : چشم و سریع رفتم سمتش، آروم دستمو روی صورتش کشیدم و با بغض صداش زدم اروم چشماشو باز کرد لبخند بی جونی اما یه دفعه لبخندش خشک شد و گفت حامد : پشت سرت افسانه تا اومدم برگردم یه دفعه از پشت کشیده شدم و دیدم بله همون کیارش عوضی هست کیارش : به به خوشگل خانوما افسانه : ولم کن کثافت عوضی کیارش : نه دیگه نشد یه دفعه منو پرت کرد سمت دیوار و دردی تو کمرم پیچید که صدای حامد بلند شد، کیارش یه چاقو از جیبش در آورد و سمت حامد رفت، خواستم بلند شم اما نتوستم، با گریه نگاهش کردم و چاقو شو برد بالا و عمود کرد تو شکم حامد کرد با دیدن این صحنه جیغ کشیدم و گفتم: افسانه : نههههههههه حاااااااامددددد😭😭😭😭😭 حامد یه دفعه بچه ها اومدن و به به کیارش شلیک کردن و درجا تموم کرد، لنگ لنگان رفتم سمتش و سرشو بغل کردم و گفتم افسانه : داداشی توروخدا تنهام نذاریا من هیچ خواهر برادر دیگه ای جز تو ندارم، من مامانم بعد از اینکه منو به دنیا آورد نتونست بچه دار شه و تو شدی داداشم توروخدا طاقت بیار 😭😭😢 حامد : نت.. رس... من... شاید... زنده موندم بعد از چند دقیقه آمبولانس اومد و سریع حامد رو رسوندیم بیمارستان عمو با اینکه داغون بود ولی گفت تا از حال حامد مطمئن نشه نمیره درمان، حامد رو بردن اتاق عمل و آروم نشستم رو صندلی و بغضم شکست، عمو لنگ لنگ زنان اومد پیشم، بقیه هم اومدن و چشماشون اشکی بود، عمو بغلم کرد و گفت عمو : افسانه جانم گریه نکن خوب میشه حالش اون قوی تر از حرفاست افسانه : عمو دلم برای لبخند هاش تنگ شده 😭 دلم برای آغوش گرم برادرانش تنگ شده اصلا دلم برای همه چیش تنگ شده خیلی چاقورو بد زد بهش 😭 اگه بلایی سرش بیاد من میمیرم عمو میمیرم 😭😭😭 عمو محکم منو به خوش فشرد و آروم گریه کردم بعد از چند دقیقه دکتر اومد، سریع رفتیم پیشش، و دکتر گفت دکتر : خداروشکر فقط نوک چاقو تو شکمشون فرو رفت و زخمشون آنچنان عمیق و خطرناک نبوده و خطر رفع شده، میرن تو ریکاوری و بهوش اومدن میرن تو بخش با اجازه لبخندی زدم و خدارو تو دلم شکر کردم، بچه ها هم مخصوصا آقا محمد خیلی خوشحال بود چند روز بعد چند روز گذشت و عمو و حامد خوب شدن و دارو دسته کیارش دستگیر شدن و بعد از بازجویی به دادگاه رفتن و همشون به حبس محکوم شدن موهامو با کش بستم و مامان و بابای من و مامانو بابای حامد همگی رفته بودن بیرون بگردن و منو حامد خونه بودیم. رفتم پیشش نشستم و گفتم افسانه : خوبی داداش چیزی لازم نداری؟ حامد : نه آبجی افسانه : ام... بغلم میکنی؟ 😁 حامد : آره آبجی کوچولو چرا که نه سریع رفتم تو آغوشش، امن ترین جای دنیا، از خدا متشکرم که حامد رو ازم نگرفت و تونستم بازم آغوش گرمشو حس کنم و احساس امنیت کنم❤️ پارت دلی:)
پارت دلی نفر پنجم❤️
به نام خدای مهربون ♡ پارت دلی شهادت رسول💔 رسول:داشتم میرفتم سایت آماده شیم برای ماموریت که برای پرونده جدید بود. محمد:آماده شدی؟ رسول:بله آقا. بریم. سوار ماشین شدیم یادم افتاد به بهار ببینم حالش چطوره نگران نشه بهش نگفتم ماموریت داریم😱 عصر امروز ( یعنی برمیگرده عقب ) بهار:آزمایشمو که دیدم خیلی ذوق کردم رسول خیلیییی خوشحال میشه تاکسی گرفتم رفتم خونه. (زمان حال) بهار:لباسمو که عوض کرده بودم داشتم خونه رو تزئین میکردم که رسول خوشحال بشه❤️ بهار:ریسه های رنگی دور خونه گذاشتم و عروسک گذاشتم روی مبل و عکس یه نی نی کوچولو🥺 رسول گوشی رو برداشتم شماره بهار رو گرفتم که بهش بگم بوق.... بوق..... بهار:الو؟ رسول:سلاممم عزیزم❤️ بهار:سلام رسول کجایی؟ رسول:بهار میخوام یه چیز بهت بگم.... ماشین خورد به ماشین رسول و محمد و اینا و تصادف شد.... بهار:الوو رسوللللل کجاییییی چرا جواب نمیدیییییییی😭😭😭😭😭😭 رسول:ب..... ه... ا.... ر ...ح....ل... ا.... ل... م.... ک.... ن💔 بهار:رسول تو نمیرییییی رسوللللل😭😭😭😭😭😭😭😭 چند ماه بعد: محمد:بهار خانم ما و رسول ماموریت داشتیم ضربه بدی به رسول خورد و فوت شد🥺 نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم و گریه کردم😭😭 بهار:چیکار کنم به بچه م چی بگم وقتی به دنیا اومد😭😭😭 محمد:بطری آب رو برداشتم و روی قبر رسول ریختم😭😭 چند ماه بعد: محسن:رفته بودیم که بچه خواهرمو ببینم خیلی ذوق داشتم ولی رسول که رفته بود و بهار رو تنها گذاشت🥺 محسن:رفتم داخل پرستار رو دیدم. پرستار:شما همراه خانم بودین که اسمشون بهار بود؟ محسن:بله من برادرشم حالش خوبه؟ پرستار:حال هردوشون خوبه خوشبختانه میتونین برین ببینینشون. محسن:خیلی ممنونم با اجازه. محسن:رفتم داخل شدم بچه بغل بهار بود و منم خیلی ذوق کردم😍😍 بهار:سلام محسن خوبی؟ محسن:سلاممممم وای خدا اینو کاش باباشم اینجا بود🥺 بهار:تو چشمام اشک حلقه زد🥺 محسن:اسمشو چی میزاری؟ بهار:یه روز داشتیم با رسول حرف میزدیم که اسم بچمونو چی بزاریم اگه دختر شد بزاریم فاطمه اگه پسر شد مهدی. حالا که دختر شد فاطمه😭😭😭 محسن:قربون فاطمه جونم برم😭😭 پایان پارت دلی♡
ﻋﺎﺷﻘـےﺭﺍﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺯﻧﺪڱـےﭼﻨﺪﺑﺨﺶﺍﺳتـــ؟ ڱفت:ﺩﻭﺑﺨﺶ، ڪودڪےﻭﭘﯿﺮے ڱفتند : ﭘﺲﺟﻮﺍنــےﭼﻪ؟ ڱفت:ﻓـﺪﺍےﺣﺴﯿـﻦ❤️ 💔
❤هر که در روز جمعه بعد از نماز صبح بگوید❤ حضرت صادق (ع) می فرماید: « اَللّهُمَّ اجعَل صَلَواتُکَ وَ صَلَواتِ مَلائِکَتِکَ وَ حَمَلَۀِ عَرشِکَ وَ جَمیعِ خَلقِکَ وَ سَمائِکَ وَ اَرضِکَ وَ اَنبِیائِکَ وَ رُسُلِکَ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ » تا یک سال هیچ گناهی بر او نوشته نمیشود.
http://j.mp/2bFSrtF جزء سوم قران کریم خوشحال میشم اگه گوش دادید برای ظهور اقا دعا کنید و بهم داخل پیوی پیام بفرستید @amnaty ☝️🏻 😎 {https://eitaa.com/romanFms}
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا