|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|🖇📚 #Part7 سپهر:خب بریم؟ نگار:بریییم سپهر:میبینم که جلسه بعدی ارائه دارید خانم رسول
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|🖇📚
#Part8
پیرمرد:ببینم شماها .. زن و شوهرید دخترم؟
نگار:چچی ماا؟چطوور
پیرمرد:پس زن و شوهرید .. قهرید پسرم؟چرا انقد از هم دورید
سپهر:نه پدر جان قهر نیستیم
نگار:ما اصن نسبتی باهم نداریم 😅
پیرمرد:قهر نباشید این دنیا انقد کوتاهه که یه روزی میشید مثل من .. حالاهم دست همو بگیرید و باهم برید داخل
نگار:فک کنم اشتباه متوجه شدید پدر جان ..
پیرمرد:زود باشید ببینم
سپهر:ام..
پیرمرد:بدویید دیگه
نگار:
وای واقعا شوکه شده بودم منو سپهر دست همو بگیریم باهم بریم تو؟امکان نداشت حتی یه لحظه ! ولم کن بابا
سپهر یه نگاهی بهم انداخت خودشو نزدیکم کرد و دستمو گرفت ..
هییی یه لبخند الکی زدم به پیرمرد دست تکون دادیم و رفتیم جلو
پیرمرد:عاها حالا شدد برید برید موفق و خوشبخت بشید بچهای عزیزم
نگار:هیهیهی☺️☺️☺️
رفتیم جلوتر
نگار:وای ولم کنن سپهر
سپهر:مگه نشنیدی پیرمرده چی گفت گفت باید باهام آشتی کنی
نگار:مث اینکه موقعیت الکی که توش وجود داشتیمو باورت شده ، بیخیال دستمو ول کن حالا چرا انقد محکم گرفتی
سپهر:بریم تو بعد
نگار:هووف
رسیدیم داخل بلاخره نگین و دوستشو از دور دیدم دستمو سریع از دست سپهر کشیدم بیرون به سختی .. چقد محکم گرفته بود اه 😭
دوییدم سمت نگین اینا
نگار:چیییشد کتاب گرفتیدد؟
نگین:اره عشقم ببین برو اون خانومه به ما داد سرش خلوت تره
نگار:وای اخجوووونننن بااشع
نگین:قربون ذوقت کهه
سپهر:
از دست این وروجک
رفتم دنبالش از دور دیدم با نگین اینا حرف میزد و بعد رفت سمت راست فک کنم رفت کتاب بگیره منم از طرف دیگه ای رفتم همونجا نمیخواستم با نگین چشم تو چشم شم ..
رفتم پشت نگار و دستمو گذاشتم رو شونش
نگار:هیی
سپهر:نترس منمم
نگار:سپهر چته ولم کن ترسیدم
سپهر:چرا ترسیدی خبب
نگار:برو اونطرف بزار کارمو انجام بدم
نگار:اره همین همینو میخوام مرسیی
فروشنده:خدمت شما عزیزم بسلامت
نگار:ممنونمم
نگار:
خب کتابمم گرفتم فقط میخواستم از سپهر دور شم یه لحظه کلی چندش بنظرم اومد اه اه
رفتم پیش نگین ..
نگار:نگین میشه بریم من کتاب گرفتم
نگین:باش بریم صبر کن فقط نازنین بیاد بریم
نگار:باشه
یکم وایسادیم که به جای اومدن نازنین ، سپهر جلومون ظاهر شد 🤦🏻♀
اه
سپهر:ببینم شماها کتاب گرفتید؟
نگین:بله گرفتیم☺️
سپهر:خب بریم؟
نگین:شما خودتون برید ما باهم برمیگردیم
سپهر:نگارم با شما میاد؟
نگار:اره دیگه منم با نگین برمیگردم میریم خونه
سپهر:باشه پیاده میرید؟
نگار:اره از اینجا تا خونه خیلی راه نیست
سپهر:بیاید من میرسونمتون
نگار:خیلی ممنون
نگین:ممنون لازم نیست خودمون میریم، فعلا
سپهر:عه کجا میرید وایسید
نگین:جان کاری داشتید
سپهر:نه یه لحظه به نگار میگید بیاد
نگین:رفت دیگه اون
سپهر:یدیقه فقط
نگار: نگین عزیزم شما برید منم الان میام
نگین:باش عشقم منتظرتم
نگار:اوم
نگار:خب چی میگی
سپهر:چته تو
نگار:تو چته هیچ معلوم هست چیکار میکنی؟تو به چه حقی دست منو تو دستت میگیری بعدش میای اونجوری با حرکتت منو سورپرایز میکنی ؟ لابد بازم کار من اشتباهه ها؟
سپهر:ولی نگار ..
نگار:چیه
سپهر:من .. من ببین باید یچیزی بهت بگم
نگار:میشنوم
سپهر:خب ببین ..
سپهر:وسط حرفم یهو گوشیم زنگ خورد ، کیارش بود
سپهر:جانم داداش
کیارش:زود بیا خونمون کار مهم دارم
سپهر:الان؟باشه یجور خودمو میرسونم
کیارش:زود فقط
سپهر:خب
سپهر:ببخشید نگار واقعا معذرت میخوام کیارش بود کار مهم داشت باید سریع خودمو برسونم ، فردا که کلاس نداریم شب بهت اس ام اس میدم که ببینمت خب؟
نگار:باش برو قول نمیدم بیام ولی باز پیامتو میبینم فعلا
سپهر:مراقب خودت باش
نگار:اوم
نگار:رفتم پیش نگین اینا و باهم برگشتیم خونه ..
Done.🌊
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|🖇📚 #Part8 پیرمرد:ببینم شماها .. زن و شوهرید دخترم؟ نگار:چچی ماا؟چطوور پیرمرد:پس زن
بفرمایید پارت هشتم📚🖇
نظراتتون رو تو ناشناس بگیدد✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1h0maqn&btn=🖇Mobinam
|کتابخانه•عشق|🖇📚
همه چیز از یک کتابخانه شروع شد...
از میان قفسههای پر از کتاب، گفتوگوهای ساده و دوستیای که قرار نبود معنای خاصی داشته باشد. او فقط آن پسر را یک دوست میدید؛ اما او تمام آیندهاش را در همان دختر خلاصه کرده بود.
روزها گذشتند، فاصلهها کمتر شدند و میان خندهها، خاطرهها و لحظههای مشترک، احساسی شکل گرفت که آرام و بیصدا رشد میکرد. عشقی که قرار بود تا آخر عمر باقی بماند؛ عشقی که هر دو گمان میکردند هیچ چیز نمیتواند آن را از بین ببرد.
این فقط یک داستان عاشقانه نیست؛ روایت عشق، اعتماد، انتخاب، خیانت و حسرتی است که در دل زمان جا میماند. داستان دو قلب که یکدیگر را پیدا کردند، به هم رسیدند و سرنوشتشان را به هم گره زدند؛ اما گاهی بزرگترین زخمها را نزدیکترین آدمها به جا میگذارند.
📖 کتابخانه عشق
بعضی پایانها، آغاز یک داستان تازهاند...
@romanadmin
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|🖇📚 #Part8 پیرمرد:ببینم شماها .. زن و شوهرید دخترم؟ نگار:چچی ماا؟چطوور پیرمرد:پس زن
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|🖇📚
#Part9
نگین:چیشد نگار چی میگفت عشقتتت؟
نگار:نگیننن
نگین:چیه خببب
محدثه:😂😂
نگین:خب بگو
نگار:هیچی میخواست یچیز بهم بگه بعد گوشیش زنگ خورد گفت کیارشه و سریع رفت ..گفت فردا بیا بریم ببینمت باید یچیزی بهت بگم بهت پیام میدم همین
نگین:فردا قراره ازت خواستگاری کنههههه؟
محدثه:اوه اره دختررررر
نگار:شاید .. ولی من قبول نمیکنم😅
نگین:آره جون عمت تو از خداته با یه پسر اینجوری هیکلی و پولدار ازدواج کنی
نگار:اما اینا فقط یه گوشه ی انتخاب مرد زندگیه .. من .. من از سپهر خوشم نمیاد اون .. بزار جدی باشم اون واقعا خیلی حال بهم زنه از اولم بخاطر الناز بود که شناختمش من اصن ازش خوشم نمیاد
محدثه:اما اون عاشقته .. از ته قلبش ..
نگاهاشو ندیدی؟نگاه یه عاشق به عشقش بود :)
نگاهی که خیلیا ارزوشو دارن ..
این یه عشق واقعیه دختر ..برای همه برای اولین بار اینجوری نمیشه ها😅
نگار:بهتره دیگه راجبش صحبت نکنیم .
نگین:خب محدثه خوشحال شدمممم دوباره ببینم کی میتونم بهت میگم بیای بریم یجا باهم ببینیم همو
محدثه:اوک عشقم
نگار:خدافس عزیزم
محدثه:خدافظ خوشگلم .. یادت باشه با قلبت تصمیم بگیری . از ته ته قلبت !
نگار:هوم
محدثه:خدافظ
سپهر:
سریع خودمو رسوندم پیش کیارش ..
سپهر:کیارششش چیشدههه
کیارش:نمیدونم حالم خوب نیست
سپهر:کیارش از سرت خون میاد چیمیگی کی اینجا بوده
کیارش:با سارا دعوام شد .
سپهر:دختره ی عو/ضی پاشو بیا بریم بیمارستان دستتو بده من
کیارش:آخ نمیتونم پاشم
سپهر:صبر کن زنگ بزنم اورژانس
سریع زنگ زدم اورژانس اومدن و کیارشو بردن منم سوار ماشین شدم و خواستم راه بیفتم دنبال آمبولانس که ...
Done.🌊