eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
تـٰا‌ڪی‌دِل‌‌مَن‌چَشم‌بِه‌در‌داشتِه‌بـٰاشد.. اۍ‌ڪاش‌کَسی‌از‌تو‌خَبرداشتِه‌بـٰاشَد.. آن‌باد‌ڪِه‌آغشتِه‌به‌بوی‌نَفس‌توست از‌ڪوچِه‌ی‌مـٰا‌ڪاش‌گُذر‌داشتِه‌باشَد.‌.(:
سلام رفقا ظهرتون بخیر ولادت امام حسن مجتبی رو بهتون تبریک میگم به همین مناسبت یه پارت دلی داریم. منتظر نظراتتون هستم 🙃
❤️با نام و یاد خدا❤️ 💗پارت دلی برادرانه💗 رسول: با عصبانیتی که هر لحظه داشت اوج می گرفت از خونه خارج شدم و در رو محکم به هم کوبیدم.سعی کردم نفس های عمیق بکشم تا آروم بشم اما انگار خیلی موفق نبودم .حرفای مامان هر لحظه بیشتر توی ذهنم تداعی میشد و منی که سوار موتور شده بودم هر لحظه سرعتم بالاتر میرفت .مگه میشه باور کنم حرفای مامان رو ؟؟مگه میشه باور کنم من یه برادر داشتم که ۵ سال از خودم بزرگتر بوده و وقتی که من به دنیا اومدم حدودا ۲ ماه بعدش اون گم شده 💔اشک از چشمام سرازیر شد .حالم خوب نبود .اما مجبورم برم سایت .برم سایت تا با محمد صحبت کنم و ازش کمک بگیرم .من باید داداشم رو پیدا کنم .باید داداش بزرگم رو پیدا کنم .اسمش رسام هست .داداشم رو میگم .بالاخره با حالی خراب به سایت رسیدم .موتور رو پارک کردم و پیاده شدم . ..................... پشت در اتاق محمد ایستادم .نفس عمیقی کشیدم و دستی به لباس هام زدم و مرتبشون کردم .تقه ای به در زدم که صدای بفرمائید محمد به گوشم خورد .داخل شدم و سلامی کردم. محمد: با صدای گرفته رسول نگاهم به صورتش کشیده شد .چشماش خیس بود و بغض توی صداش خیلی واضح به گوش می رسید .از پشت میز بلند شدم و به طرفش رفتم .دستش رو گرفتم و روی مبل نشستیم .رو بهش با اخم کمرنگی گفتم: اتفاقی افتاده رسول؟؟ رسول: انگار منتظر یه جرقه کوچیک بودم که اشکام دوباره بریزه .اون جرقه هم جمله محمد بود که باعث شد بغضم بترکه.با همون حالت گریه لب زدم: محمد امروز مامانم یه چیزی گفت که نمیتونم باورش کنم .محمد باورم نمیشه من یه برادر داشتم که ۵ سال از خودم بزرگتر بوده 😭دو ماه بعد از تولد من گم شده .اسمش رسام بوده😭💔 محمد: م.مطمئنی؟؟😳 رسول: اره💔 محمد : رسول من کمکت میکنم .اما قبلش باید این پرونده رو تموم کنیم .الان آخر پرونده هستیم .قول میدم وقتی تموم شد باهم دنبال داداشت بگردیم و پیداش کنیم . رسول: ممنون محمد .🥺 از اتاق محمد بیرون اومدم و به سمت میز خودم حرکت کردم .روی صندلی نشستم .عکس رو از توی جیب پیراهنم بیرون آوردم. دستم رو روی عکس کشیدم و همون طور که اشکم دوباره داشت میریخت لب زدم:قربونت بشم داداشی .مواظب خودت باش .قول میدم زودی پیدات کنم🥺💔زودی پیدات میکنم و دوباره مثل اون روزایی که من یادم نمیاد باهم زندگی میکنیم .داداشی خبر داری ؟بابایی چهار سال پیش رفت .رفت پیش خدا🖤 داوود: به طرف میز رسول رفتم .متوجه صدای ارومش شدم ‌.نزدیک تر که رفتم دیدم داره گریه میکنه و دستش رو روی یه عکس میکشه .عکس یه پسر بچه حدودا ۵ یا ۶ ساله. موهای فر داشت و چشم و ابروهای مشکی .خیلی شبیه رسول بود .با شنیدن حرف های رسول تعجب کردم .اون عکس ،عکس برادر رسول بود؟پس چرا اون نگفته بود که برادر داره ؟ راوی: داوود به طرف رسول رفت .دستش را روی شانه او گذاشت که رسول به طرفش چرخید .با دیدن داوود ،همدم تنهایی هایش خدر را در بغل آن جا داد و شروع به گفتن تمام حرف هایی که از مادرش شنیده بود کرد .گفت تا شاید حالش با حرف زدن با برادرش بهتر شود. داوود: داداش خودم کمک میکنم پیداش کنی .تو اروم باش .راستی یه عضو جدید داریم .باید بریم بالا الان میاد . رسول: باشه .تو برو من برم صورتم رو بشورم میام داوود : باشه :) رسول: بلند شدم و رفتم .آبی به دست و صورتم زدم و به طرف اتاق محمد حرکت کردم .رفتم و در زدم .وارد شدم که نگاهم به پسری افتاد ‌که کنار محمد ایستاده بود .نمیدونم چرا یه حس بدی بهش پیدا ‌کردم .شاید این که از همین اول کار هی داشت آقا محمد اقا محمد میکرد باعث شد که فکر کنم داره خود شیرینی میکنه اسمش امیر مهدی بود .قیافه خوبی داشت .بهش میومد پنج یا شش سال از من بزرگتر باشه .چشماش سیاه بود .به طوری که یه لحظه که توی چشماش نگاه کردم خودم رو توی چشماش دیدم. صاف و زلال بود .موهای موج دار داشت .ابروهای کشیده و قشنگ .با تمام قیافه خوبش من ازش خوشم نیومد .اما اینطور که مشخصه بچه ها و از همه مهم تر محمد ازش خوششون اومده .هوففف .اینم از شانس ما ‌ بعد از توضیح پرونده محمد گفت که باید برای سه روز دیگه بریم دستگیری سوژه اصلی پرونده .با اجازه ای گفتم و از اتاق خارج شدم . امیرمهدی: همه ی بچه ها باهام حرف میزدن اما من نگاهم به اون پسری بود که اسمش رسول بود .حس خوبی ازش دریافت میکردم .با اینکه فکر میکنم اون بر عکس من هست و ازم بدش میاد. انگار با شنیدن صداش لبخند روی لبم میاد و با حال خوب و خنده هاش حالم خوب میشه .با بچه ها رفتیم . همون موقع رسول بلند شد و رفت طرف دیگه ای .به همراه بچه ها راه افتادم .داوود در کشو رو باز کرد و چیزی رو بیرون اورد .نگاهم به عکسی افتاد که نصفش مشخص بود . برش داشتم و خواستم بهش نگاه کنم که همون موقع صدای رسول اومد که گفت . رسول: اونو برای چی برداشتی ؟؟ به طرفش رفتم خواستم حرف دیگه ای بزنم که نگاهم به صورتش خورد .
رسول: کپ کرده بود و با تعجب به عکس نگاه میکرد . امیر مهدی: اون ،این عکس رو از کجا اورده؟بچه ها با تعجب نگاهم میکردن اما من فقط نگاهم به عکس بود .عکسی که نصفش میون دستای من و نصفش میون دستای رسول بود .نگاه لرزونم رو بالا بردم و توی چشمای سوالیش خیره شدم و لب زدم :ا..این عکس ..دست تو ..چیکار میکنه؟؟ رسول: این عکس داداشمه .تو میشناسیش؟؟امیر مهدی من داداشم رو گم کردم . میدونی این عکس کیه؟؟🥺😥 امیر مهدی :چ..چی گفتی؟😰😥 رسول: امیر مهدی دارم میگم این فرد رو میشناسییییی(با فریاد و بغض ) محمد: اینجا چه خبره ؟رسول چرا داد میزنی؟شما ها چتونه؟😠🤨 امیر مهدی:ا..ون..م.نم🥺اون عکس منه ‌.درست ۱۰ روز قبل از اینکه گم بشم مامانم منو برد و همراه داداشم که تازه به دنیا اومده بود باهم عکس گرفتیم .اون داداش من ....اون تویی؟؟اره؟🥺💔 رسول: ر..رسام؟ امیرمهدی: ا.ره..خودمم..رسامم😭منم داداشی😭💔 رسول: داداشی کجا بودی این همه وقت 🥺 امیرمهدی: نمیدونم چطور خودم رو بغل رسول انداختم .دلم براش تنگ شده بود .اون موقعی که گم شدم آدرس خونه رو هم نداشتم .وقتی که داشتم از خیابون رد میشدم ماشین بهم زد و من حدودا دوماه تو کما بودم .بعد از اون یه خانواده که تمام اون مدت میومدن بیمارستان و مراقبم بودن منو به فرزند خوندگی گرفتن ‌.من آدرسی نداشتم یعنی در اصل من به مدت سه سال فراموشی گرفته بودم و خاطرات گذشته رو به یاد نمی آوردم . وقتی که یادم اومد همه چیز روزای اول فقط کارم گریه بود اما حتی اون خانواده هم نتونستن خانواده خودمو پیدا کنن.تنها امیدم این شد که بتونم وقتی بزرگ شدم خودم دنبالشون بگردم .اما حالا داداشم جلوی چشم خودم بود .😭😭💔 (سه روز بعد) رسول: سه روز از روزی که داداشم رو پیدا کردم میگذره .همون روز باهم رفتیم خونه و مامان وقتی دیدش از شدت خوشحالی اشکاش ریخت و فقط رسام رو توی بغلش گرفت ‌.امیرمهدی هم اسمش رو عوض کرد و رسام نام گرفت .حالا با اینکه فقط سه روز میگذره اما همه من و رسام رو میشناسن و فهمیدن که ما دوتا داداش هستیم .خداروشکر میکنم که داداشم رو اینجوری سر راهم قرار داد .خداروشکر میکنم که درست مثل یه فیلم همه چیز درست شد و من الان داداشم رو دارم ‌.با صدای رسام به خودم اومدم. رسول: جانم داداش رسام:کجایی ؟نیم ساعته دارم صدات میکنم 😂 رسول: ببخشید هواسم نبود . رسام: اشکال نداره .محمد میگه باید آماده بشیم .قراره بریم برای دستگیری سوژه اصلی رسول: داداش میشه تو نیای؟من یکم نگرانم . رسام: برای چی؟نگرانی نداره که داداش .نترس اتفاقی نمیوفته ‌ رسول: داداش آخه رسام: رسول ،داداشی برو حاضر شو .اونجا که کنار هم هستیم .اصلا اگر قرار شد اونجا اتفاقی برام بیوفته میگم من بدون داداشم حتی بهشت هم نمیام .خوبه؟😉 رسول: اومم.باشه خوبه 😁 ................... رسام: با اشاره محمد از در بالا رفتم و توی حیاط پریدم .داوود هم از اون طرف از دیوار پرید و اومد پیشم ‌.در رو باز کردم و محمد همون طور که تفنگ رو آماده گرفته بود رو به جلو قدم برداشت .هر کدوم به طرفی رفتیم .من و رسول هم رفتیم طرف پشت حیاط .رسول خواست جلوتر بره که دستم رو جلوش گرفتم و نزاشتم. خودم جلو رفتم و رسول هم پشت سرم .تفنگ رو مصلح کردم .حیاط بزرگی داشت .رسول یه طرفش رفت و مشغول پاکسازی شد و منم یه طرفش .خواستم برم طرف رسول که صدای تیک تیک ارومی به گوشم خورد .به طرف منبع صدا رفتم که با دیدن بمبی که ثانیه های آخرش بود فقط تونستم فریاد بزنم:یا حسین بمبببب😱 رسول: صدای یاحسین رسام به گوشم خورد و بعدش فریاد زد بمب .تا نگاهم بهش خورد دیدم روی زمین پرت شدم و یه نفر هم روم افتاد و صدای بلند و وحشتناک ترکیدن بمب ‌که باعث شد گوشم سوت بکشه .شعله ی آتیش خیلی زیادی داشت .سریع بلند شدم و به کسی که خودش رو روی بدنم انداخته بود نگاه کردم که به چیزی که دیدم زبونم بند اومد .اون داداش رسام من بود؟اون داداشم بود که صورتش زخمی و خونی بود و تمام بدنش خونی بود ؟؟صدای فریاد اسمم و اسم رسام رو توسط محمد و بچه ها می شنیدم اما انگار قدرت نداشتم که صدام رو بالا ببرم و بگم ما اینجاییم .بگم داداشم داره میمیره و بیان کمک .💔به خودم که اومدم دیدم محمد و بچه‌ها کنارمون نشستن و محمد داره رسام رو صدا میزنه و درخواست آمبولانس میکنه و بچه ها داشتن حال من رو می پرسیدن اما انگار گوشام هیچ کدوم از حرفای اونارو نمی شنید🥺 ................ نمیدونم چقدر گذشت که در اتاق عمل باز شد ‌همون اتاقی که داداشم رو دو ساعت پیش بردن توش .به زور بلند شدم و بقیه هم دنبالم اومدن ‌.جلوی دکتر ایستادم و با صدای لرزونی گفتم: د.دا.داشم ؟حال.ش ..چط.وره؟ دکتر: فقط میتونم بگم خدا خودش مراقبش بوده .یه معجزه هست که با اینکه این همه آسیب دیده خداروشکر زنده هست .سوختگی زیادی داشته مخصوصا دستش .
دکتر: سوختگی زیادی داشته مخصوصا دستش . باید حتما هر روز دو بار زخم هاش شست و شو بشه و پانسمانش عوض بشه ‌. رسول: می..میشه ببینمش؟🥺 دکتر: اول بیا سر خودت رو پانسمان کنم بعد . سرت زخم شده . زسدل: دکتر به زور بردم توی اتاق و مشغول پانسمان سرم شد .اما من توی تمام اون مدت فکر و ذهنم سمت داداشم بود .همون داداشم که به خاطر من جون خودش رو به خطر انداخت .همونی که اگر خواست خدا نبود زنده نمی موند 💔 (یک ماه بعد ) رسول: رسامممم .به خدا اصلا نمی گم دیگه .واییی. خوبه گفتم محمد گفته فقط امروز به خاطر اینکه یه ماهه نیومدی سایت میتونی بیای .مگه میخوای بری عروسی که اینقدر طولش میدی؟؟؟؟ رسام: داداش اینقدر غر نزن .اینجوری کنی هیچ کس زنت نمیشه .از من گفتن بود رسول: چقدر تو بامزه ای داداش .اصلا نمیدونم این هجم از نمک رو تو از کجا آوردی 😐 رسام: از داداشم قرض گرفتم🤪 رسول: حیف .حیف که بهت مدیونم وگرنه رسام: وگرنه چی؟؟؟🤨 رسول: هیچی .هیچی .بریم. بریم تا بیشتر از این دیرمون نشده رسام: من که میگم بریم تو نمیای بریم🙄 رسول: باشه ‌.اصلا تو خوبی .بیا بریم که یه توبیخ خوب از طرف محمد میگیرم . راوی: خوشحال بودند. از آنکه قصه پر پیچ و خم زندگیشان جاده ای صاف و هموار را در پیش گرفت .از انکه خداوند آن هارا باز هم در کنار یکدیگر قرار داده و خداراشکر میکردند بابت حال خوب یکدیگر ❤️ (پایان پارت دلی) پ.ن.حرفی ندارم جز اینکه خدا همیشه مراقب بنده هاش هست. 🙃❤️ https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ناشناس برای پارت های دلی جهت ارسال نظرات زیباتون ❤️ @Mahdis_1388_00 ایدی جهت ارسال نظرات منتظر نظرات رگباریتون هستم🙃🙃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا