eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) (محمد) وارد راه رویی که اتاق رسول بود شدم سرم پایین بود یکدفعه یکی با تنه زدن از کنارم رد شد کارتش افتاد جلو پام از روی زمین برداشتم میخواستم صداش کنم که رفته بود داخل جیبم گذاشتم رفتم سمت اتاق رسول دراتاق باز کردم که با چیزی که دیدم ترسیدم اتفاقی افتاده برای رسول لیوان خورده شده بود تیکه هاش افتاده بود جلو در صدای رسول که بغض داشت میومد رسول : مگه نگفتم برید بیرون نمی‌خوام کسیو ببینم دروغ گو های کثیف محمد:رسول استاد خوبی چرا این طوری میکنی؟؟ رسول: چرا بهم نگفتین فلج شدم ها باید از زبون اون پرستار نفوذی که اومده هم کارم همه ی زندگیم ریحانه و ستایش تحدید مرگ .......... دیگه مثل یه تیکه گوشت بی خاصیت روی صندلی چرخ دارم هاااااااااااااااا محمد تو میدونستی من آدم تو خونه موندن نیستم الان هیچ کاری نمیتونم کنم ......... ستایش این طوری ببینه منو شوکه میشه اون قلبش تازه پیوند خوره طاقت یه اتفاق دیگه رو نداره محمد........... محمد: از چی حرف میزنی رسول پرستار کی ،کی اومده تو اتاق تهدید کرده قبل از من کسی اینجا بوده ؟؟؟ نکنه این خورده شیشه ها به خاطر این پرستار بوده که اونجا بوده ؟؟؟؟ سریع از اتاق رفتم بیرون کارتی که تو جیبم بود دروردم اسم و فامیل بخشی که کار میکرد رفتم از چند نفر پرسیدم کجاست؟؟؟ گفتن شیفتش شب تا صبح بوده الان رفته از بیمارستان دکمه های آسانسور زدم طبقه آخر بود دیر می‌رسد از پله های اضطراری سریع رفتم بیرون تو محوطه نگاه میکردم چهره آشنایی دیدم رفتم سمتش دنبالش دویدم سمتش سرعتش بیشتر کرد رسید اون طرف خیابون اسلحه مسلح کردم........ ایستتتتتتتتتتت وایسا سرجات ولی دیر رسیدم جلوش ماشینی سریع ترمز کرد سوار شد با سرعت از جلو بیمارستان رفت ........ اههههههههههههه لعنتییییییییییییی دست و پا بستم رفتم داخل بیمارستان پیش رسول دستی روی صورتم کشیدم اعصابم ریخته بود بهم انگار یکی صدام میکرد برگشتم سمتش ستایش خانم بود با سرم دست به دیوار میومد اشک می‌ریخت ....... ستایش: آقا محمد رسول من خوبه بگین کجاست می‌خوام 🥺 ببینمش تروخداااااااااااا یه چیزی بگین ........... ............................................................................... پ‌.ن1*: شتایش 💔 پ.ن2*: رفت پرستار نرسیدن محمد پ‌ن3*: حرف های رسول 🥺................
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) +بی عرضه نکبت نمی‌تونی کار درست انجام بدی عوضی پول گرفته ولی نتونسته صورتش بپوشونه شناسایی نشه الان میخوای چه غلطی کنی تو کدوم سوراخ قایم بشی ؟؟؟؟؟ _اقا ببخشید میرم خونه خودم گمو و گور میشم خواهش میکنم کاری بهم نداشته باشید +میگم دیوونه هستی نگو نیستی خونه خودت تا حالا صد بار شناسایی شده بعد می‌خوای بری اونجا ؟؟؟ برو بیرون نمی‌خوام قیافه ات ببینم _چشممممممم +رفت گیرش بیارین کارش تموم کنید کاری نکنه لو بریم ........ *چشمممممممممممممممم _از پیش رئیس اومدم بیرون داشتم سوار ماشین میشدم که یکی از پشت سرم دستمالی با بوی خاصی گرفتند جلو صورتم دیگه چیزی نفهمیدم جز سیاهی مطلق........... *آقا کار انجام شد فقط مونده کشتنش +خوبه _نمیدونستم کجا هستم انگار چسبیده شده بودم به درخت با دیوار یکم با همون دست های بسته شروع کردم لمس کردن دیوار بود که من میله ای که چسبیده بود به دیوار وصل بود صدای پارس سگ ها میومد خیلی حس میکردم نزدیکم بود چشم های زیادی معلوم بود برق میزدن هیچ نور برق شهری نبود کمکممممممممممم کنیددددددددددددددد کسیییییییییییی اینجااااااااااااااااااااااا نیستتتتتتتتتتت تروخداااااااااااا حس کردم صدای پا میاد ولی نبود حمله سگ ها بود با اومدنشون قیافه های ترسناک دهن کف کرده دویدن سمتم شروع به پاره کردن لباسام گاز گرفتن از دست و پام آیییییییییییییی نکنید ولم کنید......... *شروع کردم فیلم گرفتن خوب داشتن سگ ها پاره اش میکردن کم کم داشت میمرد اخییییییییییی چه صحنه ای دلم سوخت😈😂 ............................................................................ پ.ن1*: سگ ها پ.ن2*: حس دلسوزی 🥺
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) (رسول) نیمه های شب بود که با صدای رعد و برق و از کابوسی که دیده بودم، از خواب پریدم. همه تنم خیس عرق شده بود. نمیتونستم نیم خیز بشم از پارچ آبی که بود که یکم بخورم اطراف اتاق رو دیدم. از کمد گوشه اتاق می ترسیدم. مثل کابوس های بدم بود. صدای رعد و برق باعث شد عرق سرد بیشتری روی تنم بشینه خیس خیس بودم ازم آب می‌چکید دستم یکم تکون دادم بتونم آب بردارم ولی باعث شد لیوان بیوفته روی زمین صداش کل فضای اتاق گرفته بود در اتاق یکدفعه باز شد ستایش اومد تو با دیدن من هول شده بود سریع اومد سمتم (ستایش) رسول خوبی چیشدی صبر کن چه قدر عرق کردی هااااا ؟؟؟ دکتر خبر کنم حرف بزن چرا لال شدی زبون داری ؟؟ داری میترسونی منو ؟؟؟ (رسول) ستایشم خوبم فقط کابوس دیدم انگار تو خون خوابیده بودم ولی یکی اومد سمتم دستم گرفت برد جای دیگه دوباره فضای اونجا عوض شد تو خلع رفتم تنها نبودم بابات پیشم بود با یه نفر دیگه ولی وضوح نداشت ولی نمی‌دونم چی شد بابات دستم گرفت داد دست اون طرف مقابل از خودش دور کرد یکدفعه از خواب پریدم........................ (ستایش) الهی دورت بگردم من از وقتیکه نمیتونی راه بری هر شبت شده کابوس و وحشت دیدن کسانی که نداری رسول تورو جون همون مادری که متولدت کرد پدری که از جونش گذشت تو زلزله ولی تو باشی زندگی کنی مرد بالابیایی امید داشته باش بلند شو به خاطر بچه ای که پشت این در منتظرت هست بلندشوووووو که از این همه کابوس خلاص بشی .......... (رسول) نمی‌شه ستایش الان نگاه کن حتی نتونستم آب بردارم از روی میز می‌خوام بلند بشم چه قدر خوش خیالی به این آسونی نیست ........... .............................................................................. پ.ن1*: کابوس وحشت پ.ن2*: امید نداشتن رسول امید دادن قسم ستایش
https://daigo.ir/secret/426876471 پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷 آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی : @Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا