eitaa logo
رمان‌عشق‌مافیای‌من👀🫀
30 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
چنل‌اصلی: @Bavan89 جهت‌خریدِ Vip : @DYF890 کپی؟خیر
مشاهده در ایتا
دانلود
؏ــشق‌مــافیاے‌مــن♥️🥂 #𝐏𝐚𝐫𝐭_1 " دیار " مقابل در عمارت خسرو تاجیک ایستادم که ثانیه‌ی بعد در عمارت باز شد و محافظ عدد سه رو با دستش بهم نشون داد. فقط سه دقیقه برای خلاص کردن خسرو وقت داشتم چون بعدش شیفت محافظ ها تغییر می‌کنه! با تقه‌ی که به در زدم خدمتکار در رو باز کرد و بفرماییدی گفت که لب زدم: - عروسکش؟ - اتاقه اقا پوزخندی زدم و از پله ها بالا رفتم، در اتاق دوم رو باز کردم که نگاهم به آدم منفور مقابلم افتاد. با دیدنم اخماش توهم رفت و گفت: - تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟ - امدم شَرتو کم کنم ... و با مکث غریدم: - بابا بزرگ! با بهت بهم نگاه کرد و لب زد: - د .. دیار .... تو لبخند تلخی زدم و بهش نزدیک شدم، قبل از اینکه کاری کنه دستمو دور گردنش گرفتم و با تمام توانم فشار دادم. خیره به صورت کبود و چشمای از حدقه خارج شده‌ش نگاه کردم و لب زدم: - دوس داشتم م،،رگ تو سخت تر باشه و بیشتر زجر بکشی‌ ... اما دارم بهت رحم می‌کنم، هرچند که تو به سپیده و پسرش رحم نکردی! صدای خر خر ضعیفش بلند شد و کمی بعد با چشمای باز خیره بهم تنش از حرکت ایستاد! دستمو روی قلبش گذاشتم و وقتی تپشی حس نکردم لبخند روی ل،،بم پررنگ تر شد! نگاهی به ساعت مچیم انداختم، فقط چهل ثانیه وقت داشتم، عقب گرد کردم و همین که در اتاق رو باز کردم نگاهم به دختری افتاد. عروسک جدید خسرو بود!  بهم نگاه کرد و متعجب با ترس ل،،ب زد: - ت .. تو ... کی هستی؟ با یه حرکت سریع دستمو جلو دهنش گذاشتم و کشوندمش تو اتاق که جی،غ زد. گردنشو شکوندم و کنار خسرو جونش انداختمش، نمی‌خواستم اینطور بشه اما خوب می‌دونم دهنش بسته نمیشه! ᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢ ‹ ‌𝐉𝐨𝐢𝐧 𝐮𝐬 ᯓ @RomanDY89
جهت خرید Vip که فعلا تا پارت 100 آماده شده تشریف بیارید پیوی . @DYF890
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روزی ² تا پارت🕶🎀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بریممم برای ² تا پارتتتتتت امرووووز🚶‍♀️👍🏻
؏ــشق‌مــافیاے‌مــن♥️🥂 #𝐏𝐚𝐫𝐭_2 در اتاق باز شد و صدای محافظ امد که داد زد: - دستاتو ب ... آمونش ندادم و با اس،،لحه دستم که مجهز به خفه کن بود پیشونیش رو سوراخ کردم. پنجره رو باز کردم تا ازش برم بیرون که صدای تیری امد و بعد سو،،زش پام! بدون تعلل خودمو از پنجره بیرون انداختم و با کمک لوله گاز از طبقه دوم به زمین رسیدم که با برخورد پام به زمین و تیر کشیدنش تعادلمو از دست دادم! از بد شانسیم روی پام افتادم که دردش بدتر شد و یه لحظه نفسم رفت اما بلند شدم و با تمام توانم به سمت دیوار عمارت رفتم. صدای محافظ ها می‌امد که دنبال من بودن، به سختی از روی دیوار بالا رفتم که قبل پایین امدنم از طرف دیگه، چشم محافظ ها بهم افتاد. لعنتی زیر ل،،ب گفتم و آروم‌ از دیوار پایین امدم و دوباره به سمت جاده اصلی رفتم. نصف شب بود و ماشینی توی جاده نبود، گوشیمو از جیبم در اوردم و شماره ارسلان رو گرفتم که زود جواب داد: - دیار زنده‌ای؟ - اره، پام تیر خورد و خیلی خونریزی داره! - الان میام، تو چقدر لجبازی مرد، گفتم بزار باهات بی ... تماس رو قطع کردم که صدای محافظ ها بگوشم رسید، از دور نگاهم می‌کردن و به سمتم می‌دویدن. نگاهی به دو طرف جاده انداختم که چشمم به یه النترای سفید رنگی افتاد که از طرف دیگه جاده می‌امد. به سختی خودمو بهش رسوندم و وسط جاده ایستادم که به اجبار ترمز کرد، زود سوار شدم و به سمت راننده چرخیدم که نگاهم به دختره افتاد! چشم های سبز وحشیش با دیدن خونریزی پام و عرق روی پیشونیم از شدت درد بهت زده گفت: - تو .. حالت خوبه؟ ل،،ب زدم: - فقط برو ... با اخمای توهم گفت: - پیاده شو آقا کجا ... اسل،،حم رو روی سرش گذاشتم و عربده کشیدم: - راه بیفت تا مغزتو سوراخ نکردم! دختره از فریادم و اسل,,حه دستم ترسید و حرکت کرد که همون موقع چند تا تیر به ماشینش خورد که باعث جیغش شد. ᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢᆢ ‹ ‌𝐉𝐨𝐢𝐧 𝐮𝐬 ᯓ @RomanDY89
؏ــشق‌مــافیاے‌مــن♥️🥂 #𝐏𝐚𝐫𝐭_3 محافظ ها به ماشین تیر‌اندازی کردن و شیشه های ماشین رو شکوندن، عصبی داد زدم: - گاز بده از ترس پاشو روی گاز فشرد و با سرعت از اونجا دور شد، سرم گیج می‌رفت از شدن خو،ونریزی پام. گوشیم زنگ می‌خورد اما نای جواب دادن نداشتم، دختره هم از ترسش حرف نمی‌زد. دستم سر شد و اسل،،حه از دستم افتاد، پلک هام گرم شد و فقط تونستم بگم: - جواب .. بده ... و بعدش چیزی نفهمیدم! **** " مانلی " با ترس رانندگی کردم و صدای زنگ خودن گوشی مردی که کنارم از شدت خو،ونریزی پاش از حال رفته بود یه لحظه هم قطع نمی‌شد! ماشین رو تو کوچه کنار زدم و دستمو روی نبضش گذاشتم که خیلی کند می‌زد. نمی‌دونستم چیکار کنم که باز هم گوشیش زنگ خورد، دست تو جیبش کردم و گوشیشو در اوردم. اسم مخاطب رو ارسلان سیو کرده بود، با مکث جواب دادم و روی علامت اسپیکر زدم که صدای نگران مردی توی ماشین پیچید: - دیار .. حالت خوبه داداش؟ وقتی دید صدایی نمیاد ادامه داد: - صدامو میشنوی؟ من تو راهم تو کجایی؟ پس اسمش دیار بود، با استرس ل،،ب زدم: - الو .. مرده یا همون ارسلان با شنیدن صدام با مکث خشن گفت: - تو دیگه کی هستی؟ دیار کجاست؟ حالش خوبه؟ - ن .. نبضش کند میزنه .. خیلی خوونریزی داره - کجایی تو؟ دیار پیشته؟ - اره .. من تو ... نگاهی به اسم خیابان انداختم و بهش آدرس دادم که زود تماس رو قطع کرد. روسری خوشکلم رو از دور گردنم در اوردم و روی پای دیار خم شدم، محکم بستم تا کمی جلوی خوون ریزی رو بگیره. حالش خوب نبود اما اگه به موقع دکتر بیارن بالا سرش نمی‌میره! از ماشین پیاده شدم و نگاهی به شیشه های شکسته و چندتا تیری که به در و صندوق خورده انداختم. ‹ ‌𝐉𝐨𝐢𝐧 𝐮𝐬 ᯓ @RomanDY89