eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) محمد: رسول بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون رنگ به صورت نداشت نزدیک اذان بود رفتم داخل نماز خونه اقامه نمازم رو گفتم شروع به خوندن کردم با سلام نمازم صدای تند و عصبی میومد یکم دقت کردم صدای داوود بود آروم بلند شدم رفتم سمتشون صداشون توجهم جلب کرد با چیزی که شنیدم آب دهنمو به زور قورت دادم آروم رفتم سمت رسول که درد دستش گرفته بود به خودش می‌پیچید نگاهی به باندی که دورش بسته بود کردم پر از خون بود آروم نزدیکش شدم دو زانو کنارش تا منو دید داشت بلند می شد بره بیرون از نماز خونه دستی که سالم بود گرفتم نرو رسول وایسا با گفتن این حرف چند دقیقه وایساد برگشت طرفم نگاهی بهم کرد آروم دستمالی که سعید آورده بود گرفتم آروم نشوندمش روی زمین کنارش نشستم با دستمال شروع کردم خون های روی دستش پاک کردن سرش تکیه داده بود به دیوار حس میکردم پشت این همه بستن چشم حاله اشک بود که معلوم نبود با ریختن بتادین دستش جمع کرد آروم که شد باند گاز استریل کشیدم روش + گوش کن چی میگم می‌خوام دو نفر برام پیدا کنی ؟؟ _کی رو ؟؟ + آدرس محل سکونتش و کارش به میدم می‌خوام امشب کار تموم کنی تا آخر شب اینجا باشند _چشم آقا (نفوذی ۷۷۷): صداشون از داخل اتاق میومد هر کاری میکردم نمیتونستم. ارتباط بگیرم با کسی انگار یکی دستکاری کرده بود نمی شد از اتاقم درومدم بیرون رفتم سمت حیاط آنتن دهی اصلأ نبود بلکه همه انگار تمام نگهبان ها زوم بود روم نمیشد کاری کرد گوشی خاموش کردم رفتم داخل اتاق ............... عطیه: از وزارتخونه اومدم بیرون ماشین چند تا خیابون اون ور تر بود پیاده رو خراب کرده بودن از کناره خیابون رد شدم با صدای کسی که صدام میکرد خانم مراقب باششششششششش برگشتم عقب که چادرم به موتوری کشید افتادم روی زمین با سرعت موتور کشیده شدم روی زمین دستم حائل صورت و شکمم که اتفاقی برای بچه ای که تو شکم دارم نیوفته........... حس این که خون روی چشمام می‌ریخت چشمای تارم باز کردم فقط دیدم چند نفر با چادر بلندم کردن انداختن تو ماشین صدا های مبهم می‌شنیدم کی بودن چی میخواستن از جونم 😖 حس میکردم بچه تکون نمیخوره نگران و ترس از دست دادنش کل وجودم گرفت به محمد چه کار کنم چطوری بگم از امانتی که داشتم نتونستم مراقبت کنم .......... صدای آشنایی بود می‌گفت بریم سراغ نفر دوم که عملیات تموم بشه هر چه قدر تلاش می‌کردم چشمام باز نگه دارم نمیتونستم .......... ............................................................................... پ.ن1*: عطیه و کشیده شدنش با موتور روی زمین پ.ن2*: نفر دوم ؟؟؟ پ.ن3*:صدای آشنا؟؟؟
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) (محمد ) از سایت خارج شدم فکرم مخطوش بود همه چی داخلش بود به ساعت نگاه کردم ۷بود عطیه حتماً برگشته بود خونه عزیز رفته بود مشهد عطیه تنها بود گوشی از تو جیبم دروردم شماره عطیه بانو گرفتم چند بوق میخورد جواب نمی‌داد شماره خونه رو گرفتم بر نمی داشت دوباره گرفتم با چهارمی بوق برداشت الوووو عطیه خوبی چرا جواب نمیدی ؟؟ _سلام آقا شما کی هستی گوشی موبایل همسر من دست شما چه کار می‌کنه ؟؟ _همین الان چادر این همسرتون توسط موتور کشیده شد روی زمین چند نفر نمیدونم کی بودن ولی با تهدید با چادر بلندش کردن انداختن تو ماشین بردن حال همسرتون خیلی بد بود من مغازه داری که جلوی مغازه این اتفاق افتاده وسایل همسرتون اینجا هست من مغازه وین مارکت آخر خیابون وزارت خارجه هست........... محمد: چییییییییییییییییییییییییییییییییی یا حسین عطیههههههههه پام رو گاز گذاشتم رفتم سمت وزارت خارجه وسایل عطیه گرفتم دنبال دوربین مدار بسته بودم شماره میز مرکزی گرفتم بعد از چند تا بوق برداشت الوووو رسول سریع دوربین مداربسته خیابون وزارت خارجه برسی کن گروگانگیری شده زود فقط ببین آخرین جایی که دیده شده کجاست. تروخداااااااااااا رسول عجله کن رسول: آخرین جا زیر پلی که سمت راه آهن بوده دیده شده محمد: ممنون رسول: محمد تنها نرو خطر داره محمد: به جون میخرم رسول عطیه بردن بارداره میترسم اتفاقی براشون افتاده باشه رسول: بی خبر نزار بدون اسلحه کاری نکن بگو نیرو بفرستم محمد: باش من بعد بهت زنگ میزنم ............. رسول: هوفففففففف. کله شق خود سر ............. محمد: ماشین زیر پل دیدم ولی خالی بود در ها همه باز بود انگار یه سطل آب یخ خالی کردن روی بدنم پاهام جونشون از دست داد دو زانو افتادم ردی زمین.......... ............. .................. ............................................................................... پ.ن1*: محمد متوجه نبودن عطیه شد . پ.ن2*: سطل آب یخ..........
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از مجنون مدیا | طراحی تراکت
حالِ‌بُحرانی‌من‌ּ‌با‌حَرَم‌آرام‌شَود.. بِطَلَب‌کَربُ‌بَلا‌‌تا‌دِل‌مَن‌ּ‌رام‌شَود..!️
حسین جان من همانم که به آغوش تو آورد پناھ:) خودمانیم؛ چه کسی جز تو فهمید مرا؟♥️
- ماخانه‌به‌دوشیم‌غَم‌ِسیلاب‌نداریم.. - ماجزپسرِفاطمه‌ارباب‌نداریم💛️(:️
- چيست دلچسب ترين عيدی ِ اين شهرُالله ؟ يك سحر ؛ وقت اذان ؛ صحن اباعبدالله .. !