رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
#رمان #دنیا_قشنگ_نیست #پارت_یک #مـــــــــاریـــا موضوع: انتقامی، هیجانی، غمگین نویسنده: حنانه حضرت
#رمان
#دنیا_قشنگ_نیست
#پارت دوم
#مـــــــــاریـــا
موضوع: انتقامی، هیجانی، غمگین
نویسنده: حنانه حضرتی
🌸🐾🌸🐾🌸🐾
🐾🌸🐾🌸🐾
🌸🐾🌸🐾
🐾🌸🐾
🌸🐾
🐾
خب بزارید خودمو معرفی کنم
(من سما مهدوی هستم و یه داداش دارم طاها مهدوی وقتی ۷ سالم بود طاها ۱۰ سالش بود تو یه تصادف پدر و مادرم از دست دادم و الان من ۱۹ سالم بود و طاها ۲۲ سالش بود فامیل هامون هم توی شهر های دیگهای بودن و ماهم زیاد باهاشون حرف نمی زنیم)
تا این حد کافیه
وقتی به خودم اومدم دیدم دم در خونه هستم وارد خونه شدم هیچکس تو خونه نبود منم رفتم به سمت اتاقم
طاها
وای سما لو رفت من به آرمین نگفته بودم که خواهر دارم اما سما امروز همه چیو لو داده تو دانشگاه گفته من برادرشم و آرمین گیر داده که با سما ازدواج کنه ولی آرمین مافیا بود
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم و دیدم آرمین هست
_الو
×سلام آقا طاها
_چی میگی
×اول سلام
_سلام
×خب به سما گفتی
_نه
×چرا؟
_چون سما تورو نمیخواد
×ولی خودت میدونی من رو حرفم عملی میکنم اگه سما قبول نکنه سمارو میکشم
_مگه شهر هرته
×با پول هر کاری میشه کرد
بوق بوق بوق
حرف آرمین واقعی بود پس باید به سما میگفتم ببینم چی میگه
سما
لازانیا رو گذاشتم تو فر و رفتم سمت درسام
یک ساعت بعد:
با صدای در به خودم اومدم و طاهارو دیدم که وارد خونه شد و مستقیم رفت سمت اتاقش این چش بود؟
رفتم و صداش کردم اومد و میز رو چیدم و غذارو شروع کردیم وسط غذا طاها گفت
_رامین ازت خواستگاری کرده
جوری سرمو آوردم بالا که فکر کنم استخون هام شکست و با تعجب داد زدم
+چی؟؟؟؟؟؟
_من چیکار کنم خودت گفتی که خواهر منی
شگفت زده گفتم
+منظورت چیه؟
_آرمین استاد دانشگاه تو
🐾
🌸🐾
🐾🌸🐾
🌸🐾🌸🐾
🐾🌸🐾🌸🐾
🌸🐾🌸🐾🌸🐾
⊱──────────⊰
@roman_bookk
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
#رمان #دنیا_قشنگ_نیست #پارت دوم #مـــــــــاریـــا موضوع: انتقامی، هیجانی، غمگین نویسنده: حنانه حض
#رمان
#دنیا_قشنگ_نیست
#پارت سوم
#مـــــــــاریـــا
موضوع: انتقامی، هیجانی، غمگین
نویسنده: حنانه حضرتی
🌸🐾🌸🐾🌸🐾
🐾🌸🐾🌸🐾
🌸🐾🌸🐾
🐾🌸🐾
🌸🐾
🐾
+مگه دوست تو بود
_اره وقتی فهمیده تو خواهرمی ازت خاستگاری کرده فکر هاتو بکن
بعد غذا رفتم تو اتاقم و گوشی خودمو برداشتم و وارد فضای مجازی شدم و پیج آرمین را پیدا کردم ولی با چیز هایی که دیدم شوکه شدم
آرمین مافیا بود
منم از این طور آدما بدم میاد
با کلی فکر خوابیدم
با حس نوازش بیدار شدم و دیدم طاها داره صورتمو نوازش میکنه
+سلام
_سلام
+صبح بخیر
_صبح تو هم بخیر
فکر هاتو کردی؟
+آره جوابم منفیه
_چرا؟
+چون رامین مافیا هست
_باشه
و طاها بلند شد و رفت
بعد از حاضر شدن راه افتادم سمت دانشگاه و امروز با این آقا رامین کلاس نداشتم
طاها:
وقتی جواب سمارو به رامین گفتم گفت
×من حرف خودم رو عملی میکنم
_چه حرفی؟
×تهدید دیروز
_نه من رو سما حساسم
×پس سه هفته وقت داری تا خواهرت رو راضی کنی
_باش
و تماس رو قطع کردم
حالا چطور سمارو راضی کنم؟
با فکری که به سرم زد تصمیم رو گرفتم
سما:
امروز حوصله غذا نداشتم پس گرفتم خوابیدم
با صدای چرخش کلید چشمامو باز کردمو دیدم طاها آشفته وارد خونه شد
+سلام
جوابمو نداد
+سلام
_سما بس کن اه
این چش بود؟؟
+امروز غذا نداریم
_مهم نیست
دیگه واقعا چیزیش شده
🐾
🌸🐾
🐾🌸🐾
🌸🐾🌸🐾
🐾🌸🐾🌸🐾
🌸🐾🌸🐾🌸🐾
⊱──────────⊰
@roman_bookk
هدایت شده از رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
بیا هم دردی خاطــــ.ره و.......
حوصـــــــ.ـــله ات سر رفـــــــ.ته
بیا چــت ناشــــ💌ــــــــناس
https://abzarek.ir/service-p/msg/4784301
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
بیا هم دردی خاطــــ.ره و....... حوصـــــــ.ـــله ات سر رفـــــــ.ته بیا چــت ناشــــ💌ــــــــناس
بیاد نظرتون رو بگید در مورد رمان جدید
هدایت شده از رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
بیا هم دردی خاطــــ.ره و.......
حوصـــــــ.ـــله ات سر رفـــــــ.ته
بیا چــت ناشــــ💌ــــــــناس
https://abzarek.ir/service-p/msg/4784301