|کتابخانه•عشق|🖇📚
همه چیز از یک کتابخانه شروع شد...
از میان قفسههای پر از کتاب، گفتوگوهای ساده و دوستیای که قرار نبود معنای خاصی داشته باشد. او فقط آن پسر را یک دوست میدید؛ اما او تمام آیندهاش را در همان دختر خلاصه کرده بود.
روزها گذشتند، فاصلهها کمتر شدند و میان خندهها، خاطرهها و لحظههای مشترک، احساسی شکل گرفت که آرام و بیصدا رشد میکرد. عشقی که قرار بود تا آخر عمر باقی بماند؛ عشقی که هر دو گمان میکردند هیچ چیز نمیتواند آن را از بین ببرد.
این فقط یک داستان عاشقانه نیست؛ روایت عشق، اعتماد، انتخاب، خیانت و حسرتی است که در دل زمان جا میماند. داستان دو قلب که یکدیگر را پیدا کردند، به هم رسیدند و سرنوشتشان را به هم گره زدند؛ اما گاهی بزرگترین زخمها را نزدیکترین آدمها به جا میگذارند.
📖 کتابخانه عشق
بعضی پایانها، آغاز یک داستان تازهاند...
@romanadmin
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|🖇📚 #Part8 پیرمرد:ببینم شماها .. زن و شوهرید دخترم؟ نگار:چچی ماا؟چطوور پیرمرد:پس زن
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|🖇📚
#Part9
نگین:چیشد نگار چی میگفت عشقتتت؟
نگار:نگیننن
نگین:چیه خببب
محدثه:😂😂
نگین:خب بگو
نگار:هیچی میخواست یچیز بهم بگه بعد گوشیش زنگ خورد گفت کیارشه و سریع رفت ..گفت فردا بیا بریم ببینمت باید یچیزی بهت بگم بهت پیام میدم همین
نگین:فردا قراره ازت خواستگاری کنههههه؟
محدثه:اوه اره دختررررر
نگار:شاید .. ولی من قبول نمیکنم😅
نگین:آره جون عمت تو از خداته با یه پسر اینجوری هیکلی و پولدار ازدواج کنی
نگار:اما اینا فقط یه گوشه ی انتخاب مرد زندگیه .. من .. من از سپهر خوشم نمیاد اون .. بزار جدی باشم اون واقعا خیلی حال بهم زنه از اولم بخاطر الناز بود که شناختمش من اصن ازش خوشم نمیاد
محدثه:اما اون عاشقته .. از ته قلبش ..
نگاهاشو ندیدی؟نگاه یه عاشق به عشقش بود :)
نگاهی که خیلیا ارزوشو دارن ..
این یه عشق واقعیه دختر ..برای همه برای اولین بار اینجوری نمیشه ها😅
نگار:بهتره دیگه راجبش صحبت نکنیم .
نگین:خب محدثه خوشحال شدمممم دوباره ببینم کی میتونم بهت میگم بیای بریم یجا باهم ببینیم همو
محدثه:اوک عشقم
نگار:خدافس عزیزم
محدثه:خدافظ خوشگلم .. یادت باشه با قلبت تصمیم بگیری . از ته ته قلبت !
نگار:هوم
محدثه:خدافظ
سپهر:
سریع خودمو رسوندم پیش کیارش ..
سپهر:کیارششش چیشدههه
کیارش:نمیدونم حالم خوب نیست
سپهر:کیارش از سرت خون میاد چیمیگی کی اینجا بوده
کیارش:با سارا دعوام شد .
سپهر:دختره ی عو/ضی پاشو بیا بریم بیمارستان دستتو بده من
کیارش:آخ نمیتونم پاشم
سپهر:صبر کن زنگ بزنم اورژانس
سریع زنگ زدم اورژانس اومدن و کیارشو بردن منم سوار ماشین شدم و خواستم راه بیفتم دنبال آمبولانس که ...
Done.🌊
همسایه های من تا الان:
شکریه و نیلماه اونم حالا برای یه مدتی بعدش شاید شاید بخوام کلا آف بزنم همسایه ها هم دیگه نباشن🤍
(اونموقع دوباره میگم بهتون)
•مهمه لطفا مالک ببینه.