پارت ۳۰
به جای کراوات زرشکی که مامان گذاشته کراوات طوسی رو برداشتم اگه پای مامان وسط نبود احتمال زیاد انتخاب خودم یه پیراهن شلوار ، اسپرت بود !
"گلبرگ"
بلاخره زمان خواستگاری رسید ،مامان بهترین لباسمو که یک کت و دامن آبی بود رو از کمدم بیرون آورده بود و هی بهم تشر میزد:
_زودتر آماده شو دختر ،ایتقدر لفتش نده الاناست که برسن آرایشت در حد طبیعی باشه یه وقت خودتو نقاشی نکنی !
ناچار برای این که مامان و حوا چیزی نگن کت و دامن رو پوشیدم و به آرایش کمرنگ کردم تا خیالشون از بابتم راحت بشه و کمتر بخوان بهم گیر بدن،مامان و حوا با لبخندی خاکی از رضایت نگام کردن!
نمیدونستن چه نقشه ای تو سرمه !
حوا_آفرین ،ظاهرت خوبه فقط گل به رفتارت هم خیلی دقت کن اگه با شیرزاد برای حرف زدن اومدین تو اتاق قبل از زدن هر حرفی خوب فکر کن دختر ،هر چی به ذهنت رسید رو فوری به زبون نیاری!
مامان هم حرفاشو تائید کرد ،انگار داشتن با یه آدم دیوونه و بی کله حرف میزدن که متاسفانه حق هم داشتن!
برای این که هر چه زودتر دست از سرم بردارن و از اتاق بیرون برن باشه ای به زبون آوردم...
.
نمیدونید چه نقشه ای تو فکر گله
میخواد با سر وضعی ظاهر شه که ..😂😂🔥🔥
کانال خصوصی موجوده اونجا رمان با حدود۷۰۰ پارت تکمیل شده و در ضمن بدون حذفیاته ❌
فقط و فقط با ۱۵۰ تومان میتونید عضو شید و بدون صبر و انتظار بخونیدش 💥🤌🏻
جهت تمایل بنویس عضویت 👇🏻
@salmaxx
۳۱,🩷🩷
مامان -چیزی نمونده از راه برسن زود بیا بیرون !
بعد از زدن این حرف هر دو از اتاق بیرون رفتن استرس داشتم اما استرسم مانع انجام دادن چیزی که تو ذهنم بود نمیشد!
فوری به طرف کمد زوار در رفته و درب و داغونم رفتم و از بین لباسام یه شومیز زرد که از بس شسته شده بود رنگ و روش رفته بود و یه دامن به رنگ صورتی چرک بیرون کشیدم و خیلی زود لباسامو عوض کردم ، شال سفید چروکم رو هم از تو کمدم بیرون آوردم،جلوی آینه نگاهی به خودم انداختم خدای من این بدترین استایل عمرم بود !
آرایشم رو هم غلیظ تر کردم رژ زرشکیم رو پر رنگ به لب هام کشیدم ، از عمد پفک خورده بودم رد زردی رو دندون هام بمونه ،و این یعنی تیر خلاص!
باید خیلی حواسم باشه جلوی بقیه نخندم که دندونام پیدا شه ،باید هر وقت سنگینی نگاه شیرزادو رو خودم احساس کردم نگاهش کنم و یه لبخند مکش مرگ مای دندون نما تحویلش بدم ،وقتی که خودمو با اون سر و ضع تو آینه برانداز کردم آخ که دلم میخواست محو شم آب شم برم تو زمین !
جای شیرزاد بودم یک به دو نرسیده بود عطای این خواستگاری رو به لقاش بخشیده بودم و فرار رو بر قرار ترجیح میدادم ،اگه غیر از این میشد باید به عقل جناب شیرزاد کامروا،شک کرد !
پارت ۳۲🩷🩷
بدتر از این نمیشد ،فکر به این که جلوشون با این تیپ و قیافه ظاهر شم باعث میشد بیشتر از خودم بدم بیاد و عرق سردی رو تیرک کمرم بشینه اما خب چه میکردم که راه دیگه ای سراغ نداشتم !
با صدای در فهمیدم که اومدن و وای از استرسی که چندین برابر شد، از پنجره ی اتاق جوری که زیاد توی دید نباشم پرده رو کنار زدم و نگاهی به بیرون انداختم بابا و مامان همراه حوا به استقبال شون رفته بودن!
بابا در رو باز کرد اول بابای شیرزاد ،تیمسار کامروا داخل اومد بابا با خوش رویی بهش خوش آمد گفت و تا کمر براش دولا شده بود مامان و حوا هم دست کمی از بابا نداشتن، بله دیگه خاندان سلطنتی سرافرازمون کردن پا به کلبه ی درویشی مون گذاشتن ، با تأسف سر تکون دادم این تا کمر هم شدن ها لازم بود مگه ؟
یکی نیس به این خانوادهام بگه بابا یه عزت نفس و غروری گفتن !
تو دلم به خودم پوزخند زدم و توپیدم تو یکی دیگه دم از غرور نزن ،با این تیپت که....
کانال خصوصی موجوده اونجا رمان با حدود۷۰۰ پارت تکمیل شده و در ضمن بدون حذفیاته ❌
فقط و فقط با ۱۵۰ تومان میتونید عضو شید و بدون صبر و انتظار بخونیدش 💥🤌🏻
جهت تمایل بنویس عضویت 👇🏻
@salmaxx
سلاااام 🩷 بفرمایید پارت
گلی با این تیپ میخواد جلوی خواستگاراش حاضر شه امشب کولاکه کولاک😂🫣🔥🔥
پارت ۳۳
تو یکی دیگه دم از غرور نزن ،با این تیپت قراره جلوشون حاضر بشی ،والا که گدای سر خیابون از تو خوشتیپ تره !
تو دلم به جای قندی که باید آب میشد هوار هوار حسرت ،شرمندگی و افسوس بود که جولون میداد نفر بدی پریزاد خانم بود که وارد شد طبق معمول همیشه با ظاهری شیک و خانومانه. یک کت و دامن خوشگل یشمی ، تنش بود !
با دیدن نفر آخری که وارد خونه شد نفسم تو سینه ی وامونده ام گره خورد و قلبم تند تر تپید!
خودش بود ،شیرزاد !
بابا خوشحال و خوش رو بدون این که صبر کنه تو سلام دادن بهش پیش دستی کرد !
با هم دست دادن و بعد سلام و احوال پرسی و تعارف اومدن داخل ،نگاهم همچنان به شیرزاد بود قدم هاشو محکم برداشت ،لامصب ابهت و مردونگی از سر و روش میبارید ،قد بلند و خوش هیکل بود ، تو اون کت و شلواره مشکیه خوش دوخت انگار از دنیای خوشتیپ ترین مدل های اروپایی اومده بود بیرون ، یه دست گل خوشگل هم توی دستش بود ،یه جوری دسته گل رو نگه داشته بود انگار میون دستاش سنگینی میکرد!
پارت ۳۴🩷
صدایی درونم نهیب زد ای بی لیاقت بدبخت خوب تماشا کن که داری چه لعبتی رو از دست میدی،و من تو دلم با کف گرگی این صدا رو خفه کردم همین جوریش هم کم حسرت و پشیمونی تو دلم هوار نبود !
تو همین افکار بودم که یهو نگاه شیرزاد رو به طرف پنجره دیدم ،وای منو دید ،خیلی زود از پشت پنجره کنار رفتم لابد الان یا خودش میگه از ذوق وایسادم از پشت پنجره دید میزنمش ،نمیدونه که چه خواب و خیالی براش دارم !
صداشون شنیدم که وارد خونه شدن دیگه وقتش بود که از اتاق بیرون برم قبل از اینکه حوا بیاد و منو با این تیپ و ظاهرم شکار کنه و نذاره اینجوری برم بیرون !
خدایا خودمو سپردم به خودت ، امشبو به خیر بگذرون ،دستمو رو دستگیره گذاشتم و در رو باز کردم و با بسم الهی از اتاق بیرون رفتم نزدیک تر که رفتم با صدایی که سعی کردم رسا باشه و به گوش همه برسه سلام دادم و همه ی سر ها به طرف من چرخید مامان و حوا هاج و واج نگام میکردند !
مامان با دیدنم تو اون وضعیت کم مونده بود سکته کنه از حرص لب زیرینش رو گاز گرفت و...
کامل شده موجوده 🤌🏻
سلاااام
پارت ۳۵🩷
از حرص لب زیرینش رو گاز گرفت، حالت نگاهش داد میزد که میخواد منو حسابی فحش کش کنه و مرده و زنده ام رو جلوی چشمام بیاره!
حوا که از اون بدتر بود .
نگاهم به خاله پریزاد (مامانِ شیرزاد )افتاد نگاهش چقدر متأسف بود و داد میزد این بود اون دختری که می خواستم عروسم شه بنده خدا انتظار دیدنم تو اون ریخت و قیافه رو نداشت ،مکثش داشت طولانی میشد که بلاخره جواب سلامم رو داد اول بابای شیرزاد بعد مامانش جواب سلامم رو داده بودن!
اما صدایی از خود شیرزاد نشنیدم ،بلاخره به خودم جرئت دادم و نگاهش کردم ، تعجب تو نگاه نافذ و خوشرنگش هویدا بود حتماً منو تو ریخت و لباس بهتری تصور کرده بود !
از حس قدرت و مردونگی بی اندازه ی توی نگاهش ضربان قلبم بیشتر بالا رفت و به زور جلوی خودم رو گرفتم تا شبیه به این دخترای خجالتی نگاهمو ندُزدم!
واون بود که نگاهشو با حالتی بی تفاوت که نمیدونستم ظاهریه یا واقعی ازم گرفت !
لعنتی انگار جامون عوض شده و منم که رفتم خواستگاریه والاحضرت ،با تعارف مامان و حوا برای نشستن جلو رفتن نفر آخر شیرزاد بود که چند قدمی از مامانش عقب تر بود درست وقتی که خواست از کنارم بگذره با گفتن ببخشیدی مانع رفتنش شدم ...
پارت ۳۶🩷
ایستاد و برای شنیدن حرفی که میخواستم بزنم بی حرف نگام کرد این نوع نگاهش که انگار از بالا به پایین بود یه جورایی حرصمو در می آورد، قبلاً هم نگاهش همینجوری بود البته قبلاً حس میکردم اصلاً منو نمیدید هنوزم از این که این آدم ،شیرزادی که انگار هیچ موقع به چشمش نمیومدم اومده بود خواستگاریم متعجب بودم و این سوال که چرا من ؟ شده بود خوره ی مغزم !
( وقتی بفهمه جوابم منفیه اون موقع دیگه این حالت چهره اش که غرور ازش میباره دیدنیه ببینم اون موقع هم این جوری با غرور نگام میکنی؟)
با صدای گیرا و پرجذبه اش به خودم اومدم، در حالی که یه پوزخند محو به لب داشت پرسید :
_اگه حرفتون یادتون رفت برم بشینم؟
ناخودآگاه اخم کردم اما خیلی زود اون اخم رو کنار زدم:
_احیاناً این دسته گلی که تو دست تون هست واسه من نیست ؟نکنه پشیمون شدین میخوایین برگردونین؟
و همون لحظه نیشم تا بنا گوش باز شد یه لبخندِ گل و گشاد و دندون نما، جوری که ردیف دندونای زردم به وضوح دیده بشه و این یعنی تیر خلاص!
اون اخمی که رو پیشونیش پر رنگ تر شد و حالت نگاهش میگفت که تیرم به هدف خورده ،و وای که از حالت نگاهش خجالت که چه عرض کنم برای لحظه ای دلم خواست آب شم برم تو زمین ..
کاملش موجوده ❌