eitaa logo
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|
27 دنبال‌کننده
18 عکس
1 ویدیو
0 فایل
همچی از یه کتابخونه شروع شد ...🫧 𝟬𝟰/𝟭𝟭/𝟬𝟮 . "ادمین‌کانون‌نویسندگان‌🌊" عضو جمعیت نویسندگان📖 Code:📝𝟬𝟭 آیدی ادمین: @imeryy
مشاهده در ایتا
دانلود
ناشناس پیام بدید پارت بدممم🎀
شما که ناشناسو پر نکردید ولی باز من دلم نمیاد این رمان نصف نیمه بمونههه😂😭
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|🖇📚 #Part6 سپهر: خیلی زود بیدار شدم ، باید ساعت ۸ دانشگاه بودیم .. الاان ساعت ۵ بوو
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|🖇📚 سپهر:خب بریم؟ نگار:بریییم سپهر:میبینم که جلسه بعدی ارائه دارید خانم رسولی نگار:عیییش سپهر:حواسم بود به ارائم گوش نمیدادیا من اونو واسه شماها درست کرده بودم نگار:عافرین سپهر:منم جلسه بعدی که خواستی ادامه بدی میگم بهتت عافرینن نگار:مرث سپهر:جدی میخوای چیکار کنی نگار:تو هستی دیگه سپهر:منظورت چیههعه اصلا رو من حساب نکن نگار:چییی؟یعنی میخوای بگی به من کمک نمیکنی؟ سپهر:نه. نگار:عه بااشه باااششهه بااااشششههه سپهر:قهری الان؟ نگار:راتو برو تا چیزی بت نگفتم پسره ی پررو سپهر:😅🤦🏻 سپهر: پسره ی پررو .. همیشه اینو بهم میگفت وااای😂خیلی باحاله اصن میتونم بمیرم برای همچیش 😂😭 نگار:به چی فکر می‌کنی پسره ی پررو سپهر:راستشو بگم؟ نگار:نظر خودت چیع؟ سپهر:به تو فکر میکردم نگار:هه😂🤦🏻‍♀ سپهر:بخداا نگار:😂😂😂 سپهر:پیاده شو رسیدیمم نگار:خببب رفتیم یکم بعد نگین با یه دختری اومد رفیقش بود .. با نگار سلام علیک کرد بعد که منو دید شوک شد نگار:چییشد نگین:نگفته بودی آقا هم هست😂 نگار:دیگه یهویی شد تو دانشگاه بودیم گفتیم باهم بیایم نگین:خوبه .. خب بریم؟ نگار:بریمممم سپهر:بفرمایید اول نگین و دوستش رفتن بعدشم نگار و پشت سرشون منم رفتم ..چه شلوغ بود نمیشد راه رفت یا نفس کشیییدد نگار:وای خیلی شلوغه نگین و محدثه رفتن اصن سپهر:اشکال نداره ماعم میریم الان نگار:اوم نگار: همینجوری تو شلوغی منتظر بودیم که بریم جلوتر که یه پیرمرد رو تو دیدیم نشسته بود رو صندلی .. و دستاشو گذاشته بود رو عصاش .. داشت مردمو نگاه میکرد که چشمش خورد به منو سپهر .. پیرمرد:ببینم شماها ... Done.🌊
بلاخره یه نفر بهمون اضافه شددد🎀
خب می‌خوام پارت بدمم✨