eitaa logo
داستان های فاطمه کوثر ✍🏻👑
38.8هزار دنبال‌کننده
73 عکس
1 ویدیو
0 فایل
🕋📿 رمان دین و دلبر (عروس حج) 👩‍❤️‍💋‍👨🤍 پسر عموی مذهبیم گفت: من و تو حتی اگه ازدواج کنیم هیچوقت به هم محرم نمیشیم ❌ اما عاشقشم و به این ازدواج راضی شدم 😭♥️ اثر ثبت ارشاد شده و کپی پیگرد قانونی و جدی دارد ⛔ ثبت تبلیغات: @din_va_delbar
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان های فاطمه کوثر ✍🏻👑
•-----------------♡🇮🇶☆---------------• #یوسف_غریب 🌴🇮🇶 #پسرخونبس #شیرزخمی 🔥🐎 #پارت_121 یوسف توی
•-----------------♡🇮🇶☆---------------• 🌴🇮🇶 🔥🐎 لباسای یوسف رو جمع میکرد و شیخه هنوز تو اتاق راه میرفت و فکر میکرد. نوریه اومد: _ شیخه یه لحظه کارتون دارم _ تو دیگه چی میگی نوریه؟ _ من... راستش نزدیک زایمانمه. کارمم سنگین شده. فقط چند روز مرخصی میخوام که برم لباسای بچه رو آماده کنم و تا بعد از زایمان برگردم _ فقط دو هفته. بیشتر بشه از حقوقت کم میشه _ چشم شیخه نوریه از قصر بیرون رفت و به بازار شهر رفت. چندتا پارچه ی سفید خرید و به مادرش داد تا براش بدوزه. شیخ فؤاد و یوسف به سمت بغداد حرکت کردن. تمام راهو باهاش یک کلمه هم حرف نزد. یوسف هم ساکت بود. شیخ میخواست ناراحتیشو به یوسف نشون بده. اما تمام فکر و ذهن یوسف رسیدن به بغداد بود. وقتی رسیدن از همون لحظه ی اول چشماش درخشید. از نگاه اول تفاوتشو با روستا دید. توی روستا باشکوه ترین خانه فقط قصر پدرش بود. اما اینجا ساختمان های بزرگ زیادی وجود داشت. ماشین های قشنگ و متفاوت، زنان و دختران بدون عبا و شیله. به قهوه خونه رسیدن و مالک رو دیدن. شیخ بلند سلام کرد: _ السلام علیکم همه ی حضار بلند جواب دادن: _ و علیکم السلام مالک با خنده به طرفشون اومد. _ هلا شیخ. بغداد رو نورانی کردین _ نور از اهالیشه. چطوری مالک؟ _ الحمدلله. زیر سایشیم. چه خبر از روستا؟ همه ی مردم خوبن؟ خانوادم خوبن؟ _ اهلک بخیر. همه خوبن _ نوریه؟ _ نوریه مرخصی گرفت چون پا به ماهه _ ان شاء الله خیر باشه. بفرما شیخ یوسف پرسید: _ کجا قراره زندگی کنیم؟ شیخ: _ تو کجا میشینی مالک؟ _ من همینجا تو قهوه خونه میخوابم عمو _ باید براتون یه خونه پیدا کنم. کارای انتقال مدرسه ی یوسف رو هم انجام بدم. فقط خدا کنه نزدیک باشه _ بله بله همینه شیخ. اینجاست. اون خیابون بعدی _ زِین (خوب). اینجا هتلی مسافرخونه ای نیست؟ _ دو تا خیابون بعدی یه هتل هست _ کِل اِلزِین (خیلی خوبه) پس پاشو یوسف مالک: _ چایی عمو؟ دستشو برای تشکر بالا برد. _ واصله ( رسید: به این معنی که لطف و پذیراییت حساب شد ) خواست بیرون بره که با رفیقش ناظم افندی برخورد. با صدای بلند و شاد با هم احوالپرسی کردن. همدیگرو با خنده بغل کردن و خوش و بش کردن. مالک از حجی فخری اجازه خواست و با شیخ و یوسف بیرون رفت. یوسف یک ریز سوال میپرسید: _ مالک کجا قراره بشینیم؟ من اینجا درس میخونم؟ ساعت چند باید برم مدرسه؟ کِی میرم؟ مالک و یوسف از شیخ جدا شدن و اون سوال میپرسید و این جواب میداد. همون لحظه حَسنیه خاتون رسید. _ هلو عزیزم یوسف غریب ✍🏻 •--------------------♡🇮🇶☆--------------------• داستان واقعی از همسایه ی ایران 🌴🔥🐎 •---------------------♡🇮🇶☆--------------------•
•-----------------♡🇮🇶☆---------------• 🌴🇮🇶 🔥🐎 مالک: _ هلا حسنیه خاتون به یوسف نگاه کرد: _ این پسر قشنگ کیه؟ _ پسر شیخمونه. شیخ روستامون _ واااای. اون مرد که عگال‌ گذاشته و اونجا وایساده شیخه؟ _ بله _ وای عزیزم من شیخ ها رو دوست ندارم. ازشون میترسم _ نه نه شیخ خیلی آدم‌ خوبیه. زلمه کریم و ابن اجاوید _ نفهمیدم _ یعنی خوش زِلمه (مرد خوبیه) _ هاااا یعنی خوش رجال _ ای ای _ و این بچه خوشگل پسرشه؟ عزیزمممم. یا عینی. چرا اینارو تنش کردین؟ این دشداشه چیه گناه داره مالک خندید: _ خاتون اونجا هممون اینجوری می‌پوشیم. کسی تو روستا شلوار نمیپوشه زشته _ چرا یعنی؟ _ قضیه اش مفصله! _ هاااا. الآن کجا دارین میرین؟ مالک خنده اش گرفته بود. میدونست سوالات حسنیه خاتون تمومی نداره. از فضولیاش ناراحت نمیشه چون میدونه خیلی ساده ست و دلش پاکه. _ میخوایم بریم جایی کرایه کنیم _ برای این پسر خوشگل؟ _ بله. و قراره اینجا درس بخونه! _ عزیزم. قربون پسر زرنگ. واااای به بچه با این لباسا ظلم کردین به خدا _ گفتم که خاتون. اینا لباسامونه. عادت کردیم شیخ اومد: _ ها بریم؟ مالک: _ یالا. با اجازت خاتون _ برو به سلامت عزیزم خدای مهربون پشت و پناهتون باشه رفتن. شیخ پرسید: _ این کیه؟! _ حسنیه خاتون. اینجا زندگی می‌کنه. زن خوبیه بی حاشیه ست فقط سوال زیاد میپرسه. هر کی رد میشه به سوال میگیرتش. از سادگیش تو همه چی دخالت میکنه شیخ خندید: _ فکر میکنم سنش چهل و خورده ای باشه. چرا به اسمش صداش می‌کنی مادر نیست؟ ( عادت دارن زن رو به اسم بچه ی بزرگش صدا کنن و مادر خطابش کنن! ) _ نه ازدواج نکرده شیخ. درسته سنش زیاده ولی هنوز مجرده _ چرا؟ _ والا تا حالا ازش نپرسیده ام روم نمیشه _ هااا. بریم هتل رو ببینیم یک اتاق توی هتل گرفتن و بعد از استراحت، شیخ رفت یک سوئیت برای مالک و یوسف اجاره کرد. در عرض سه روز شیخ تمام کارهای یوسف رو انجام داد. و پس از کلی سفارش به مالک، به سماوه برگشت. یوسف به مدرسه رفت. روز دومِ مدرسه حسنیه خاتون اونو توی مسیر دید. دستشو گرفت و سوالاتشو شروع کرد. _ پدرت کجاست چرا تنهایی؟ کجا بودی؟ و سوال پشت سوال. تا اینکه یوسف تمام داستان زندگی خودش رو براش تعریف کرد! اولین‌بار بود انقدر برای کسی دردودل میکرد! خاتون خیلی غمگین شد. اونو با خودش برد: _ بیا با من به قهوه خونه رفت و دنبال مالک فرستاد. مالک اومد. _ هاحسنیه خاتون؟ _ عزیزم من این پسر و یه ساعت با خودم میبرم و برمیگردونم. باشه؟ _ خاتون این بچه دست من امانته. امانت چیز کمی نیست خاتون _ نه عزیزم به خاک پدرم زود برش میگردونم. فقط یک ساعت. زود برمیگردیم _ فقط خیلی مواظبش باش خاتون _ اصلا نگران نباش عزیزم داستان تو خصوصی کامله. ادمین خرید @din_va_delbar یوسف غریب ✍🏻 @romanekosar •--------------------♡🇮🇶☆--------------------• داستان واقعی از همسایه ی ایران 🌴🔥🐎 •---------------------♡🇮🇶☆--------------------•
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان های فاطمه کوثر ✍🏻👑
🤍👑🕋 📿👩‍❤️‍💋‍👨 🤍 #رمان_دین_و_دلبر #پارت219 خونه ی عمورحمن که رسیدیم مستقیم طبقه ی بالا رفتیم. مث
🤍👑🕋 📿👩‍❤️‍💋‍👨 🤍 اسما سمت آشپزخانه میاد. پرسیدم: _ چیشده؟ با هیجان نگاهم کرد: _ علی جواب آزمایشو اورده خوب در اومده! این ایلیای دیوونه هم کل میکشه! گل از گلم شکفت. به طرف سالن دویدم. علی سر پا، مشغول خوردن آب از لیوانه. چشمهام دنبال کاغذ سفید آزمایش میگرده. وقتی اونو دست ایلیا دیدم دلم غنج رفت و به سمتش دویدم: _ بده به من ببینم تا دستم خواست به کاغذ برسه اونو عقب کشید. _ صبر کن دارم میخونم _ آخه تو چی میخونی؟ بده به من ببینم دوباره اجازه نداد دستم برسه و صداش رو بالا برد: _ اجازه بده بزار ببینم چی نوشته و دوباره صورتش رو داخل کاغذ کرد. ابروهام رو به هم گره دادم و با بیحوصلگی منتظرش موندم. رو به مادرش گفت: _ ببین چی نوشتن زن عمو که لبخند از لب هاش دور نمیشه خودشو سمتش کشید. _ چی نوشتن؟ ایلیا: _ نوشتن چون عروس برادر نداره هر حلالزاده ای به عموش میره! زن عمو دستش رو به سینه اش زد: _ الهی قربونشون برم من _ شش تا بچه بیشتر نمیتونن بیارن هفتمی دیگه خل و چل میشه _ وا من دستم رو به پهلو زده ام و لبمو میجویم. علی هنوز ایستاده و به ایلیا نگاه میکنه. _ تازه گفته همون بچه های سالم هم احتمال داره به مرور زمان زیر دست مادرشون ناقص بشن! زن عمو خودش رو عقب کشید و با اخم نگاهش کرد: _ زبونتو گاز بگیر پسر، از دست تو! با تأسف سرش رو تکان داد و خطاب به مادرش گفت: _ حتی یه دونه دختر خوشگل هم نمیارن که من عروس گلم صداش کنم! با یک حرکت برگه رو از دستش قاپیدم: _ بده من ببینم تو هم با هیجان سمت علی رفتم و با نیش باز گفتم: _ علی همه رو برام ترجمه کن یکه خورد. با تعجب نگاهم کرد: _ یعنی چی؟ کاغذ آزمایش رو جلوی روش باز کردم: _ یعنی چی نداره. همه رو برام ترجمه کن دیگه صدای خنده ی عمو رحمن بلند شد. برگشتم نگاهش کردم. _ آزمایش آزمایشه دختر. مثل بقیه ی آزمایشا. نکنه باورت شده طالع بینی اون تو هست؟ _ نه عمو جان میدونم! میخوام ببینم چیا در مورد خون من و علی گفته این دفعه همشون با هم خندیدن. ایلیا: _ دختر اگه همه ی عروس دومادا مثل تو بودن آزمایشگاه باید مترجم استخدام میکرد. از همه چی میخوای سر در بیاری تو لبهام رو جمع کردم: _ دوست دارم _ برو برو این کاغذ رو قاب بگیر بزار رو دیوار اتاقتون عمو به اعتراض در اومد: _ ایلیا.... چرا این دختر منو اذیت میکنی؟ دستش رو به سمتم دراز کرد: _ بیا دخترِ بابا. بیا بغل من. مبارکت باشه بابا جان! دویدم و خودمو تو آغوشش انداختم. بوسه ای به پیشانیم نشوند: _ آخیش... حالم جا اومد... سفید بخت بشی دخترم زن عمو از جا بلند شد: _ من برم به عمو احسان اینا خبر بدم علی به طرف پله ها رفت. دنبالش رفتم... 🤍 📿👩‍❤️‍💋‍👨 🤍💐🕋
هدایت شده از گسترده فاطی🍃
این عکس واقعی شوهرمه محمدحسین. فقط ۱۷ سالم بودیتیم بودم پیش زنداییم بزرگ شدم.یه شب براشون مهمون اومدتهرانی بودن بادک وپز عالی گفتن پسر بزرگشون زن داره.بچه دار نمیشه.توباید براش بچه بیاری.بعدش کلی پول طلا بهت میدن.هرچقدرالتماس کردم قبول نکردن و منو باهاشون فرستان.فکرکردم مردی زشت و عبوس باشه.اما مردی زیباجذاب وجنتلمن.باخودم گفتم زنش شدم یکاری میکنم به دلش بشینم وبرای همیشه منو بخواد.همون شب اول یقمو گرفت گفت یک زن دارم برای هفت پشتم بسه.نازو ادانیامن محال نزدیک توبشم.روسریتو شش تاگره میزنی که چی فکرکردی یه نمه ببینمت طاقت نمیارم نه بچه جون بروبخواب.بعداونشب زنش هم برگشت جرعت نداشت بیاداتاق من.دیگه داشتم ناامیدمیشدم دختر بزرگشون اومد صورتمو اصلاح کردروسری ازسرم درآوردگفت امروز زن داداشم خونه نیست تواین همه خوشگلی یکم به خودت برس داداشم زن اولش دوس نداشت ده سالم ازش بزرگتره.تاننداختنت بیرون یکاری کن به دلش بشینی.همون لحظه داداشش برگشت صداش زد گفت بیا تواتاق.خواستم روسری سرکنم خواهرشوهرم برداشت از اتاق رفت بیرون.شوهرم اومد.اولش خواست بره دوباره برگشت یکم نگام کردو دروبست و گفت:توپرتوهستی؟باورش نمیشدازاتاق زد بیرون.تاشب تنها گوشه ای کزکردم بالاخره به خواب رفتم نیمه های شب حس کردم یکی دستش روموهامه تابرگشتم چشم های پرالتماسشو دیدم گفت:چه معنی میده زن و شوهراتاقشون جداباشه وایی چشمام داره کورمیشه ازدیشب دارم میخونم.هرکی نخونه پشیمون میشه.کارگردان خارجی قراره فیلمشو بسازه گفته از پرفروشترین فیلم های سال۲۰۲۶ میشه اسمش شبِ بلند موهایش اینجاست👇 https://eitaa.com/joinchat/2796357179C02e0e9dc64
هدایت شده از گسترده فاطی🍃
شبِ بلند موهایش زندگی پر تلاطم و پر از چـالش دختری یتـ.یم ناخواسته زن دوم مردی میشه تا فقط براش بچه بیاره اما زنش میفهمه و با مادرشوهرش از خونه میندازنش بیرون دختری تنها توی شهر غریب توی تمام نا امیدی هاش یک روز پیامکی از شوهرش میرسه که ... https://eitaa.com/joinchat/2796357179C02e0e9dc64 وای که یه عاشقانه خیلی عالیه ازون کل کلی پر هیجان
هدایت شده از گسترده الی
با قیچی لباس عروس پر از سنگ دوزی رو تیکه تیکه می‌کردم! خودمم دلم به حال اون پارچه و اون دوخت داشت می‌سوخت و کم مونده بود به خاطر لباس بیچاره که داشتم تیکه تیکش می‌کردم گریه کنم! همون موقع در اتاق باز شد و خواهرش داخل شد و با دیدن لباس عروس هینی کشید و زد تو صورتش: - وای داداشم میکشتت حلما! می‌دونی چقدر پول این لباسو داده؟ از پاریس برات سفارش داده بود! لباس رو انداختم اونور: - بهش بگو کافیه مراسم بگیره تا مثل دیوونه ها کل مهموناشو این جوری پاره پوره کنم! نمی‌خوام باش ازدواج کنم! چرا نمی‌فهمه؟ من بله نمیدم سر عقـ.. حرفم تموم نشده بود که صدای مردونش منو تو جام پروند: - چی شده؟ هم من هم خواهرش ساکت شدیم! نگاهش روی لباس عروس بالا پایین شد و بعد به من نگاه کرد که ترسیده یک قدم رفتم عقب و اون مردونه لب زد: - یکی دیگه سفارش میدم فداسرت! انگشتامو‌ مشت کردم که رو کرد به خواهرش: - آبجی میری بیرون، هر چی شد نیاید هم تو هم مامان! خواهرش سر انداخت پایین و رفت و پشت سرش خواستم منم برم از اتاق بیرون که با دستش مانعم شد: - آ آ شما نه! درو پشت سر خواهرش بست و قفلشو که چرخوند قلبم به سینم کوبید و عقب رفتم: - گفتم لباس عروس نمی‌خوام! من تورو.. پرید وسط حرفم: - گفتم فدا یه تار موت که لباس رو‌ تیکه تیکه کردی! یه لباس دیگه خودت انتخاب می‌کنی! اومد نزدیکم که لب زدم: - من لباس عروسی که دامادش تو باشی انتخاب نمیکنم! نیشخندی زد: - اگه یه بچه از اون داماد داشته باشی چی؟ بازم انتخاب نمیکنی ؟ https://eitaa.com/joinchat/4275111211C580ea25d26 ادامه‌ی رمان در بنر زیر:
هدایت شده از گسترده الی
صدای هق‌هقم تو اتاق می‌پیچه، نایی نداشتم که صدای در اومد و بعدش صدای مادرش: - ولش کن عامر! دختره رو کشتیش! داری میزنیش؟ نیشخند مردونه‌ای زد و بدون این که جواب مادرشو بده با حرص داد زد: - تو‌ جوابشو بده! دارم میزنمت؟ آخه من دلم میاد تورو بزنم ؟ https://eitaa.com/joinchat/4275111211C580ea25d26 عاشقانه‌ای حماسه‌ای جدید به نام : ملکه
•-----------------♡🇮🇶☆---------------• 🌴🇮🇶 🔥🐎 پدر نوریه دو اتاقِ دیگه تو خونه اش ساخت و قراره دوتا پسرای مجردش رو زن بده. در نظر داشت دوخواهر از آشناها براشون بگیره. نوریه وقت زایمانش خیلی نزدیک شده. تمام شب رو از درد نمیخوابید و دور خودش می‌پیچید. اما وارد ماه دهم شد و از زایمان خبری نیست. مادر مالک بهش میگفت پیاده روی کنه. اون بنده خدا هم پا براش نموند از بس راه رفت. صبح تا شب و شب تا صبح فقط راه می‌رفت. اما بچه گیر کرده بود و پایین نمیومد. مادر مالک بیرون اومد: _ ها نوریه عمه؟ چی شد؟ _ عمه جونم در اومد. الهی بترکه این بچه هلاکم کرد _ بیا بریم پیش قابله شاید بچه پایین اومده حس نمیکنی _ عمه کدوم قابله این وقت شب بیداره؟ _ تو کاریت نباشه این شغلشونه هر ساعت از شب و روز باید بیدار شن. بیا بریم نوریه رو پیش قابله برد. وقتی معاینش کرد گفت امشب اینجا بمون زایمان داری مادرشوهرش رفت به مادرش خبر بده و مادر نوریه لباس و وسایل بچه رو برداشت و با هم برگشتن. اما وقتی رسیدن صدای گریه ی بچه میومد. _ ها نوریه مادر؟ بمیرم برات الهی زایمان کردی؟ اما به سمت دست های قابله پرواز کرد: _ ببینمش. اللهم صلی علی محمد و آل محمد. یه پسر خوشگل! نوریه نا نداشت: _ واااای. جونمو کف دستم گذاشت با اون کله ی گندش (ابوصماخ) _ دخترم صداتو‌ بیار پایین حال نداری آروم باش. خودتو بپوشون گرم بشی _ بیارش ببینمش _ بیا. ببین.‌ الحمدلله علیٰ سلامتچ یمه (خداروشکر سالمی) ام مالک: _ میگم این چرا انقدر سرش بزرگ و کجه؟ ام صالح: _ یااااا. خواهر چته تازه به دنیا اومده. هنوز نوزاده _ شبیه پسرم نیست. مالک خیلی قشنگ بود وقتی به دنیا اومد نوریه: _ بله یوسف توی زمان خودش بود. خدا بعد از آفرینشش قالب رو دور انداخت! مادر اینو از جلوی چشمای من دور کن حال ندارم بهش حمله کنم ام مالک: _ یاااا. به من حمله کنی؟ ام صالح می‌شنوی چی میگه دخترت؟ مادر نوریه اشاره ای به مادر مالک کرد و آهسته گفت: _ الآن وقتش نیست خواهر بزار استراحت کنه طفلک اذیت شد سه تایی با بچه به خونه برگشتن. اول صبح پدرش و برداراش و زن برادراش و بچه هاشون همگی برای تبریک و سرسلامتی اومدن. به مالک زنگ زدن و گفتن بچت به دنیا اومد. اما مالک به خاطر مدرسه ی یوسف نمیتونست به روستا بیاد. بهشون گفت که به شیخ فؤاد خبر بدن مالک میخواد بیاد سماوه تکلیف غریب چیه؟ شیخ فؤاد رفت باهاش تماس گرفت و گفت همونجا بمون فردا حرکت میکنم میام بغداد، پیش پسرم میمونم که بیای! اما وقتی شیخ به بغداد رفت و فهمید یوسف پیش خاتونه.... داستان در خصوصی کامله. برای خرید ادمین راهنماییتون میکنه @din_va_delbar یوسف غریب ✍🏻 •--------------------♡🇮🇶☆--------------------• داستان واقعی از همسایه ی ایران 🌴🔥🐎 •---------------------♡🇮🇶☆--------------------•
داستان های فاطمه کوثر ✍🏻👑
•-----------------♡🇮🇶☆---------------• #یوسف_غریب 🌴🇮🇶 #پسرخونبس #شیرزخمی 🔥🐎 #پارت_123 مالک: _
•-----------------♡🇮🇶☆---------------• 🌴🇮🇶 🔥🐎 یوسف رو برد و اول از همه به آرایشگاه رفتن. بعد از اینکه آرایشگر دستی به موهاش کشید و طبق مد روزِ خودشون کوتاهش کرد با هم به بازار رفتن و پیراهن و شلوار برای یوسف خرید. وقتی برگشتن به خونه ی خودش رفتن. تمام لباسای یوسف رو کند و فقط با شو...رت موند و اونو به حمام برد. حمامش کرد و بعد از پوشیدن لباسهای جدیدش تبدیل به یک پسر دیگه شد! یوسف هم کیف کرده بود. برنج و خورشت لوبیا براش پخت و جلوش گذاشت بخوره. و هنوز هم تمام این مدت سوال میپرسید! در خونه زده شد. مالک بود. در و که به روش باز کرد گفت: _ ها غریب کو؟ _ چرا بهش میگید غریب؟ این اسم برای بچه ظلمه گناه داره _ دیگه عادت کردیم خاتون. من که این اسمو روش نذاشتم یوسف بیرون اومد: _ ها مالک با دیدنش چشماش چهارتا شد. _ این کیه؟ تو چرا این شکلی شدی؟ خاتون چیکار کردی با بچه؟ _ تو رو به حضرت محمد خوشگل تر نشد؟ مالک از ته دل قهقهه زد. _ ای خدا. خاتون باور کن اگه اهالی روستا بیان ببین با پسر شیخشون چیکار کردی قیام میکنن!!! تعجب کرد: _ یعنی چی قیام میکنن؟ _ یعنی خیلی خوشحال میشن میان ازت تشکر میکنن ههههههه خاتون خندید: _ تشکر لازم نیست عزیزم. منم میدونستم خوشحال میشن چون خیلی قشنگتر شد. چتونه شماها؟ چرا دارین میخندین؟ چی شده؟ یوسف و مالک فقط میخندیدن. مالک خنده اش قطع نمیشد و یوسف به خنده ی اون میخندید. _ چیزی نیست خاتون. سلامتیت. یالا یوسف. بچه شهری. بریم _ چرا میبریش؟ بزار پیشم بمونه _ خاتون نمیشه _ میشه عزیزم. به جای اینکه تنها ولش کنی توی سوئیت پیش من بمونه. منم تنهام. از وقتی برادر کوچیکم ازدواج کرد و رفت تک و تنها توی این خونه موندم فقط نگهبان اینجاست که مرد بزرگیه _ پدرش راضی نمیشه یوسف گفت: _ ولی من میخوام پیشش بمونم مالک: _ بچه پدرت بفهمه تنها با یک زن زندگی می‌کنی پوست هر دومونو میکنه. بریم بالا حسنیه: _ تو رو خدا مالک به خاطر من عزیزم. بزار اینجا بمونه هر وقت خودش خسته شد برگرده _ ما کرایه کردیم خاتون _ کرایه کرده باشین چیزی نشده یوسف و خاتون هر دو لج کردن. مالک خسته شد و ولشون کرد و رفت توی سوئیت خوابید. یوسف پیش خاتون خیلی احساس خوبی داشت. زنی که این مدت ازدواج نکرده و بچه ای نداشته هر چی محبت توی دلش نفهته به پای یوسف ریخت. یوسف هم که تشنه ی محبت های مادرانه! یوسف غریب ✍🏻 •--------------------♡🇮🇶☆--------------------• داستان واقعی از همسایه ی ایران 🌴🔥🐎 •---------------------♡🇮🇶☆--------------------•