آقایامامحسین؛
میخوامبیاموسطبینالحرمین
یهفرشپهنکنم ..
بشینمزلبزنمبهگنبدت..
انقدزلبزنمکهسیرشم..
ولیداشتمفکرمیکردممگه
آدمازتسیرمیشه..
نهبهخداکهنمیشه!
پاسپورتمخاکخورده
میشهنزاریآرزوبهدلبمونم؟!
لطفا . . .💔:))
#فِـراق
بـزرگۍمۍگفـت:
تڪیہڪنبہشھـدا؛شھـداتڪیہشـونخـداسـت.
اصـلاڪنارگلبنشـینۍبـوۍگـلمۍگیـرۍ؛
پسگلسـتـانڪنڪلزندگیـترو
بـٰایـٰادشھـدا...!'
#شهیدانه♥️
یِڪنفرگفتحٌسِـ♥️ـیناشڪِهَمہدرآمَد
نمَڪنـٰامتودِلبرچِهزیـٰاداسَتزیاد...!
#حسینجااآنم
#Part_30
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
عطیه: سرم با چادرم پاک کردم توی زیر زمین تاریک و سیاه بود حس میکردم یکدفعه در اتاق باز شد انگار یکی به زور میوردن داخل اتاق گریه و داد میزد با ورودش انداختش روبه روی من پاش به زنجیری که. به میله وصل بود وصل کردن نمیتونستم تکون بخورم خودمو آروم آروم کشیدم روی زمین
رفتم سمتش چادر از روی سرش برداشتم گوشه لبش پاره شده بود آروم صداش کردم
خانم حالتون خوبه صدای منو میشنوید ؟؟
ستایش: چشمام آروم باز کردم خانمی بالا سرم بود صدام میکرد آروم زیر لب خوبم گفتم ولی درد قلبم هر لحظه بیشتر میشد حس میکردم و تمام رگ هام آلان پاره میشه آروم تکیه دادم به دیوار به سرنوشت خودمو این بچه فکر میکردم از روز اولی که شناختم خودمو زندگیم تنها بودم طعم داشتن مادر نداشتم نه آغوش گرم و نه قربون صدقه مادرانه لوس بازی هاش الآنم نمیدونم این بچه میمونه یا نه 😔
با باز شدن در دونفر خانم وارد شدن اومدن سمتم چونه منو اون خانمی که اون طرف بود گرفت محکم فشار داد ناخنش داخل چونه ام فشار میداد به پاش نگاه کردم نوک کفش میزد روی زمین فکری تو سرش داد یکدفعه محکم پاش به پهلوم زد دردی به دردم اضافه شد درد قلبم از اون ور الآنم پهلوم نگاهی به چهره اون خانم کردم انگار اون یکی نمیدونم چی بود ریخت داخل آب ریخت داخل دهنش اونم پس میزد بیرون ولی نمیتونست تحمل کنه قورت میداد ...........
از درد به خودش میپیچید ...........
محمد: پشت سیستم با رسول نشسته بودم شاید خبری بشه یکدفعه دو تا فیلم هم زمان به گوشی من و رسول فرستادن رسول زود تر از من فیلم پلی کرد با دیدن فیلم خودکاری که تو دستش بود افتاد روی زمین خودش پشت بندش افتاد فیلم خومم باز کردم عطیه من بود شکنجه میشد
اخخخخ بمیرم برات نمیتونم کاری کنم ........ داری عذاب میکشی. فیلم رسول هم همون بود ستایش خانم مثل عطیه گروگان گرفته بود شکنجه اش میکردن رسول اشک میریخت حس نشستن دستی روی شونم سرم چرخوندم طرفش آقای عبدی بود چهره نگران بهمون نگاه میکرد هر دو فیلم پلی کرد هم زمان با چهره شون نگاه میکردم از عصبانیت و نگرانی جمع شده بود ولی آروم خودشو نشون میداد...........
دست رسول و منو آروم فشار داد آرامشی عجیب به هم تزریق شد .........
..........................................................................
پ.ن1*: آقای عبدی 😔
پ.ن2*: عطیه و ستایشی که در حال شکنجه هستن .......