♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬
پارت 77
یک هفته گذشته بود... اما حقیقت، مثل ردپایی در برف، محو شده بود. پلیسها در جستجوی قاتلی بودند که انگار از زمین ساخته نشده بود؛ هانا، مثل سایهای، هیچ اثری از خود باقی نگذاشته بود.
در اوجِ تنهایی و در میانِ مهِ بام تهران، هانا تنها پناهگاهش را در آغوش کشیده بود. او با خود میگفت: «بازی تموم شد... اما حالا، در این سکوتِ سنگین، چیکار باید کنم؟
ناگهان، صدایی مثل برخوردِ دو تیغهٔ شمشیر، سکوت را شکست. صدای ارتا بود؛ صدایی که از اعماقِ یک گور برخاسته بود: «چقدر تو بیخیالی! خانواده من را کشتی و حالا با خیال راحت اینجا نشستی؟
هانا با دیدن او، خشکش زد. انگار زمان ایستاد و خون در رگهایش منجمد شد. با صدایی که از لرزش، به سختی شنیده میشد، زمزمه کرد: «تو... تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه... مگه کما نبودی؟
ارتا پوزخندی زد؛ پوزخندی که بوی تلخیِ مرگ میداد.فکر کردی تا ابد روی آن تختِ بیروح میمونم؟ناگهان، نقابِ آرامش از چهرهاش کنار رفت و فریادی از میانِ ویرانیهای قلبش بیرون امد:چرا هانا؟ چرا این کار را با من کردی؟ لعنتی! گناه من چی بود؟ قبول، پدرم خانواده تو رو کشته ، اما تو چرا همه چیز رو از من گرفتی؟ گناه آیماه چی بود؟ اون که کسی را نکشته بود! چرا منو عاشق خودت کردی؟ چرا وسط راه، این بازیِ بیرحمانه رو شروع کردی؟
دیوارِ سکوت با فریادِ جانسوزِ هانا فرو ریخت. او دیگر فقط یک انسان نبود، او خودِ درد بود. «پس گناه خواهرهای من چی بود؟ گناه پدر و مادرم چی بود؟ من چیکار کرده بودم که پدرت منو یتیم کرد؟ من فقط پانزده سالم بود! خواهرم... اون داشت با اون لباس عروس سفید، به سفرهی عقد میرفت... و تو میگی گناه من چی بود؟ پدرت در همون لحظه دستور شلیک داد! داداشم رو زیر کامیون له کردن و خواهرم رو از طبقه پنجم به پایین پرت کرد! پس بگو... تمام این کینهها حق بود؟ ارتا، دردهایی که تو کشیدی، در برابر دریای خون و اشک من، حتی یک قطره هم نیست! میدونی سالار کجاست؟ گوشهی تاریک تیمارستان، در حالی که هنوز با خیالِ باطلِ زنده بودنِ هلیا میجنگه! میفهمی؟!»
ارتا، در میانهی آن طوفانِ کلمات، دیگر توانِ ایستادگی نداشت. کلماتِ هانا مثل ضرباتِ چکش بر قلبش مینشستند. شاید حق با او بود، اما زخمهای ارتا آنقدر عمیق بودند که حقیقت را هم نمیدیدند. با نگاهی لبریز از نفرت و ویرانی، تنها یک جمله را از میان دندانهای لرزانش بیرون زد:ازت متنفرم...
و سپس، اونجا رو ترک کرد؛ بیخبر از اینکه، شاید این آخرین بار باشد که دو روحِ زخمی، در میانهی این ویرانی، به هم چشم میدوزند.
ادامه دارد...
کپی؟هرگز
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 77 یک هفته گذشته بود... اما حقیقت، مثل ردپایی در برف، محو شده بود. پ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_luxww7n&btn=ناشناس
پارت جدید تقدیم نگاه زیباتون شنوای نظراتتون هستم🤍✨️