eitaa logo
𝐮𝐧𝐝𝐞𝐫 𝐬𝐤𝐢𝐧 𝐨𝐟 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭 𝟐
378 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
80 ویدیو
6 فایل
رُمـانِـ زیـرِ پـوسـتِـ شَـبـ 🩸 فصلِـ دومـ عضو جمعیت نویسندگان" 📝𝟭𝟭𝟯 ~~~~~~~~~~~~~ me @hs_1391 ناشناسمون 🩸 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_jispwhg&btn=بفرمایید☕ شروعمون : 𝟏𝟒𝟎𝟓/𝟏/𝟐𝟐 ~~~~~~~~~~~~~ خونمون 🩸
مشاهده در ایتا
دانلود
دوتا پارت بدم برم بخوابم
🌒 𝒖𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒔𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝓕𝓪𝓼𝓵 : 𝟐 𝓟𝓪𝓻𝓽 : 𝟏𝟕 نوید فلش رو از جیبش بیرون آورد. نوید : اینو می‌خوای؟ کامران دستش رو دراز کرد. نوید : اول آدرس. کامران : جاده‌ی قدیمی شمال. یه خونه‌ی سفید کنار جنگل. حامی : پدرم اونجاست؟ کامران : آره. امیر : اگه دروغ گفته باشی؟ کامران : خودتون می‌فهمید. نوید فلش رو به سمتش گرفت. اما قبل از اینکه کامران برداره، صدای آژیر از بیرون بلند شد. کامران برگشت. نوید : الان! چراغ‌ها روشن شد. امیر در خروجی رو بست. کامران : شما... حامی : قرار نبود این‌قدر راحت بهت اعتماد کنیم. کامران عصبانی شد. کامران : پس چرا فلش رو دادی؟ نوید فلش رو بالا گرفت. نوید : چون این... فلش رو باز کرد. نوید : نسخه‌ی اصلی نیست. کامران خشکش زد. نوید : پنج ساله دنبال نسخه‌ی اصلی هستی. کامران : کجاست؟ نوید : جایی که هیچ‌وقت دنبالش نگشتی. حامی جلو اومد. حامی : پیش پدرمه؟ نوید سرش رو تکون داد. نوید : آره. کامران با عصبانیت به سمت در رفت. امیر جلوش ایستاد. امیر : اینجا دیگه تمومه. کامران : شما هیچ‌چیز نمی‌دونید. حامی : شاید. مکث کرد. حامی : ولی این بار خودم حقیقت رو پیدا می‌کنم. کامران دستگیر شد. و من برای اولین بار فهمیدم... پدر حامی فقط ناپدید نشده بود. اون پنج سال منتظر بود پسرش برگرده. 🌒𝐂𝐨𝐩𝐲? 𝐍𝐨 𝐣𝐨𝐢𝐧 𝐮𝐬 @roman_hosna
🌒 𝒖𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒔𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝓕𝓪𝓼𝓵 : 𝟐 𝓟𝓪𝓻𝓽 : 𝟏𝟖 صبح روز بعد راه افتادیم. آوا و نوید هم باهامون بودن. بعد از چند ساعت، بالاخره به جاده‌ی قدیمی رسیدیم. خونه‌ای سفید بین درخت‌ها دیده می‌شد. حامی از ماشین پیاده شد. چند قدم جلو رفت. دستش روی دستگیره‌ی در لرزید. نیکتا : حامی... حامی : پنج ساله منتظر همین لحظه‌ام. در رو باز کرد. خونه ساکت بود. آوا : باید اتاق آخر رو بگردیم. حامی وارد اتاق شد. روی میز، چندین عکس قدیمی بود. همه‌شون عکس‌های حامی و پدرش بودن. اما وسط میز یه عکس جدیدتر قرار داشت. حامی عکس رو برداشت. رنگ صورتش عوض شد. نیکتا : چی شده؟ حامی عکس رو به من داد. عکس خودش بود. مربوط به همین چند ماه پیش. نیکتا : این... نوید : یعنی پدرت این مدت از دور مراقبتون می‌کرده. همون لحظه صدایی از پشت سرمون اومد. مرد : بالاخره اومدی. حامی برگشت. چند ثانیه فقط به مرد روبه‌روش خیره موند. حامی : بابا؟ مرد لبخند زد. پدر حامی : بزرگ شدی... حامی جلو رفت. حامی : چرا پنج سال؟ پدرش چیزی نگفت. فقط پسرش رو در آغوش گرفت. و من دیدم حامی بعد از پنج سال... بالاخره دوباره پدرش رو پیدا کرده بود. 🌒𝐂𝐨𝐩𝐲? 𝐍𝐨 𝐣𝐨𝐢𝐧 𝐮𝐬 @roman_hosna
آقا یکی بیاد مقاره رو نگه داره اینجوری نمیشه😂 قبلا تا زیر چونه یقه می‌بست و ساق دست میپوشید الان دیگه باید کلا سانسورش کرد🤣🤧
بیاید پایین نه آفرین همینطوری بیاید پایین من دوس دارم
هدایت شده از تبادلات نلین
تبادلات گسترده نلین در حال چنل گیریه❗️ این یه فرصت خوب برای رشد چنلته❕ اگر آمارت +۱۰۰ هست یه سر بزن 💯 تعداد چنلا محدود ادمین تبادلات @hs_1391 گپ برای ریپ ها ♨️ https://eitaa.com/joinchat/1133381399Caf0bf9abf4
فعلا می‌خوام چند وقت از دوستای خودم هم فاصله بگیرم . شاید بعداً ...
ـ🙂 تگ خصوصی بهت میدم . اگه تگ چنل عوض بشه اون عوض نمیشه