eitaa logo
•حَـصـٰان| 𝓱𝓪𝓼𝓪𝓷•
313 دنبال‌کننده
23 عکس
3 ویدیو
0 فایل
•|بِسْـمِ اللّـهِ الرَحْمـٰنِ الرَحـیم|• •حَـصـٰان| 𝓱𝓪𝓼𝓪𝓷• اینجا؟ کتابخانه من، مینویسم تا تو بخوانی. رمان حصان با ژانر: معمایی، امنیتی، رازآلود، هیجانی، جنایی به قلم:میم_قاف کپی از رمان: اصلاً راضی نیستم مگر با ذکر منبع
مشاهده در ایتا
دانلود
حـق با م‍ـامـان بـود گـوشـی نبـود روانـَم آروم تـر بود : )
اگـه دنـبال ِتك خطـی ُشعـری جـات ایـنجاس
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
•|بِسْـمِ اللّـهِ الرَحْمـٰنِ الرَحـیم|• 🌱•حَـصـٰان| 𝓱𝓪𝓼𝓪𝓷•🌱 «ناشناس» با دیدن پیام بردیا لبخندی روی لبم شکل گرفت؛ نوشته بود«پیام رو براش فرستاده و سین هم خورده،» نوشته بود«موبایل رو همون جا لابه‌لای شمشاد ها گذاشته.» اوکی‌ای براش تایپ کردم و موبایلم رو خاموش کردم... جرئه ای از ویسکی‌ودکای روی میزم رو خوردم و پوزخندی زدم... کشوندمش توی بازی، آره بازی‌‌ ِ خودم... کیارش اونقدری احمق بازی درآورد که فکر میکرد می‌تونه به همین راحتی از طرف یک دختر با اسم و رسم هیراد بازی کنه؛ اونم دختری که بابای رفیق جینگ اش پلیسه، یه مأمور امنیتی که مثل سایه دنبالت میاد و کارش رو انجام میده؛ جوری پرونده رو حل میکنه، جوری میپیچوندِت که نفهمی از کجا خوردی... شانس آوردم اون پرونده کوفتی، اون پرونده لعنتی که به لطف قربانی ها لو رفته بود رو از چنگ این مأمور سمج بیرون کشیدم... البته!؛ با همه‌ی این باهوشی و زرنگی، یه نقطه ضعف هم داره که من اونو خوب فهمیدم؛ اونم... اونم دخترشه، تک دختری که از جونش براش عزیزتره. من از این نقطه ضعفش دارم استفاده میکنم، البته سو استفاده... طوری کشوندمش توی بازیم که نفهمه از کجا آوردمش؛ با تهدید دخترش وارد زمین بازی خودم کردمش، زمین بازی که از قبل مهره هاش رو چیدم...   نگاهی به شطرنج روبه روم انداختم؛ آره همه‌ی مهره‌هاش از قبل چیده شده بود، این بازی رو خودم اداره میکنم. خودم تعیین میکنم مهره های حریف مقابلم چطوری حرکت بکنه، البته حریفی که اختیارش دست خودش نبود... سربازم رو دو خونه جلو بردم، به صندلی تکیه دادم و به شاهکاری که قرار بود رقم بزنم خیره شدم... درسته این مأمور سمج، دیر یا زود می‌فهمید که داره توی زمین من بازی میکنه اما برام مهم نبود؛ جوری بازی رو پیش می‌برم که بد موقع بفهمه، موقعی که دیگه من کارم رو کردم و اون شده مهره‌ی سوخته... این موبایل و اطلاعات کمش، قدم اولم بود، اطلاعاتی که نه به درد من میخورد نه به درد اون؛ ولی سرگرمی خوبی بود... می‌تونستم زمانی رو بخرم یا تمرکزش رو از اصل کاری بگیرم... قهقهه‌ای زدم؛. خیلی‌ دوست داشتم چهره‌اش وقتی می‌فهمه اینا بازی بوده رو ببینم البته اون موقعی که براش دیگه دیره و به ضررشه... ♡~~~~~~~~~~~♡ پ.ن: فرد ناشناس... • • • @ROMAN_HASAN_M~
ورق‌جدید‌تقدیم‌نگاه‌قشنگ‌تون🪴
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از "گسترده‌گیسو‌خانوم🌱"
یه اکسپلور شخصی سازی شده برا خودم و‌ خودت زمانی که نتا قطعه🦸🏻‍♀👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1439565197Cfd19a11812 بیا اینجا باهم ریلز ببینیم😛🔥
رمانِ مذهبی،عاشقانه،مافیایی معشوقه‌ی‌لوسیفر ‹از موجِ خون در دنیای لوسیفر، تا سکوتِ سردِ معشوقه‌اش؛ جایی که حقیقت، غرقِ دروغ شد!› کاتب:عین.دال اتمامِ 'النحیط' در حالِ پارت گذاریِ معشوقه‌ی‌لوسیفر کنارِ ما باشید در فصلِ جدید قلمِ‌ عین‌.دال؛ https://eitaa.com/joinchat/1798767846C3cc8e5e4d5 - 🎞🩸-
ساره دختر مذهبی هجده ساله ای که شب اول فاطمیه گرفتار میکائیل‌ملک مافیای ثروت مند، روانی و بی رحمی و هوس باز بی بندباری میشه که حتی منکر خدا و فرستاده هاش میشه! 😳🤫😰 میکائیل، ساره رو به زور به عمارتش میبره و بلایی سر اون میاره که...❌🥶 𝘓𝘶𝘤𝘪𝘧𝘦𝘳'𝘴𝘮𝘪𝘴𝘵𝘳𝘦𝘴𝘴 #𝗉𝖺𝗋𝗍_? 𓏺 بـرگـہ‌؟ دست هایش را به چادر دخترک نزدیک کرد، ترس را به وضوح در چهره دختر روبه رویش میدید!!! دخترک تمام سعی اش را میکرد تا از چادر و پاکی اش محافظت کند. لحظه از معصومیت دخترک قلبش لرزید و دستش را عقب کشید و گفت: -ازم میترسی؟ ساره چشمانش را از نگاه او دزدید، آری انقدر میترسید که جانش به لبش آمده بود! مدام حسینِ‌بی‌سر را به مادر پهلو شسکته اش قسم میداد که کمک کند او از بند میکائیل رهایی یابد... چند قدم به دخترک نزدیک شد و با کاری که کرد 😱😱😱❌... https://eitaa.com/joinchat/1798767846C3cc8e5e4d5
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا