#Part_66
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
✨...........(
نیم شب ).............✨
(راوی)
با صدای مهماندار هواپیما که داشت از پشت تریبون اعالم میکرد:
- Dear passengers, we will enter Iran in a few
minutes, please observe your hijab
چشمانش را باز کرد و نگاه کوتاهی به دور و برش انداخت، هنوز منگ
میزد و دلش میخواست که بخوابد! صندلی کناریش پسری با شلوار
جین و تیشرت آستین کوتاه مشکی رنگی نشسته بود که هدفون به
گوش داشت، چشمهایش هم بسته بود طوری که او به خودش تکانهای
ریزی میداد معلوم بود دارد آهنگ گوش میدهد !
نمیدونست از پشت چشم های بسته اش حس کرد بهش خیره شده
یا اینکه خود چشمهای قهوهایش را باز کرد و به او رو به رو شد
در یک لحظه جرقه ای انگار در سرش زده شد و فکرش کشید به اینکه"
این پسر میتونه رابط بشه از کجا میدونست چون از لحاظ تیپ و ظاهر میشد از رفتارش تشخیص داد
میشه با پول زیاد خریدش ؟" مشکوک شد شد گوشیش را برداشت و تا خواست روشنش
کند، یکی از مهمانداران هواپیما به زبان انگلیسی بهش گفت:
- Madam, please turn on your phone after
landing!
بهش گفتم:
- yes, thanks.
بعد از چند دقیقه باألخره به تهران رسیدن و هواپیما روی باند فرودگاه
امام فرود آمد.
با باز شدن درها همه کمربندها را باز کردن، بعد از باز کردن کمربندش
از جایش بلند شد و کش و قوسی به خود داد، کمرش خشک شده بود.
دستی به پیراهن مشکیناش که تا روی رانش بود کشید و خواست از
هواپیما خارج بشود که همان پسره چشم قهوهای خودش را به او رساند
و گفت:
oh, lady -بیما میخوای بری؟
یکتای ابروی کمانیاش را باال انداخت و گفت:
-نه میخوای بزارمت روی کولم ببرمت؟
پسرک خندید و دستش را به طرف او دراز کرد و گفت:
-طوفان هستم از آشنایی با شما خوشبختم!lady
بدون اینکه بهش دست بدهد گفت:
-شرمنده من از گرد و خاک خوشم نمیاد! خداحافظ
ولی از دور مراقبش بودم سوار تاکسی فرودگاه شد با یه تاکسی دیگه دنبال رفتم بدونم کجا میره شاید به درد خورد.................
..........................................................................
پ.ن1*: طوفان ؟؟؟
پ.ن2*: اون زن کی بود ؟؟
#Part_67
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(طوفان)
دلم برده بود اون دختره تو هواپیما صورت جذاب و سفید معلوم بود انگلیسی اصیل بود چشم های سبز انگار لنز گذاشته بود ولی قابلیت فریب دادن میداد به طرف مقابل که جادوش کنه دلش به بره..................
(نانسی):
آدرسش گیر آوردم فقط درباره زندگیش دلایل اومدنش به ایران چطوری میتونم کمک کنه بهمون فکر میکردم شاید با پول هنگفت قانع بشه
(علی)
از وقتی رسول اون اتفاق براش افتاده بود مسئول سیستم مرکزی شده بودم کارهای بخش خودمون مونده بود الآنم کار این طرف ماشین وزارت خارجه انگلیس وارد محوطه شد راننده ماشین پیاده شد درو باز کرد از طریق دوربین های هک شده وزارت یکم دید کم بود ولی میشد فهمید و شناسایی کرد
به دختر از ماشین پیاده شد انگار فرد خاصی بود همه خوش اومد میگفتن صداهای دور اطراف زیاد صدا رو واضح کردم معاونش اومد با حرفی در گوشش چهره دختره تعغییر کرد سریع رفتم داخل ساختمون
عکس داخل سیستم وارد شد شروع کرد اسکن کردن شناسایی کردن (نانسی سیناترا) عضو و دختر رئیس موساد و CNA بود رابط وزارت بین ایران و انگلستان تا حالا چند بار خودکشی کرده ولی عملی نشده زنده مونده از همسر دومش پسر دو ساله داره .......
از تمام سوابقی داشت پرینت گرفتم منگنه کردم ساعت ورود و خروج از فرودگاه رسیدن به وزارت و نام هواپیما هم نوشتم از پله ها رفتم بالا در اتاقش باز بود گذاشتم داخل سر میز درو بستم رفتم پایین
(نانسی)
یعنی چی باید انجام میدادین یعنی از اون موقع هیچ کاری نکردین شما وظیفه تون در قبال کمک ما چی خواستیم هااااااااااا ؟؟؟؟؟
۱)گرد آوری مخفیانه اطلاعات در خارج از خاک کشور اسرائیل.
۲)خنثی سازی تلاشهای کشورهای متخاصم برای تهیه و تولید تسلیحات غیر متعارف ویا دستیابی به آن.
۳)خنثی سازی عملیات تروریستی علیه اهداف اسرائیلی و یهودی درخارج از خاک اسرائیل.
۴)توسعه روابط مخفیانه ویژه، سیاسی و غیره، در خارج از خاک اسرائیل و حفظ این روابط.
۵)آوردن مهاجرین یهودی به کشور اسرائیل، از اماکنی که امکان مهاجرت یهودیان از آن جا به اسرائیل، توسط سازمانهای مهاجرتی معمولی اسرائیل، وجود ندارد.
۶)به دست آوردن اطلاعات استراتژیکی، سیاسی و عملی.
انجام عملیات ویژه در خارج از خاک اسرائیل.
من نمیدونم باید شروع کنید ........
..............................................................................
پ.ن1*: طوفان و نانسی ؟
پ.ن2*: وظایف دولت انگلیس برای اسرائیل
#Part_68
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(محمد)
عطیه سرجا نماز خواب بود داشته قرآن میخونده که خوابش برده رفتم کنارش نشستم دستم کشیدم روی چادرش بوسیدم سرم گذاشتم روی چادرش حس خش خش میومد از زیر چادرش یکم جابه جاش کردم چند برگه آزمایش و سونوگرافی بود یک لحظه حس کردم نکنه دوباره ولی برگه دوم ترجمه اش بود عطیه مشکل داره قادر به بچه دار شدن دیگه نیست با هر کلمه ای که میخوندم داخل برگه اشکی از چشمم روی صفحه هات آزمایش میریخت 😭
حس کردم داره نگاهم میکنه یکم سرم بالا گرفتم قطرات اشک از صورتش روی چادرش جاری شده بود.
براش واضح شده بود که فهمیده بودم دیگه نمیتونیم پدر و مادر بشیم لبم یکم تر کردم شروع کردم به حرف زدن
.............................
..................
.........................
عطیه : حالم دست خودم نبود حرف هایی که میزد با تک تک حرف هاش گریه هام جاری میشد سرش از پام برداشتم بلند شدم رفتم تو اتاق در رو قفل کردم
پشت در اتاق نشستم دستم گذاشتم روی شکمم تیر میکشید شروع کردم با خدای خودم حرف زدن صحبت کردن. طولی نکشید خوابم برد
محمد: بعد از این که عطیه رفت بدو بدو رفتم پشت در اتاق در و قفل کرده بود صداش کردم جواب نمیداد فقط صدای گریه هاش میومد با بچه حرف میزد بعد از یک ساعت صداش نمیومد ترسیدم اتفاقی افتاده باشه
یا کلید یدک افتادم از داخل میز برداشتم درو باز کردم در باز نمیشد چیز سنگین جلودر بود در یکم درو باز کردم
از کنار در رد شدم عطیه پشت درخوابیده بود زیر چشمش گود افتاده بود دستم گذاشتم زیر کمرش بلندش کردم خیلی سبک شده بود گذاشتمش روی تخت پتو کشیدم دستش که انگشترش بود بوسیدم روی تخت درازش کردم خودم کنارش دراز کشیدم
با صدای ناله ای از خواب پریدم عطیه داشت ناله میکرد دستم گذاشتم روی پیشونیش داغ بود معلوم بود تب داشت
بیدارش کردم عطیه جان عطیه
عطیه : محمد سردمه 🥶 سرد
محمد: الهی بمیرم این طوری نبینمت بلند شو عزیزم کمکش کردم بلند بشه از پله ها رفتیم پایین کنار حوض نشستیم شیر آب باز کردم ریختم روی صورت و دست و پاش داشت مثل بید میلرزید
عزیز: محمد یا خدا این بچه چرا این طوری شده داره تب میسوزه حالش خوب نیست
محمد: عزیز تب داره
عطیه رو بردم تواتاق روی تخت نشست عزیز یکم شیر داغ آورد داد خورد خوابید تب سنج گذاشتم تب داشت ولی کم شده بود عزیز یه لگن آب و دستمال آورد خیس میکردم روی پیشونی و دستاش میکشیدم تو خواب ناله میکرد.......
...............................................................................
پ.ن1*: تب و لرز 🥶
پ.ن2*: نمیتونه بچه دار بشه 🥺
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
فکر کنم اونایی که لفت میدن خبر ندارن از فردا انشاالله شروع پارت گذاری فصل دوم رمان آغوش امن برادر هست .پس شمایی که الان فهمیدید همراهیمون کنید و ما رو به دوستان خوبتون معرفی کنید تا جمع کوچیکمون روز به روز بزرگتر بشه🙂❤️
🔴 دعای روز بیست و نهم ماه رمضان
🔹 اللَّهُمَّ غَشِّنِي فِيهِ بِالرَّحْمَةِ، وَ ارْزُقْنِي فِيهِ التَّوْفِيقَ وَ الْعِصْمَةَ، وَ طَهِّرْ قَلْبِي مِنْ غَيَاهِبِ التُّهَمَةِ، يَا رَحِيماً بِعِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ.
🔺 خدایا مرا در این ماه با رحمتت فروگیر، و توفیق و خود نگهداری نصیبم کن، و از تیرگی های تهمت دلم را پاک گردان، ای مهربان به بندگان با ایمان.
#ماه_رمضان
#Part_69
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(محمد)
به عزیز گفتم مراقب عطیه باشه خیلی دیر کرده بودم ساعت نگاه کردم از ۸گذشته بود موتور پارک کردم چند ماشین جدید پژو پارس مشکی بود به هر حال رفتم بالا همه جا شلوغ بود بچه های سایت کنار زدم علی و سعید و داوود نزدیک راه پله بودن
بچه ها چه خبره ؟؟؟؟؟
سعید: سلام آقا کی اومدین
محمد: الان اومدم سعید توضیح بده
سعید: آقا راستش از فرماندهی اومدن کسی که به جای آقای عبدی اومدن دنبال شما بودن خیلی عصبی هم بودن
محمد: برید سر کارتون داوود اینجام خلوت کنید برم بالا ببینم ایشون رو ........
از پله ها رفتم بالا پرده کرکره ای اتاق آقای عبدی کشیده بود مثل موقعی که خودشون بود با تقه ای به در ورودی رفتم داخل سلام آقا خوش اومدین
(صدرا ملکی)
خیلی ممنون شما باید محمد حسنی باشید فرمانده گروهی که آقای عبدی باهاش کار میکرد درسته؟؟
محمد: بله آقا
صدراملکی: آقای حسنی برای من زمان در کار خیلی مهم هست و موقع حضورتون در سایت امروز روز اولی که اومدم ولی شما هنوز نیومدین ساعت از ۸گذشته اینجور موارد توبیخی داره هم برای شما هم گروهی که برای شما کار میکنه
محمد: آقا عذرخواهی میکنم راستش همسرم بیمار شده بود یکم طول کشید ولی به بچه ها کارشون مشخص هست تا من بیام گزارش ها رو باهم برسی کنیم ...............
صدراملکی: خوبه انشاالله حال همسرتون رو به بهبودی باشه محمد به نسخه از گزارش های تا الان از پرونده به دست آوردی برای من بیار من در رابطه با پرونده ای که الان جریان هست بعضی از گزارش هاش به دستم رسیده فقط ساعت ۳باهم بریم بیمارستان دیدن دختر آقای عبدی و یکی از بچه ها اسمش چی بود رسول
محمد: چشم آقا
صدرا ملکی: میتونی بری به کارت برسی ........
محمد: از اتاق رفتم بیرون سرمیزم پر از برگه و پوشه بود همه چی پیچیده شده بود رفتم سمت میز رسول که علی دیگه اونجا بود علی شروع کرد به حرف زدن درباره گزارش های دیشب
علی الان نانسی تو وزارت خارجه انگلیس هست ؟؟
علی: بله آقا از دیشب که وارد شده خارج نشده فرشید ت.میم وزارت خارجه انگلیس هست هر مورد مشکوکی باشه گزارش میده برسی میشه ........
..............................................................................
پ.ن1*: صدرا ملکی ؟؟
پ.ن2*: نانسی..............
#Part_70
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(رسول)
ستایشم کافیه به خدا ترکیدم دختر چه قدر کمپوت بهم میدی شبیه میوه ها شدم لاعقل از اون نون خامه ای ها بده خودت خوب میدونی من ازش نمیگذرم 😂
ستایش: نه دیگه نشد نون خامه ای نمیتونی بخوری فقط کمپوت و آب میوه شیرینی ضرر داره رسول خان
رسول: در اتاق باز محمد و یه آقای دیگه وارد شدن یکم یخم باز شد با آقای ملکی گرمی دستی روی شونم احساس کردم دست آقای ملکی بود
صدرا ملکی: رسول جان منتظر تیم برگردی سایت بلند شو که کار زیاد باهات داریم 🙂
اینجا نباید موندگارباشی باید پرونده رو تموم کنیم پسر
رسول: چشم آقا
محمد: آقا بفرمایید شیرینی ممنون محمد جان به ستایش خانم تعارف کردم بعد رسول که میخواست برداره ستایش خانم دستش کنار زد لیوان آب میوه رو داد دستش نزاشت شیرینی برداره
رسول: وایییییییییییییییییییییی نکن ستایش تورو جون رسول بزار یدونه بخورم خیر سرم شیرینی ریحانه ام هست
ستایش: چه فرقی میکنه مال کی باشه منعی از خوردن رسول شکمو داشتیم حرف میزدیم صدای خانمی اومد
مینو: نمیخواین منو بغل کنید دلم آب شد من مامانم میخوام 🥺
رسول: ریحانه رو مادر فرشید آورده بود ستایش گرفته بود بغلش بوسش میکرد بوش میکرد فشارش میداد دلتنگیش به جا آورد از مینو خانم تشکر میکرد میخندید ستایش با دیدن من ریحانه رو چرخوند سمتم چشمای مشکی مژه های بلندش لپ های سرخ تک خنده ای که میکرد لپش چاک میخورد تورفتگی میوفتاد مثل ستایش بود خنده هاش با این که دستام یکم لمس بود ولی بردمش بالا که بیارش بغلم تا ریحانه دستم و دید گریه و دست و پا میزد محمد ریحانه رو گرفت آروم گذاشت سر پام دستم نوازش بار روی موهاش و صورتش میکشیدم دست های کوچولو ای که داشت بوسه طولانی زدم
آقای ملکی میشه گوشش اذان بگید ؟
قرار بود آقای عبدی این کار کنه ولی نشد 😞💔 شما وظیفه اش تموم میکنید ؟؟
(صدراملکی):
ریحانه نوه امیر حسین گرفتم تو بغلم آروم سرم نشونه حتماً برای رسول و ستایش خانم تکون دادم صورتم نزدیک گوشش کردم شروع به اذان خوندن کردم با تموم شدنش بوسه ای روی پیشونیش زدم
حضرت فاطمه نگه دارش باشه.................
...............................................................................
پ.ن1*: حضرت فاطمه (س)🥺
پ.ن2*: اومدن ریحانه پیش رسول و ستایش دلتنگیشون 😍
پ.ن3*: دعوا ستایش و رسول برای نون خامه ای 😂