از چنل یکی لف دادم طرف نفرینم کرده نفرینش گرفته وگرنه مگه میشه تو این آمار گیر کنم😂😂😂
◈ ━━━━━━━ ⸙ - ⸙ ━━━━━━━ ◈
𝓅𝒶𝓇𝓋𝒶𝓏
"Chapter³"
#part49
رفتم یه سر به سپهر بزنم که همانند خری گم شده بود و سری بهم نمیزد:/
در خونه رو که باز کرد و رفتم داخل با صحنه ی عجیبی رو به رو شدم
خونه خیلی تمیز بود
خیلییی ها نمیتونستم درک کنم این حد از تمیز و مرتب بودن سپهرو
-داداش خبریه ؟ میخواد واست خواستگار بیاد؟
خندید گفت
+زهر مار نه خونه رو گفتمبیان تمیز کنن
-عجب پس واقعا قراره شوهر کنی
با دمپایی زد تو سرم گفت
+کوفت میمون
خندیدمنشستمرو مبل
-خبری ازت نیست جدیدا
+مشغله ذهنی باعث شد نیاز داشته باشم به خودماستراحت بدم
-خوبه...میگم سپیده
+هوم؟
-بریم به ملورین یه سر بزنیم
+من تازه از اونجا برگشتم ولی میخوای بریم
-باش یه چایی بده بخوریم بریم
بعد از خوردن چایی پاشدیم بریم
(نويسنده:دوستانمیگه هوا گرمه ولی چایی میخوره این یعنی یه ایرانی اصلیه🙄😂)
تو راه بودیم که گوشیمزنگخورد پناه بود
آیکون سبزو کشیدم گفتم
-سلام خوبی؟
صدای هق هق ش تو گوشمپیچید
+علی میشه بیای اینجا
-چرا چیشده؟
+امیر
-امیر چی جون به لبمکردی
+تو زندان با چاقو زدنش
-باشه حالا میام ، کدوم بیمارستان؟
+همون(...)
-باشه
دور زدمسمت خونه ی سپهرو گفتم
-داداش معذرت امیر داداش پناهو با چاقو زدن
به قلم:دلوین
◈ ━━━━━━━ ⸙ - ⸙ ━━━━━━━ ◈
◈ ━━━━━━━ ⸙ - ⸙ ━━━━━━━ ◈
𝓅𝒶𝓇𝓋𝒶𝓏
"Chapter³"
#part50
+خب تو چهکمکی میتونی بکنی
-هیچی ولی باید برم خب
+باش برو منم میام بات
-باش
روندم سمت بیمارستان
قبل پیاده شدن با ماسک و یه کلاه خودمو مجهز کردمکه کسی نشناسه
رفتیمپیش پناه
پرسیدم
-چیشده؟
+اونجا دعواشون شده طرف چاقو کشیده
-الآن منو تو چه کمکی میتونیم بکنیم؟ حتی نمیتونی ببینیش
+همینکه باشم خوبه ولی نمیدونمچرا گفتم تو بیای ببخشید
-نه طوری نیست
انگار تازه سپهرو دیده باشه گفت
+سلامآقا سپهر ببخشید شما هممعطل شدین
×اشکالی نداره وظیفه س پیشتون باشیم
پناه لبخند تشکر آمیزی به جفتمون زد
......................................................
سپهرو گذاشتیم خونه و رفتیمتا پناهو بزاریم
یه نگاه بهش انداختمکه داشت با استرس تایپمیکرد
پرسیدم
-چیشده؟
+دارم امیر رو به مامان میگم
-چرا دست پات میلرزه دیدی که چیزیش نشده بود
+آره ولی نگران مامانم
-نباش
دم خونه نگه داشتم گفتم
-خب فسقلی من باید برم
+باشه فقط یه دقیقه بیا بالا منیچیزی دارم بهت بدم
-چی؟
+سوپرایز رو نمیگن آقایی
با خنده پیاده شدم رفتیم بالا
کلید انداخت در خونه رو باز کرد
شال مانتو شو در آورد
انداخت رو مبل منم دست به سینه دم در وایستاده بودم
یهو یه شئ سنگین با سرم برخورد کرد و دیگه چیزی نفهمیدم تاریکی مطلق...
به قلم:دلوین
◈ ━━━━━━━ ⸙ - ⸙ ━━━━━━━ ◈