•در دل آسمان☁️🌀
#پارت اولـ
_آلیا:
من از وقتی یادمه کانادا با برادرم( آریا )زندگی می کردم.تحصیلات پزشکی ام تموم شده بود و من دوست داشتم داخل کشوری که اصالتم اونجاست کار کنم.آریا مدتی درگیر کار های بیمارستان بود،که برگردیم بعد سال ها به زادگاهمون.داخل اتاقم بودم و داشتم به ییلدیز پیام میدادم.ییلدیز،بهترین دوست من بود،بهش راجب اینکه قراره به زودی از تورنتو بریم میگفتم.
در اتاقم زده شد«تق...تق...تق» تعجب کردم الان ساعت ۱۲ ظهر بود و آریا اومده بود!
(من و آریا تنها زندگی میکردیم و از وقتی اومدیم کانادا پدر مادرمون رو از دست دادیم)
در رو باز کردم که آریا نفس نفس میزد و با عجله میگفت:
«آلیا...زود باش کارات رو انجام بده که برای هفته دیگه را می افتیم»
با دستپاچگی جواب دادم:
«آریا معلوم هست چی میگی؟...ما قراره برای همیشه برگردیم بعد تو چرا انقدر دیر به من خبر دادی؟! الان خونه رو چیکار کنیم قراره اینجا رو بفروشیم اما...اما تو یه هفته نمیشه کلی کار داریمم!»
آریا دستم رو گرفت و به سمت تخت برد نشستیم سعی کرد صداش رو نرم کنه که منو اروم کنه...ادامه داد:
«نگران نباش...همه چی اوکیه یکم استراحت کن بعد کار هامون رو انجام بدیم»
آریا آروم بلند شد و رفت سمت در دستش روی دستگیره در خشک شد و نگاهی با لبخند به من کرد و گفت:
«اصلا نگران نباش همه چی ردیفه»
و بعد رفت و من رو با افکارم تنها گذاشت
...
•در دل آسمان☁🌀
#پارت دومـ
_آلیا:
کمی استرس داشتم که از اینجا به بعد قراره چه اتفاق هایی بی افته...!
روی تخت خودم رو پرت کردم و دراز کشیدم موهام پخش شد،به سقف خیره شده بودم.یک ساعت غرق افکارم بودم که آریا اومد نشستم،آریا هم به نرمی اومد کنارم و لبخندی میزد که انگار میخواست آرامش را از طریق اون لبخند به روحم تزریق کنه.بهش گفتم:
«آریا من...من هنوز مطمئن نیستم...معلوم نیست و نمیدونم چه اتفاق هایی قراره بی افته»
آریا دستشو بالا برد و شونه ام رو گرفت و به سمت خودش کشوند.احساس کردم کمی سنگینی از روی شونه هام برداشته شد اما هنوز وزنی مونده بود..
آریا موهام رو با اون دست های مردانه اش نوازش میکرد با این کار انگار میخواست تمام آن کلافگی ها،اون استرس ها رو از سرم بیرون بکشه.گفت:
«آلیا...آبجی گلم هر اتفاقی بی افته من تنهات نمیزارم به هیچ وج»
کمی بیشتر به سمتش رفتم و سرم رو بیشتر روی شونه اش جا دادم،چشمام رو بستم که با عطر تنش و حس گرمای بدن اش رو حس کنم.آریا میخواست بحث رو عوض کنه پرسید:
«خوب...دکتر کوچولو چی برداریم؟»
لبخندی زدم و از آغوشش جدا شدم انگار از روحم جدا شدم با کمی شیطنت گفتم:
«چی میخوای ور داری جز وسایل شخصی و لباس هامون دیگه...نکنه میخوای تختت هم سوار هواپیما کنی!»
آریا خنده کوتاهی کرد و حسرت ساختیگی کشید،گفت:
«ای کاش میشد..»
چشمام رو گرد کردم و گفت:
«باشه بابا...تسلیم شدم دکتر کوچولو من برم کلی کار دارم»
رفتنش رو تماشا کردم کمی مکث کردم به اطراف اتاق نگاهی انداختم و تصمیم گرفتم وسایل آرایشی و اینجور چیزا رو بسته بندی کنم.!
...
•در دل آسمان☁🌀
#پارت سومـ
_آلیا:
حدودا چهار ساعت گذشت که داشتم کارهام رو میکردم شب شده بود رفتم پایین تا برای شام چیزی آماده کنم.آریا هم صداش نمیومد معلوم نبود کجاست..
غرق غذا درست کردن بودم و تو فکر این که از این به بعد چی میشه و چیا رو میخوام تجربه کنم!
آریا پشت سرم ایستاده بود و من اصلا نفهمیدم اومده،دست اش رو گذاشت رو شونه ام و با لحن نرم و نگرانی داشت که گفت:
«خوبی؟»
من برگشتم و نگاهی بهش کردم و گفتم:
«آره فقط یکم ذهنم درگیر بود...حالا بیا شام بخوریم مردم از گرسنگی»
میز شام رو چیدم و مشغول شدیم به خوردن..
وقتی تموم شد آریا کمکم کرد و سفره رو جمع کردیم،آریا ظرف ها رو میاورد و من میذاشتم توی ماشین ظرفشویی.وقتی ظرف ها رو در آوردم مستقیم رفتم سمت اتاقم با بی حالی وارد شدم و پیژامه ام رو پوشیدم یه پیژامه صورتی و روش یک پالتو بلند سفید خونگی...
رفتم سمت تراس روی صندلی نشستم هوا سرد بود شهر زیر تاریکی شب خیلی خوشگل شده بود.
آریا اومد داخل انقدر هیجان زده بود یه لحظه ترسیدم برگشتم نگاهش کردم که آریا با یه لبخند گفت:
«آلیا...از ترکیه توی شهر ماردین یه بیمارستان که در موردش تحقیق کردم خیلی خوبه تو رو قبول کردن،فقط باید با رئیس بیمارستان صحبت کنی تا بشناسی و اون بشناست»
ذوق زده شدم از تراس بیرون اومدم و آریا رو بغل کردم و گفتم:
«بالاخره...یکی قبول کرد!:)»
آریا لبخندی زد و موهام رو نوازش کرد و فرق سرم رو بوسید و با آرامشی که فقط برای من بود گفت:
«من که گفتم تو موفق میشی»
...
•در دل آسمان☁🌀
#پارت چهارمـ
_جهان:
تو اتاق کارم بودم و با ارول درگیر کار های این زنی بودم که قرار بود از کانادا بیاد اینجا برای شروع کار.به ارول گفتم پرونده این زن رو برام بفرسته.
تا بفرسته رفتم تو بالکن و دستم رو تو جیب پالتو بلندم کردم،از بالکن بزرگ عمارت به ماردین خیره شده بودم با صدای کایا از افکارم بیرون اومدم.کایا گفت:
«داداش...قضیه این زن آلیا سیمیت چیه؟»
نگاهی بهش کردم چهره اش کلا تعجب و گیجی داشت با خونسردی گفتم:
«این زنه داخل کانادا زندگی میکنه و تحصیلات پزشکی داره منم برای بیمارستان به دکتر زن نیاز داشتیم استخدامش کردم بعد این روزا میاد ببینمش،ببینم چجوریه تو هم بیا»
کایا باشه ای گفت و رفت من خسته بودم روزم رو مثل تمام روز های دیگه سخت و خسته کننده گذروندم.
باد سرد به صورتم میخورد اما نه باد نه هیچ چیز دیگه ای نمیتونست آتش درونم رو خاموش کنه.یهو یاد اون زن افتادم رفتم تو اتاقم و بعد سمت در اتاق کارم که داخل اتاقم بود لپ تاب رو برداشتم و روی مبل نشستم با دقت تمام به مانیتور لپ تاب جزئیاتش رو میخوندم همه چیز سن و پدر و مادرش و برادرش و...هرچیزی که باشه در موردش بود خوندم و بعد خسته شدم و خوابیدم.
...
•در دل آسمان☁🌀
#پارتـ پنجم
_آلیا:
سرم رو تکون دادم هر وقت از خواب بیدار میشدم اول کمی سرم رو تکون میدادم بعد چشمم رو آروم باز کردم نور خورشید از لای پرده هجوم اورد.
نشستم و وقتی کمی از گیجی در اومدم کارهای روزمره و به خودم رسیدم لباس هام رو عوض کردم.
یه پیراهن مشکی پوشیدم که تا پایین زانوم میومد کمربند مشکی زدم که باریکی کمرم به واضح دیده میشد بعد جوراب شلواری کرمی ام رو پوشیدم و یک کفش پاشنه بلند مشکی پوشیدم.
رفتم پایین و برای صبحونه یه چیز سبک آماده کردم.آریا با چهره ای که گیج بود بهم گفت:
«آلیا وسایلت رو آماده کن که این بیمارستانی که تو رو خواستن میخوان زود تر باهات حرف بزنن»
صبحونه رو آوردم و با لحنی که سرد بود جواب دادم:
«باشه»
پشت این باشه کلی سوال بود...کلی گیجی ای که چرا انقدر عجله داشتن!
چرا برای استخدام هرچی سریع تر با من میخواستن حرف بزنن.آریا با همون گشنگی همیشه که به غذا هجوم آورده بود گفت:
«آلیا...سه روز دیگه بریم اینا خیلی عجله دارن»
تعجب کردم با غذا بازی میکردم بعد گفتم:
«باشه...تو هم پس سریع تر کار خونه رو ردیف کن من وسیله هات رو جمع میکنم»
آریا قبول کرد و شروع کرد به خوردن اما من اشتها نداشتم.
...
•در دل آسمان☁🌀
#پارتـ ششم
_آلیا:
دو روز بعد:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو روز گذشته...و ما قراره فردا بریم ترکیه یه استرس عجیب و یه حس داشتم پیش ییلدیز بودم،ییلدیز خیلی گریه میکرد بخاطر رفتنم.
همش میگفت:
«نمیشه نری...آلیا من جز تو کسی رو ندارم!»
این حرف اش رو میان هق هق های آروم اش گفت،قلبم فشرده شد سریع تو آغوشم گرفتم اش و با لحنی نرم و آروم گفتم:
«ییلدیز...گریه نکن عزیزم اینجوری کنی من همش فکر و ذکرم پیش توئه و با استرس میرم...نکن دورت بگردم»
ییلدیز کمی فاصله گرفت و با چشم های خیس و قرمز به من نگاه کرد کل وجودم لرزید.
تمام سعیم رو کردم نرم و آروم اشک هایش رو پاک کنم و ادامه دادم:
«من میرم ترکیه قرار نیست قطع رابطه کنیم...قول میدم کاری کنم که مزاحم تلفنی ات بشم کع خودتم بگی غلط کردم انقدر به من زنگ نزن»
ییلدیز خنده تلخی کرد منم لبخندی با درد روی لبم گذاشتم.
توی اون سکوت سنگین و آزار دهنده با صدای گوشی ام شکسته شد."آریا" زنگ زده بود جواب دادم:
_آریا.«آلیا من دارم میام نزدیکم یکم دیگه میرسم سریع آماده شو کلی کار داریم»
_آلیا.«باشه»
تماس که قطع شد به ییلدیز نگاه کردم که با استرس به من نگاه میکنه،سخت بود...خیلی سخت بود بهش بگم که،این آخرین باره میبینم اش. آروم گفتم:
«من...من باید برم آریا بود...مراقب خودت باشی...لطفا بهم قول بده»
ییلدیز با چشم های کاسه خون و صورت گرفته و لرزان سمتم اومد و بغلم کرد و با همون صدای لرزانش گفت:
«باشه...باشه قول میدم...توهم مراقب خودت باش»
بغض داشت خفه ام میکرد اما خودم رو کنترل کردم.بعد خدافظی بیرون رفتم پاهام میلرزید و منتظر آریا بودم،آقا بعد ۵ دقیقه رسید وقتی سوار ماشین شدم کل راه با غر غر های من طی شد.تو خونه وسایل هامون رو که از قبل تو چمدون گذاشته بودیم،چمدون ها رو یک جا گذاشتیم که فردا باز اذیت نشیم و بعد هر کدوممون رفتیم توی اتاق خودمون.
...
•در دل آسمان☁🌀
#پارتـ هفتم
_آلیا:
شب پر استرسی داشتم از وقتی که تو اتاقم بودم یک دقیقه هم نمیتونستم آروم بشم همش قدم میزدم هرجا که میشستم بازم پا میشدم دیگه طاقت این همه آشوب نداشتم.
به سمت پالتو ام رفتم پوشیدم و رفتم تو حیاط،نیمه شب بود...باد سردی به صورتم میخورد اما نمیتونست حتی ذره ای از آتش درونم کم کنه.به ییلدیز زنگ زدم جواب نداد. به آسمون خیره شدم کیلومتر ها اون ور تر یه زندگی جدید،همراه با یک شغل جدید برام شروع میشه...اما من از این زندگی جدید استرس داشتم.
معمولا آدم ها خوشحال هستن و با ذوق و اشتیاق زندگی کسل کننده قبلی شون رو کنار میزارن اما من...با ترس پیش میرفتم.بعد چند ساعت دیگه به اتاقم رفتم تا بخوابم اون چند ساعت برای من مثل چند قرن بود..
صبح روز بعد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح شد.با استرس بیدار شدم رفتم لباس هام رو عوض کردم.
یه شلوار بگ پارچه ای مشکی با یک تیشرت سفید لش و کفش اسپرت سفید،مو هام هم طبق معمول باز بود.
دستام میلرزید و یخ شده بود انگار داخل برف فرو برده باشم و یخ زده باشه و بلرزه.رفتم سمتش آریا منتظرم بود.
آریا وقتی چهره رنگ پریده منو دید به سمتم اومد با یه دست دو تا دستام رو توی انگشت های بزرگش اسیر کرد و دست گرم اش که با سردی صورتم تضاد داشت روی گونه ام گذاشت و با نگرانی و جدیت گفت:
«آلیا...چیشده!تو...تو چرا انقدر سردی؟»
صداش می لرزید از نگرانی سعی کرد پنهون کنه اما موفق نشد.دستام رو از دستش بیرون کشیدم،نگاهم رو دزدیدم و گفتم:
«چیزی نیست آریا فقط...فقط کمی سردم بود همین!حالا بریم تا از پرواز جا نمونیم»
چمدون ها رو به سمت ماشین تاکسی بردیم و با هر صدایی که از چرخ های چمدون روی زمین کشیده میشد انگار با پتک توی سرم میزنن.
آخرین چمدون...
وقتی آریا آخرین چمدون رو برد من به اطراف خیره شدم.بغض گلومو به طرز وحشتناکی فشار میداد چشام از اشک های نریخته میسوخت.
من عاشق این خونه بودم اما حالا باید...برای همیشه ترک اش کنم:)
...
•در دل آسمان☁️🌀
#پارتـ هشتم
_آلیا:
رسیدیم فرودگاه بعد کلی دنگ و فنگ دیگه سوار هواپیما شدیم و به سمت ترکیه راه افتادیم..
کل راه یا تو خودم بودم و فکر میکردم یا خواب بودم آریا هم فقط میخورد و فیلم میدید و میخوابید
وقتی رسیدیم آنکارا یک نفر با عجله به سمتمون اومد و گفت:
«من از طرف آقا جهان اومدم دنبالتون خلبان منتظر شماست»
خلبان؟! آقا جهان؟!!!
با تعجب به آریا نگاه کردم و پرسیدم:
«آریا...جهان کیه؟»
آریا نگاهی به من کرد و بعد به اون مرد که از واکنش من تعجب کرده بود و به اون گفت:
«آقا یه لحظه صبر کنید ما الان میایم»
اون مرد سری تکون داد و چمدون هامون رو به سمت هواپیما برد.آریا بازو های منو گرفت و کمی خم شد و گفت:
«آلیا...جهان همون صاحب بیمارستانی هست که تو قراره داخل اون شروع به کار کنی اسم کاملش جهان آلبوراست از این هواپیما شخصی کاملا و بیمارستان کاملا مشخصه خیلی پولدار احتمالا رئیسی چیزی هم هست!...حالا بهتره منتظرشون نذاریم بدو باید بریم»
من سری تکون دادم و پشت سرش راه افتادم و وقتی سوار هواپیما شدیم من با تعجب و شگفتی که باورم نمیشد به اطراف نگاه میکردم خیلی هواپیما خوشگلی بود درسته ما هم وضعمون خوب بود اما اینا دیگه..
کل راه ساکت بودم و به بیرون خیره شده بودم هوا صاف بود خورشید کم کم میخواست غروب کنه هواپیما با سرعت بالایی میرفت ولی کلا صحنه قشنگی بود.:)
این زیبایی هی منو به سمت اون مرد میبرد استرس داشتم اما با کمک کردن به آریا که با لپ تاپ اش داشت پروندههای بیمار هایش رو همراه با درمان برای چند دکتر میفرستاد باعث میشد حواسم پرت بشه.
بالاخره بعد چند ساعت هواپیما ایستاد
...
•در دل آسمان☁️🌀
#پارتـ نهم
_آلیا:
هواپیما ایستاد همه داشتن پیاده میشدن ولی من مکث کردم و نشسته بودم.آریا که منو اینجوری دید اومد سمتم کنارم ایستاد و سایه اش روی من افتاد.
دستشو روی شونه ام گذاشت و گفت:
«دکتر کوچولو...نگران نباش بیا من باهاتم»
لبخندی زدم،آروم تر شدم بلند شدم و آریا دستم رو گرفت و با ملایمتی دنبال خودش میکشوند.
این دلگرمی که بهم داد اون لحظه روحمم خبر نداشت که دیگه نمیتونم گرمای دست بزرگش رو حس کنم!
پیاده که شدیم از فرودگاه دو تا مرد که لباساشون تقریبا شبیه بهم پوشیده بودن و موهاشون شبیه به هم بود با دو تا مرد دیگه که پشتشون بود یکی هیکلی و یکی پیرمرد نه زیاد پیرمرد میانسال بود..
یکی از اون مردها که قیافه اش جدی به نظر میرسید و با چهره ای بی روح و خشن سمتمون اومد و به آریا دست داد و با لحن سرد مثل سنگ محکم بود گفت:
«من جهان آلبورا هستم...خوش اومدید به قلمرو من»
یه لحظه به گوشهام شک کردم..قلمرو من!! آریا اون لحظه به من اشاره کرد و گفت:
«خوشبختم آقا جهان...منم آریام و این خواهرم آلیا»
نگاه آلبورا به سمتم افتاد و دستشو به سمتم آورد من یه لحظه خشکم زد و بعد چند ثانیه به خودم اومدم و دست دادم با شک نگاهم کرد اما من نگاهم رو دزدیدم
همون لحظه سنگینی نگاهش روم رو حس کردم که بعد کم کم نگاهش جدا شد و گفت:
«بریم بیمارستان که آلیا خانم هم با بیمارستان آشنا بشن هم...»
لحظه ای مکث کرد و نگاهش رو به من انداخت و با یه لحن عجیبی ادامه داد:
«هم با قوانین آشنا بشن»
آریا قبول کرد اون ها با یه ماشین جدا رفتن و برای ماهم یک ماشین مشکی بزرگ همراه با راننده گذاشتن سوار ماشین که شدیم کل راه تو فکر بودم.
به این فکر میکردم که اون مرد خشن و بی روح با حرفی که زد منو تو فکر فرو برد:
«خوش اومدین به قلمرو من»
یهو یاد حرف آریا افتادم تو فرودگاه:
«جهان همون صاحب بیمارستانی هست که تو قراره داخل اون شروع به کار کنی اسم کاملش جهان آلبوراست از این هواپیما شخصی کاملا و بیمارستان کاملا مشخصه خیلی پولدار احتمالا رئیسی چیزی هم هست»
بعد کلمات رو و اون استایل و اون برخورد خشن رو کنار هم گذاشتم بعد کلی فکر کردن فهمیدم
اون...اون رئیس ماردینِ!!
...
•در دل آسمان☁️🌀
#پارتـ دهم
_جهان:
تو فرودگاه منتظر بودیم.کایا،مظفر،قدیر کنارم بودن.مثل همیشه دستام رو پشت کمرم گره داده بودم و به بیرون خیره شدم.
هواپیما رو دیدم که داشت میومد وقتی نشست رفتم سمتش کایا کنارم میومد،قدیر و مظفر پشتمون من بودن و میومدن.
واستادم به مرد جوون همراه یک دختر که بهش میخورد سن کمی داشته باشه داشتن سمت ما میومدن
اول با خودم فکر میکردم که این همون دختر نیست ولی وقتی به اون پسر دست دادم«آریا»گفت که اون دختر خواهرش اسمش آلیاست فهمیدم همونه
دستم رو سمتش بردم مکث کرد
فهمیدم ترسیده من این آدم ها رو خوب میشناختم
دیگه حوصله نداشتم میخواستم فقط سریع تموم شه
پیشنهاد دادم که بریم بیمارستان و براشون ماشین آماده کرده بودم.تو راه به اون دختر فکر میکردم چون سنش کم بود حتما یک آزمون باید میگرفتم الکی الکی نمیشد استخدامش کنم!
رسیدیم بیمارستان ماشین اونا کمی عقب تر بود.من با همون لحن خشک همیشگی ام گفتم:
«کایا»
کایا بدون مکث سمتم اومد و گفت:
«داداش!»
منم بدون معطلی گفتم:
«رسیدن بیارشون دفترم»
رفتم سمت دفترم و پالتو ام رو پشت صندلی گذاشتم و ایستادم و از پنجره بزرگ دفتر بیرون رو نگاه میکردم و دستام پشت کمرم بود.
چند دقیقه بعد صدای در اومد و با صدای خش خش در باز شد کایا بود،گفت:
«داداش...اومدن»
صدای کفش هاشون بعد چند ثانیه متوقف شد همه داخل اومدن و من برنگشتم مکث کردم.
نگاهشون کردم اول نگاهم افتاد روی آلیا افتاد شونه هایش لرزش خفیفی داشت سعی کرد نشون نده فهمیدم چیزی دیده چشمام رو ریز کردم دیدم اسلحه قدیر دیده میشه..گفتم:
«بشینید»
خودم رفتم اول از همه نشستم بعد شروع کردم:
«اول اینکه خوش اومدین ولی از اینجا بگم که ماردین با همه جا خیلی فرق میکنه اینجا روی انگشت من میچرخه...شما..»
نگاهم رو قفل کردم روی آلیا و ادامه دادم:
«آلیا خانم بخاطر سن کمتون ازتون فردا آزمون میگیرم باید عمل کنید»
داشتم همینجوری در مورد کار میگفتم که گوشی آریا زنگ خورد معذرت خواهی کرد و اینا و رفت.
من به صندلیم تکیه دادم و به آلیا نگاه کردم سرش پایین انداخته بود و با لباسش بازی میکرد..شونه هاش کمی میلرزید
...