پارت ۲۴🌻
مامان پریزاد خوشحال پرسید کسی رو در نظر دارم اسمش چیه از دخترای فامیله ؟
وقتی تائید کردم که از دخترای فامیله برق خوشحالی تو نگاهش چندین برابر شد :
_اسمش چیه ؟
به این که گلبرگ هنوز ازدواج نکرده باشه یا تا الان نامزد نداشته باشه مطمئن نبودم اما دلو به دریا زدم و اسمشو به زبون آوردم با آوردن اسم گلبرگ به وضوح جا خورد و لبخندش خیلی زود رنگ باخت و این یعنی همون چیزی که من میخواستم :
_یعنی چی گلبرگ ؟ از این همه...دختر چرا دختر مدینه؟
نارضایتی از چهره ی وا رفته اش میبارید :
_من حرفمو زدم ، به من باشه اصلاً دلم نمیخواد فعلاً ازدواج کنم اما حالا که شما اصرار دارین و صلاحمو تو ازدواج می بینین حداقل دختری که باهاش ازدواج میکنم رو خودم انتخاب کنم ،این دخترای فامیلی که من دیدم با اون همه غر و غمزه و ادا اطوار از میونشون به نظرم گلبرگ بهتره !
حتی چهره ی دختره درست و حسابی تو ذهنم نبود و به عنوان کیس انتخابی برای ازدواج راجبش حرف زده بودم ...
پارت ۲۵
با ناراحتی و معترض گفت :
_کی گفته گبرگ از همه ...دخترای فامیل بهتره ..باباش معتاده...مامانش مدینه است که همه تو ...تو فامیل پدری میدونن چه فتنه ای هست و باهاش قطع ...رابطه کردن ...
_من که با خانواده اش نخواستم ازدواج کنم اگه مخالفین پس قید ازدواج منو فعلاً بزنید!
بابا که تازه اومده بود هم به مامان اضافه شده بود :
_اینا همه اش حرف وشعاره که با خانواده اش ازدواج نمیکنی این دختری که میگی تو همین خانواده بزرگ شده ازشون استثنا نیست و نمیشه،این که از چه خانواده ای زن میگیری خیلی مهمه شیرزاد!
اون شب هر دو مخالفت کردن با این که ناراحتی از چهره شون به وضوح میبارید بعد از شام وقتی دیدن از انتخابم کوتاه نمیام دیگه حرفی از ازدواج کردن من به زبون نیاوردن فکر به این که برای مدتی بیخیال ازدواج من میشن و حرفشو پیش نمی کشن باعث خوشحالیم بود اما خیال باطلی بیش نبود!
پارت ۲۶
،من برنامه ها و اهداف زیادی در سر داشتم ، ازدواج توی هیچ کدوم از این برنامه ها جا نداشت،اما در کمال تأسف و ناراحتیم چند روز بعد مامان زنگ زد که برای ناهار به خونه شون برم وقتی رفتم مامان با خوشحالی گفت
که برای خواستگاری رفتن برای گلبرگ هیچ مخالفتی نداره و اگه همه چیز درست پیش بره اونو به عنوان عروسش قبول میکنه بابا رو هم راضی کرده و هر دو موافقند!
باورم نمیشد این دختر مگه دختر مدینه نیست؟
مامان چطور راضی شده بود؟ !
در کمال تعجبم گفت :
_ من و پدرت خیلی بهش ...فکر کردیم شیرزاد...من هر بار که گلبرگ رو دیدم طرز رفتار و حرف زدنش ...مشخصه که با ...مامانش فرق داره ،هم ...خوشگله هم با استعداده و درس میخونه...من خیلی بهش فکر کردم ...این دختر چه گناهی کرده که تو همچین خانواده ای ..به دنیا ...اومده انتخاب ...پدر و مادر که دست خود آدم نیست !
این حجم از روشنفکری پدر و مادرم رو باورم نمیشد البته دل پاکی پدر و مادرم بار ها بهم ثابت شده حالا بابا به کنار ، اما این که مامان دختر مدینه ی به قول خودش فتنه رو به عنوان عروس قبول کرده باشه هیچ رقمه تو کتم نمیرفت!
تموم معادلاتم اشتباه از آب در اومده بود و دسته گلُ به آب داده بودم اونم چه دست گلی !
حالا چجوری این گندُ راست و ریست میکردم چه عذر و بهونه ای می آوردم که موجه باشه؟
فکری به ذهنم رسید...
.
اگه بدونید چه فکری به ذهن شیرزاد رسیده 😂
سلاااام نمیدونید چی تو فکر گل و شیرزاده
هر دو مراسم خواستگاری میخوان کولاک کنن😂
پارت ۲۷
🩷🩷
چه عذر و بهونه ای می آوردم که موجه باشه؟
بهتر بود حقیقت رو میگفتم برای این که دست از سرم بردارن اسم گلبرگ رو آوردم آخه من چه صنمی با این دختر میتونستم داشته باشم که انتخابم باشه ؟
این دختر نسبت به معیار های من صفر کیلومتره ، اونقدری برام بی اهمیته که حتی چهره اش درست و حسابی تو خاطرم نمونده !
درست وقتی که خواستم حقیقت رو بگم فکر دیگه ای به ذهنم رسید ،یاد آخرین باری که دیدمش افتادم خاطره اش تو ذهنم محو بود و سعی میکردم با فشار آوردن به مغزم خاطره اون شب رو پر رنگ کنم !
چون عید نوروز بود از آلمان اومده بودم ایران خونه حسابی شلوغ بود ،مدینه و دخترش هم اومده بودن با این که مامان زیاد مدینه رو تحویل نمیگرفت اما یادمه همیشه تو مناسبت ها به دیدنمون میومد شاید به خاطر پولی بود که هر بار بعد از اومدنش مامان پریزاد از سر دلسوزی به عنوان کمکی میذاشت تو کیفش ،چون از رفتار مدینه مشخص بود اونم علاقه ی زیادی به مامان نداره!
برای این که به تماسم جواب بدم اومده بودم بیرون بعد از این که تماس رو قطع کردم خواستم برم تو خونه که
پشت یکی از درخت ها صدای یه دختر رو شنیدم که مشخص بود داره با پشت خطیش حرف میزنه ، همیشه تو تشخیص صدا ها قوی بودم فهمیدم گلبرگ دختر مدینه است بی توجه خواستم به داخل خونه برم اما ناخواسته تا اون چند قدمی که دور شم صداش رو شنیده بودم !
:_خسته ام هدیه دوست دارم زودتر از این مهمونی بزنم بیرون ...
پارت ۲۸
خندید ،خنده ای که انگار هستریک باشه :
_اما کجا برم تو که رفتی مسافرت ،اگه برگردم خونه بابا ببینه تنهام مامان همراهم نیست کمربند به دست میاد سراغم که کبودم کنه تا بلکه بتونه به زور دو قرون پول ازم بگیره ، اونقدر از اون خونه بیزارم که دلم میگه به اولین خواستگاری که از در میاد داخل جواب مثبت بدم حتی اگه کور و کچل باشه ،فقط منو از اون خونه نجات بده واقعاً دیگه حس میکنم نمیکشم....
از اونجا دور شدم و باقی حرفاش رو نشنیدم ،خبر داشتم که باباش مفنگیه. از اونجایی که چهره ی بدی نداشت با خودم گفتم دیر یا زود سرو کله ی یه خواستگار پیدا میشه و به آرزوش میرسه و از اون خونه نجات پیدا میکنه، اون شب حتی تو یک گوشه از ذهنمم خطور نکرده بود که روزی از راه برسه که خودم ...
به چیزی که تو ذهنم پیچ و تاب میخورد بیشتر فکر کردم !
هنوز ازدواج نکرده بود این یعنی احتمال زیاد تا الان خواستگار نداشته!
دلش میخواست زودتر از اون خونه نجات پیدا کنه خب من میتونستم از اون خونه نجاتش بدم و بعد از یه مدت...
یعنی چی تو فکر شیرزاده ؟🔥 اگه بدونید🫣😂
کانال خصوصی موجوده اونجا رمان با حدود۷۰۰ پارت تکمیل شده و در ضمن بدون حذفیاته ❌
فقط و فقط با ۱۵۰ تومان میتونید عضو شید و بدون صبر و انتظار بخونیدش 💥🤌🏻
جهت تمایل بنویس عضویت 👇🏻
@salmaxx
پارت ۲۹❤️❤️
بعد از یه مدت که از هم جدا میشدیم یه خونه میزنم به اسمش و اونقدری میدم بهش که باقی عمرش رو بتونه راحت زندگی کنه بدون این که خبری از بدبختی و فلاکت و کتکای پدرش باشه !
از فکر بیرون اومدم ،حدس میزنم الان از این که قراره همراه خانواده ام به خواستگاریش برم از خوشحالی رو ابرا باشه ،باید وقتی تو اتاق تنها شدیم حرفامو بهش میزدم باید همه چیزو بهش میگفتم!
حقشه که بدونه به اصرار خانواده ام اومدم و نمیتونم حسی بهش داشته باشم !
حس کردم دلم براش میسوزه، بعد از شنیدن حرفام و فهمیدن این که حضورم با میل و رغبت خودم نیس حتماً حسابی جا میخوره !
میدونم دلش میشکنه اما خب اگه قبول کنه به نفع اونم هست ،فقط یه مدت کوتاهه ،از زندگی فلاکت بارش نجات پیدا میکنه و اگه قبول نکنه به خانواده ام میگم به توافق نرسیدم و یا چه میدونم نظرم عوض شد و به درد هم نمیخوریم !
دست گلی که مامان سفارش داده بودم رو تحویل گرفتم و به طرف خونه ی مامان و بابا روندم مامان سپرده بود علی ( سرایه دارمون ) کت و شلوارم رو از خشک شویی تحویل بگیره، یه کت شلوار مشکی خوش دوخت که جز شیک ترین ها بود با جلیقه ی مشکی و پیراهن سفید ،
پارت ۳۰
به جای کراوات زرشکی که مامان گذاشته کراوات طوسی رو برداشتم اگه پای مامان وسط نبود احتمال زیاد انتخاب خودم یه پیراهن شلوار ، اسپرت بود !
"گلبرگ"
بلاخره زمان خواستگاری رسید ،مامان بهترین لباسمو که یک کت و دامن آبی بود رو از کمدم بیرون آورده بود و هی بهم تشر میزد:
_زودتر آماده شو دختر ،ایتقدر لفتش نده الاناست که برسن آرایشت در حد طبیعی باشه یه وقت خودتو نقاشی نکنی !
ناچار برای این که مامان و حوا چیزی نگن کت و دامن رو پوشیدم و به آرایش کمرنگ کردم تا خیالشون از بابتم راحت بشه و کمتر بخوان بهم گیر بدن،مامان و حوا با لبخندی خاکی از رضایت نگام کردن!
نمیدونستن چه نقشه ای تو سرمه !
حوا_آفرین ،ظاهرت خوبه فقط گل به رفتارت هم خیلی دقت کن اگه با شیرزاد برای حرف زدن اومدین تو اتاق قبل از زدن هر حرفی خوب فکر کن دختر ،هر چی به ذهنت رسید رو فوری به زبون نیاری!
مامان هم حرفاشو تائید کرد ،انگار داشتن با یه آدم دیوونه و بی کله حرف میزدن که متاسفانه حق هم داشتن!
برای این که هر چه زودتر دست از سرم بردارن و از اتاق بیرون برن باشه ای به زبون آوردم...
.
نمیدونید چه نقشه ای تو فکر گله
میخواد با سر وضعی ظاهر شه که ..😂😂🔥🔥
کانال خصوصی موجوده اونجا رمان با حدود۷۰۰ پارت تکمیل شده و در ضمن بدون حذفیاته ❌
فقط و فقط با ۱۵۰ تومان میتونید عضو شید و بدون صبر و انتظار بخونیدش 💥🤌🏻
جهت تمایل بنویس عضویت 👇🏻
@salmaxx