#Part_60
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(خونه امن)
+ آقا اونجا رو نگاه کنید اون طرف خیابون پسره مشکوک هست کنار کیوسک بغل کوچه
_دوربین بده ببینم آره راست میگی به بچه ها بگو برن ببین چه کاره هست اگه نرفت گوش مالیش بدن نبینه از کجا خوردن بعد بگو در پشت بیان داخل فرار کنند بیان تو
+چشم آقا
*هوی تو چرا اینجا پرسه میزنی اینجا محدوده ماهست چه کاره هستی ؟؟
داوود: به تو چه اومدم دنبال رفیقم اینجا هم خیابون خداست محدوده تو نیست مال همه هست
*نه دیگه نشد پسر جون اینجا مال همه نیست نگاه کن این کوچه ها تک تک مال من هستن هر کی حرف به خرجش نره من خودم حسابشون رسیدم.......... مخصوصا اون هایی که لجباز یه دنده مثل تو
حالا گورتو گم کن تا خوردت نکردم پسره سرتق لجباز
داوود: اگه حالیت شده باشه میگم منتظر کسی هستم اینجا هستم تکونم نمیخورم...........
*پس اون روی منو میبینی پسره عوضی 😤 تا میخوره بزنیدنش تا ببینه اینجا رئیس داره
داوود: محکم هولم دادن روی زمین سرم محکم خورد تیزی که زیر کیوسک بود گرمی خون حس کردم به شدت با پا میزدن تو صورت و دهنم شکمم دقیقاً نمیدونستم تا کی طول کشید زدنشون تموم شد ولی دیگه هیچ حس نمیکردم
(محمد)
گوشی داوود هر چی زنگ میزدم بوق میخورد جواب نمیداد علی ردیابیش کرده بود سعی کردم طریق دوربین ها چک کنم ببینم حالش خوبه یا نه ولی هیچ. دوربینی این دور اطراف نداشت فکر هم جا بود پیش رسول و خانمش پیش شهید شدن ناگهانی آقای عبدی و چند تا افراد دیگه اومدن فرمانده جدید تا چند روز آینده به جاشون
(داوود)
رفته بودم آروم از روی زمین بلند شدم دستم پشت سرم گرفتم از درد صورتم جمع شده بود گوشی به زور دروردم چه تا تماس بی پاسخ از سایت و علی و محمد همونجا سوار موتور شدم به زور راه افتادم سمت سایت به هزار زحمت چند بار نزدیکی مرگ و تصادف بودم فقط رفتم سمت سایت آروم موتور پارک کردم از در ورودی که رفتم دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم درجا افتادم روی زمین و سیاهی مطلق...........
..............................................................................
پ.ن1*: حمله به داوود
پ.ن2*: بیهوشی داوود دم در سایت .........
#Part_61
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(محمد)
بعد از این که سعید بهم خبر داد در مورد حال داوود با چه وضعیتی اومده رفتم سمت سایت داخل بهداری کنار تختش نشستم دستاش خراش برداشته بود سرش پانسمان زیر چشماش بادمجونی سیاه من که به داوود گفته بودم دست به کاری نزنه اول خبر بده پس چرا خود سر عمل کرده ..........
با تکون خوردن چشماش آروم بالا سرش وایسادم صداش کردم داوود صدام میشنوی داوود ؟؟؟
(داوود)
محمد من کجام..........
تو اینجا چه کار میکنی ؟؟
رسول چی شد ؟؟
(محمد)
داوود آروم باش تو بهداری سایتی سعید بهم خبر داد با حال روز بد جلو در آسانسور افتاده بودی آوردت اینجا بهم زنگ زد ترسیده بود این طوری دیدت چرا این طوری شدی مگه نگفتم خودسرانه کاری نکن ؟؟؟
(داوود)
من کاری نکردم پشت کیوسک سرکوچه که خونه روبه روش بود با موتور کشیک میدادم دو نفر از همون خونه که بعد از ورود اون چند تا ماشین داخل شدن درو براشون باز کرده بودن نه این که از در ورودی بیان نمیدونم از کجا بیرون اومدن چون من کسی ندیدم بیاد بیرون فکر کنم در پشتی داره خونه که اومدن سر وقتم که اینجا مال ما هست کسی نمیتونه اینجا باشه شاخه شونه کشیدن برای من منم الکی گفتم منتظر کسی هستم ولی نه که حال روزم این ش د که الان میبینید ........
(محمد)
حس نکردی شناسایی شده باشی داوود از داخل خونه کسی تورو موقع کشیک دیده باشه ؟؟
(داوود)
نه من که ندیدم چون من تعغیب میکردم خیلی ازشون دور بودم چون کسی متوجه نشه شناسایی نشم
محمد: خوبه استراحت کن من میرم بیمارستان پیش رسول
داوود: آقا صبر کنید منم بیام
محمد: نه خیر رسول تو رو این طوری ببینه سکته میکنه بزار بهتر بشی بعد بیا
داوود: چشم فقط رفتین زنگ بزنید باهاش حرف بزنم که مطمئن بشم خوبه ؟
محمد: نگران نباش باشه ..........
...............................................................................
پ.ن1*: حال داوود.
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
🔴 دعای روز بیست و هفتم ماه رمضان
🔹 اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي فِيهِ فَضْلَ لَيْلَةِ الْقَدْرِ، وَ صَيِّرْ أُمُورِي فِيهِ مِنَ الْعُسْرِ إِلَى الْيُسْرِ، وَ اقْبَلْ مَعَاذِيرِي، وَ حُطَّ عَنِّيَ الذَّنْبَ وَ الْوِزْرَ، يَا رَءُوفاً بِعِبَادِهِ الصَّالِحِينَ
🔺 خدایا در این ماه فضیلت شب قدر را روزی ام ساز، و کارهایم را از سختی به آسانی برگردان، و پوزشهایم را بپذیر، و گناه و بار گران را از گُرده ام بریز، ای مهربان به بندگان شایسته.
#ماه_رمضان_مبارک 🌱
#سحر_بیست_هفتم 🌷
#التماسدعا 😉
#شهید_آرمان_علی_وردی🥀
#قطعه_ای_از_بهشت ♥️
#Part_62
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(رسول)
لای چشمام باز کردم دیدم تار بود کم کم واضح شد سفیدی اتاق و نور زیاد اذییتم میکرد دستم کمی بی حس بود ولی آروم بردم بالا روی چشمام گذاشتم پرستاری که سرم چک میکرد متوجه شد پرده رو کشید یکم بهتر شد میخواستم خودمو جابه جا کنم ولی نمیتونستم پام تکون نمیخورد بیشتر سعی کردم نمیشد ماسک اکسیژنی که روی صورتم بود برداشتم
خانم چرا نمیتونم تکون بخورم چه بلایی سرم آوردین ؟؟
پرستار نفوذی: وا یعنی متوجه نشدید وقتی نمیتونید تکون بخورید فلج شدین ویلچر نشین شدیم آقای مأمور 😈
رسول: تو کی هستی ؟چرا این چرندیات میگی ؟؟
پرستار نفوذی: اومدم حکم مرگت صادر کنم جوجو فرفری
اخخخخ زنت فهمیده باشه تا الان بابای مرده شوهر فلج خودش پیوند قلبی همه از دم چلاق و شل و پل
رسول: ماسک اکسیژنی که از صورتم درورده بودم از صورتم محکم از دستم افتاد روی زمین بخش روی زمین شد پرستار درو محکم بست رفت قبل رفتنش
ریحانه منو تهدید کرد میکشه لعنتییییییییییییی عوضی 😤
دیگه نمیتونستم تحمل کنم زدم زیر گریه در اتاق داشت باز میشد لیوانی آبی که بود نشونه رفتم سمت در که باز محکم زدم روی زمین برو بیرون مگه نمیشنوی میخوام تنها باشمممممممم
همتون دروغ گو چرا بهم نگفتین نمیتونم راه برم اگه نمیخواستن بگین چطوری میفهمیدم از زبون پرستار عوضی که قصد جونمو کرده بود ..........
✨(خونه فرشید)✨
مینو: ریحانه آروم نمیگرفت یکم آبجوش سرد شده با یه حبه قند انداختم تو شیشه شیر دادم بخوره کم کم شروع به مکیدن کرد آروم شد اون چشمهای مشکی با مژه های بلندش باز بسته میکرد که بخوابه سرش آروم نوازش میکردم وسط ابروهاش مثل نرگس ماساژ میدادم چشماش به بنده اثر میکرد آروم گرفت خوابید شروع کردم لالایی خوندن
بخواب آروم تو آغوشم، نکن هرگز فراموشم
بخواب آروم کنار من، تو پاییز و بهار من
لالا لالا تو مثل ماه، بخواب که شب شده کوتاه
لالا لالا گل گندم، نشی تو بی قراری گم
لالا لالا گل مریم، چشات رو هم میره کم کم
لالا لالا گل یاسم، ازت میخونه احساسم
لالا لالا گل پونه، عزیزنم رفته از خونه
لالا لالا گل زردم، ببین بی تو پر از دردم
بخواب آروم تو آغوشم، نکن هرگز فراموشم
بخواب آروم کنار من، تو پاییز و بهار من
لالا لالا گل پونه، عزیزنم رفته از خونه
لالا لالا گل زردم، ببین بی تو پر از دردم
.............................................................................
پ.ن1*: لالایی مینو برای ریحانه 😔💔
پ.ن2*: تهدید مرگ ریحانه پرستار نفوذی 🥺
پ.ن3*: فهمیدن فلجی رسول
#Part_63
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(محمد)
وارد راه رویی که اتاق رسول بود شدم سرم پایین بود یکدفعه یکی با تنه زدن از کنارم رد شد کارتش افتاد جلو پام از روی زمین برداشتم میخواستم صداش کنم که رفته بود داخل جیبم گذاشتم رفتم سمت اتاق رسول دراتاق باز کردم که با چیزی که دیدم ترسیدم اتفاقی افتاده برای رسول لیوان خورده شده بود تیکه هاش افتاده بود جلو در صدای رسول که بغض داشت میومد
رسول : مگه نگفتم برید بیرون نمیخوام کسیو ببینم دروغ گو های کثیف
محمد:رسول استاد خوبی چرا این طوری میکنی؟؟
رسول: چرا بهم نگفتین فلج شدم ها باید از زبون اون پرستار نفوذی که اومده هم کارم همه ی زندگیم ریحانه و ستایش تحدید مرگ ..........
دیگه مثل یه تیکه گوشت بی خاصیت روی صندلی چرخ دارم هاااااااااااااااا محمد تو میدونستی من آدم تو خونه موندن نیستم الان هیچ کاری نمیتونم کنم .........
ستایش این طوری ببینه منو شوکه میشه اون قلبش تازه پیوند خوره طاقت یه اتفاق دیگه رو نداره محمد...........
محمد: از چی حرف میزنی رسول پرستار کی ،کی اومده تو اتاق تهدید کرده قبل از من کسی اینجا بوده ؟؟؟
نکنه این خورده شیشه ها به خاطر این پرستار بوده که اونجا بوده ؟؟؟؟
سریع از اتاق رفتم بیرون کارتی که تو جیبم بود دروردم اسم و فامیل بخشی که کار میکرد رفتم از چند نفر پرسیدم کجاست؟؟؟
گفتن شیفتش شب تا صبح بوده الان رفته از بیمارستان دکمه های آسانسور زدم طبقه آخر بود دیر میرسد از پله های اضطراری سریع رفتم بیرون تو محوطه نگاه میکردم چهره آشنایی دیدم رفتم سمتش دنبالش دویدم سمتش سرعتش بیشتر کرد رسید اون طرف خیابون اسلحه مسلح کردم........ ایستتتتتتتتتتت وایسا سرجات
ولی دیر رسیدم جلوش ماشینی سریع ترمز کرد سوار شد با سرعت از جلو بیمارستان رفت ........
اههههههههههههه لعنتییییییییییییی
دست و پا بستم رفتم داخل بیمارستان پیش رسول دستی روی صورتم کشیدم اعصابم ریخته بود بهم انگار یکی صدام میکرد برگشتم سمتش ستایش خانم بود با سرم دست به دیوار میومد اشک میریخت .......
ستایش: آقا محمد رسول من خوبه بگین کجاست میخوام 🥺 ببینمش تروخداااااااااااا یه چیزی بگین ...........
...............................................................................
پ.ن1*: شتایش 💔
پ.ن2*: رفت پرستار نرسیدن محمد
پن3*: حرف های رسول 🥺................
#Part_64
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
+بی عرضه نکبت نمیتونی کار درست انجام بدی عوضی پول گرفته ولی نتونسته صورتش بپوشونه شناسایی نشه الان میخوای چه غلطی کنی تو کدوم سوراخ قایم بشی ؟؟؟؟؟
_اقا ببخشید میرم خونه خودم گمو و گور میشم خواهش میکنم کاری بهم نداشته باشید
+میگم دیوونه هستی نگو نیستی خونه خودت تا حالا صد بار شناسایی شده بعد میخوای بری اونجا ؟؟؟
برو بیرون نمیخوام قیافه ات ببینم
_چشممممممم
+رفت گیرش بیارین کارش تموم کنید کاری نکنه لو بریم ........
*چشمممممممممممممممم
_از پیش رئیس اومدم بیرون داشتم سوار ماشین میشدم که یکی از پشت سرم دستمالی با بوی خاصی گرفتند جلو صورتم دیگه چیزی نفهمیدم جز سیاهی مطلق...........
*آقا کار انجام شد فقط مونده کشتنش
+خوبه
_نمیدونستم کجا هستم انگار چسبیده شده بودم به درخت با دیوار یکم با همون دست های بسته شروع کردم لمس کردن دیوار بود که من میله ای که چسبیده بود به دیوار وصل بود صدای پارس سگ ها میومد خیلی حس میکردم نزدیکم بود چشم های زیادی معلوم بود برق میزدن هیچ نور برق شهری نبود
کمکممممممممممم کنیددددددددددددددد
کسیییییییییییی اینجااااااااااااااااااااااا
نیستتتتتتتتتتت تروخداااااااااااا
حس کردم صدای پا میاد ولی نبود حمله سگ ها بود با اومدنشون قیافه های ترسناک دهن کف کرده دویدن سمتم شروع به پاره کردن لباسام گاز گرفتن از دست و پام
آیییییییییییییی نکنید ولم کنید.........
*شروع کردم فیلم گرفتن خوب داشتن سگ ها پاره اش میکردن کم کم داشت میمرد اخییییییییییی چه صحنه ای
دلم سوخت😈😂
............................................................................
پ.ن1*: سگ ها
پ.ن2*: حس دلسوزی 🥺
#Part_65
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(رسول)
نیمه های شب بود که با صدای رعد و برق و از کابوسی که دیده بودم، از خواب پریدم. همه تنم خیس عرق شده بود. نمیتونستم نیم خیز بشم از پارچ آبی که بود که یکم بخورم اطراف اتاق رو دیدم. از کمد گوشه اتاق می ترسیدم. مثل کابوس های بدم بود. صدای رعد و برق باعث شد عرق سرد بیشتری روی تنم بشینه خیس خیس بودم ازم آب میچکید
دستم یکم تکون دادم بتونم آب بردارم ولی باعث شد لیوان بیوفته روی زمین صداش کل فضای اتاق گرفته بود در اتاق یکدفعه باز شد ستایش اومد تو با دیدن من هول شده بود سریع اومد سمتم
(ستایش)
رسول خوبی چیشدی صبر کن چه قدر عرق کردی هااااا ؟؟؟
دکتر خبر کنم حرف بزن چرا لال شدی زبون داری ؟؟
داری میترسونی منو ؟؟؟
(رسول)
ستایشم خوبم فقط کابوس دیدم انگار تو خون خوابیده بودم ولی یکی اومد سمتم دستم گرفت برد جای دیگه دوباره فضای اونجا عوض شد تو خلع رفتم تنها نبودم بابات پیشم بود با یه نفر دیگه ولی وضوح نداشت ولی نمیدونم چی شد بابات دستم گرفت داد دست اون طرف مقابل از خودش دور کرد یکدفعه از خواب پریدم........................
(ستایش)
الهی دورت بگردم من از وقتیکه نمیتونی راه بری هر شبت شده کابوس و وحشت دیدن کسانی که نداری رسول تورو جون همون مادری که متولدت کرد پدری که از جونش گذشت تو زلزله ولی تو باشی زندگی کنی مرد بالابیایی امید داشته باش بلند شو به خاطر بچه ای که پشت این در منتظرت هست
بلندشوووووو که از این همه کابوس خلاص بشی ..........
(رسول)
نمیشه ستایش الان نگاه کن حتی نتونستم آب بردارم از روی میز میخوام بلند بشم چه قدر خوش خیالی به این آسونی نیست ...........
..............................................................................
پ.ن1*: کابوس وحشت
پ.ن2*: امید نداشتن رسول امید دادن قسم ستایش
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات