﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۴
رسول: داوود کنارم نشسته بود و باهم مشغول پیدا کردن مشخصات اون دو نفر شدیم . حضور کسی رو کنارم حس کردم .فهمیدم که حامد هست .بهش محل ندادم و مشغول کارها شدم .فکر کنم چهار ساعتی مشغول پیدا کردن مشخصاتشون بودم تا بالاخره تونستم پیداش کنم . محکم روی میز کوبیدم و گفتم: ایولللل 😁
محمد: ایول یعنی چی رسول؟ تو این همه وقته اینجایی من هنوز نتونستم تورو درست کنم که هی ایول نگی🤦
رسول: آقا مشخصاتش رو پیدا کردم .این بار دیگه ایول 😉😁
محمد: هوفف .باشه حالا توضیح بده ببینم چی پیدا کردی؟
رسول: آقا خب اول از همه هاتف اکبری . این آقا ۳۵ ساله هست .و آقای سینا فاتحی ۳۶ ساله هست .این دو نفر توی این یک ماه اخیر یه سفر به عربستان داشتن به مدت ۸ روز و یه سفر به انگلیس داشتن به مدت ۶ روز .توی عربستان به یه هتل خیلی بزرگ و اصلی ترین هتل عربستان رفتن که خوب هزینه ی زیادی هم میخواد . بر اساس پیام ها و تصاویر دوربین اون هتل فهمیدم توی اونجا با یه مردی ملاقات کردن که مشخصات اون مرد رو پیدا کردم .ایناهاش آقا. این مرد یه رگه ایرانی و یه رگه آلمانی داره و البته اسمش هم ایرانی هست . حمید محبی .۳۹ ساله .مادرش ایرانی و پدرش آلمانی. وقتی ۱۷ ساله بوده پدر و مادرش از هم طلاق گرفتن و در کنار مادرش زندگی کرده و حدودا ۱۰ ساله پیش پدرش فوت شده. همچنین توی سفری که به انگلیس داشتن در روز دوم حضورشون در اونجا به یه رستوران درست در وسط شهر رفتن و باید بگم که این دو نفر با هم رفیق هستن و توی سفر هاشون هم همیشه باهم بودن. خلاصه که توی اونجا با یه زن و مرد ملاقات داشتن و خب ما نمی دونیم در مورد چی حرف زدن اما بر اساس دوربین اون رستوران متوجه شدم که حرف هایی که زده شده موجب عصبانیت هاتف و سینا شده . فعلا همین هارو پیدا کردیم .
محمد: کارت عالی بود رسول .آفرین. اطلاعات خوبی پیدا کردی 😉
رسول: کاری نکردم آقا. 🙂
محمد: خب خسته نباشید بچه ها .امشب کی شیفته؟
رسول: من آقا.
محمد: خب پس .بچه ها بقیه میتونید برید . فردا محسن و گروهش میان دوباره و ازتون خواهش میکنم ایندفعه ابرو داری کنید و مثل دفعه قبل آبروی منو نبرید😂
داوود : آقا ما که اینقدر خوبیم .کی آبروی شما رو بردیم؟
محمد: بله خوبید .مخصوصا تو یکی داوود .هنوز یادم نرفته توی مشهد کیان بدبخت رو با اون چایی خوبت نابود کردی 😐
داوود : آقا اون خودش جرئت رو انتخاب کرد دیگه .وگرنه می خواست مثل رسول حقیقت انتخاب کنه .اِ راستی رسول نگفتی عاشق کی شده بودی؟؟🤨
رسول: ای بابا .این دوباره شروع کرد اقا جان بنده یه بار عاشق شدم که به دلایلی نشد و اون خانم هم خودش با کسی که دوستش داشت ازدواج کرد .همین 😐
حامد: باشه داداش .حرص نخور پیر میشی .😂
رسول: دوباره شروع کردن اینا .ای خدا بیا منو ببر راحت بشم 🥺😫
فرشید: از پشت پس گردنی محکمی به رسول زدم و به همراه سعید رفتیم جلوش .فکر کنم خیلی محکم زدم که سرش خورد توی مانیتور😬 سرش رو بلند کرد و در حین اینکه سرش رو ماساژ میداد و چشماش بسته بود و شروع کرد به فحش دادن 😂
رسول: ای خدا نابود کنه مردم آزار هارو .ای ریششون خشک بشه 😫😠آخه بیشعور چیکار به من بدبخت داری که میزنی؟😩
سعید: اینو زد که دیگه حرف مفت نزنی داداش .
رسول: باشه .ولی میشد با مشاجره حلش کرد نه با کتک 😬
فرشید: انشاالله دفعه بعد .
محمد: پسرا چه خبره😐 من اصلا فقط گفتم ابرو داری کنید .حالا هم برید خونه هاتون فردا صبح زود باید بیاید که بچه ها میان شما توی سایت باشید
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن.ایوللل😂
پ.ن. مشخصات پیدا کرد 😉
پ.ن. با مشاجره هم حل میشه😁
https://eitaa.com/romanFms
#سرباز_امام_زمان
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊