eitaa logo
رُمان‌مبتلائ‌عشق🙂‍↕️💙◟.
16 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
به نام خالقِ عشق☁️' عشق؟ آره شاید☕️ 🙂‍↕️💙• صاحب اینجا @me_flower16 ✉️•رمان آنلاین عاشقانه 🧳•متولد:1405/4
مشاهده در ایتا
دانلود
رُمان‌مبتلائ‌عشق🙂‍↕️💙◟.
៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ‹.مبتلای‌عشق😭٬💙.› #پارت_چها
៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ‹.مبتلای‌عشق😭٬💙.› اولین روز دانشگاهم بود امروز ، چشمامو آروم باز کردم هنوز خوابم میومد یه نگاه به ساعت کردم وای خدا، چرا انقدر خوابیده بودممم از جا پریدم رفتم سرویس و بعدش سریع آماده شدم توی اون وضعیت ، یه آرایش ملایمم کردم کیفمو روی شونم انداختم و از اتاقم اومدم بیرون ناهید هم که امروز به خاطر دانشگاه من،زودتر اومده بود .. برام یه صبحونه ی مفصل آماده کرده بود حالا من بدبخت دیرم شده و وقت ندارم از خودم پذیرایی کنم _سلامم ناهید جونم +سلام پناه خانم،صبحتون بخیر _صبح شما هم بخیر یه نگاه به میز انداختم و آب دهنمو قورت دادم سریع چند تا لقمه برای خودم درست کردم و همه رو تند تند خوردم _دستت دردنکنه ناهید خانم من رفتم ناهید با ناراحتی گفت: آخه تو چیزی نخوردی که _دیرم شده ببخشید به سمت در خروجی سالن پذیرایی رفتم که صدای بابا رو شنیدم +سوار ماشین شو خودم میبرمت برگشتم و بابا رو دیدم که داشت کتشو میپوشید با همون چشمام که مطمئنم از خوشحالی قلبی شکل شده بود،گفتم: سلام بابایی، باشه مرسی کتونیمو پوشیدم بابا در ماشینو با سوئیچ باز کرد که فورا سوار ماشین شدم بابا هم سوار شد و ماشینو روشن کرد یه آهنگ شاد پلی کردم بلکه خوابم بپره ! شیشه رو پایین دادم و سرمو از ماشین بردم بیرون آخیش چه هوای خوبی با صدای بابا سرمو اوردم داخل ماشین +پناه،کسی از ماجرای ازدواج صوری تو جز من، خودت و کیانفر و پسرش‌ خبر نداره پس سیما هم از این ماجرا بی خبر بود چه عجیب! سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم به دانشگاه که رسیدیم با بابا خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم - این رمان ادامہ دار🤓💕 ‌. ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ
៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ‹.مبتلای‌عشق😭٬💙.› یه نگاهی به کل محوطه ی دانشگاه انداختم،خیلی بزرگ بود پریسا رو دیدم که از دور داره به سمتم می آد یهو پرید بغلم و گفت: چطوری خرههه ازش جدا شدم و گفتم: خاکک ، پس ادبت کجا رفته خانومم؟ تک خنده ای کرد و گفت: یکم استرس دارم _استرس واسه چی؟ ریلکس باش +چیزی زدی ؟! بلند خندیدم _چرت نگو بیا بریم تا از کلاسمون جا نموندیم با پرس و جو، بالاخره کلاسمونو پیدا کردیم وارد کلاس شدیم که خداروشکر استادمون هنوز نیومده بود من و پری روی دوتا صندلی ردیف آخر، کنارهم نشستیم یه مرد قد بلند و چهارشونه با موهای جوگندمی وارد کلاس شد و بلافاصله خودشو معرفی کرد +سلام من بردیا روزبه هستم ، خوشحالم از اینکه امسال کنار شمام ... پری هی تو گوشم وز وز میکرد و نمیزاشت بفهمم یارو عه چیزه یعنی استاد چی میگه _پری دو دقیقه حرف نزن بزار ببینم چی میگه استاد که حرفمو شنیده بود گفت: چیز خاصی نمیگم خانم شما به حرفاتون ادامه بدید با این حرف استاد روزبه همه شروع کردن به خندیدن ای رو آب بخندید آروم گفتم: ببخشید استاد پریسا ریز ریز داشت میخندید ویشگونی از دستش گرفتم که گفت: آخ، دستم درد گرفت وحشی ! تا آخر کلاس دیگه حرفی نزد ، با تموم شدن کلاس اولمون،نفس راحتی کشیدم و دست پری رو گرفتم و باهم از کلاس اومدیم بیرون روی یه نیمکت نشستیم که با شیطنت گفتم: یه چیزی میخواستم بهت بگم پری کنجکاو پرسید: چی؟ _من میخوام ازدواج میکنم از تعجب کپ کرد +کیه اون آدم بدخت ؟ همونطور که نیشم باز بود، گفتم: نمیشناسیش ، پسر شریک بابامه - این رمان ادامہ دارد🤓💕 ‌. ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ