؏ــشقمــافیاےمــن♥️🥂
#𝐏𝐚𝐫𝐭_1
" دیار "
مقابل در عمارت خسرو تاجیک ایستادم که ثانیهی بعد در عمارت باز شد و محافظ عدد سه رو با دستش بهم نشون داد.
فقط سه دقیقه برای خلاص کردن خسرو وقت داشتم چون بعدش شیفت محافظ ها تغییر میکنه!
با تقهی که به در زدم خدمتکار در رو باز کرد و بفرماییدی گفت که لب زدم:
- عروسکش؟
- اتاقه اقا
پوزخندی زدم و از پله ها بالا رفتم، در اتاق دوم رو باز کردم که نگاهم به آدم منفور مقابلم افتاد.
با دیدنم اخماش توهم رفت و گفت:
- تو اینجا چه غلطی میکنی؟
- امدم شَرتو کم کنم ...
و با مکث غریدم:
- بابا بزرگ!
با بهت بهم نگاه کرد و لب زد:
- د .. دیار .... تو
لبخند تلخی زدم و بهش نزدیک شدم، قبل از اینکه کاری کنه دستمو دور گردنش گرفتم و با تمام توانم فشار دادم.
خیره به صورت کبود و چشمای از حدقه خارج شدهش نگاه کردم و لب زدم:
- دوس داشتم م،،رگ تو سخت تر باشه و بیشتر زجر بکشی ... اما دارم بهت رحم میکنم، هرچند که تو به سپیده و پسرش رحم نکردی!
صدای خر خر ضعیفش بلند شد و کمی بعد با چشمای باز خیره بهم تنش از حرکت ایستاد!
دستمو روی قلبش گذاشتم و وقتی تپشی حس نکردم لبخند روی ل،،بم پررنگ تر شد!
نگاهی به ساعت مچیم انداختم، فقط چهل ثانیه وقت داشتم، عقب گرد کردم و همین که در اتاق رو باز کردم نگاهم به دختری افتاد.
عروسک جدید خسرو بود!
بهم نگاه کرد و متعجب با ترس ل،،ب زد:
- ت .. تو ... کی هستی؟
با یه حرکت سریع دستمو جلو دهنش گذاشتم و کشوندمش تو اتاق که جی،غ زد.
گردنشو شکوندم و کنار خسرو جونش انداختمش، نمیخواستم اینطور بشه اما خوب میدونم دهنش بسته نمیشه!
ᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢ
‹ 𝐉𝐨𝐢𝐧 𝐮𝐬 ᯓ @RomanDY89
جهت خرید Vip که فعلا تا پارت 100 آماده شده تشریف بیارید پیوی .
@DYF890