eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) (فرشید) جلو در ت.میم بودم در ورودی کوچک وزارتخونه باز شد یکی شبیه نانسی بود اره خودش بود تعغییر قیافه خارج شد اولین تاکسی سوار شد با موتور راه افتادم دنبالش اول به علی خبر دادم بعد فاصله ام حفظ کردم تا شک نکنه انگار متوجه شده بود تعغیب میشه الوووو علی صدام داری ؟؟ +صدات دارم فرشید چی شده ؟ داره ضد میزنه چه کار کنم ؟ +برو دنبالش فقط کاری نکن فراری بشه باشه علی فعلآ خداحافظ 👋 محمد: چی شده علی ؟؟ +آقا نانسی داره ضد میزنه فرشید دنبالش هست محمد: به فرشید بگو حواسش جمع کنه +چشم آقا سعید: آقا خبر جدید داریم انگار نقشه جدیدی دارن تموم نفوذی های آلارم هشدار فرستادن گفتن آماده عملیات باشید هر لحظه امکان داره جون هزاران نفر به خطر بیوفته نفوذی ۷۷۷ گفته ممکنه عملیات فرودگاه امام خمینی شروع کنند که نانسی میخواد سرکردگی اصلی به دست بگیره دیروز درباره شغل و زندگی کسی می‌گشت به اسم طوفان این آقا سه سال انگلستان مشغول جمع آوری اطلاعات درباره زندگی مردم اونجا بود برای کتابی نوشته الان برگشته نفوذی ۶۶۶ گفته طوفان ابزاری برای تسلط به عقاید دیگران و مردم میخواد محمد: سعید با داوود برید فرودگاه امام تمام دوربین هاشون روی سایت تنظیم کنید که تمام ورودی و خروجی همه شون ما داشته باشیم ممکنه این چند روز عملیات شروع کنیم سعید: حتما 🙂.....‌... +نفوذی ۷۷۷: مرکز صدام دارید ؟ داوود: صدات دارم چی شده ؟ +روز و ساعت و محل دقیق عملیات معلوم شده فرودگاه امام خمینی هواپیما بوینگ ۳۴۴به مقصد کیش گروگانگیری اصلی کشتن مردم روز یکشنبه ساعت ۶بعداظهر داوود : آماده باش باشید ماموریت بعدی اعلام میکنم +منتظرم تمام 👋 سریع از پله ها رفتم بالا محمد تو اتاقش نبود دراتاق آقای ملکی بود بدو بدو رفتم دراتاق یکدفعه باز کردم نفس نفس میزدم آقای ملکی: آروم داوود خوبی پسر چرا نفس نفس میزنی؟؟؟ محمد یکم آب بهش بده بخوره آروم بشه بشین داوود داوود: ممنون آقا ببخشید تندتند اومدم بالا آقا فردا عملیات باید شروع کنیم محمد: چییییییییییییییییییییییییییییییییی فردا ؟؟؟ کی گفته؟؟؟ داوود: روز و ساعت و محل دقیق عملیات معلوم شده فرودگاه امام خمینی هواپیما بوینگ ۳۴۴به مقصد کیش گروگانگیری اصلی کشتن مردم روز یکشنبه ساعت ۶بعداظهر نفوذی ۷۷۷اعلام کرد محمد: داوود تموم وسایل چک کن با پلیس ضد شورش و فراجا هماهنگ کن فقط گوش زد کن بدون هماهنگی با ما کاری نکنند ممکنه فرار یا جون افراد بیشتری پرخطر بیوفته به سعید بگو وسایل خودمون چک کنه داوود: چشم آقا ✨(فردا ظهر فرودگاه امام خمینی)✨ سعید: با داوود با چندوسیله تمیز کاری رفتیم سمت هواپیما دوربین هارو کار گذاشتیم صدا ها رو با علی و محمد چک میکردیم صدای محمد که با کاپیتان پرواز کیش صحبت می کرد میومد کاپیتان معلوم بود صداش نگران و دلهره و دلواپسی بود نگران خدمه هواپیما و مردم بود میترسید اتفاقی بدتر بیوفته که نشه جلوش گرفت ........... با نیروهای لباس مخفی که تو کل فرودگاه بخش بودن دراتباط بودیم صدای یکی میومد از ایرپاد _مراقب شماره ۷ حرف میزنه صدام دارید ؟؟ سعید: بگوشم بگو _کسی که اطلاعاتش داده بودین با ۵همراه وارد فرودگاه شدند از ظلع ورودی ۴ سعید: مراقبشون باش تمام _دریافت شد ☑️ همزمان با تماس با من با داوود تماس گرفته بودن ۸نفر مشکوک وارد ورودی ۲شده بودن سریع رفتیم سمت محمد با خبر اصلی هر کدومون وارد یکی از ورودی ها شدیم با صدای تیراندازی‌ از ورودی ۲ همه رفتیم سمت اون طرف همون چند نفر تیراندازی می‌کردند چند نفر آغشته به خون افتاده بودن روی زمین دو تا پیرمرد یکی نوجوان یکی زنی که باردار بود که چشماش باز بود کمک میخواست نمیتونستیم نزدیکشون بشیم ورودی ها کاملا بسته بود فقط اون هایی که پرواز داشتن پرواز کردن یا مسافر سوار کردند به ساعتم نگاه کردم یک ربع به شش بود مسافر های پرواز کیش سوار شده بودن ولی اجازه پرواز نداشتن تا اجازه نهایی صدای نیروهای فراجا هماهنگ با محمد همراهشون بود اومدن تک تکشون دستگیر منتقل شدن بیرون از محوطه داخل ماشین هاااااااااا با محمد سریع رفتیم سمت قسمت امنیت پرواز دوربین های داخل هواپیما نشون میداد نانسی از جاش بلند شد سوالی از مهمانان دار پرسید رفت سمت سرویس بهداشتی که چن دقیقه بعد درومد اسلحه اش مسلحه روی سر کمک خلبان شروع کرد هشدار دادن نانسی: شما مردم ایران قرار انتقام خون افراد مارو بدین شما از این به بعد گروگان کشور اسرائیل و موساد هستین هر کسی دست و پا خطا کنه تیر مغزش تراشیده ........
با نیرو هاسریع وارد محوطه پرواز شدیم دور تا دور محاصره کردیم محمد با تماس بعچا داخل هواپیما شروع کرد حرف زدن با نانسی نانسی: مگه نشنیدن چی گفتم من تموم اطلاعاتی که راکد های هسته ای و نفر بر های ایرانی می‌خوام و گروگان های چند سال پیش کشورم در عوض مردمی که تو هواپیما هستن آزاد میشن محمد: این چیزهایی که می‌خوای غیر ممکن هست نمیشه نانسی: منتظر اولین کشته باش محمد: یکدفعه جلو پنجره هواپیما یکی نانسی آوردبا اسلحه مستقیم شلیک کرد تو صورتش خونش روی پنجره پاشید با علامت دادن بمب هارو روی در اصلی وصل و منفجر شد .......... سریع رفتیم داخل نانسی و گروهش شناسایی شده بودن کاری نمیتونستن انجام بدن دونه به دونه دستگیر منتقل شدن زندان سایت برای بازجویی ✨(سایت )✨ محمد به جای حساس ماجرا رسیده بودیم . یکی از افراد نانسی اعتراف کرده بود سلاح ها رو از قاچاقچی گرفته که دلال اطلاعات هست و با یه افسر موساد رابطه داره . متحمین به دادگاه شورای امنیت سپرده شده بود و منتقل شده بودن زندان اوین پرونده بسته شده بود با اجازه ی آقای ملکی همه بچه ها با خانواده شون مشهد دعوت شدن با یه پرواز اختصاصی همه رفتیم ......... ✨(مشهد جلوی در اصلی روبه روی گنبد طلای ضامن آهو)✨ رسول: وقتش بود همه داشتن سلام میدادن ستایش بغل دستم بود ریحانه به بغل بقیه هم کنارمون پامو آروم روی زمین گذاشتم تو قلبم نیت کردم سه بار از خودش از واسطه ای که الان روبه روی گنبدش هستیم اجازه خواستم دستم با فشار روی صندلی بلند شدم تعادل نداشتم ولی کمرم صاف کردم کم کم قدم برداشتم پنجره فولاد فاصله ای نداشتم ولی خودمو رسوندم کنارش دست کشیدم گریه می‌کردم شکر که تونستم دوباره روی پام وایسم محمد: گریه های همه‌مون تمومی نداشت با دیدن رسولی که تو حرم ضامن آهو سرپاشده بود معجزه‌ای که بهش اعتقاد داشتم داشت اتفاق میوفتاد حس کردم یکی کارم داره عطیه بود با گریه نگاهم میکرد به چیزی که تو دستش بود اشاره میکرد جواب آزمایش بود نوشته بود اشتباه پزشکی رخ داده عطیه و من دوباره پدر و مادر می‌شدیم عطیه این راسته ؟؟؟ عطیه: اره محمد همون روزی که پرواز داشتیم آزمایشگاه زنگ زد گفت چون دو روز قبل آزمایش دوباره دادم محمد: روبه امام رضا فقط کاری که تونستم انجام بدم سجده شکر بود که نیت سالم اومدن این بچه شکر معجزه دوم (چند سال بعد).................... عطیه: فاطمه اذییت نکن می‌خوام ازت عکس بگیرم صبر کن اهاااااااا خوب شد نگاه کن 😂 قیافه اش فرستادم برای بابا محمد محمد: عکس فاطمه بود تو مشهد با اون قیافه شیطونی که داشت عکس بامزه تر شده بود می‌خندید اخخخخ قربونت برم من که دلم برات تنگ شده شماره عطیه گرفتن صدای فاطمه بود : با.......با........ محمد: جان بابت دورت بگردم من .............................................................................. این رمان هم با تمام سختی ها تمام شد. این داستان هم با گذرواژه ای شیرین و تلخ به پایان رسید ..... این بود تمام خاطرات ... لحظات با تو بودن..... با تمام سختی ها و نگرانی ها سعی ما بر ابن بود که رمان بهترین باشه و راضی باشید:) با خداحافظی تلخ و شیرین شما رو به خدا میسپارم تا فصل دوم با شما رو خداحافظی میکنم دوستتون دارم🥀🖤
با تموم سخنی و ناراحتی و شادی حال بد حال خوب براتون نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد با پیام های ارسالی اخرتون انرژی بهم بدید
https://daigo.ir/secret/426876471 پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷 آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی : @Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
بچه بازم امروز چالش داریم
چون خیلیا مدرسه هستن بعدشم بعد اظهر میخوابن ما چالشمون هست برای بعد افطار
خلاصه فصل اول رمان آغوش امن برادر داستان از جایی شروع میشه که پسری به اسم مهدی به خاطر نجات جون رفیقش یعنی داوود تیر میخوره و به شهادت میرسه .بعد از چهل روز از شهادت مهدی پسری به اسم رسول از اداره مفاسد اقتصادی به اداره اطلاعات فرستاده میشه .اوایل کار تمام افراد سایت مخصوصا محمد و داوود و تیمش با رسول بد رفتاری میکردند .یک شب همه تیم به سر مزار مهدی میروند و پس از چند ساعت خلوت با رفیقشان به سایت بر میگردند. رسول هم که ازدست کار های اون ها ناراحت بود دیگه نتونست تحمل کنه و وقتی دید همه ی بچه های تیم محمد و خود محمد دم سایت هستند ،به طرفشون رفت و ازشون دلیل خواست .پس از چند دقیقه صحبت با حرفی که میزنه همه ناراحت میشن از رفتارهاشون. رسول هم که سریع از خیابون رد میشه همون موقع ماشین بهش برخورد میکنه و بیهوش میشه.به بیمارستان منتقل میشه و بعد از عمل سخت و ایست قلبی رسول به کما میره و قلبش به دلیل شک ها ضعیف میشه .در اون موقع حامد به جمع اونها اضافه میشه.حامد رفیق صمیمی رسول بود.بعد از اتفاقات مختلف رسول از بیمارستان مرخص میشه و همه از حرف هایی که بهش زدن پشیمون میشن و عذر خواهی میکنند .بعد از چند روز حامد هم به اداره اطلاعات فرستاده میشه. در یکی از عملیات ها اتفاقی میوفته که محمد با عصبانیت توی گوش رسول میزنه که باعث خراب شدن عملیات شده .اون هم با ناراحتی به بهشت زهرا میره. در اون موقع محمد و تیمش به دنبال رسول میرن که پس از جست و جوی زیاد میفهمن بهشت زهرا هست .اونجا میرن و در طی اتفاقاتی متوجه میشن که مهدی برادر رسول بوده که شهید شده و اون ها تمام حرف هایی که میزدن به برادر رفیقشون زده بودند و در بهشت زهرا اتفاقاتی میوفته که رسول بیهوش میشه و به بیمارستان منتقل میشه . بعد از چند وقت محسن و تیمش وارد عمل میشن و به اداره اطلاعات میان و به محمد و تیمش برای پرونده کمک میکنند .در پرونده اتفاقات زیادی افتاده که بهتره بخونید .در یکی از روز ها که همه ی بچه ها در نمازخونه بودند تلفن رسول زنگ میخوره و بعد از پاسخ متوجه میشه یکی از رفیق های قدیمی اش به نام سهیل هست .سهیل در زندان بوده و تازه ازاد شده .در دوران دانشگاه درست وقتی که رسول تازه مادرش رو از دست داده بوده سهیل ،رسول و حامد رو گروگان میگیره و به همراه پدرش اون هارو شکنجه میده و بهشون میگه باید بهش کمک کنند و در کار قاچاق با او همدست بشوند .و وقتی که پلیس اون هارو پیدا میکنه پدر سهیل کشته میشه و سهیل بازداشت میشه و به زندان میره .حالا رسول با عصبانیت از خاطرات گذشته بیرون میاد و با حال بد به بهشت زهرا میره و سر خاک برادرش میره .همه ی گروه محمد و محسن به اونجا میرن .در ضمن پدر رسول در سن هفت سالگی او به شهادت رسیده بوده و مادرش در سن ۲۱ سالگی فوت میکنه . سر خاک مهدی اتفاقات و حرف های زیادی رخ میده و زده میشه.وقتی که میخوان از اونجا خارج بشن ناگهان کسی به طرف رسول تیراندازی میکنه و تیر به قفسه سینه اون میخوره و یک تیر هم به دست حامد برخورد میکنه. به بیمارستان منتقل میشن و بعد از کلی اتفاقات رسول دچار بیماری تنگی نفس نیز میشه . مدت ها میگذره و تماس های تهدید آمیز سهیل هم بیشتر میشه و حتی یک بار هم بچه های تیم رو شناسایی میکنه و داوود در صحنه تصادف ساختگی دچار آسیب میشه .اتفاقات مختلفی رخ میده و بعد از مدت ها رسول توسط سهیل گروگان گرفته میشه و در اونجا رسول متوجه میشه سهیل برادرزاده رضایی هست .در اونجا شکنجه های زیادی میشه و طی یه اتفاقی حامد هم گروگان گرفته میشه و به ترتیب بعد از اون محمد و داوود هم گرفته میشن. در بین مدتی که حامد گرفته شده اتفاقات زیادی رخ میده و حتی به زور به دست حامد شوکر دادن و مجبورش کردن به رسول بزنه و ازش فیلم گرفتن و همه فکر میکردن که اون از عمد به رسول شوک داده .در اونجا اتفاقات بسیار زیادی رخ میده و طی اتفاقاتی رسول دست به خودکشی میزنه اما موفق نمیشه .وقتی سهیل میفهمه که محسن و تیمشون آدرس اون سوله رو پیدا کردند به همراه گروگان ها به طرف ویلای شمال حرکت میکنه . طی اتفاقی که میوفته باعث میشه رسول بتونه آدرس اون ویلا رو به محسن بگه و اون ها بتونن به اونجا برن .سهیل هم رسول رو بیرون میبره و تیری به کمرش میزنه .اما درست قبل از اون رضایی کشته شده و سهیل هم بعد از شلیک به رسول کشته میشه .اما درست وقتی که رسول تیر میخوره سرش هم با شدت به سنگ روی زمین برخورد میکنه .رسول در بیمارستان به شهادت میرسه و بعد از کلی گریه از طرف داوود و حامد و بقیه به سردخانه منتقل میشه .اما محمد که حالش به خاطر شکنجه ها بد بوده وقتی بهوش میاد و متوجه میشه چه اتفاقی افتاده به زور به سردخانه میره و با رسول که شهید شده صحبت میکنه که در اونجا میفهمه رسول نفس میکشه و زنده هست
اتفاقاتی میوفته که اونها میفهمن رسول بر اثر ضربه ای که به سرش خورده دچار فراموشی شده و همچنین تیری که به کمرش برخورد کرده باعث شده ‌‌که فلج بشه.بعد از چند روز که رسول در بیمارستان بود خاطرات محوی در ذهنش میاد و طی اتفاقاتی حافظه اش رو بدست میاره .خلاصه که رسول فلج میمونه و بعد از چند روز که به سایت میره محمد بهشون میگه که پرونده تموم شده و قراره همگی به زیارت امام رضا (ع)برن.به مشهد میرن و یک روز وقتی محمد میخواد از خیابون رد بشه ماشین با سرعت به طرفش میره و رسول توی اون لحظه به طور غیر قابل باوری از روی ویلچر بلند میشه و محمد رو هول میده و هر دو به گوشه ای پرت میشن.هیچ کس باورش نمی شد که امام رضا به این زودی رسول رو شفا بده .خلاصه که بعد از چند روز به سایت برمیگردن و در اونجا آقای امامی (فرمانده اداره مفاسد اقتصادی .همون جایی که حامد و رسول در آنجا قبلا بودند ) در سایت هست و به رسول و حامد میگه میتونن اگر میخوان به اداره مفاسد اقتصادی برگردن اما اونا قبول نمیکنند و در اداره اطلاعات کار خود را ادامه میدهند. رفقا این خلاصه ای از فصل اول رمان آغوش امن برادر هست .به نظرم بهتره عزیزانی که رمان رو نخوندن حتما مطالعه کنند چون اتفاقات زیادی افتاده اما من نتونستم همه اون هارو بگم😊