یکنجازحرم ..
بهمجابدهدلمتنگته،خداشاهده
هوایحرم،هوایبهشت
ببرکربلابجایبهشت✨🖤
#امام_حسین_جان
_میگفت:
ایکاشخونههامون،
یهخروجاضطراریداشت،
کهدَرشبازمیشدبهبینالحرمین..:)💔
#Part_32
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
✨.........(عملیات راه آهن)..........✨
محمد: با شروع عملیات وارد خونه شدیم جز خرابه هیچی نبود با صدای رسول رفتم سمتش روی زمین در آهنی بود با کمک بچه ها بازش کردیم با نور چراغ قوه راه رویی معلوم بود آروم رفتیم داخل چند تا در آهنی بود اسلحه گرفتم جلوش با چند تا تیر بازش کردم با چیزی که دیدم نه میتونستم حرف بزنم نه راه برم سمتش اشک هام روی زمین میریخت قدرت هضم این اتفاق نداشتم عطیه من به میله آهنی وصل کرده بودن دور برش پر از چوب و تسمه افتاده بود آروم آروم قدم برداشتم دو زانو کنارش نشستم
عطیه جان قربونت بشم چشمات باز کن دورت بگردم من محمد اومده نگاهم کن ..........
عطیه: م........حم.......د
خو.......ش.......حا.......لم..........می.......بی.......نم........ت
آیییییییییییییییییی اخخخخخخ 😖
جان محمد آروم باش علی صدام داری آمبولانس به موقعیت من زودددددد سریععععع علی ..........
رسول وارد اتاق شد نگاهش به من و عطیه گرفت به دور اطراف داد دنبال ستایش خانم میگشت چشمای اشکی رفت بیرون با اومدن تکنیسین آمبولانس عطیه بردن بیرون رفتم دنبال رسول
با صدای گریه کردن کسی رفتم سمت آخر راه رو انگار فضای آزاد بودحیاط خلوت حوض پر از آب رفت سمت صدا رسول بود گریه داد میزد
رسول:ستایش غلط کردم بلند شووووو چشمات باز کن تروخداااااااااااا من جواب بابات چی بدم ستایش من جان اون بچه ای که تو شکم داری بلند شووووو چشمات مشکیت باز کن .............
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا
یاحسین به جان مادر پهلو شکسته ات کاری کن ستایش ام کسی زندگیم به بند بند وجودم بهش وصله چشماش باز کن
دورت بگردم آقا جان ........... جان گلو شکافته اصغر شش ماهت مراقب بچه تو شکمش باش مراقب خودش باش
آقای عبدی: صدای رسول تو ایرپاد میومد دختر کوچولو من مادر شده بود قرار بود خودش صاحب یه بچه بشه زجه های رسول بند بند وجودم میلرزوند ترس تو وجودم گرفته بود سرم گذاشتم روی میز کسی اشک های منو نبینه
همه میگن مرد ها نباید گریه کنند. مگه ما دل نداریم قلب نداریم باید گریه کنیم گریه برای همه هست چه زن چه مرد
قلبم تپشی که داره با وجود دختری که از وجود مرضیه ام هست .........
الان داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه فقط دعام اینه که خدا به گریه های من و رسول نگاه کنه ستایش بهمون برگردونه..........
...............................................................................
پ.ن1*: داد رسول 😔💔
پ.ن2*: محمد با دیدن عطیه 🥺
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#Part_32 #Safe_support (﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽) ✨.........(عملیات راه آهن)..........✨ محمد: با
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
#Part_33
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
✨............بیمارستان....................✨
محمد: پشت در اتاق عمل وایساده بودم رسول دیگه زنگ رو به صورت نداشت فقط نفس نفس میزد گریه می کرد الان دقیقا میدونم رسول چی میکشه اونم مثل من داره تجربه اولین پدرشدن میکنه تموم اون استرسی که داشت منم داشتم در اتاق عمل باز شد دکتر اومد بیرون نزدیک بود بیوفتم رفتم سمتش دکتر چی شد ؟؟
دکتر: همراه خانم عطیه منتظری ؟
محمد: همسرش هستم.
دکتر: بازو هاش تمام کبود شده بود با باند بستیم خداروشکر سم بهشون دادن از طریق آب ولی شدتش کم بوده به بقیه اعضای بدن نرسیده مخصوصا با بچه ای که تو شکم دارن منتقل میشن بخش مراقبت های ویژه تا هوشیاری حالشون بهتر بشه از این به بعد مراقب ها بیشتر بشه داخل خونه چون وضعیت فعلی میبینم نباید هیچ کاری کنند .
محمد: ممنون
رسول: همسر من چی ؟؟؟
دکتر : بالا سر همسر شما دکتر دیگه هست ولی از پرستار ها شنیدم باید خودتون برای هر خبری آماده کنید .
رسول: سرم گیج میرفت دستم به دیوار گرفتم کنارش سر خوردم پایین هر خبری یعنی چی ستایش من مگه منو ترک کنه.................
محمد با عطیه خانم رفته بود تک و تنها نشسته بودم .......
...................
................................
یکدفعه در باز شد دکتر اومد بیرون نگاهی به لباسش کردم پر از خون بود از دستکش هاش خون میچکید روی زمین با دیدن اون صحنه خشک شدم دکتر همسرم چی شد ؟؟؟؟
دکتر: خون ریزی زیادی داشتن کنترش کردیم فشار به دیواره رحم مادر زیاد بوده ولی خدا هم شما همسرتون دوست داشته که جنین از بین نرفته ولی متأسفانه جنین مشکل قلبی پیدا کرده چون از مادر منتقل شده قلب همسرتون ضعیف تر شده اگه استرس یا فشار دیگه به قلب وارد بشه باید خودشو آماده پیوند قلب آماده کنه الان قلب جنین و قلب مادر نوسنات زیادی داره منتقل میشن icu هر دو مراقبت کنند .
رسول: کی بهوش میاد؟؟؟
دکتر: معلوم نیست یک ساعت ۲۴ساعت بعد دوروز دیگه تا وقتیکه هوش یاریش بالا ثابت بشه
رسول: حالشون خوبه از خوش حالی گریه ام گرفته بود دو زانو نشستم روی زمین فقط سیدالشهدا صدا میکردم فقط خدا رو شکر میکردم به حق سیدالشهدا حالشون خوبه
ولی با وجود مشکل قلبی بچه بازم خداروشکر...............
ستایش قسمت icu بستری کرده بودن لباس مخصوص پوشیدم رفتم تو اتاق کنارش نشستم دستم روی دستش گذاشتم اون یکی دستم روی شکمش گذاشتم آروم که فقط خود اون بچه بشنوه
فندق من اگه نفست به نفس مامان ستایش وصله بهش بگو بابا رسول دلش براش تنگ شده چشماش باز کنه ..........
بوسه ای طولانی روی چشمای بسته ستایش زدم دستش فشارش دادم که حس کنه پیش خودش و فندق هستم از اتاق خارج شدم گوشیم زنگ خورد میخواستم جواب بدم قطع شد دوباره زنگ خورد قطع شد بار سوم.........
.............................................................................
پ.ن1*: حال عطیه و ستایش
پ.ن2*: محمد فهمید رسول پدر شده
پ.ن3*: بوسه طولانی رسول روی چشمای ستایش
پ.ن4*: ناراحتی قلبی بچه رسول استرس دیگه =پیوند قلب ستایش 💔😔