eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
رفقا بنده هستم .یعنی نویسنده رمان آغوش امن برادر . برای فعالیت هام از این به بعد این هشتگ رو میزنم😊
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 خوشحال میشم نظرتون رو در مورد فعالیتم و کانال بدونم🙂
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) ✨...........(سر قبر آقای عبدی).............✨ (رسول) زجه های ستایش همه‌ی مردم دورمون جمع کرده بودن ریحانه تو بغلم بود خواب و بیدار بود بچه ها کنارم وایساده بوده آقای شهیدی چند تا ماموق. بالاتر اون طرف تر ریحانه دست خواهر فرشید سپردم رفتم سمت ستایش بطری آب معدنی برداشتم گرفتم جلوش یکم ازش بخوره نفس نفس میزد نگران قلبش بودم میدونستم با وجودی که درد داره هیچ حرفی نمیزنه........... لباش خشک شده بود محکم بسته بود هیچی نمی‌خورد فقط قطرات اشک روی گونه هاش و لباش می‌ریخت چشمای مشکیش از سرخی برق میزد لیوان یک‌بار مصرف آب ریختم داخلش بردم سمت دهنش یکم فشار به لابه لای لباش دادم باز کرد یکم خورد ولی کم بود.......... افت فشار خون داشت ............. +آغاز مرحله دوم عملیات اعلام میکنم .............. _شروع شد .......... (محمد) با صدای اگزوز چند تا ماشین و موتور دروبر قطعه ای که آقای عبدی خاک بود همه برگشتن سمت صدا با شلیک چند گلوله تمام ازدحامی جمعیتی که بود سریع فرار می‌کردند چند نفر بزرگسال تیر خورده بودن افتاده بودن روی زمین با علامت من بچه ها اونا رو کشیدن کنار دیوار و تکیه دادن به درخت ها ...... یک لحظه حواسم پرت شد چشمم دنبال رسول میگشت با چیزی که دیدم خون تو رگ هام خشک شد رسول دستش دور ستایش خانم پیچیده بود به عنوان محافظ ولی خود رسول تیرخورده بود لباسش خونی بود از زیر که نشسته بود ور از خون شده بود.......... خون به سرخی سیب سرخ به فرشید گفتم خانواده اش دختر رسول از اینجا دور کنه تعداد افراد اون هایی که اسلحه داشتن با یکم هرج و مرج کمتر شد ...... آمبولانس ها یکی یکی پشت هم اومدن دو نفر مستقیم رفتن سمت رسول آروم خوابوندنش روی زمین ماسک اکسیژن و تو گردنی بهش وصل کردن روی برانکارد حمل مصدوم گذاشتن _عملیات موفق آمیز بود +خوبه برید خونه امن تا امن نش‌ه نمیایید بیرون هر روز تا یه ساعت استعلام سلامتیه و بودنت چک می‌کنیم ببینید هستید یا نه تفهیم شد؟؟ _اوکی شد.......... ............................................................................... پ.ن1*: موقعیت سلامتی و خانه امن پ.ن2*: رسولللللللللللللللللللللللللللل پ.ن3*: زجه های ستایش ازدحام جمعیت..........
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) (داوود) دنبال یکی ماشین ها بودم از پس کوچه بعد از گلذار شهدا می‌رفت حس میکردم یکی پشت سرم میاد همون طوری که رانندگی میکردم دنبال ماشین میرفتم یکم سرم عقب چرخوندم که ببینم کسی تعغیبم میکنه یا نه صدای تیر پشت سرم میومد با موتور جاخالی میدادم که بهم برخورد نکنه ولی با سوزش داخل ساق پام نزدیک بود با موتور بخش زمین بشم ولی کنارش کردم یکی از دستام از فرمون جدا کردم آروم بردم سمت ساق پام خون ریزیش زیاد بود مهم اپن ماشین بود سرعتم بیشتر کردم که گمش نکنم ........... صدای محمد از موقعی که تیراندازی شروع شد بود میومد خوبم محمد نگران نباش رسول خوبه چی شد ؟ (محمد) رسول منتقل کردن بیمارستان ستایش خانم تا حال رسول دید اونم حالش بد شد داوود بدون هماهنگی با من یا علی وارد عمل نشو فهمیدی؟ (داوود) چشم آقا فقط از حال رسول بی خبرم نزارید خواهش می کنم نگرانش هستم (محمد) باشه داوود دیگه امری نیست دهقان فداکار ؟؟ (داوود) نه آقا خداحافظ 👋 ماشین برد سمت پارکینگ عمومی پارکت پای پیاده راه افتادن سمت بیرون از در پشتی منم پشت سرشون راه افتادم موتور چند ماشین اون ور تر کنار دیوار پارک کردم از پشتی راه داشت به خیابون رفتن اولین کوچه رفتن داخل اولین خونه ای که ته کوچه بود یکی درو باز کرد رفتن تو اون کسی که درو باز کرد یکم سرگوش به آب داد درو بست رفت تو صدای قفل کردنش میومد به محمد خبر دادم اطلاعات خونه رو دادم که رد نشونی پیداش کنه متعلق به کی هست ......... ............................................................................... پ.ن1*: تیر خوردن داوود پ.ن2*: نگرانی داوود برای رسول
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) (محمد) رسول از اتاق عمل آورده بیرون هنوز درباره وضعیتش با دکترش حرف نزدم سعید آدرس اتاقش بهم داده بود با فرشید رفتیم سمت اتاقش طبقه سوم بیمارستان انتهای راه رو با تقه ای به در ورودی وارد اتاق شدیم دکتر سرگرم مطالعه بود با دیدن ما از جاش بلند شد ادای احترام کرد راهنمایمون کرد نشستیم حال بیمار ما چطوره که یک ساعت پیش عملش کردین رسول حسینی ؟؟ (دکتر ): عملشون موفقیت آمیز بود تیر یک میلی متر نخاع برخورد کرده که باعث شده رک های دور اطراف به شدت پاره و زخمی کنه که باعث شده که بیمار دچار فلج موقت بشه ولی با فیزیوتراپی کم کم دوباره می‌تونه راه بره اگه خودش بخواد ممکنه بعد از بهوش اومدن شکه بشه ولی با صبوری درست میشه واقعا متاسفم بابت این خبر ولی همسرشون از پزشکش حرف زدم بهوش اومده بود چون که تازه عمل پیوند قلب انجام داده و زایمان کرده استراحت نداشته با توجه خبر بدی که شنیده بوده اگه از حال همسرش متوجه بشه ممکنه دوباره حالش بد بشه چند روزی. بستری میمونه تا نظر قطعی داده بشه ولی آقای حسینی بهوش اومدن حدودا سه روز بستری و مرخص میشن ممکنه داخل بیمارستان حالش همین وطوری باشه ولی بکن دور برش شلوغ کنید بهتر میشه از فضای بیمارستان دورمیشه ........... (سعید): سخت بود باور کردنش رسولی که به پا بن. نمی‌شد در حال جنب جوش بود هر روز از این ور سایت به این ور بالا پایین رفتن هاش پیش محمد دیگه نیست تو سایت قرار نیست شلوغ کاری کنه هضم این اتفاق سخت بود برای همه ولی برای من و محمدی که از زبون خود دکتر شنیدم سخت تر ولی حس میکردم دکتر اطمینانی بهمون داده بود می‌تونه راه بره ته قلبم امید داشتم رسول با وجود ویلچر فقط یک هفته دوهفته تحمل می‌کنه سریع به خودش میاد راه می‌ره شروع می‌کنه شلوغ کاری ورجه ورجه تو سایت سرم چرخوندم سمت محمد قطرات اشک روی صورت خود نمایی میکرد رنگش مثل گچ سفید شده دستی که روی صندلی بود با دستای خودم سفت و محکم گرفتم تو دستم یکم آروم بشه فکر نکنه تنهاست ........ باهم از اتاق درومدیم بیرون محمد دستم کشید شروع کرد به حرف زدن سوال کردن از من ؟ (محمد) سعید چرا آرومی هاااااا؟؟ رسول فلج شده مطمئن هستم بفهمه داغون میشه امیدش از دست میده چرا تو هیچ حرفی نمیزنی؟؟؟ (سعید): راستش نمی‌دونم دلیلش چیه ولی این آروم بودن بی دلیل نیست چون دکتر نگفت فلج برای همیشه گفته موقت اونم مطمئنم رسول تحمل نداره زود بلند میشه محمد دوباره همون رسول همیشگی میشه ....... با توکل با خدا با تلاش خود رسول بلند میشه ......... ..‌‌............................................................................ پ.ن1*: فلجی رسول 💔😞 پ‌.ن2*: آرامش سعید اطمینان دکتر امید داشتن..... داشتن امید بهترین اطمینان در زندگی هست قدرشو بدونید شاید باعث اتفاقات جدید بیوفته.................
https://daigo.ir/secret/426876471 پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷 آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی : @Gomnam_labbeyk_ya_hussenin