៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ
‹.مبتلایعشق😭٬💙.›
#پارت_چهارم
بابا و سیما که روی صندلی میزناهارخوری نشستن، منم روی صندلی مقابلشون نشستم
سیما برای خودش و بابا برنج کشید
بابا دستی به سیبیلش کشید و گفت:
پس ناهید کجاست؟
همونطور که داشتم برای خودم برنج میکشیدم جواب دادم:
بنده خدا خیلی خسته بود بهش گفتم بره خونشون .
در کمال تعجب بابا چیزی نگفت و من برگام ریخته بودد
به بابام خیره شدم،چه ابهتی داشت خدایی
چند قاشق خورشت روی برنجم ریختم و با ولع شروع به خوردن کردم
چه دستپختی داشت ناهید خانم، به به
یاد دستپخت مامانم افتادم غذاهای مامانمم درست مثل ناهید خانم خوشمزه بود
کاش مامان زنده بود ..
بعد از اینکه ناهارو خوردیم،ظرفا رو جمع کردم و شستم
دستامو با حوله خشک کردم و کنار ابلیس روی مبل دونفره نشستم
داشت سریالشو نگاه میکرد طفلی
به تلویزیون نگاه کردم آخه این چی بود داشت میدید؟
هرچی بیشتر نگاه کردم بیشتر نفهمیدم
آخه فاز این سیما چی بود خدا میدونست فقط
کنترلو از روی مبل برداشتم و زدم فیلم ترسناک؛
سیما برعکس من اصلا فیلم ترسناک دوست نداشت
+ چکار میکنی ؟
جوابشو ندادم
بعد چند دقیقه به قیافه اش نگاه کردم هم از دستم عصبانی بود و هم از دیدن فیلم ترسناک قالب تهی کرده بود!
منم که انقدر دل رحمم،دلم نیومد اذیتش کنم دوباره زدم همون سریالی که داشت میدید رو ببینه
فورا رفتم تو اتاقم و خودمو روی تختم پرت کردم
دراز کشیدم و به سقف زل زدم
هی خدا، یعنی میشه؟
یعنی ممکنه من 6 ماهه دیگه پاریس باشم؟
پسر آقای کیانفر چطور به یه ازدواج صوری راضی شده بود ؟
یعنی به اون چه وعده ای داده بودن؟
از افکار خودم خنده ام گرفت
- این رمان ادامہ دارد 🤓💕.
៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ
دوتا پارت تقدیم تون شد نفسام💆🏾♀💙࣪.⋆ ۫هرکس یه نفر بیاره تو چنل بهش لیست جایزه میدم انتخاب کنه🛋🪞 ݁𝇃
⤸ ایتـٰاییون بلـٰاخرة ماهم مسـٰابقـة گُذاشتیم💆🏾♀🎀 ꙳໋
و همینـطور شـٰانس 10 برابـَر📢 !
فقـط عضـو 5تا تـٰا چنـل زیر بشیـد🐾💕
آرزو . همین حوالئ . تُرنج توئیت . سآحل خیال . رمان
. . .🍬
جوایز مون🧋☁️:
نفر اول ۱۰۰ تومن پول+تبلیغ چنلش
نفر دوم ۵۰ تومن پول+زبان طنز ایتا
نفر سوم : تبلیغ چنلش+زبان بی ادب ایتا
نفر چهارم : سیمبل ترند+بکگراند های ترند پینترستی
࣪.⋆ ۫ از عضویـتت شـٰات بگیـر📱بـَراي ادمیـن مسـٰابقـة ارسـٰال کن🏴☠
࣪.⋆ ۫کـد ویژهِ خودت رو بگیـر🍡
پیام های اضافه و چرت و پرت=ریپ😌❤️
ریپم اگر دیدی جوابتونو ندادم پیام قبلیتون چک شه🌿࣪.⋆ ۫
گپ برای ریپ ها :
https://eitaa.com/joinchat/3906930374C0eb35877e8
ادمیـن مسـٰابقـه مون @me_flower16 🩰◟
رُمانمبتلائعشق🙂↕️💙◟.
៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ‹.مبتلایعشق😭٬💙.› #پارت_چها
៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ
‹.مبتلایعشق😭٬💙.›
#پارت_پنجم
اولین روز دانشگاهم بود امروز ،
چشمامو آروم باز کردم هنوز خوابم میومد
یه نگاه به ساعت کردم
وای خدا، چرا انقدر خوابیده بودممم
از جا پریدم رفتم سرویس و بعدش سریع آماده شدم
توی اون وضعیت ، یه آرایش ملایمم کردم
کیفمو روی شونم انداختم و از اتاقم اومدم بیرون
ناهید هم که امروز به خاطر دانشگاه من،زودتر اومده بود ..
برام یه صبحونه ی مفصل آماده کرده بود حالا من بدبخت دیرم شده و وقت ندارم از خودم پذیرایی کنم
_سلامم ناهید جونم
+سلام پناه خانم،صبحتون بخیر
_صبح شما هم بخیر
یه نگاه به میز انداختم و آب دهنمو قورت دادم
سریع چند تا لقمه برای خودم درست کردم و همه رو تند تند خوردم
_دستت دردنکنه ناهید خانم من رفتم
ناهید با ناراحتی گفت:
آخه تو چیزی نخوردی که
_دیرم شده ببخشید
به سمت در خروجی سالن پذیرایی رفتم که صدای بابا رو شنیدم
+سوار ماشین شو خودم میبرمت
برگشتم و بابا رو دیدم که داشت کتشو میپوشید
با همون چشمام که مطمئنم از خوشحالی قلبی شکل شده بود،گفتم:
سلام بابایی، باشه مرسی
کتونیمو پوشیدم
بابا در ماشینو با سوئیچ باز کرد که فورا سوار ماشین شدم
بابا هم سوار شد و ماشینو روشن کرد
یه آهنگ شاد پلی کردم بلکه خوابم بپره !
شیشه رو پایین دادم و سرمو از ماشین بردم بیرون
آخیش چه هوای خوبی
با صدای بابا سرمو اوردم داخل ماشین
+پناه،کسی از ماجرای ازدواج صوری تو جز من، خودت و کیانفر و پسرش خبر نداره
پس سیما هم از این ماجرا بی خبر بود چه عجیب!
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم
به دانشگاه که رسیدیم با بابا خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم
- این رمان ادامہ دار🤓💕 .
៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ
៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ
‹.مبتلایعشق😭٬💙.›
#پارت_ششم
یه نگاهی به کل محوطه ی دانشگاه انداختم،خیلی بزرگ بود
پریسا رو دیدم که از دور داره به سمتم می آد
یهو پرید بغلم و گفت:
چطوری خرههه
ازش جدا شدم و گفتم:
خاکک ، پس ادبت کجا رفته خانومم؟
تک خنده ای کرد و گفت:
یکم استرس دارم
_استرس واسه چی؟ ریلکس باش
+چیزی زدی ؟!
بلند خندیدم
_چرت نگو بیا بریم تا از کلاسمون جا نموندیم
با پرس و جو، بالاخره کلاسمونو پیدا کردیم
وارد کلاس شدیم که خداروشکر استادمون هنوز نیومده بود من و پری روی دوتا صندلی ردیف آخر، کنارهم نشستیم
یه مرد قد بلند و چهارشونه با موهای جوگندمی وارد کلاس شد و بلافاصله خودشو معرفی کرد
+سلام
من بردیا روزبه هستم ، خوشحالم از اینکه امسال کنار شمام ...
پری هی تو گوشم وز وز میکرد و نمیزاشت بفهمم یارو عه چیزه یعنی استاد چی میگه
_پری دو دقیقه حرف نزن بزار ببینم چی میگه
استاد که حرفمو شنیده بود گفت:
چیز خاصی نمیگم خانم شما به حرفاتون ادامه بدید
با این حرف استاد روزبه همه شروع کردن به خندیدن
ای رو آب بخندید
آروم گفتم:
ببخشید استاد
پریسا ریز ریز داشت میخندید
ویشگونی از دستش گرفتم که گفت:
آخ، دستم درد گرفت وحشی !
تا آخر کلاس دیگه حرفی نزد ، با تموم شدن کلاس اولمون،نفس راحتی کشیدم و دست پری رو گرفتم و باهم از کلاس اومدیم بیرون
روی یه نیمکت نشستیم که با شیطنت گفتم:
یه چیزی میخواستم بهت بگم پری
کنجکاو پرسید: چی؟
_من میخوام ازدواج میکنم
از تعجب کپ کرد
+کیه اون آدم بدخت ؟
همونطور که نیشم باز بود، گفتم:
نمیشناسیش ، پسر شریک بابامه
- این رمان ادامہ دارد🤓💕 .
៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ