eitaa logo
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
142 دنبال‌کننده
14 عکس
3 ویدیو
0 فایل
https://abzarek.ir/service-p/msg/4784301 ناشناس رمانــ برایــ کتابــ خونـ هامونــ رمانـــــــ™️ @roman_bookk چنلـــ اصلیــ.:: @majekk_zapas
مشاهده در ایتا
دانلود
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
#دیالوگ #مـــــــــاریـــا فرهاد (مصطفی زمانی): فرهاد : قســ ـم به روزی که دلـــ.ت را می شکنند و جز
شهرزاد (ترانه علیدوستی): شهرزاد : دیر شده، برای ثابــ.ــت کردنش خیلی خیلی دیر شده … حتـــی ملک جوانــــ.بخت هزار و یک شبم نبـــ.ودی وگرنه من کم قصــــ.ـه و داستان به گوش تو نخونـــدم. عاشــــ..ـق بزدل عشقو هم زایــــ.ل می کنه آقای قبــــ.اد دیوانسالار. 🤍🤍🌹 @roman_bookk
نسل ما تو بهترین سن، بدترین اتفاقات رو تجربه کردند. @roman_bookk
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
#مـــــــــاریـــا ‌این خداحافظی دم در مهمونی هامون همیشه  از خود مهمونی بیشتر طول میکشه:|... @roma
داستان زندگی من اینطوریه که برا هرکی تعریفش میکنم وسطاش باید دلداریش بدم که حالا اونقدرام سخت نبود جان من گریه نکن...🖤🙁 @roman_bookk
بیا هم دردی خاطــــ.ره و....... حوصـــــــ.ـــله ات سر رفـــــــ.ته بیا چــت ناشــــ💌ــــــــناس https://abzarek.ir/service-p/msg/4784301
💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 𐙚⋆°❤️‍🩹💊⋆ᥫ᭡ ᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ  Part     "17" کپ کرده بودم این کوه یخ از من خواستگاری کرد دستش رو جلوی صورتم تکون داد امیرحسین : خوبید خانم حسینی نکاهش کردم _بله خوبم امیرحسین : برین خوب خوب فکراتون رو بکنید من خونه دارم ماشین دارم شغل هم که دارم خانواده خوبی هم دارم برای شناختتون روی بقیه اخلاق هام هم میتونیم با چند جلسه معاشرت ویا قرار بیشتر متوجه بشین _ببینید اقای صادقلوشما.... امیرحسین : ازتون خواهش میکنم خانم رها الان پاسخ من رو ندید بهش فکر کنید و بلندشد من هم همراهش بلندشدم امیرحسین : خواهش میکنم رها خانم بشیید و راحت باشید من میرم که مزاحمتون نباشم _خدانگهدار امیرحسین رفت و شکوفه برگشت همینطوری توی شک بودم شکوفه : خوبی رها ؟ _اره شکوفه : این صادقلو بهت چی گفت بهمت ریخت _بین خودمون میمونه فعلا شکوفه : اره بگو _ازم خواستگاری کرد خندید بلند بلند خندید _به چی میخندی دقیقا شکوفه : دارم به تو و امیرحسین فکر میکنم تو لباس عروس و دوماد زدم به بازوش _توغلط میکنی فکر کنی هنوز نه به باره نه به داره شکوفه دوباره خندید _باز به چی میخندی شکوفه : به اینکه خدا پس کله ی یکی زد بیاد تورو بگیره ایندفعه منم خندیدم سفارش هامون رو اوردن همینطوری که داشتم میخوردم گفتم _نگران نباش خدا پس کله ی یکی هم زده بیاد تورو بگیره چای پرید تو گلوش _خدایا ببین از هولش داره خفه میشه شکوفه : کوفت دختر درست بگو ببینم قورتی از چایی ام خوردم _یکی الاغی هم عین این صادقلو پیدا شده بیاد تورو بگیره شکوفه : اععع به شوهرم نگو الاغ _شکوفههه شکوفه : چیه خوب راست میگم خوشم نمیاد به شوهرم بگی الاغ _توهنوز نمیدونی کیه ؟ نمیدونی میخوایش یا نه بعد میگی شوهرم شکوفه : خب بگو کیه تا بعد بگم شوهرم _میشناسیش زد به بازوم شکوفه : رها الهی حناق بگیری بگو دیگه _هم خونه ایمونه شکوفه : سجاد؟ _خیر شکوفه : پارسا ؟ _نه شکوفه : ارشام ؟ اخم کردم چرا روش غیرتی شدم _اونم نه شکوفه لبخندی زد و گفت شکوفه : ارشیا ؟ بشکنی زدم _بعداز سه بار ارور دادن درست گفتی شکوفه بلند شد واومد بوسم کرد خندیدم شکوفه : خیلی گلی رهاااا ‌ ‌      ‌ ‌          ادامه دارد        ‌ ‌|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀| @roman_bookk
💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 𐙚⋆°❤️‍🩹💊⋆ᥫ᭡ ᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ  Part     "18" _خب حالا از خوشحالی به فنامون ندی به ساعت نگاه کردم هواپیمای نیلوفر نیم ساعت دیگه میشت فرودگاه _ بریم فروودگاه دنبال نیلو شکوفه : بریم سوار ماشینم شدیم و سمت فرودگاه رفتیم شکوفه : تواز کجا میدونی ارشیا منو دوست داره _خودش گفت دیگه حرفی نزد خیلی خوشحال بودم که نیلو رو قراره بعداز دوسال ببینم به فرودگاه رسیدیم و ایستادیم تا بیاد اومد بدو بدو بغلم چمدونش رو شکوفه ازش گرفت و اونم خودشو پرت کرد توبغلم نیلو : ابجییییی _نیلوی مننننن سوار ماشین شدیم نیلو : دوستاتو معررفی کن رها _این خانومی که میبینی شکوفه اس دوتا دیگه هم خونه ان به اسم های ترنم و سیما و چهارتا پسر ، ارشام و پارسا و سجاد و ارشیا نیلوفر : اوکی خوشحالم از اشناییتون شکوفه : مرسی عزیزم به خونه رسیدیم کسی خونه نبود جز پارسا روی مبل بود و داشت چایی میخورد با صدای در برگشت و بلند شد و اومد طرفمون چمدون رو از دست شکوفه گرفت و رو به نیلو گفت پارسا : سلام نیلوفر خانم من پارسا هستم خوشحالم از اشناییتون نیلوفر هم متقابلا گف نیلوفر : سلام اقا پارسا همچنین بنده رو به من گفت نیلوفر : رها بقیه ی اونایی که بهم معرفیشون کردی کجان تا خواستم جواب بدم پارسا پیشقدم شد پارسا : کلاس داشتن چمدون نیلوفر رو پارسا بالا برد شکوفه زیر گوشم گفت شکوفه : این اخلاق پارسا با اومدن نیلوفرچقدر خوب شده نگاهش کردم _فکرشو از سرت بیرون کن من جنازه ی نیلوفر رو هم روی دوش پارسا نمیزارم شکوفه دیگه چیزی نگفت ترنم و سیما از کلاس برگشتن با نیلو رو بوسی کردن و حسابی باهم رفیق شدند ناهار رو من درست میکردم که با بازشدن در و دیدن ارشام مقابل در لبخندی به روی لبهام نشست انگار که ندیدمش مشغول اشپزی شدم داشتم لازانیا درست میکردم اولین بار بو لازانیا درست میکنم اونم از روی روش پختش مواد رو چیندم و داشتم داخل فر میزاشتم که ارشام اومد ارشام : خسته نباشی ؟ _سلام کی اومدی خودمو زدم به کوچه ی علی چپ ارشام : ده دقیقه ای میشه _اها خسته نباشی یک لیوان اب خورد و رفت لازانیا رو داخل فر گذاشتم و پیش بچه ها رفتم نیلوفر حسابیدباهاشون رفیق شده بود و از کنکورش برای بچه ها تعریف میکرد و اونها هم با اشتیاق گوش میدادن برگشتم تا چایی بریزم که پارسااومد تو اشپزخونه پارسا : چیکار میکنی لیوان هارو از توی کابینت برداشتم _چایی میریزم پارسا : این خواهرت خیلی خوبه ها رومو بهش برگردوندم _هواستو جمع کن پارسا باهاش زیاد شوخی نمیکنی اون دخترهای دور و برت نیستن پارسا : خب حالا از خداتم باشه و خندید منم خندیدم و گفتم _اره خیلی از خدامه همینجوری که داشتیم میخندیدم یکهو ارشام سر رسید و مارو با اون خندههامون دید اخمی کرد و رفت پارسا : این برادر ما بسیار روت غیرتیه ها _ببند پارسا : چشم شما امر کن و چایی هارو بردم و روی میز گذاشتم ارشام زل زده بود به تلویزیون و اخمی داشت یکی یکی چایی رو تعارف کردم و نوبت به ارشام رسید سینی رو سمتش گرفتم و یکم خودم رک خم کردم _بفرما نه نگام کرد نه حرفی زد یدونه برداشت و روی میز روبه روش گذاشت عصبی شده بودم چرا اینطوری میکرد ‌ ‌      ‌ ‌          ادامه دارد        ‌ ‌|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|