•در دل آسمان☁🌀
#پارتـ هفتم
_آلیا:
شب پر استرسی داشتم از وقتی که تو اتاقم بودم یک دقیقه هم نمیتونستم آروم بشم همش قدم میزدم هرجا که میشستم بازم پا میشدم دیگه طاقت این همه آشوب نداشتم.
به سمت پالتو ام رفتم پوشیدم و رفتم تو حیاط،نیمه شب بود...باد سردی به صورتم میخورد اما نمیتونست حتی ذره ای از آتش درونم کم کنه.به ییلدیز زنگ زدم جواب نداد. به آسمون خیره شدم کیلومتر ها اون ور تر یه زندگی جدید،همراه با یک شغل جدید برام شروع میشه...اما من از این زندگی جدید استرس داشتم.
معمولا آدم ها خوشحال هستن و با ذوق و اشتیاق زندگی کسل کننده قبلی شون رو کنار میزارن اما من...با ترس پیش میرفتم.بعد چند ساعت دیگه به اتاقم رفتم تا بخوابم اون چند ساعت برای من مثل چند قرن بود..
صبح روز بعد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح شد.با استرس بیدار شدم رفتم لباس هام رو عوض کردم.
یه شلوار بگ پارچه ای مشکی با یک تیشرت سفید لش و کفش اسپرت سفید،مو هام هم طبق معمول باز بود.
دستام میلرزید و یخ شده بود انگار داخل برف فرو برده باشم و یخ زده باشه و بلرزه.رفتم سمتش آریا منتظرم بود.
آریا وقتی چهره رنگ پریده منو دید به سمتم اومد با یه دست دو تا دستام رو توی انگشت های بزرگش اسیر کرد و دست گرم اش که با سردی صورتم تضاد داشت روی گونه ام گذاشت و با نگرانی و جدیت گفت:
«آلیا...چیشده!تو...تو چرا انقدر سردی؟»
صداش می لرزید از نگرانی سعی کرد پنهون کنه اما موفق نشد.دستام رو از دستش بیرون کشیدم،نگاهم رو دزدیدم و گفتم:
«چیزی نیست آریا فقط...فقط کمی سردم بود همین!حالا بریم تا از پرواز جا نمونیم»
چمدون ها رو به سمت ماشین تاکسی بردیم و با هر صدایی که از چرخ های چمدون روی زمین کشیده میشد انگار با پتک توی سرم میزنن.
آخرین چمدون...
وقتی آریا آخرین چمدون رو برد من به اطراف خیره شدم.بغض گلومو به طرز وحشتناکی فشار میداد چشام از اشک های نریخته میسوخت.
من عاشق این خونه بودم اما حالا باید...برای همیشه ترک اش کنم:)
...
•در دل آسمان☁️🌀
#پارتـ هشتم
_آلیا:
رسیدیم فرودگاه بعد کلی دنگ و فنگ دیگه سوار هواپیما شدیم و به سمت ترکیه راه افتادیم..
کل راه یا تو خودم بودم و فکر میکردم یا خواب بودم آریا هم فقط میخورد و فیلم میدید و میخوابید
وقتی رسیدیم آنکارا یک نفر با عجله به سمتمون اومد و گفت:
«من از طرف آقا جهان اومدم دنبالتون خلبان منتظر شماست»
خلبان؟! آقا جهان؟!!!
با تعجب به آریا نگاه کردم و پرسیدم:
«آریا...جهان کیه؟»
آریا نگاهی به من کرد و بعد به اون مرد که از واکنش من تعجب کرده بود و به اون گفت:
«آقا یه لحظه صبر کنید ما الان میایم»
اون مرد سری تکون داد و چمدون هامون رو به سمت هواپیما برد.آریا بازو های منو گرفت و کمی خم شد و گفت:
«آلیا...جهان همون صاحب بیمارستانی هست که تو قراره داخل اون شروع به کار کنی اسم کاملش جهان آلبوراست از این هواپیما شخصی کاملا و بیمارستان کاملا مشخصه خیلی پولدار احتمالا رئیسی چیزی هم هست!...حالا بهتره منتظرشون نذاریم بدو باید بریم»
من سری تکون دادم و پشت سرش راه افتادم و وقتی سوار هواپیما شدیم من با تعجب و شگفتی که باورم نمیشد به اطراف نگاه میکردم خیلی هواپیما خوشگلی بود درسته ما هم وضعمون خوب بود اما اینا دیگه..
کل راه ساکت بودم و به بیرون خیره شده بودم هوا صاف بود خورشید کم کم میخواست غروب کنه هواپیما با سرعت بالایی میرفت ولی کلا صحنه قشنگی بود.:)
این زیبایی هی منو به سمت اون مرد میبرد استرس داشتم اما با کمک کردن به آریا که با لپ تاپ اش داشت پروندههای بیمار هایش رو همراه با درمان برای چند دکتر میفرستاد باعث میشد حواسم پرت بشه.
بالاخره بعد چند ساعت هواپیما ایستاد
...
•در دل آسمان☁️🌀
#پارتـ نهم
_آلیا:
هواپیما ایستاد همه داشتن پیاده میشدن ولی من مکث کردم و نشسته بودم.آریا که منو اینجوری دید اومد سمتم کنارم ایستاد و سایه اش روی من افتاد.
دستشو روی شونه ام گذاشت و گفت:
«دکتر کوچولو...نگران نباش بیا من باهاتم»
لبخندی زدم،آروم تر شدم بلند شدم و آریا دستم رو گرفت و با ملایمتی دنبال خودش میکشوند.
این دلگرمی که بهم داد اون لحظه روحمم خبر نداشت که دیگه نمیتونم گرمای دست بزرگش رو حس کنم!
پیاده که شدیم از فرودگاه دو تا مرد که لباساشون تقریبا شبیه بهم پوشیده بودن و موهاشون شبیه به هم بود با دو تا مرد دیگه که پشتشون بود یکی هیکلی و یکی پیرمرد نه زیاد پیرمرد میانسال بود..
یکی از اون مردها که قیافه اش جدی به نظر میرسید و با چهره ای بی روح و خشن سمتمون اومد و به آریا دست داد و با لحن سرد مثل سنگ محکم بود گفت:
«من جهان آلبورا هستم...خوش اومدید به قلمرو من»
یه لحظه به گوشهام شک کردم..قلمرو من!! آریا اون لحظه به من اشاره کرد و گفت:
«خوشبختم آقا جهان...منم آریام و این خواهرم آلیا»
نگاه آلبورا به سمتم افتاد و دستشو به سمتم آورد من یه لحظه خشکم زد و بعد چند ثانیه به خودم اومدم و دست دادم با شک نگاهم کرد اما من نگاهم رو دزدیدم
همون لحظه سنگینی نگاهش روم رو حس کردم که بعد کم کم نگاهش جدا شد و گفت:
«بریم بیمارستان که آلیا خانم هم با بیمارستان آشنا بشن هم...»
لحظه ای مکث کرد و نگاهش رو به من انداخت و با یه لحن عجیبی ادامه داد:
«هم با قوانین آشنا بشن»
آریا قبول کرد اون ها با یه ماشین جدا رفتن و برای ماهم یک ماشین مشکی بزرگ همراه با راننده گذاشتن سوار ماشین که شدیم کل راه تو فکر بودم.
به این فکر میکردم که اون مرد خشن و بی روح با حرفی که زد منو تو فکر فرو برد:
«خوش اومدین به قلمرو من»
یهو یاد حرف آریا افتادم تو فرودگاه:
«جهان همون صاحب بیمارستانی هست که تو قراره داخل اون شروع به کار کنی اسم کاملش جهان آلبوراست از این هواپیما شخصی کاملا و بیمارستان کاملا مشخصه خیلی پولدار احتمالا رئیسی چیزی هم هست»
بعد کلمات رو و اون استایل و اون برخورد خشن رو کنار هم گذاشتم بعد کلی فکر کردن فهمیدم
اون...اون رئیس ماردینِ!!
...
•در دل آسمان☁️🌀
#پارتـ دهم
_جهان:
تو فرودگاه منتظر بودیم.کایا،مظفر،قدیر کنارم بودن.مثل همیشه دستام رو پشت کمرم گره داده بودم و به بیرون خیره شدم.
هواپیما رو دیدم که داشت میومد وقتی نشست رفتم سمتش کایا کنارم میومد،قدیر و مظفر پشتمون من بودن و میومدن.
واستادم به مرد جوون همراه یک دختر که بهش میخورد سن کمی داشته باشه داشتن سمت ما میومدن
اول با خودم فکر میکردم که این همون دختر نیست ولی وقتی به اون پسر دست دادم«آریا»گفت که اون دختر خواهرش اسمش آلیاست فهمیدم همونه
دستم رو سمتش بردم مکث کرد
فهمیدم ترسیده من این آدم ها رو خوب میشناختم
دیگه حوصله نداشتم میخواستم فقط سریع تموم شه
پیشنهاد دادم که بریم بیمارستان و براشون ماشین آماده کرده بودم.تو راه به اون دختر فکر میکردم چون سنش کم بود حتما یک آزمون باید میگرفتم الکی الکی نمیشد استخدامش کنم!
رسیدیم بیمارستان ماشین اونا کمی عقب تر بود.من با همون لحن خشک همیشگی ام گفتم:
«کایا»
کایا بدون مکث سمتم اومد و گفت:
«داداش!»
منم بدون معطلی گفتم:
«رسیدن بیارشون دفترم»
رفتم سمت دفترم و پالتو ام رو پشت صندلی گذاشتم و ایستادم و از پنجره بزرگ دفتر بیرون رو نگاه میکردم و دستام پشت کمرم بود.
چند دقیقه بعد صدای در اومد و با صدای خش خش در باز شد کایا بود،گفت:
«داداش...اومدن»
صدای کفش هاشون بعد چند ثانیه متوقف شد همه داخل اومدن و من برنگشتم مکث کردم.
نگاهشون کردم اول نگاهم افتاد روی آلیا افتاد شونه هایش لرزش خفیفی داشت سعی کرد نشون نده فهمیدم چیزی دیده چشمام رو ریز کردم دیدم اسلحه قدیر دیده میشه..گفتم:
«بشینید»
خودم رفتم اول از همه نشستم بعد شروع کردم:
«اول اینکه خوش اومدین ولی از اینجا بگم که ماردین با همه جا خیلی فرق میکنه اینجا روی انگشت من میچرخه...شما..»
نگاهم رو قفل کردم روی آلیا و ادامه دادم:
«آلیا خانم بخاطر سن کمتون ازتون فردا آزمون میگیرم باید عمل کنید»
داشتم همینجوری در مورد کار میگفتم که گوشی آریا زنگ خورد معذرت خواهی کرد و اینا و رفت.
من به صندلیم تکیه دادم و به آلیا نگاه کردم سرش پایین انداخته بود و با لباسش بازی میکرد..شونه هاش کمی میلرزید
...