eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) (محمد) به عزیز گفتم مراقب عطیه باشه خیلی‌ دیر کرده بودم ساعت نگاه کردم از ۸گذشته بود موتور پارک کردم چند ماشین جدید پژو پارس مشکی بود به هر حال رفتم بالا همه جا شلوغ بود بچه های سایت کنار زدم علی و سعید و داوود نزدیک راه پله بودن بچه ها چه خبره ؟؟؟؟؟ سعید: سلام آقا کی اومدین محمد: الان اومدم سعید توضیح بده سعید: آقا راستش از فرماندهی اومدن کسی که به جای آقای عبدی اومدن دنبال شما بودن خیلی عصبی هم بودن محمد: برید سر کارتون داوود اینجام خلوت کنید برم بالا ببینم ایشون رو ........ از پله ها رفتم بالا پرده کرکره ای اتاق آقای عبدی کشیده بود مثل موقعی که خودشون بود با تقه ای به در ورودی رفتم داخل سلام آقا خوش اومدین (صدرا ملکی) خیلی‌ ممنون شما باید محمد حسنی باشید فرمانده گروهی که آقای عبدی باهاش کار میکرد درسته؟؟ محمد: بله آقا صدراملکی: آقای حسنی برای من زمان در کار خیلی‌ مهم هست و موقع حضورتون در سایت امروز روز اولی که اومدم ولی شما هنوز نیومدین ساعت از ۸گذشته اینجور موارد توبیخی داره هم برای شما هم گروهی که برای شما کار میکنه محمد: آقا عذرخواهی میکنم راستش همسرم بیمار شده بود یکم طول کشید ولی به بچه ها کارشون مشخص هست تا من بیام گزارش ها رو باهم برسی کنیم ............... صدراملکی: خوبه انشاالله حال همسرتون رو به بهبودی باشه محمد به نسخه از گزارش های تا الان از پرونده به دست آوردی برای من بیار من در رابطه با پرونده ای که الان جریان هست بعضی از گزارش هاش به دستم رسیده فقط ساعت ۳باهم بریم بیمارستان دیدن دختر آقای عبدی و یکی از بچه ها اسمش چی بود رسول محمد: چشم آقا صدرا ملکی: میتونی بری به کارت برسی ........ محمد: از اتاق رفتم بیرون سرمیزم پر از برگه و پوشه بود همه چی پیچیده شده بود رفتم سمت میز رسول که علی دیگه اونجا بود علی شروع کرد به حرف زدن درباره گزارش های دیشب علی الان نانسی تو وزارت خارجه انگلیس هست ؟؟ علی: بله آقا از دیشب که وارد شده خارج نشده فرشید ت.میم وزارت خارجه انگلیس هست هر مورد مشکوکی باشه گزارش میده برسی میشه ........ .............................................................................. پ.ن1*: صدرا ملکی ؟؟ پ.ن2*: نانسی..............
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) (رسول) ستایشم کافیه به خدا ترکیدم دختر چه قدر کمپوت بهم میدی شبیه میوه ها شدم لاعقل از اون نون خامه ای ها بده خودت خوب میدونی من ازش نمی‌گذرم 😂 ستایش: نه دیگه نشد نون خامه ای نمیتونی بخوری فقط کمپوت و آب میوه شیرینی ضرر داره رسول خان رسول: در اتاق باز محمد و یه آقای دیگه وارد شدن یکم یخم باز شد با آقای ملکی گرمی دستی روی شونم احساس کردم دست آقای ملکی بود صدرا ملکی: رسول جان منتظر تیم برگردی سایت بلند شو که کار زیاد باهات داریم 🙂 اینجا نباید موندگارباشی باید پرونده رو تموم کنیم پسر رسول: چشم آقا محمد: آقا بفرمایید شیرینی ممنون محمد جان به ستایش خانم تعارف کردم بعد رسول که میخواست برداره ستایش خانم دستش کنار زد لیوان آب میوه رو داد دستش نزاشت شیرینی برداره رسول: وایییییییییییییییییییییی نکن ستایش تورو جون رسول بزار یدونه بخورم خیر سرم شیرینی ریحانه ام هست ستایش: چه فرقی می‌کنه مال کی باشه منعی از خوردن رسول شکمو داشتیم حرف می‌زدیم صدای خانمی اومد مینو: نمی‌خواین منو بغل کنید دلم آب شد من مامانم می‌خوام 🥺 رسول: ریحانه رو مادر فرشید آورده بود ستایش گرفته بود بغلش بوسش میکرد بوش میکرد فشارش می‌داد دلتنگیش به جا آورد از مینو خانم تشکر میکرد می‌خندید ستایش با دیدن من ریحانه رو چرخوند سمتم چشمای مشکی مژه های بلندش لپ های سرخ تک خنده ای که می‌کرد لپش چاک میخورد تورفتگی میوفتاد مثل ستایش بود خنده هاش با این که دستام یکم لمس بود ولی بردمش بالا که بیارش بغلم تا ریحانه دستم و دید گریه و دست و پا میزد محمد ریحانه رو گرفت آروم گذاشت سر پام دستم نوازش بار روی موهاش و صورتش می‌کشیدم دست های کوچولو ای که داشت بوسه طولانی زدم آقای ملکی میشه گوشش اذان بگید ؟ قرار بود آقای عبدی این کار کنه ولی نشد 😞💔 شما وظیفه اش تموم میکنید ؟؟ (صدراملکی): ریحانه نوه امیر حسین گرفتم تو بغلم آروم سرم نشونه حتماً برای رسول و ستایش خانم تکون دادم صورتم نزدیک گوشش کردم شروع به اذان خوندن کردم با تموم شدنش بوسه ای روی پیشونیش زدم حضرت فاطمه نگه دارش باشه................. ............................................................................... پ.ن1*: حضرت فاطمه (س)🥺 پ.ن2*: اومدن ریحانه پیش رسول و ستایش دلتنگیشون 😍 پ.ن3*: دعوا ستایش و رسول برای نون خامه ای 😂
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) (فرشید) جلو در ت.میم بودم در ورودی کوچک وزارتخونه باز شد یکی شبیه نانسی بود اره خودش بود تعغییر قیافه خارج شد اولین تاکسی سوار شد با موتور راه افتادم دنبالش اول به علی خبر دادم بعد فاصله ام حفظ کردم تا شک نکنه انگار متوجه شده بود تعغیب میشه الوووو علی صدام داری ؟؟ +صدات دارم فرشید چی شده ؟ داره ضد میزنه چه کار کنم ؟ +برو دنبالش فقط کاری نکن فراری بشه باشه علی فعلآ خداحافظ 👋 محمد: چی شده علی ؟؟ +آقا نانسی داره ضد میزنه فرشید دنبالش هست محمد: به فرشید بگو حواسش جمع کنه +چشم آقا سعید: آقا خبر جدید داریم انگار نقشه جدیدی دارن تموم نفوذی های آلارم هشدار فرستادن گفتن آماده عملیات باشید هر لحظه امکان داره جون هزاران نفر به خطر بیوفته نفوذی ۷۷۷ گفته ممکنه عملیات فرودگاه امام خمینی شروع کنند که نانسی میخواد سرکردگی اصلی به دست بگیره دیروز درباره شغل و زندگی کسی می‌گشت به اسم طوفان این آقا سه سال انگلستان مشغول جمع آوری اطلاعات درباره زندگی مردم اونجا بود برای کتابی نوشته الان برگشته نفوذی ۶۶۶ گفته طوفان ابزاری برای تسلط به عقاید دیگران و مردم میخواد محمد: سعید با داوود برید فرودگاه امام تمام دوربین هاشون روی سایت تنظیم کنید که تمام ورودی و خروجی همه شون ما داشته باشیم ممکنه این چند روز عملیات شروع کنیم سعید: حتما 🙂.....‌... +نفوذی ۷۷۷: مرکز صدام دارید ؟ داوود: صدات دارم چی شده ؟ +روز و ساعت و محل دقیق عملیات معلوم شده فرودگاه امام خمینی هواپیما بوینگ ۳۴۴به مقصد کیش گروگانگیری اصلی کشتن مردم روز یکشنبه ساعت ۶بعداظهر داوود : آماده باش باشید ماموریت بعدی اعلام میکنم +منتظرم تمام 👋 سریع از پله ها رفتم بالا محمد تو اتاقش نبود دراتاق آقای ملکی بود بدو بدو رفتم دراتاق یکدفعه باز کردم نفس نفس میزدم آقای ملکی: آروم داوود خوبی پسر چرا نفس نفس میزنی؟؟؟ محمد یکم آب بهش بده بخوره آروم بشه بشین داوود داوود: ممنون آقا ببخشید تندتند اومدم بالا آقا فردا عملیات باید شروع کنیم محمد: چییییییییییییییییییییییییییییییییی فردا ؟؟؟ کی گفته؟؟؟ داوود: روز و ساعت و محل دقیق عملیات معلوم شده فرودگاه امام خمینی هواپیما بوینگ ۳۴۴به مقصد کیش گروگانگیری اصلی کشتن مردم روز یکشنبه ساعت ۶بعداظهر نفوذی ۷۷۷اعلام کرد محمد: داوود تموم وسایل چک کن با پلیس ضد شورش و فراجا هماهنگ کن فقط گوش زد کن بدون هماهنگی با ما کاری نکنند ممکنه فرار یا جون افراد بیشتری پرخطر بیوفته به سعید بگو وسایل خودمون چک کنه داوود: چشم آقا ✨(فردا ظهر فرودگاه امام خمینی)✨ سعید: با داوود با چندوسیله تمیز کاری رفتیم سمت هواپیما دوربین هارو کار گذاشتیم صدا ها رو با علی و محمد چک میکردیم صدای محمد که با کاپیتان پرواز کیش صحبت می کرد میومد کاپیتان معلوم بود صداش نگران و دلهره و دلواپسی بود نگران خدمه هواپیما و مردم بود میترسید اتفاقی بدتر بیوفته که نشه جلوش گرفت ........... با نیروهای لباس مخفی که تو کل فرودگاه بخش بودن دراتباط بودیم صدای یکی میومد از ایرپاد _مراقب شماره ۷ حرف میزنه صدام دارید ؟؟ سعید: بگوشم بگو _کسی که اطلاعاتش داده بودین با ۵همراه وارد فرودگاه شدند از ظلع ورودی ۴ سعید: مراقبشون باش تمام _دریافت شد ☑️ همزمان با تماس با من با داوود تماس گرفته بودن ۸نفر مشکوک وارد ورودی ۲شده بودن سریع رفتیم سمت محمد با خبر اصلی هر کدومون وارد یکی از ورودی ها شدیم با صدای تیراندازی‌ از ورودی ۲ همه رفتیم سمت اون طرف همون چند نفر تیراندازی می‌کردند چند نفر آغشته به خون افتاده بودن روی زمین دو تا پیرمرد یکی نوجوان یکی زنی که باردار بود که چشماش باز بود کمک میخواست نمیتونستیم نزدیکشون بشیم ورودی ها کاملا بسته بود فقط اون هایی که پرواز داشتن پرواز کردن یا مسافر سوار کردند به ساعتم نگاه کردم یک ربع به شش بود مسافر های پرواز کیش سوار شده بودن ولی اجازه پرواز نداشتن تا اجازه نهایی صدای نیروهای فراجا هماهنگ با محمد همراهشون بود اومدن تک تکشون دستگیر منتقل شدن بیرون از محوطه داخل ماشین هاااااااااا با محمد سریع رفتیم سمت قسمت امنیت پرواز دوربین های داخل هواپیما نشون میداد نانسی از جاش بلند شد سوالی از مهمانان دار پرسید رفت سمت سرویس بهداشتی که چن دقیقه بعد درومد اسلحه اش مسلحه روی سر کمک خلبان شروع کرد هشدار دادن نانسی: شما مردم ایران قرار انتقام خون افراد مارو بدین شما از این به بعد گروگان کشور اسرائیل و موساد هستین هر کسی دست و پا خطا کنه تیر مغزش تراشیده ........
با نیرو هاسریع وارد محوطه پرواز شدیم دور تا دور محاصره کردیم محمد با تماس بعچا داخل هواپیما شروع کرد حرف زدن با نانسی نانسی: مگه نشنیدن چی گفتم من تموم اطلاعاتی که راکد های هسته ای و نفر بر های ایرانی می‌خوام و گروگان های چند سال پیش کشورم در عوض مردمی که تو هواپیما هستن آزاد میشن محمد: این چیزهایی که می‌خوای غیر ممکن هست نمیشه نانسی: منتظر اولین کشته باش محمد: یکدفعه جلو پنجره هواپیما یکی نانسی آوردبا اسلحه مستقیم شلیک کرد تو صورتش خونش روی پنجره پاشید با علامت دادن بمب هارو روی در اصلی وصل و منفجر شد .......... سریع رفتیم داخل نانسی و گروهش شناسایی شده بودن کاری نمیتونستن انجام بدن دونه به دونه دستگیر منتقل شدن زندان سایت برای بازجویی ✨(سایت )✨ محمد به جای حساس ماجرا رسیده بودیم . یکی از افراد نانسی اعتراف کرده بود سلاح ها رو از قاچاقچی گرفته که دلال اطلاعات هست و با یه افسر موساد رابطه داره . متحمین به دادگاه شورای امنیت سپرده شده بود و منتقل شده بودن زندان اوین پرونده بسته شده بود با اجازه ی آقای ملکی همه بچه ها با خانواده شون مشهد دعوت شدن با یه پرواز اختصاصی همه رفتیم ......... ✨(مشهد جلوی در اصلی روبه روی گنبد طلای ضامن آهو)✨ رسول: وقتش بود همه داشتن سلام میدادن ستایش بغل دستم بود ریحانه به بغل بقیه هم کنارمون پامو آروم روی زمین گذاشتم تو قلبم نیت کردم سه بار از خودش از واسطه ای که الان روبه روی گنبدش هستیم اجازه خواستم دستم با فشار روی صندلی بلند شدم تعادل نداشتم ولی کمرم صاف کردم کم کم قدم برداشتم پنجره فولاد فاصله ای نداشتم ولی خودمو رسوندم کنارش دست کشیدم گریه می‌کردم شکر که تونستم دوباره روی پام وایسم محمد: گریه های همه‌مون تمومی نداشت با دیدن رسولی که تو حرم ضامن آهو سرپاشده بود معجزه‌ای که بهش اعتقاد داشتم داشت اتفاق میوفتاد حس کردم یکی کارم داره عطیه بود با گریه نگاهم میکرد به چیزی که تو دستش بود اشاره میکرد جواب آزمایش بود نوشته بود اشتباه پزشکی رخ داده عطیه و من دوباره پدر و مادر می‌شدیم عطیه این راسته ؟؟؟ عطیه: اره محمد همون روزی که پرواز داشتیم آزمایشگاه زنگ زد گفت چون دو روز قبل آزمایش دوباره دادم محمد: روبه امام رضا فقط کاری که تونستم انجام بدم سجده شکر بود که نیت سالم اومدن این بچه شکر معجزه دوم (چند سال بعد).................... عطیه: فاطمه اذییت نکن می‌خوام ازت عکس بگیرم صبر کن اهاااااااا خوب شد نگاه کن 😂 قیافه اش فرستادم برای بابا محمد محمد: عکس فاطمه بود تو مشهد با اون قیافه شیطونی که داشت عکس بامزه تر شده بود می‌خندید اخخخخ قربونت برم من که دلم برات تنگ شده شماره عطیه گرفتن صدای فاطمه بود : با.......با........ محمد: جان بابت دورت بگردم من .............................................................................. این رمان هم با تمام سختی ها تمام شد. این داستان هم با گذرواژه ای شیرین و تلخ به پایان رسید ..... این بود تمام خاطرات ... لحظات با تو بودن..... با تمام سختی ها و نگرانی ها سعی ما بر ابن بود که رمان بهترین باشه و راضی باشید:) با خداحافظی تلخ و شیرین شما رو به خدا میسپارم تا فصل دوم با شما رو خداحافظی میکنم دوستتون دارم🥀🖤
با تموم سخنی و ناراحتی و شادی حال بد حال خوب براتون نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد با پیام های ارسالی اخرتون انرژی بهم بدید
https://daigo.ir/secret/426876471 پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷 آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی : @Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
بچه بازم امروز چالش داریم