|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|
بفرمایید پارت ششم📚🖇 نظراتتون رو تو ناشناس بگیدد✨ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1h
مبینا قراره نگار و سپهر ازدواج کن
•
نمیدونم تصمیم نگرفتم فعلا چیکار کنم😂
شما که ناشناسو پر نکردید ولی باز من دلم نمیاد این رمان نصف نیمه بمونههه😂😭
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|🖇📚 #Part6 سپهر: خیلی زود بیدار شدم ، باید ساعت ۸ دانشگاه بودیم .. الاان ساعت ۵ بوو
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|🖇📚
#Part7
سپهر:خب بریم؟
نگار:بریییم
سپهر:میبینم که جلسه بعدی ارائه دارید خانم رسولی
نگار:عیییش
سپهر:حواسم بود به ارائم گوش نمیدادیا من اونو واسه شماها درست کرده بودم
نگار:عافرین
سپهر:منم جلسه بعدی که خواستی ادامه بدی میگم بهتت عافرینن
نگار:مرث
سپهر:جدی میخوای چیکار کنی
نگار:تو هستی دیگه
سپهر:منظورت چیههعه اصلا رو من حساب نکن
نگار:چییی؟یعنی میخوای بگی به من کمک نمیکنی؟
سپهر:نه.
نگار:عه بااشه باااششهه بااااشششههه
سپهر:قهری الان؟
نگار:راتو برو تا چیزی بت نگفتم پسره ی پررو
سپهر:😅🤦🏻
سپهر:
پسره ی پررو .. همیشه اینو بهم میگفت وااای😂خیلی باحاله اصن میتونم بمیرم برای همچیش 😂😭
نگار:به چی فکر میکنی پسره ی پررو
سپهر:راستشو بگم؟
نگار:نظر خودت چیع؟
سپهر:به تو فکر میکردم
نگار:هه😂🤦🏻♀
سپهر:بخداا
نگار:😂😂😂
سپهر:پیاده شو رسیدیمم
نگار:خببب
رفتیم یکم بعد نگین با یه دختری اومد رفیقش بود ..
با نگار سلام علیک کرد بعد که منو دید شوک شد
نگار:چییشد
نگین:نگفته بودی آقا هم هست😂
نگار:دیگه یهویی شد تو دانشگاه بودیم گفتیم باهم بیایم
نگین:خوبه .. خب بریم؟
نگار:بریمممم
سپهر:بفرمایید
اول نگین و دوستش رفتن بعدشم نگار و پشت سرشون منم رفتم ..چه شلوغ بود نمیشد راه رفت یا نفس کشیییدد
نگار:وای خیلی شلوغه نگین و محدثه رفتن اصن
سپهر:اشکال نداره ماعم میریم الان
نگار:اوم
نگار:
همینجوری تو شلوغی منتظر بودیم که بریم جلوتر که یه پیرمرد رو تو دیدیم نشسته بود رو صندلی .. و دستاشو گذاشته بود رو عصاش .. داشت مردمو نگاه میکرد که چشمش خورد به منو سپهر ..
پیرمرد:ببینم شماها ...
Done.🌊
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|🖇📚 #Part7 سپهر:خب بریم؟ نگار:بریییم سپهر:میبینم که جلسه بعدی ارائه دارید خانم رسول
بفرمایید پارت هفتم📚🖇
نظراتتون رو تو ناشناس بگیدد✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1h0maqn&btn=🖇Mobinam
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|🖇📚 #Part7 سپهر:خب بریم؟ نگار:بریییم سپهر:میبینم که جلسه بعدی ارائه دارید خانم رسول
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|🖇📚
#Part8
پیرمرد:ببینم شماها .. زن و شوهرید دخترم؟
نگار:چچی ماا؟چطوور
پیرمرد:پس زن و شوهرید .. قهرید پسرم؟چرا انقد از هم دورید
سپهر:نه پدر جان قهر نیستیم
نگار:ما اصن نسبتی باهم نداریم 😅
پیرمرد:قهر نباشید این دنیا انقد کوتاهه که یه روزی میشید مثل من .. حالاهم دست همو بگیرید و باهم برید داخل
نگار:فک کنم اشتباه متوجه شدید پدر جان ..
پیرمرد:زود باشید ببینم
سپهر:ام..
پیرمرد:بدویید دیگه
نگار:
وای واقعا شوکه شده بودم منو سپهر دست همو بگیریم باهم بریم تو؟امکان نداشت حتی یه لحظه ! ولم کن بابا
سپهر یه نگاهی بهم انداخت خودشو نزدیکم کرد و دستمو گرفت ..
هییی یه لبخند الکی زدم به پیرمرد دست تکون دادیم و رفتیم جلو
پیرمرد:عاها حالا شدد برید برید موفق و خوشبخت بشید بچهای عزیزم
نگار:هیهیهی☺️☺️☺️
رفتیم جلوتر
نگار:وای ولم کنن سپهر
سپهر:مگه نشنیدی پیرمرده چی گفت گفت باید باهام آشتی کنی
نگار:مث اینکه موقعیت الکی که توش وجود داشتیمو باورت شده ، بیخیال دستمو ول کن حالا چرا انقد محکم گرفتی
سپهر:بریم تو بعد
نگار:هووف
رسیدیم داخل بلاخره نگین و دوستشو از دور دیدم دستمو سریع از دست سپهر کشیدم بیرون به سختی .. چقد محکم گرفته بود اه 😭
دوییدم سمت نگین اینا
نگار:چیییشد کتاب گرفتیدد؟
نگین:اره عشقم ببین برو اون خانومه به ما داد سرش خلوت تره
نگار:وای اخجوووونننن بااشع
نگین:قربون ذوقت کهه
سپهر:
از دست این وروجک
رفتم دنبالش از دور دیدم با نگین اینا حرف میزد و بعد رفت سمت راست فک کنم رفت کتاب بگیره منم از طرف دیگه ای رفتم همونجا نمیخواستم با نگین چشم تو چشم شم ..
رفتم پشت نگار و دستمو گذاشتم رو شونش
نگار:هیی
سپهر:نترس منمم
نگار:سپهر چته ولم کن ترسیدم
سپهر:چرا ترسیدی خبب
نگار:برو اونطرف بزار کارمو انجام بدم
نگار:اره همین همینو میخوام مرسیی
فروشنده:خدمت شما عزیزم بسلامت
نگار:ممنونمم
نگار:
خب کتابمم گرفتم فقط میخواستم از سپهر دور شم یه لحظه کلی چندش بنظرم اومد اه اه
رفتم پیش نگین ..
نگار:نگین میشه بریم من کتاب گرفتم
نگین:باش بریم صبر کن فقط نازنین بیاد بریم
نگار:باشه
یکم وایسادیم که به جای اومدن نازنین ، سپهر جلومون ظاهر شد 🤦🏻♀
اه
سپهر:ببینم شماها کتاب گرفتید؟
نگین:بله گرفتیم☺️
سپهر:خب بریم؟
نگین:شما خودتون برید ما باهم برمیگردیم
سپهر:نگارم با شما میاد؟
نگار:اره دیگه منم با نگین برمیگردم میریم خونه
سپهر:باشه پیاده میرید؟
نگار:اره از اینجا تا خونه خیلی راه نیست
سپهر:بیاید من میرسونمتون
نگار:خیلی ممنون
نگین:ممنون لازم نیست خودمون میریم، فعلا
سپهر:عه کجا میرید وایسید
نگین:جان کاری داشتید
سپهر:نه یه لحظه به نگار میگید بیاد
نگین:رفت دیگه اون
سپهر:یدیقه فقط
نگار: نگین عزیزم شما برید منم الان میام
نگین:باش عشقم منتظرتم
نگار:اوم
نگار:خب چی میگی
سپهر:چته تو
نگار:تو چته هیچ معلوم هست چیکار میکنی؟تو به چه حقی دست منو تو دستت میگیری بعدش میای اونجوری با حرکتت منو سورپرایز میکنی ؟ لابد بازم کار من اشتباهه ها؟
سپهر:ولی نگار ..
نگار:چیه
سپهر:من .. من ببین باید یچیزی بهت بگم
نگار:میشنوم
سپهر:خب ببین ..
سپهر:وسط حرفم یهو گوشیم زنگ خورد ، کیارش بود
سپهر:جانم داداش
کیارش:زود بیا خونمون کار مهم دارم
سپهر:الان؟باشه یجور خودمو میرسونم
کیارش:زود فقط
سپهر:خب
سپهر:ببخشید نگار واقعا معذرت میخوام کیارش بود کار مهم داشت باید سریع خودمو برسونم ، فردا که کلاس نداریم شب بهت اس ام اس میدم که ببینمت خب؟
نگار:باش برو قول نمیدم بیام ولی باز پیامتو میبینم فعلا
سپهر:مراقب خودت باش
نگار:اوم
نگار:رفتم پیش نگین اینا و باهم برگشتیم خونه ..
Done.🌊
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|🖇📚 #Part8 پیرمرد:ببینم شماها .. زن و شوهرید دخترم؟ نگار:چچی ماا؟چطوور پیرمرد:پس زن
بفرمایید پارت هشتم📚🖇
نظراتتون رو تو ناشناس بگیدد✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1h0maqn&btn=🖇Mobinam