ﻋﺎﺷﻘـےﺭﺍﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ
ﺯﻧﺪڱـےﭼﻨﺪﺑﺨﺶﺍﺳتـــ؟
ڱفت:ﺩﻭﺑﺨﺶ،
ڪودڪےﻭﭘﯿﺮے
ڱفتند : ﭘﺲﺟﻮﺍنــےﭼﻪ؟
ڱفت:ﻓـﺪﺍےﺣﺴﯿـﻦ❤️
#دلبرِعراقی💔
سید حجت بحرالعلومی1_1123841406.mp3
زمان:
حجم:
21.6M
- صوت دعای عهد🎧؛
❤هر که در روز جمعه بعد از نماز صبح بگوید❤
حضرت صادق (ع) می فرماید:
« اَللّهُمَّ اجعَل صَلَواتُکَ وَ صَلَواتِ مَلائِکَتِکَ وَ حَمَلَۀِ عَرشِکَ وَ جَمیعِ خَلقِکَ
وَ سَمائِکَ وَ اَرضِکَ وَ اَنبِیائِکَ وَ رُسُلِکَ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ »
تا یک سال هیچ گناهی بر او نوشته نمیشود.
#رمضان
#حدیث
#التماس_دعا
http://j.mp/2bFSrtF
جزء سوم قران کریم خوشحال میشم اگه گوش دادید برای ظهور اقا دعا کنید و بهم داخل پیوی پیام بفرستید
@amnaty
#استاد_رسول☝️🏻
😎
{https://eitaa.com/romanFms}
سلام رفقا
واقعا یه لحظه با دیدن این آمار جا خوردم💔
ما که تا اذان صبح ۵۱۶ بودیم پس چیشد یکدفعه این همه لفت🥺😔
به هر حال من به عنوان هدیه برای رفقایی که تا اینجای کار همراهیمون کردن یه پارت دلی نوشتم .
حالا فکر نکنید پارت دلی شهادت 😉نه!
کیا منتظر عروسی استاد رسول بودن؟؟🙃
بیان که استاد رسولشون عروسی کرد .
من پارت دلی رو ارسال میکنم نویسنده رمان تکیه گاه امن هم هر وقت تونستن پارت رمان اصلی رو انشاالله ارسال میکنند 😊❤️
❤️با نام و یاد خدا❤️
💗پارت دلی عروسی استاد رسول💗
رسول: و باز هم دیر کرد .من موندم اگر عروسی خودش هم بود اینقدر دیر میکرد یا فقط برای عروسی من بدبخت دلش میخواد نیاد😐 نیم ساعتی هست که منتظر داوود هستم .قرار بود اون ماشین رو ببره تا گل بزنن روش و من هم توی اون مدت زیر دست آرایشگر بمونم . ارایشگره هم یه جوری همش میگفت تکون نخور فکر کردم من عروسم. وای خداروشکر از دستش فرار کردم .میخواست موهام رو رنگ بزنه .حالا هر رنگی هم نه 😱 میگفت بزار بین تار های موهات رو طلایی کنم .میگفت الان مد شده که داماد موهاش رو اینجوری کنه😐 با کلی زور و گفتن اینکه زنم از این مدل موها خوشش نمیاد تونستم از زیر دستش خلاص بشم .حالا هم که نیم ساعته منتظرم تا ماشین بیاد و از طرفی هم یگانه منتظره و برای بار هزارم بهم زنگ زد و گفت که چرا نمیرم دنبالش .
یگانه: کلی وقته منتظر رسول هستم .با این لباس عروس دیگه خسته شدم .وای خدا کی حوصله داره این لباس هارو تا شب تحمل کنه😱
البته که لباس عروسم خیلی قشنگه .یه لباس که دامنش خیلی پف داره و روش با نگین های ریز و خوشگل و اکلیل تزیین شده .آستین های بلند داره و بالای آستین هاش هم پف داره. خلاصه که سلیقه ی من و رسول روی هم جمع شده عالی میشه🥺😉 گوشیم رو برداشتم و برای بار بیستم به رسول زنگ زدم .بالاخره جواب داد.
رسول: جانم یگانه جان
یگانه: جانت سلامت .شما مثلا قرار بود نیم ساعت پیش اینجا باشی آقا رسول 😐
رسول:ببخش یگانه جان .داوود همین الان اومد .خودش با تاکسی رفت تالار .منم دارم میام تا ده دقیقه دیگه میرسم:)
یگانه: باشه .مراقب خودت هم باش .
رسول: چشم .شما هم مراقب خانم من باش 😉
یگانه: فقط خانم شما مهمه؟؟🤨
رسول: بله خانم خودمه .معلومه که مهمه .
یگانه: فعلا که عروسی نکردیم آقا رسول .
رسول: نترس تا دو ساعت دیگه هم عروسی میکنیم 😉
یگانه: باشه منتظرم 😊
رسول: من دارم میام عروس خانم .خداحافظ
یگانه:به سلامت .
رسول: رفتم جلوی در آرایشگاه و با یگانه به طرف تالار رفتیم .توی راه براش توضیح دادم که آرایشگر میخواست با موهام چیکار کنه و اونم شروع کرد به خندیدن و گفت .
یگانه: خب میزاشتی بکنه .اونوقت موهات مثل این سیم ظرفشویی هایی که رنگ سیم هاش طلایی هست میشدی😂
رسول:بیا .زن خودم اینجوری مسخره میکنه بعد من از دیگران توقع دارم اذیتم نکن . هییی خدا .ببین من چقدر مظلومم🥺😂
یگانه: بله شما درست میگی .حالا یخورده پاتو روی اون گاز فشار بده که زودتر برسیم به خدا مامان اینا تا الان ده بار زنگ زدن و پرسیدن کجایید .
رسول: باشه یگانه خانم اما به قول آقا محمد سرعت زیاد اما تا سقف سرعت😉
یگانه: والا این کف سرعتم نیست 😐
یگانه: بالاخره به تالار رسیدیم .امروز برام بهترین روز زندگیم هست . امروز قراره بعد از دو سال به رسول برسم .رسول از ماشین پیاده شد و به طرف من اومد و در رو باز کرد .آروم از ماشین پیاده شدم .همه اومده بودن جلومون .رفیق های رسول هم اون طرف بودن و همش سر به سرش میزاشتن.از حرفاشون لبخندی روی لبم اومد
داوود : هی آقا رسول توهم که رفتی قاطی مرغا😐😔😂
رسول: داوود یه کاری نکن بیام با همین کت و شلوار دامادی بزنمت😂
فرشید : رسول جان تبریک میگم .دوران زن زلیلی تو آغاز شد 😂
رسول :فرشید دهنت رو ببند زشته. یه کاری نکن کاری کنم آقا محمد همینجا توبیخت کنه😁
سعید: رسول جان تو هم از این پس باید کارت بانکی خویش رو در اختیار همسرت قرار بدی .😂
یگانه: همه بهمون تبریک گفتن و ما هم متقابلا ازشون تشکر کردیم و به سمت جایگاه عروس و داماد رفتیم.
راوی: مراسم به خوبی در حال اجرا بود رسول در دلش بابت وجود یگانه خدا را شکر میکرد و خوشحال بود .مراسم حدودا به دقایق آخر رسیده بود که مهمان ها یکی یکی جلو آمدند و هدایای خود را به رسول و یگانه دادند .محمد و همسرش نیز به جلو آمدند .
محمد: یگانه خانم ،رسول جان تبریک میگم .انشاالله زندگی خوبی رو در کنار هم داشته باشید .
رسول: آقا محمد هدیه اش رو داد .یه پاکت بود .آروم درش رو باز کردم و درش آوردم .با دیدن اون هدیه خوشحال سرم رو به طرف یگانه که بهم نگاه میکرد چرخوندم .
یگانه : هدیه اقا محمد دوتا بلیط سفر به مشهد بود .بهترین هدیه این بود که اول زندگیمون به سفر دوتایی به بهترین شهر یعنی مشهد داشته باشیم و دیدن آقا امام رضا بریم .میخوام از خود آقا بخوام از زندگیم محافظت کنه و مراقب شوهرم باشه .
رسول: ممنونم آقا محمد .خیلی ممنون عطیه خانم .
محمد و عطیه : کاری نکردیم .
عطیه: به طرف یگانه رفتم و بغلش کردم و آروم گفتم: مبارک باشه عروس خانم انشاالله به پای هم پیر بشید .😊
یگانه: ممنونم عطیه خانم .آقا محمد دست شما هم درد نکنه ❤️
محمد: خواهش میکنم کاری نکردیم .باز هم تبریک میگم