eitaa logo
« سرگذشت گلی »
770 دنبال‌کننده
6 عکس
2 ویدیو
0 فایل
نوشته ی چاپی دلنواز بقیه ی رمان ها هم تو کتاب خونه ی ملی ثبت شده و هر قرار داد چاپ دارند گونه کپی پیگرد قانونی دارد ❌ برای ارتباط و خرید کامل شده به این آیدی پیام بدین 👇🏻 @salmaxx
مشاهده در ایتا
دانلود
سلاااام نمی‌دونید چی تو فکر گل و شیرزاده هر دو مراسم خواستگاری می‌خوان کولاک کنن😂
پارت ۲۷ 🩷🩷 چه عذر و بهونه ای می آوردم که موجه باشه؟ بهتر بود حقیقت رو میگفتم برای این که دست از سرم بردارن اسم گلبرگ رو آوردم آخه من چه صنمی با این دختر می‌تونستم داشته باشم که انتخابم باشه ؟ این دختر نسبت به معیار های من صفر کیلومتره ، اونقدری برام بی اهمیته که حتی چهره اش درست و حسابی تو خاطرم نمونده ! درست وقتی که خواستم حقیقت رو بگم فکر دیگه ای به ذهنم رسید ،یاد آخرین باری که دیدمش افتادم خاطره اش تو ذهنم محو بود و سعی میکردم با فشار آوردن به مغزم خاطره اون شب رو پر رنگ کنم ! چون عید نوروز بود از آلمان اومده بودم ایران خونه حسابی شلوغ بود ،مدینه و دخترش هم اومده بودن با این که مامان زیاد مدینه رو تحویل نمی‌گرفت اما یادمه همیشه تو مناسبت ها به دیدنمون میومد شاید به خاطر پولی بود که هر بار بعد از اومدنش مامان پریزاد از سر دلسوزی به عنوان کمکی میذاشت تو کیفش ،چون از رفتار مدینه مشخص بود اونم علاقه ی زیادی به مامان نداره! برای این که به تماسم جواب بدم اومده بودم بیرون بعد از این که تماس رو قطع کردم خواستم برم تو خونه که پشت یکی از درخت ها صدای یه دختر رو شنیدم که مشخص بود داره با پشت خطیش حرف میزنه ، همیشه تو تشخیص صدا ها قوی بودم فهمیدم گلبرگ دختر مدینه است بی توجه خواستم به داخل خونه برم اما ناخواسته تا اون چند قدمی که دور شم صداش رو شنیده بودم ! :_خسته ام هدیه دوست دارم زودتر از این مهمونی بزنم بیرون ...
پارت ۲۸ خندید ،خنده ای که انگار هستریک باشه : _اما کجا برم تو که رفتی مسافرت ،اگه برگردم خونه بابا ببینه تنهام مامان همراهم نیست کمربند به دست میاد سراغم که کبودم کنه تا بلکه بتونه به زور دو قرون پول ازم بگیره ، اونقدر از اون خونه بیزارم که دلم میگه به اولین خواستگاری که از در میاد داخل جواب مثبت بدم حتی اگه کور و کچل باشه ،فقط منو از اون خونه نجات بده واقعاً دیگه حس میکنم نمی‌کشم.... از اونجا دور شدم و باقی حرفاش رو نشنیدم ،خبر داشتم که باباش مفنگیه. از اونجایی که چهره ی بدی نداشت با خودم گفتم دیر یا زود سرو کله ی یه خواستگار پیدا میشه و به آرزوش میرسه و از اون خونه نجات پیدا میکنه، اون شب حتی تو یک گوشه از ذهنمم خطور نکرده بود که روزی از راه برسه که خودم ... به چیزی که تو ذهنم پیچ و تاب میخورد بیشتر فکر کردم ! هنوز ازدواج نکرده بود این یعنی احتمال زیاد تا الان خواستگار نداشته! دلش میخواست زودتر از اون خونه نجات پیدا کنه خب من می‌تونستم از اون خونه نجاتش بدم و بعد از یه مدت... یعنی چی تو فکر شیرزاده ؟🔥 اگه بدونید🫣😂 کانال خصوصی موجوده اونجا رمان با حدود۷۰۰ پارت تکمیل شده و در ضمن بدون حذفیاته ❌ فقط و فقط با ۱۵۰ تومان میتونید عضو شید و بدون صبر و انتظار بخونیدش 💥🤌🏻 جهت تمایل بنویس عضویت 👇🏻 @salmaxx
پارت ۲۹❤️❤️ بعد از یه مدت که از هم جدا می‌شدیم یه خونه میزنم به اسمش و اونقدری میدم بهش که باقی عمرش رو بتونه راحت زندگی کنه بدون این که خبری از بدبختی و فلاکت و کتکای پدرش باشه ! از فکر بیرون اومدم ،حدس میزنم الان از این که قراره همراه خانواده ام به خواستگاریش برم از خوشحالی رو ابرا باشه ،باید وقتی تو اتاق تنها شدیم حرفامو بهش میزدم باید همه چیزو بهش می‌گفتم! حقشه که بدونه به اصرار خانواده ام اومدم و نمیتونم حسی بهش داشته باشم ! حس کردم دلم براش میسوزه، بعد از شنیدن حرفام و فهمیدن این که حضورم با میل و رغبت خودم نیس حتماً حسابی جا میخوره ! میدونم دلش می‌شکنه اما خب اگه قبول کنه به نفع اونم هست ،فقط یه مدت کوتاهه ،از زندگی فلاکت بارش نجات پیدا می‌کنه و اگه قبول نکنه به خانواده ام میگم به توافق نرسیدم و یا چه میدونم نظرم عوض شد و به درد هم نمی‌خوریم ! دست گلی که مامان سفارش داده بودم رو تحویل گرفتم و به طرف خونه ی مامان و بابا روندم مامان سپرده بود علی ( سرایه دارمون ) کت و شلوارم رو از خشک شویی تحویل بگیره، یه کت شلوار مشکی خوش دوخت که جز شیک ترین ها بود با جلیقه ی مشکی و پیراهن سفید ،
پارت ۳۰ به جای کراوات زرشکی که مامان گذاشته کراوات طوسی رو برداشتم اگه پای مامان وسط نبود احتمال زیاد انتخاب خودم یه پیراهن شلوار ، اسپرت بود ! "گلبرگ" بلاخره زمان خواستگاری رسید ،مامان بهترین لباسمو که یک کت و دامن آبی بود رو از کمدم بیرون آورده بود و هی بهم تشر میزد: _زودتر آماده شو دختر ،ایتقدر لفتش نده الاناست که برسن آرایشت در حد طبیعی باشه یه وقت خودتو نقاشی نکنی ! ناچار برای این که مامان و حوا چیزی نگن کت و دامن رو پوشیدم و به آرایش کمرنگ کردم تا خیالشون از بابتم راحت بشه و کمتر بخوان بهم گیر بدن،مامان و حوا با لبخندی خاکی از رضایت نگام کردن! نمیدونستن چه نقشه ای تو سرمه ! حوا_آفرین ،ظاهرت خوبه فقط گل به رفتارت هم خیلی دقت کن اگه با شیرزاد برای حرف زدن اومدین تو اتاق قبل از زدن هر حرفی خوب فکر کن دختر ،هر چی به ذهنت رسید رو فوری به زبون نیاری! مامان هم حرفاشو تائید کرد ،انگار داشتن با یه آدم دیوونه و بی کله حرف میزدن که متاسفانه حق هم داشتن! برای این که هر چه زودتر دست از سرم بردارن و از اتاق بیرون برن باشه ای به زبون آوردم... . نمی‌دونید چه نقشه ای تو فکر گله میخواد با سر وضعی ظاهر شه که ..😂😂🔥🔥 کانال خصوصی موجوده اونجا رمان با حدود۷۰۰ پارت تکمیل شده و در ضمن بدون حذفیاته ❌ فقط و فقط با ۱۵۰ تومان میتونید عضو شید و بدون صبر و انتظار بخونیدش 💥🤌🏻 جهت تمایل بنویس عضویت 👇🏻 @salmaxx
۳۱,🩷🩷 مامان -چیزی نمونده از راه برسن زود بیا بیرون ! بعد از زدن این حرف هر دو از اتاق بیرون رفتن استرس داشتم اما استرسم مانع انجام دادن چیزی که تو ذهنم بود نمیشد! فوری به طرف کمد زوار در رفته و درب و داغونم رفتم و از بین لباسام یه شومیز زرد که از بس شسته شده بود رنگ و روش رفته بود و یه دامن به رنگ صورتی چرک بیرون کشیدم و خیلی زود لباسامو عوض کردم ، شال سفید چروکم رو هم از تو کمدم بیرون آوردم،جلوی آینه نگاهی به خودم انداختم خدای من این بدترین استایل عمرم بود ! آرایشم رو هم غلیظ تر کردم رژ زرشکیم رو پر رنگ به لب هام کشیدم ، از عمد پفک خورده بودم رد زردی رو دندون هام بمونه ،و این یعنی تیر خلاص! باید خیلی حواسم باشه جلوی بقیه نخندم که دندونام پیدا شه ،باید هر وقت سنگینی نگاه شیرزادو رو خودم احساس کردم نگاهش کنم و یه لبخند مکش مرگ مای دندون نما تحویلش بدم ،وقتی که خودمو با اون سر و ضع تو آینه برانداز کردم آخ که دلم میخواست محو شم آب شم برم تو زمین ! جای شیرزاد بودم یک به دو نرسیده بود عطای این خواستگاری رو به لقاش بخشیده بودم و فرار رو بر قرار ترجیح میدادم ،اگه غیر از این میشد باید به عقل جناب شیرزاد کامروا،شک‌ کرد !
پارت ۳۲🩷🩷 بدتر از این نمیشد ،فکر به این که جلوشون با این تیپ و قیافه ظاهر شم باعث می‌شد بیشتر از خودم بدم بیاد و عرق سردی رو تیرک کمرم بشینه اما خب چه میکردم که راه دیگه ای سراغ نداشتم ! با صدای در فهمیدم که اومدن و وای از استرسی که چندین برابر شد، از پنجره ی اتاق جوری که زیاد توی دید نباشم پرده رو کنار زدم و نگاهی به بیرون انداختم بابا و مامان همراه حوا به استقبال شون رفته بودن! بابا در رو باز کرد اول بابای شیرزاد ،تیمسار کامروا داخل اومد بابا با خوش رویی بهش خوش آمد گفت و تا کمر براش دولا شده بود مامان و حوا هم دست کمی از بابا نداشتن، بله دیگه خاندان سلطنتی سرافرازمون کردن پا به کلبه ی درویشی مون گذاشتن ، با تأسف سر تکون دادم این تا کمر هم شدن ها لازم بود مگه ؟ یکی نیس به این خانواده‌ام بگه بابا یه عزت نفس و غروری گفتن ! تو دلم به خودم پوزخند زدم و توپیدم تو یکی دیگه دم از غرور نزن ،با این تیپت که.... کانال خصوصی موجوده اونجا رمان با حدود۷۰۰ پارت تکمیل شده و در ضمن بدون حذفیاته ❌ فقط و فقط با ۱۵۰ تومان میتونید عضو شید و بدون صبر و انتظار بخونیدش 💥🤌🏻 جهت تمایل بنویس عضویت 👇🏻 @salmaxx
سلاااام 🩷 بفرمایید پارت گلی با این تیپ میخواد جلوی خواستگاراش حاضر شه امشب کولاکه کولاک😂🫣🔥🔥
عکسی که چت جی پی تی از ظاهر «گل » ساخته 😁