هدایت شده از تܢ̣ߊܥܠـߊࡅ߳ߺߺܙ ܝܢܚࡅ߳ߊ✯
کانال یه دختر دهه هشتادی با انگیزه 🌚♥️
https://eitaa.com/joinchat/2343699179C9d71200f6e
نیومدی ضرر کردی هااااا؛ گفته باشم! 😢💔
هدایت شده از تܢ̣ߊܥܠـߊࡅ߳ߺߺܙ ܝܢܚࡅ߳ߊ✯
بھ نامـ خداۅنـدجاڹ ۆخࢪد
کانال یه دختر خانم عکاس هنرمند🤌🏻😌
مخزن عکاسی و اشعار ناب 🍯🤤
از دانستنی های عجیب و شگفت انگیزی که میزاره که دیگه نگووو🕶️🖇️♥
میدونی همه شاگرد اولا تو کانالش عضون 📗💚✨
#ڪاش24ساعتہپستمیذاشت🌚🌿
#کانالیبارنگوبویموفقیت🌒
#فقطدختراعضوشن 🌒
https://eitaa.com/joinchat/3765436832Cdfbfffa657
هدایت شده از تܢ̣ߊܥܠـߊࡅ߳ߺߺܙ ܝܢܚࡅ߳ߊ✯
نیم ساعت پست ممنوع✘
بعد از ۲ ساعت پاک بشه✓
#Part_41
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(رسول)
هیچ ماشینی از در پشتی سفارت خارج نشده پس بچه ها تو خود سفارت هستن باید هر کاری میشد میرفتیم داخل با هماهنگی هایی که شد توسط آقای عبدی منو چند نفر بچه های گروه ویژه با لباس نامحسوس آخر شب وارد بشیم وارد اتاق اسلحه ها شدم لباس ضد گلوله پوشیدم ایرپاد گذاشتم داخل گوشم سریع سوار ماشین گروه ویژه شدم ........
(محمد)
سر و صدا های اطراف خیلی زیاد بود یکم سرم بالا تر بردم که واضح بشه صدا ها ولی نمی شد
(رسول)
تمام سفارت داشتیم میگشتیم همون اتاقی که بچه ها گیر افتادن رفتم یه حسی بهم میگفتی همینجا هستن سمت کمد کتاب ها رفتم چند تا کتاب افتاده بود همه شون درباره استعمار بود داخل کتابخونه گذاشتم با قراردادنش. داخل کمد صدای عجیبی اومد از بغل دستش دری مثل راه رو باز شد با علامت دادن به بچه ها وارد اتاق شدیم آخر راه رو یه زیرزمینی تاریک بود چراغ قوه روشن کردم تا راه رو زیرزمینی که هست روشن کنه آروم آروم واردش شدم حس کردم یکی پشت سرم هست دستی داشت دور پهلوم میپیچید از پشت گرفتمش چسبوندمش کنار دیوار میخواست با چاقو حمله کنه سمتم که یکی از بچه ها یه تیر به مغزش زد نزدیک آخر زیر زمین بود با چیزی که دیدم نمیدونستم چه کار کنم قدرت حرف و گریه نداشتم داوود بسته بودن به تخته چوب بیهوش بدنش خونریزی زیاد داشت سعید و فرشید بهوش بودن ولی نگرانی و استرس تو وجودشون داشتن محمد ، ماهان بالا سرش وایساده بود با اسلحه نگاهم میکرد میخندید...........
اسلحه تو بزار زمین بدون این که کاری کنی ...........
(ماهان)
ترسیدم استاد میبینم یه باهوش تو گروهت پیداشد فرمانده. ولی با این کاری که کرد. نمیدونه پاش چه جایی گذاشته جون همهی شما رو به خطر انداخته
رسول اسلحه اش مسلحه کرد گرفت سمتم اسلحه خودم محکم فشار دادم روی شقیقه محمد یک فشارش بیشتر کردم که رسول وادار به شلیک شد گلوله سمتم میومد حالا وقت اجرا نقشه بود .........
(عطیه)
داشتم اتاق پسر کوچولوم میچیدم دردی تو ناحیه شکمم حس میکردم بچه داره دور شکمم میچرخه تموم عضلات شکمم منقبض میشد لباس ها از دستم افتاد
آیییییییییییییی 😖
آخخخخخخخخ 😖
(عزیز)
یا خدا عطیه مادر خوبی ؟؟
(عطیه)
عزیز بچه دارم میمیرمممممم عزیز زنگ زد آمبولانس با اومدن تکنیسین سوار برانکارد شدم چشمام سیاهی میرفت. دیگه چیزی نفهمیدم جز سیاهی مطلق...........
(عزیز)
هر چی گوشی محمد میگرفتم خاموش بود عطیه برده بودن اتاق عمل فقط ذکر میگفتم اتفاقی نیوفته پدر و مادر عطیه هم اومده بودن همه اش سراغ محمد میگرفتن الان باید باشه نیست ...........
در اتاق عمل باز شد دکتر اومد بیرون دکتر چیشد حال عروسم. و نوه ام خوبه ؟؟؟
(دکتر)
مادر بچه دیر متوجه شده از دیروز تا حالا بچه ای که تو شکم داشتن بند ناف دور گردنش پیچیده اکسیژن و خون رسانی نرسیده و داخل شکم مادر از بین رفته به خاطر همین باعث شده چرخش های شدید همراه با منقبض شدن درد شکم مادر اتفاق بیوفته واقعا متاسفم نتونستم کاری کنم😞💔
مادر منتقل میشن بخش اگه نیاز شد با دکتر روانشناس میگم بیان بعد از بهوش اومدنشون ممکنه تا چند وقتی حال روحی روانی خوبی نداشته باشند صحبت کنند با مادر ........
(عزیز)
سست شدم بچه از بین رفته جواب عطیه رو چی بدم مادر و پدرش که شوکه شده بودن اشک میریختن تخت عطیه آوردن بیرون رفتم پیشونیش بوسه ای روش گذاشتم دستم روی دستش گذاشتم فشارش دادم آروم آروم زمزمه وار شروع کردم باهاش حرف زدن
کنارت هستم تا خوب بشی ناراحت نباش حکمتی داشته ......
.............................................................................
پ.ن1*: بچه عطیه و محمد
پ.ن2*: شلیک گلوله توسط رسول نقشه ماهان............
پ.ن3*: حال روحی روانی. عطیه صحبت کردن با روانشناس بیمارستان...............
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#Part_41 #Safe_support (﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽) (رسول) هیچ ماشینی از در پشتی سفارت خارج نشده پ
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
#Part_42
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(ماهان):
حالا نوبت عملی کردن نقشه بود گلوله داشت نزدیک می شد محمد رو یکدفعه بلند کردم گرفتمش چسبوندمش به خودم تیر رسول خورد به جایی که تیر قبلی خورده بود شدت خون ریزی بیشتر شده خنده ای سر دادم
اخیییییی دیدی چی شد تیر خورد به فرمانده ات نقشه رو داشتی بهت گفتم با اومدنت به اینجا جون فرمانده ات به خطر میوفته یکیشون کشته میشه.............
(رسول):
با بهت به شلیک گلوله نگاه میکردم یعنی من فرمانده ام زدم تیری که زدم به همون جایی که خون ریزی داشت خورده بود
خودم نمیتونستم ببخشیم کار من بوده محمد زدم اشک تو چشمام جمع شده بود قطره قطره روی لباسم میریخت نمیتونستم نگاه کنم تو چشم محمد و بچه ها محمد محکم با صورت انداخت روی زمین بلند داد زدم
محمددددددددددددددددددددددددددد
با شلیک بچه های گروه ویژه به ماهان خودمو رسوندم کنار محمد نشستم چرخوندمش سمت خودم سرش روی پام گذاشتم دستش تو دستم گرفتم لباسی که زیر جلیقه داشتم دروردم روی پهلو محمد گذاشتم که خون ریزی کمتر بشه
محمد جون رسول چشمات باز کن رسول پشیمونه غلط کرد
به خدا نمیدونم چی شد تیر زدم بهت ...........
(محمد):
رس........ول
تو........می..........خوا..........ستی............
جون...........منو..........نج..........ات..........بد...........ی
حلا..............لم.............کن...........برا.........ت
فر..........ما........نده..........برا...........در..........خو...........بی
نبو...............دم
(رسول)
دست محمد از تو دستام جدا شد محمد تو برادر و فرمانده خوبی جان رسول بچه ها چشمات باز کن. محمد نمیخوای بچه تو بی پدر بزرگ کنی چشمات باز نگه دار تروخدا آمبولانس بفرستین از دست رفت............
آمبولانس اومد یکی یکی بچه ها رو گذاشتن بردن سمت بیمارستان به در ورودی که رسیدیم با اومدن چند تا پرستار برانکارد آوردن بردنش سمت اتاق عمل دنبال تخت ها راه افتادم تو اون موقع که دنبالشون میرفتم حس میکردم چهره آشنایی دیدم برگشتم هیچکس نبود شاید خیالاتی شدم ......
پشت در منتظر خبر از تک تک شون بودم ..........
.............................................................................
پ.ن1*: چهره آشنا ؟؟
پ.ن2*: حلالیت محمد 😞💔
پ.ن3*: پشیمونی رسول تیر زدن به محمد 🥺
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#Part_42 #Safe_support (﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽) (ماهان): حالا نوبت عملی کردن نقشه بود گلوله
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
#Part_43
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(رسول):
سعید و فرشید از اتاق عمل اومدن بیرون فقط محمد و داوود اون تو بودن از استرس ناخون میخوردم میخواستم برم زنگ اتاق عمل بزنم که در اتاق عمل باز شد دکتر اومد بیرون رفتم سمتش چیشد حال برادرام خوبن ؟؟
(دکتر):
من پزشک اون پسری بودم که بدنش سوخته بود حال عمومیش خوبه ولی باید تحت نظر باشه که زخم ها سوخته گی هاش عفونت نکنه وارد خون نشه ضربان شدیدی به شکم وارد شده انگار با چوب بوده از داخل دچار خون ریزی شده بود جلوشو گرفتیم............
(علی):
داوود از اتاق عمل آوردن بیرون منتقلش کردن بخش همه بچه ها تویه اتاق بردن برای راحت تر حفاظت کردن از جونشون پشت دراتاق عمل با رسول بودم چند پرستار سریع با کیسه خون رفتن داخل رسول دنبالشون داشت میرفت اجازه ندادن دستش محکم روی در میزد که اگه اتفاقی افتاده بهش بگن
.................(سه ساعت بعد)..................
(رسول):
دکتر محمد اومد بیرون خودش فهمیده بود من همراهش هستم اومد سمتم
(دکتر):
میرم سر اصل مطلب دو تیر به پهلو سمت چپ برخورد کرده تیر اول مستقیم به کلیه برخورد کرده تیر دوم به همون نقطه خورده که باعث شده کلیه ای که میشد ترمیم بشه از بین بره دچار خون ریزی بشه ما کیسه خون بهش وصل کردیم ولی کاری نتونستیم برای کلیه کنیم از بدن خارجش کردیم الان بیمار با یه کلیه زندگی خودشو ادامه میده حال عمومیش خوبه منتقل میشه بخش ولی تا یه مدت کار سنگین نباید انجام به هیچ وجه
(رسول)
میشه تو لیست دریافت کلیه اسمش نوشت ؟؟
(دکتر):
بله امکانش هست از پذیرش فرم بگیرید پر کنید بیمار به لیست اضافه بشه فقط گروه خونی که میشه بهش کلیه داد
آ.ب.منفی هست چون از گروه خونی دیگه نمیتونه دریافت کنه اگه دریافت کنه دچار بروز مشکلات در سیستم اصلی بدن بشه ناسازگار باشه دوباره کلیه باید عمل بشه کلیه ناسازگار برداشته بشه ................
(رسول):
با اورن محمد به بیرون اول سمت پذیرش رفتم فرم پر کردم روی صندلی که پشت در اتاقی که بچه ها محمد بودن نشستم باورم نمیشه تیر من باعث شد کلیه محمد از بین بره 😭😭
چند تا اتاق اون ور تر اتاق بچه ها یه خانمی با مشخصات مادر آقا محمد بود حس کردم اشتباه دیدم اشک هام پاک کردم ولی درست بود خودش بود از سر جام بلند شدم رفتم سمتش خانم حسنی خوبید ؟؟
اینجا چه کار میکنید مشکلی پیش اومده ؟؟؟؟
(عزیز):
یکی صدام کرد برگشتم سمتش همکار محمدم بود آقای حسینی بود سلام ممنون شما اینجا چه کار میکنید از محمدم خبر دارید چرا گوشیش خاموشه جواب نمیده ؟؟
(رسول):
آروم باشید حال آقا محمد خوبه بشینید اینجا از آب سردکن کنار پذیرش یه لیوان آب پر کردم دادم دستشون نگفتین اینجا چه کار میکنید ؟؟
(عزیز):
چی بگم با چه رویی عطیه همسر محمد حالش بد شد آوردیمش بیمارستان الان گفتن بچه ای که تو شکم داشته مرده چند روزه عطیه خودش نمیدونست از دیروز حالش بود بود تا امروز صبح که فهمیدیم چی شده الان خانواده عطیه میخوان طلاق عطیه بگیرن میگن محمد نمیتونه از زن و بچه اش مراقبت کنه به فکرشون نیست زنگم میزنم گوشیش خاموشه عطیه داره نابودش میشه نه حرف میزنه نه گریه انگار شوکه شده.............
...............................................................................
پ.ن1*: حال محمد بدون کلیه 💔
پ.ن2*: گریه رسول مقصر خودشو اصلی خودشو میدونه
پ.ن3*: حرف های عزیز به رسول 😞
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#Part_43 #Safe_support (﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽) (رسول): سعید و فرشید از اتاق عمل اومدن بیرون فق
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
سه پارت تقدیم به نگاه پرمهرتون 🙂♥️
امیدوارم خوشتون بیاد حمایت کنید