eitaa logo
𝗲𝗻𝗱𝗹𝗲𝘀𝘀 𝗹𝗼𝘃𝗲 ּ֪ ۟ ִ
24 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عشقبیپایان✨️ عشقی که هیچوقت پایان نداشت؛❤️‍🩹 در اوج ناراحتی،یک امیدی وجود دارد!🙂 عشقی میان دو نفر،که با تمام سختی هایش،هیچ وقت 😭✨️تمام نشد" •نویسنده:ناشناس• •مالک: •
مشاهده در ایتا
دانلود
عشق بی پایان✨🤏🏻 پارت۸ امین👂🏻: نه نه این فقط شباهت داره به نفس ، نفس نیست .... ولی چطور یک کسی میتونه آنقدر شباهت داشته باشه ... این خوده نفسه بخدا که خوده ، خودشه میخواستم برم باهاش حرف بزنم بگم چطور منو نشناخت‌ چطور کسی که ساعت ها باهاش حرف میزدو نشناخت‌... خواستم برم که دیدیم بغل باباش وایساده عصبانی شدم چون این همه ماه من داشتم بالا سره قبر خالی اشک میریختم؟!‌... میخواستم‌داد بزنم که چرا منو اونو از هم جدا کرد که نگاه باباش به من خورد سریع از جاش بلند شد اومد سمتم‌ ....تا اومدم بهش چیزی بگم گف هیچی نگو میدونم دلت پُره اما اینجا نه .... بعدم دستمو منو کشوند سمتی که خیلی کم آدم بود ... شهرام: حالا بگو ، اصلا خودتو خالی کن... امین: مرت.یکه اش..غال تو دخترت زندست به من گفتی مُ.رده ؟!...چطور تونستی این کارو بکنی هااا(داد) شهرام: ببین حق با توعه هرچی بگی ولی نفس تصادف کرد توی اون تصادف فراموشی گرفت اون حتی ماروهم نمیشناسه چه برسه به تو ،‌ماهم از یک طریقی فرستادیمش استانبول که روحیش خوب بشه ...بعدم‌اومده توی این کافه کار میکنه.... امین👂🏻: بعد از شنیدن کلمه فرامو.شی دیگه هیچی نفهمیدم انگار گوشم کَر شده بود ، یعنی نفس من منو دیگه نمیشناخت؟!.. ادامه دارد...💔
عشق بی‌پایان ✨🤏🏻 پارت۹ امین👂🏻: نه نه من باور نمیکنم اینم یک نقشه جدیدشه مطمئنم ... امین: داری دروغ میگی ... شهرام: ببین پسر من اصلا برام مهم نی باور کنی یا نه ولی خوشبختی نفس برام مهمه نفسم با تو خوشبخت نمیشه ولش کن برو رد زندگیت... امین👂🏻: تا این حرفو زد دستمو سمت یقه پیراهنش بردم با تمام زورم سرم زدم به دماغش.. وقتی به خودم اومدم دیدم دماغش پر خ.ون شده ‌... امین: ببین فقط دعا کن که راست گفته باشی وگرنه دفع بعد باید بری قبرست.ون بخوابی... گفتمو از کافه زدم بیرون ، من که مطمئنم دروغ میگه ولی چطور نفس منو نشناخت‌ چطور وقتی منو دید چیزی نگفت ... من فردا میرم با نفس حرف بزنم من عاشق.قش بودم و هستم نمیزارم این دفعه کسی ازم بگیردش شده همرو میک.شم تا به نفس برسم .... دیگه باید برم هتل استراحت کنم فردا برم با نفس حرف بزنم ... رسیدم هتل ماشینو یک جا پارک کردم رفتم سمت اتاقمون که یک دفعه نفسو با یک پسر دیگه دیدم ... نفس اینجا چیکار میکنه اون پسره کیه ... رفتم سمتشون ... ادامه دارد...💔
عالی عالی عالیییی✨️🤍 . مرسی عزیزدلم💓
عشق بی پایان ✨🤏🏻 پارت ۱۰ امین👂🏻: رفتم سمتشون مَردرو هول دادم بعدم حمله کردم بهش مشتامو پشت سره هم میزدم به صورتش که یکدفعه ج.یغ نفس در اومد داد میزد کمک .... چند نفر اومدن منو جدا کردن به صورت نفس نگاهی انداختم ، یعنی آنقدر دوس.ش داشت که اینجوری نگرانش بود اصلا کیه نفس بود یعنی ازدو.اج کردن ... داشتم همین فکرارو میکردم که نفس محکم کیفشو زد روی شونم بعد بهم گفت نفس: تو به چه حقی زدی هاااا(داد) اصلا تو کی هستی ؟!... امین👂🏻: من فقط داشتم نگاهش میکردم دلم خیلی برای نگاهش یا صداش تنگ شده بود یعنی این نفسه منه که الان واسش غریبه شدم و داره از یک مَرده دیگه طرفداری میکنه ... نفس: کَری ارههه بهت میگم کی هستی ؟... امین: این مَرده کیه توعه؟.. نفس: به توچه مرتی.که اشغ..ال عو..ضی امین👂🏻: وقتی آمبولانس اومد نفسم دید من حرفی نمیزنم رفت سمته اون یارو فقط اخرین حرف این بود که گفت ازت شکایت میکنم... باورم نمیشه کسی که صبحش با من شب می‌شد الان واسش غریبه شدم حتی دیگه اسمم یادش نیست داره نگرانیشو برای کَس دیگه ای خرج میده ... کاشکی هیچوقت اون اتفاق نمی افتاد .. کاشکی... ادامه دارد...💔
عشق بی پایان ✨🤏🏻 پارت۱۱ امین👂🏻: فردا شده بود میخواستم برم کافه با نفس حرف بزنم باید بفهمم اون مرده کی بود .. فرزاد کارشو تموم کرده بود برگشت ایران ولی من برای نفس وایساده بودم .. رسیدم به کافه ماشینو پارک کردم پیاده شدم ..رفتم داخل کافه دنبال نفس میگشتم که دیدن داره سفارشه یکی از مشتریارو میگیره ... رفتم جلو واسیدم که نفس متوجه حضورم شد برگشت تا نگاهش به من خورد یکم تعجب کرد بعدم سریع عصبی شد ... نفس: اینجا چیکار میکنی؟.. امین: باید باهم حرف بزنیم ... نفس: خیلی خوب ..بیا دنبالم.. امین : باشه.. رفتم دنباش که یک گوشه ی کافه وایساد نفس: همین که به خاطره این که برای زدن نامزدم نرفتم شکایت کنم باید بری خداروشکر کنی بعد اومدی اینجا..!.. امین👂🏻: نامزد!..یعنی اون مرتی.که نامزدش بود... امین: تو نامزد کردی؟!.. نفس: اصلا تو کی هستی هاا ؟!... امین: من... هنوز حرفم تموم نشده بود که یکی از همکاراش صدا نفس زد .. نفس: ببین من باید برم دیگه نبینمت.. گفتو رفت یک احساسی داشتم که انگار قراره بمی.رم کسی که من عاشقش بودم رفته نامزد کرده!.. رفتم تو خیابون ها داشتم میچرخیدم که بلکه آروم بشم وقتی پشت چراغ قرمز واسیدم نگاهم افتاد به نامزد نفس که داشت با یک زن که بغلش نشسته بود میخندید!... ادامه دارد...💔
نفس قشنگمون🥺💞
امروز قراره پارت بدم ....
عشق بی پایان ✨🤏🏻 پارت۱۲ امین👂🏻: یعنی داره به نفس خیانت میکنه؟!.. گوشیمو در آوردم ازشون عکس گرفتم که برم به نفس نشون بدم این بهترین فرصته تا خودمو به نفس نشون بدم .. فردا باید حتما برم کافه تا بهش بگم اون مرت.یکه که داش ازش طرفداری می‌کرد داره بهش خیانت میکنه ... رفتم هتل .‌.. نفس👂🏻: داشتم میرفتم سمت اتاقم که سپهر همون مردی که ول کنم نبود جلو راهم سبز شد سپهر: به به نفس خانم نفس: تو نمیفهمی میگم نامزد دارم؟.. سپهر : من چیکار به نامزدت دارم تو اونو ولش کن بیا باهم باشیم نفس :گمشو عو.ضی وگرنه جی.غ میکشم سپهر: جیغ بکش یالا ... نفس: بروووووووو تا این حرفو زدم همون مردی که تو کافه دیدمش که قیافش برام خیلی آشنا بود فعک کنم اسمش امین بود آخه چند باری یک پسره صداش میزد ... اومدم سمتمون یقه ی سپهر گرفت پرتش کرد رو زمین.... ادامه دارد..💔
عشق بی پایان ✨🤏🏻 پارت ۱۳ نفس👂🏻: چند نفر اومدن گرفتنشون رفتم سمت همون کسی که فعک کنم اسمش امین بود ... نفس: حالتون خوبه؟.. امین: خوبم فقط نگاه به صورتم میکرد تو نگاهش انگار دلتنگی هس یا من فعک میکنم... نفس: ممنونم ...که نجاتم دادین .. امین: باید یک چیزی بهت بگم .. نفس : چی ؟.. گوشیشو در آورد عکس علی رو با یک زنه نشونم داد... امین: داره بهت خیانت میکنه.. واقعا شوکه شده بودم یعنی چی داره خیانت میکنه نه داره دروغ میگه مطمئنم نفس: آقا بسته لطفا ، چراانقدر دروغ می بافی برای چی ؟.. امین: من دروغ نمیگم اون داره بهت دروغ میگه .... نفس: فتوشاپه من باور نمیکنم... گفتم بلند شدم رفتم سمت اتاقم ... ادامه دارد..💔