eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام رفقا واقعا یه لحظه با دیدن این آمار جا خوردم💔 ما که تا اذان صبح ۵۱۶ بودیم پس چیشد یکدفعه این همه لفت🥺😔 به هر حال من به عنوان هدیه برای رفقایی که تا اینجای کار همراهیمون کردن یه پارت دلی نوشتم . حالا فکر نکنید پارت دلی شهادت 😉نه! کیا منتظر عروسی استاد رسول بودن؟؟🙃 بیان که استاد رسولشون عروسی کرد . من پارت دلی رو ارسال میکنم نویسنده رمان تکیه گاه امن هم هر وقت تونستن پارت رمان اصلی رو انشاالله ارسال میکنند 😊❤️
❤️با نام و یاد خدا❤️ 💗پارت دلی عروسی استاد رسول💗 رسول: و باز هم دیر کرد ‌.من موندم اگر عروسی خودش هم بود اینقدر دیر میکرد یا فقط برای عروسی من بدبخت دلش میخواد نیاد😐 نیم ساعتی هست که منتظر داوود هستم .قرار بود اون ماشین رو ببره تا گل بزنن روش و من هم توی اون مدت زیر دست آرایشگر بمونم . ارایشگره هم یه جوری همش میگفت تکون نخور فکر کردم من عروسم. وای خداروشکر از دستش فرار کردم .میخواست موهام رو رنگ بزنه .حالا هر رنگی هم نه 😱 میگفت بزار بین تار های موهات رو طلایی کنم .میگفت الان مد شده که داماد موهاش رو اینجوری کنه😐 با کلی زور و گفتن اینکه زنم از این مدل موها خوشش نمیاد تونستم از زیر دستش خلاص بشم .حالا هم که نیم ساعته منتظرم تا ماشین بیاد و از طرفی هم یگانه منتظره و برای بار هزارم بهم زنگ زد و گفت که چرا نمیرم دنبالش . یگانه: کلی وقته منتظر رسول هستم .با این لباس عروس دیگه خسته شدم .وای خدا کی حوصله داره این لباس هارو تا شب تحمل کنه😱 البته ‌که لباس عروسم خیلی قشنگه ‌.یه لباس که دامنش خیلی پف داره و روش با نگین های ریز و خوشگل و اکلیل تزیین شده .آستین های بلند داره و بالای آستین هاش هم پف داره. خلاصه که سلیقه ی من و رسول روی هم جمع شده عالی میشه🥺😉 گوشیم رو برداشتم و برای بار بیستم به رسول زنگ زدم .بالاخره جواب داد. رسول: جانم یگانه جان ‌ یگانه: جانت سلامت .شما مثلا قرار بود نیم ساعت پیش اینجا باشی آقا رسول 😐 رسول:ببخش یگانه جان .داوود همین الان اومد .خودش با تاکسی رفت تالار .منم دارم میام تا ده دقیقه دیگه میرسم‌:) یگانه: باشه .مراقب خودت هم باش . رسول: چشم ‌.شما هم مراقب خانم من باش 😉 یگانه: فقط خانم شما مهمه؟؟🤨 رسول: بله خانم خودمه ‌.معلومه که مهمه ‌. یگانه: فعلا که عروسی نکردیم آقا رسول . رسول: نترس تا دو ساعت دیگه هم عروسی میکنیم 😉 یگانه: باشه منتظرم 😊 رسول: من دارم میام عروس خانم ‌.خداحافظ یگانه:به سلامت . رسول: رفتم جلوی در آرایشگاه و با یگانه به طرف تالار رفتیم .توی راه براش توضیح دادم که آرایشگر میخواست با موهام چیکار کنه و اونم شروع کرد به خندیدن و گفت . یگانه: خب میزاشتی بکنه .اونوقت موهات مثل این سیم ظرفشویی هایی که رنگ سیم هاش طلایی هست میشدی😂 رسول:بیا .زن خودم اینجوری مسخره میکنه بعد من از دیگران توقع دارم اذیتم نکن ‌. هییی خدا .ببین من چقدر مظلومم🥺😂 یگانه: بله شما درست میگی .حالا یخورده پاتو روی اون گاز فشار بده که زودتر برسیم ‌به خدا مامان اینا تا الان ده بار زنگ زدن و پرسیدن کجایید . رسول: باشه یگانه خانم اما به قول آقا محمد سرعت زیاد اما تا سقف سرعت😉 یگانه: والا این کف سرعتم نیست 😐 یگانه: بالاخره به تالار رسیدیم .امروز برام بهترین روز زندگیم هست . امروز قراره بعد از دو سال به رسول برسم ‌.رسول از ماشین پیاده شد و به طرف من اومد و در رو باز کرد .آروم از ماشین پیاده شدم .همه اومده بودن جلومون .رفیق های رسول هم اون طرف بودن و همش سر به سرش میزاشتن.از حرفاشون لبخندی روی لبم اومد ‌ داوود : هی آقا رسول توهم که رفتی قاطی مرغا😐😔😂 رسول: داوود یه کاری نکن بیام با همین کت و شلوار دامادی بزنمت😂 فرشید : رسول جان تبریک میگم .دوران زن زلیلی تو آغاز شد 😂 رسول :فرشید دهنت رو ببند زشته. یه کاری نکن کاری کنم آقا محمد همینجا توبیخت کنه😁 سعید: رسول جان تو هم از این پس باید کارت بانکی خویش رو در اختیار همسرت قرار بدی .😂 یگانه: همه بهمون تبریک گفتن و ما هم متقابلا ازشون تشکر کردیم و به سمت جایگاه عروس و داماد رفتیم. راوی: مراسم به خوبی در حال اجرا بود ‌رسول در دلش بابت وجود یگانه خدا را شکر میکرد و خوشحال بود .مراسم حدودا به دقایق آخر رسیده بود که مهمان ها یکی یکی جلو آمدند و هدایای خود را به رسول و یگانه دادند .محمد و همسرش نیز به جلو آمدند . محمد: یگانه خانم ،رسول جان تبریک میگم .انشاالله زندگی خوبی رو در کنار هم داشته باشید . رسول: آقا محمد هدیه اش رو داد ‌.یه پاکت بود .آروم درش رو باز کردم و درش آوردم ‌.با دیدن اون هدیه خوشحال سرم رو به طرف یگانه که بهم نگاه میکرد چرخوندم . یگانه : هدیه اقا محمد دوتا بلیط سفر به مشهد بود .بهترین هدیه این بود که اول زندگیمون به سفر دوتایی به بهترین شهر یعنی مشهد داشته باشیم و دیدن آقا امام رضا بریم .میخوام از خود آقا بخوام از زندگیم محافظت کنه و مراقب شوهرم باشه . رسول: ممنونم آقا محمد .خیلی ممنون عطیه خانم . محمد و عطیه : کاری نکردیم . عطیه: به طرف یگانه رفتم و بغلش کردم و آروم گفتم: مبارک باشه عروس خانم ‌انشاالله به پای هم پیر بشید .😊 یگانه: ممنونم عطیه خانم .آقا محمد دست شما هم درد نکنه ❤️ محمد: خواهش میکنم کاری نکردیم .باز هم تبریک میگم
یگانه: مراسم که تموم شد سوار ماشین شدیم و راه افتادیم .ماشین ها پشت سرمون بودن و بوق میزدن. بعد از مدتی همه رفتن به طرف خونه هاشون و ما هم راهی خونه خودمون شدیم. خوشحال شیشه ماشین رو پایین کشیدم . نگاهی به رسول کردم و گفتم :میشه یه جیغ کوچیک بزنم🥺❤️ رسول: فقط یه کوچولو . یگانه: سرم رو از پنجره بیرون بردم و فریاد زدم : خدایا دوست دارمممم هوووو 😍😍😍 رسول: رسیدیم خونه .یگانه هم از ماشین پیاده شد و داخل رفتیم یگانه: خوشحال به خونه نگاه میکردم.هنوز باورم نمیشه یعنی این خونه ی من و رسوله ؟🥺❤️ خدایا شکرت .خدایا ازت ممنونم . رسول: شب خوبی بود .تا اذان صبح با یگانه بیدار موندیم و صحبت کردیم ‌. نماز صبح رو هم با هم خوندیم و من باری دیگر شاهد هدیه خدا به خودم بودم . (پایان پارت دلی) پ.ن. عروسی استاد رسول بود .پس اینبار واقعا گیلیلیلیلی 🥳😍🥳😍 پ.ن. خدایا دوستت دارممممم🥺❤️ https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ناشناس برای پارت های دلی جهت ارسال نظرات زیباتون ❤️ @Mahdis_1388_00 ایدی جهت ارسال نظرات منتظر نظرات رگباریتون هستم🙃🙃
جایزه شرکت در چالش پارت دلی به دوستان داده شد . سه تا رفقا رضایت خودشون رو اعلام کردن . سه تا از رفقا هم آنلاین نبودن ‌انشاالله وقتی رضایت اعلام کردن در کانال هم ارسال میشه
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) ...............✨فلش بک گذاشته یک ماه بعد ✨ ستایش: آقای حسینی. بابا رو راضی کرده بود برای خواستگاری بیاد خودش تنها قرار بود بیاد خانواده اش تو زلزله رودبار از دست داده بود خودم راضی نبودم قرار بود امشب همه چیز تموم بشه جواب منفی جلو بابا بهش بگم دیگه ول کنه هیچوقت راضی به دل شکستن کسی نبودم نیستم ولی این بار باید می‌شکست نمیخواستم زندگیش پیش کسی که زنده موندش معلوم نیست بمونه یا نه خراب بشه زنگ خونه زده شده بابا درو باز کرد اومد داخل با حجب و حیا نشست روی مبل قرار بود جواب منفی بشنوه نه کمتر نه بیشتر ....... چایی گرفتم سمتشون آروم از داخل سینی برداشت گذاشت روی میز آقای عبدی: رسول جان راستش ستایش راضی به این ازدواج نیست. نمی‌دونم چطوری بگم متاسفم نتونستم کار کنم رسول: آقا اگه من مشکلی دارم بگین درستش کنم صبر میکنم تا هر موقع خودشون گفتن ستایش: آقای حسینی جوابم واضح بود منفی رسول: آقا با اجازه من برم دیگه موندم دیگه فایده نداره جوابشون عوض نمیشه آقای عبدی: رسول چایی نخوردی ؟ رسول: نه ممنون با اجاره 👋یاعلی از خونه آقای عبدی زدم بیرون رفتم سمت ماشین در باز کردم سرم گذاشتم روی فرمون هیچوقت فکر نمی‌کردم این طوری شکست بخورم ... تصمیم گرفتم همین جا پشت فرمون باشم تا ستایش خانم از خونه بیاد بیرون ....... ...........................✨چند ساعت بعد ✨ ستایش: همراه با بابا از خونه رفتیم بیرون قرار بود یکم پیاده روی کنیم پدر و دختری از خیابون اصلی رفتیم سمت پارک ده دور دور پارک زدیم به نفس نفس افتاده بودیم ولی هیچکدوم به خنده های بابا و خودم نمی‌رسه بابا من برم تو آب کوچیک بگیرم از سوپرمارکت بیام ........ آقای عبدی: باشه عزیزم منتظرت هستم ستایش: پول دو آب حساب کردم اومدم بیرون از خیابون داشتم رد میشدم که با صدای داد کسی چادرم کشید افتادم روی زمین ......... به اون طرف نگاه کردم آقای حسینی بود روی زمین و آسمون معلق بود محکم روی کاپوت ماشین خورد ۵۰متر اون طرف تر افتاد روی زمین آروم رفتم سمتش مردم دورمون جمع شدن از دست و سرش خون‌ریزی داشت آقای عبدی: ستایش دیر کرد رفتم سمت سوپرمارکت ولی تو خیابون شلوغ بود جمعیت جمع شده بود دست و پاهام گم کرده بودم میترسیدم نزدیک بشم ولی جمعیت کنار زدم با دیدن ستایش که چادرش خاکی دست های پوستش رفته رسولی که غرق خون چشمای رسول باز بود به چشمای ستایش نگاه کرد رسول: ع........ش........قم با......و......ر........ک........ر.......د.......ی جو...........نم.........به..........خا.............طر.......ت گذ.......ش.......تم ا......لا........نم.........حا.....ضر......... ن......ی....ست......ی.......با........هم.........با......شیم.........؟؟ ستایش: تروخدا حرف نزن باشه فهمیدم دوستم داری باشه میمونم کنارت فقط از هوش نرووو صدام می‌شنوی رسول: خوش حال شدم که بلاخره قبول کرد لبخندی روی لبم نشست صدا ها کم‌کم برام مبهم شده بود دیگه چیزی نفهمیدم آقای عبدی: ستایش دخترم آروم باش حالت بد نکن خوب میشه نکن با خودت ستایش: بابا داشتم از خیابون عبور میکرد یکدفعه چادرم کشید افتادم خودشو سپر من کرد 😭 بابا به خاطر من خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا نگیرش. توروخدا این امتحان نکن ........................................................................... .پ.ن1*: تصادف رسول پ.ن2*: امتحان خدا با ستایش با رسول ایثار کنم؟ یعنی که چشمم را ببندم؟ دنیای غم باشم ولی بر غم بخندم؟ تو غافل از من باشی و من بی توقع، مرداب باشم؟ بی صدا باشم؟ بگندم؟ 🥀🖤🔐
رفقا داوود کیم مهمان برنامه محفل همین الان در حال صحبت هست 😉 پیشنهاد میکنم سریع بزنید شبکه ۳ و برنامه رو ببینید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا