در دل آسمان بچه ها محدود شده چنل شرمندههه☁️🌀
تازه تشکر هم میکنه!🥲❤️🩹 نیما قلبت تو خیلی پاکه🫠
دیشب بهش پیام دادممم🥺😭
دارم از ذوق میمیرممم حالا منتظرم جواب بده شاید هنوز بیمارستانه🥲💔!
امیدوارم هرچه زودتر برگرده..
در دل آسمان بچه ها محدود شده چنل شرمندههه☁️🌀
دیشب بهش پیام دادممم🥺😭 دارم از ذوق میمیرممم حالا منتظرم جواب بده شاید هنوز بیمارستانه🥲💔! امیدوارم ه
تو تلگرام این رو بزنین
@Nimatekidobot
خودش جواب میده اما به صورت ناشناس ولی خوب پی وی تون رو میتونه داشته باشه ولی شما پی وی نیما رو ندارین✨:)
https://abzarek.ir/service-p/msg/5097003
اگهـ صحبتی بود به گوشمـ🙂🫀؛
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدافظ ایران:)
خیلی دوست دارم بدونم این ویو ها از کجا میان!..
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سم امروزم تأمین شد😂😂🤌
•در دل آسمان☁🌀
#پارت چهارمـ
_جهان:
تو اتاق کارم بودم و با ارول درگیر کار های این زنی بودم که قرار بود از کانادا بیاد اینجا برای شروع کار.به ارول گفتم پرونده این زن رو برام بفرسته.
تا بفرسته رفتم تو بالکن و دستم رو تو جیب پالتو بلندم کردم،از بالکن بزرگ عمارت به ماردین خیره شده بودم با صدای کایا از افکارم بیرون اومدم.کایا گفت:
«داداش...قضیه این زن آلیا سیمیت چیه؟»
نگاهی بهش کردم چهره اش کلا تعجب و گیجی داشت با خونسردی گفتم:
«این زنه داخل کانادا زندگی میکنه و تحصیلات پزشکی داره منم برای بیمارستان به دکتر زن نیاز داشتیم استخدامش کردم بعد این روزا میاد ببینمش،ببینم چجوریه تو هم بیا»
کایا باشه ای گفت و رفت من خسته بودم روزم رو مثل تمام روز های دیگه سخت و خسته کننده گذروندم.
باد سرد به صورتم میخورد اما نه باد نه هیچ چیز دیگه ای نمیتونست آتش درونم رو خاموش کنه.یهو یاد اون زن افتادم رفتم تو اتاقم و بعد سمت در اتاق کارم که داخل اتاقم بود لپ تاب رو برداشتم و روی مبل نشستم با دقت تمام به مانیتور لپ تاب جزئیاتش رو میخوندم همه چیز سن و پدر و مادرش و برادرش و...هرچیزی که باشه در موردش بود خوندم و بعد خسته شدم و خوابیدم.
...
پارت بعدی رو پس فردا میدم دارم روی پارت ها کار میکنم🙂💕