🌻🦋
🦋
سلام رفقا صبح زیباتون به خیر و نیکی😘
پارت جذاب امروز تقدیم نگاه پر از عشقتون🌹♥️
🦋
🌻🦋
✨️🦋✨️🦋✨️🦋✨️🦋✨️🦋
🦋
✨️
🦋
✨️
شماره ثبت ادبی:۷۳۹۳۶۸۴
#شاهرگ_🫀
#پارت_8
پوف کلا..فه ای کشیدم و ع..صبی موهامو چ..نگ زدم و در حالی که از همه طرف ف..شار روم بود به سمت پنجره رفتم و سریع بازش کردم و بعد ت..ند ت..ند توی کشوی میز، دنبال پاکت سیگا...ر و فندکم گشتم و همینطور که از ع..صبانیت دستام میلر..زید، یه نخ از توی پاکت بیرون کشیدم و ف..ندک رو زدم که نگرفت. اونقدر پشت سر هم زدم و نگرفت که تمام عصبا..نیتم رو سر ف..ندک خالی کردم و م..حکم پرتش کردم وسط اتاق و با عصبا..نیت و صدایی که از خ..شم دورگه شده بود، گفتم:اَه گ..ندت بزنن.
دوباره خ..م شدم و توی کشو دنبال کبر..یتی، چیزی گشتم و وقتی میخواستم کشوی دوم و باز کنم، حضور سماء رو کنارم حس کردم و همین که برگشتم سمتش با خجا..لت کبر..یت رو به سمتم گرفت و آروم گفت:بفرمایید.
نگاهش کردم که سرشو پایین انداخت.
زیادی محجو..ب و خجا..لتی بود.
روزی که شایگان گفت، " دخترم با خودم " گفتم لابد یکیه از قما..ش خودشون. حتماً بی بند و با..ر و یا..غیه.
اما الان.. الان این دختری که شر..م و ح..یاش آدم و به زانو در میاره، زیادی توی چشمم مظلو..م و بی گنا..هه. اونقدری که آدم از خودش خجا..لت میکشه که بخواد اذ..یتش کنه. اصلاً من میتونم اذ..یتش کنم؟
چه ن..قشه ها داشتم برای اینکه د..اغ دلمو با آز..ار و اذ..یت کردنش، آروم کنم. اما از همون لحظه ای که دیدمش، انگار همه چیز پر کشید و رفت.
همه سعیمو میکردم که باهاش تل..خ باشم. با حرفا و کارام اذ..یتش کنم. اما انگار یه چیزی عین طناب، دست و پاهامو م..یبست و بعد تو گوشم زمزمه میکرد:گنا..ه داره. اون بی تق..صیره..
⛔️کپی از رمان یا قسمتی از آن ممنو.ع است⛔️
⚠️این اثر داری شماره ی ثبت و نگهداری می باشد؛ در امانت آن کوشا باشید🙏
✨️
🦋
✨️
🦋
✨️🦋✨️🦋✨️🦋✨️🦋✨️🦋
🕊🌻
🌻
✨️ آنچه در " شاهرگ " می خوانیم...
{ نگاهمو به جای دیگه ای دوختم تا بیشتر از این نتونه با اون چشم های مسحو..ر کننده، اغو..ام کنه.
هیچ وقت تا به این سن به هیچ زن و دختری اینقدر نگاه نکرده بودم. اما الان...}
🌻
🕊🌻
🌱🌘
🌘
🦋دوستان، اگر چنانچه شما هم تمایل به عضویت در خصوصی " شاهرگ " دارید دایرکت بدید تا شرایط براتون ارسال بشه🌹👇
@fahime_1405
🌘
🌱🌘
🌱🌘
🌘
🦋دوستان، امروز پارت نداریم اما اگر چنانچه تمایل به عضویت در خصوصی " شاهرگ " دارید دایرکت بدید تا شرایط براتون ارسال بشه🌹👇
@fahime_1405
اونجا کلی پارت خفن و هیجانی داریم که الله الله😉😁
🌘
🌱🌘
🌻🦋
🦋
سلام رفقا صبح زیباتون به خیر و نیکی😘
پارت جذاب امروز تقدیم نگاه پر از عشقتون🌹♥️
🦋
🌻🦋
✨️🦋✨️🦋✨️🦋✨️🦋✨️🦋
🦋
✨️
🦋
✨️
شماره ثبت ادبی:۷۳۹۳۶۸۴
#شاهرگ_🫀
#پارت_9
همچنان دستشو که کبریت توش بود، به سمتم دراز کرده بود و وقتی که دید از دستش نمیگرم، نگاهشو بالا آورد و با اون چشمای درشت و مشکیش که بر اثر گر..یه قر..مز شده بودن و مظلو..میتش رو بیشتر از هر وقتی به رخ میکشید، نگاهم کرد و منتظر بود که از دستش بگیرم.
دستمو کنارم م..شت کردم و بعد کبریت و از دستش گرفتم و نگاهمو به جای دیگه ای دوختم تا بیشتر از این نتونه با اون چشم های مسحو..ر کننده، اغو..ام کنه.
هیچ وقت تا به این سن به هیچ زن و دختری اینقدر نگاه نکرده بودم. یعنی خب فقط من و علی بودیم. نه مادری، نه خواهری، ما که جز خودمون کسی رو نداشتیم.
پو..زخند تل..خی زدم و توی ذهنم حرف اون همکلاسی دوران دبیرستانم که توی د..عوا بهم گفت:پرورشگاهیِ ب..دبخت..
توی ذهنم اکو شد.
از شنیدن کلمه ی"پرورشگاهی" از دهن مردم بیز..ار بودم . آره، ما پرورشگاهی بودیم.
پدرم وقتی که خیلی کوچیک بودیم ما رو سپرده بود به اونجا و خودشم گ..م و گو..ر شده بود. هیچ وقت هم نفهمیدیم کی بود و چی بود و اصلاً الان کجا هست؟ زنده است یا مر..ده؟ جز ما دوتا، بچه دیگه ای هم داشته؟ مادرمون چی؟ اون زنده است یا نه مر..ده؟
رفتم توی تراس و اولین ن..خِ سیگا..ر رو آ..تیش زدم و ت..ند ت..ند با ع..طش، پشت سر هم کام گرفتم و د..ود غلیظش رو بیرون فرستادم.
سن..گینی نگاه سماء رو از پشت سر، روی خودم حس میکردم و توجهی بهش نمیکردم. اونقدر اونجا نشستم و سیگا..ر پشت هم د..ود کردم که ط..فلکی از بلاتکلیفی خسته شد و بلند شد اومد دم در و با هزار تا رنگ عو..ض کردن، آروم در حالی که هنوزم صداش لر..ز داشت، گفت:میشه.. لطفاً.. بگی.. وسایلام رو بیارن؟
⛔️کپی از رمان یا قسمتی از آن ممنو.ع است⛔️
⚠️این اثر داری شماره ی ثبت و نگهداری می باشد؛ در امانت آن کوشا باشید🙏
✨️
🦋
✨️
🦋
✨️🦋✨️🦋✨️🦋✨️🦋✨️🦋
🌱🌘
🌘
امیدوارم حالتون عالی باشه🥰
پارت جذاب امروز تقدیم نگاه پرمهرتون شد. امیدوارم از خوندنش لذ.ت ببرید😇
🦋عزیزان، اگر چنانچه تمایل به عضویت در خصوصی " شاهرگ " دارید دایرکت بدید تا شرایط براتون ارسال بشه🌹👇
@fahime_1405
🌘
🌱🌘