رُمانمبتلائعشق🙂↕️💙◟.
៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ‹.مبتلایعشق😭٬💙.› #پارت_چها
៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ
‹.مبتلایعشق😭٬💙.›
#پارت_پنجم
اولین روز دانشگاهم بود امروز ،
چشمامو آروم باز کردم هنوز خوابم میومد
یه نگاه به ساعت کردم
وای خدا، چرا انقدر خوابیده بودممم
از جا پریدم رفتم سرویس و بعدش سریع آماده شدم
توی اون وضعیت ، یه آرایش ملایمم کردم
کیفمو روی شونم انداختم و از اتاقم اومدم بیرون
ناهید هم که امروز به خاطر دانشگاه من،زودتر اومده بود ..
برام یه صبحونه ی مفصل آماده کرده بود حالا من بدبخت دیرم شده و وقت ندارم از خودم پذیرایی کنم
_سلامم ناهید جونم
+سلام پناه خانم،صبحتون بخیر
_صبح شما هم بخیر
یه نگاه به میز انداختم و آب دهنمو قورت دادم
سریع چند تا لقمه برای خودم درست کردم و همه رو تند تند خوردم
_دستت دردنکنه ناهید خانم من رفتم
ناهید با ناراحتی گفت:
آخه تو چیزی نخوردی که
_دیرم شده ببخشید
به سمت در خروجی سالن پذیرایی رفتم که صدای بابا رو شنیدم
+سوار ماشین شو خودم میبرمت
برگشتم و بابا رو دیدم که داشت کتشو میپوشید
با همون چشمام که مطمئنم از خوشحالی قلبی شکل شده بود،گفتم:
سلام بابایی، باشه مرسی
کتونیمو پوشیدم
بابا در ماشینو با سوئیچ باز کرد که فورا سوار ماشین شدم
بابا هم سوار شد و ماشینو روشن کرد
یه آهنگ شاد پلی کردم بلکه خوابم بپره !
شیشه رو پایین دادم و سرمو از ماشین بردم بیرون
آخیش چه هوای خوبی
با صدای بابا سرمو اوردم داخل ماشین
+پناه،کسی از ماجرای ازدواج صوری تو جز من، خودت و کیانفر و پسرش خبر نداره
پس سیما هم از این ماجرا بی خبر بود چه عجیب!
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم
به دانشگاه که رسیدیم با بابا خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم
- این رمان ادامہ دار🤓💕 .
៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ
៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ
‹.مبتلایعشق😭٬💙.›
#پارت_ششم
یه نگاهی به کل محوطه ی دانشگاه انداختم،خیلی بزرگ بود
پریسا رو دیدم که از دور داره به سمتم می آد
یهو پرید بغلم و گفت:
چطوری خرههه
ازش جدا شدم و گفتم:
خاکک ، پس ادبت کجا رفته خانومم؟
تک خنده ای کرد و گفت:
یکم استرس دارم
_استرس واسه چی؟ ریلکس باش
+چیزی زدی ؟!
بلند خندیدم
_چرت نگو بیا بریم تا از کلاسمون جا نموندیم
با پرس و جو، بالاخره کلاسمونو پیدا کردیم
وارد کلاس شدیم که خداروشکر استادمون هنوز نیومده بود من و پری روی دوتا صندلی ردیف آخر، کنارهم نشستیم
یه مرد قد بلند و چهارشونه با موهای جوگندمی وارد کلاس شد و بلافاصله خودشو معرفی کرد
+سلام
من بردیا روزبه هستم ، خوشحالم از اینکه امسال کنار شمام ...
پری هی تو گوشم وز وز میکرد و نمیزاشت بفهمم یارو عه چیزه یعنی استاد چی میگه
_پری دو دقیقه حرف نزن بزار ببینم چی میگه
استاد که حرفمو شنیده بود گفت:
چیز خاصی نمیگم خانم شما به حرفاتون ادامه بدید
با این حرف استاد روزبه همه شروع کردن به خندیدن
ای رو آب بخندید
آروم گفتم:
ببخشید استاد
پریسا ریز ریز داشت میخندید
ویشگونی از دستش گرفتم که گفت:
آخ، دستم درد گرفت وحشی !
تا آخر کلاس دیگه حرفی نزد ، با تموم شدن کلاس اولمون،نفس راحتی کشیدم و دست پری رو گرفتم و باهم از کلاس اومدیم بیرون
روی یه نیمکت نشستیم که با شیطنت گفتم:
یه چیزی میخواستم بهت بگم پری
کنجکاو پرسید: چی؟
_من میخوام ازدواج میکنم
از تعجب کپ کرد
+کیه اون آدم بدخت ؟
همونطور که نیشم باز بود، گفتم:
نمیشناسیش ، پسر شریک بابامه
- این رمان ادامہ دارد🤓💕 .
៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸ ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ