♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
درست حرف این پارت از رمانمون هست🙂🙃
دختر گریم گرفت🥺🥺
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
دختر گریم گرفت🥺🥺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬
پارت 79
هانا از جای خود بلند شد. قدمهایش دیگر گرمای زندگی را نداشتند؛ انگار از همان لحظه که ارتا رفت، سرمای قبرستان به رگهایش نفوذ کرده بود. او خانهای را که بوی حسرت میداد ترک کرد و به سوی همان تپهی خاموش رفت؛ جایی که حالا تنها خاک بود که ارتا را در آغوش گرفته بود. او ارتا را درست در کنار خانوادهاش به خاک سپرده بود. هانا در حالی که به سنگ قبر خیره شده بود، برای اولین بار با حقیقتِ عریانِ شکستش روبرو شد: او در بازیِ انتقام، همه چیز بود و در نهایت، هیچکس.
با دستانی لرزان، اسلحهای را که سالها همراهش بود از جیب کتش بیرون کشید. فلزِ سردِ اسلحه روی شقیقهاش نشست، اما او دیگر سرمای فلز را حس نمیکرد؛ چون سرمای تنهایی، او را از پیش منجمد کرده بود. او دیگر تابِ تحملِ یک ثانیه دوری، یک لحظه پشیمانی و یک عمر عذاب را نداشت.
در حالی که اشکهایش راه خود را روی گونههای رنگپریدهاش باز میکردند، زیر لب زمزمه کرد: «پایانِ قشنگی نداشتیم... اما چه داستانِ تکاندهندهای را با هم زندگی کردیم. همین که یک روز کنار هم بودیم، برای اینکه هرگز فراموشتان نکنم کافی است...»
صدای شلیک، سکوتِ قبرستان را در هم شکست. آخرین قطرهی خون، آخرین تکه از کینهای قدیمی را با خود شست و برد. هانا در کنارِ آرامگاهِ ارتا به زمین افتاد؛ درست همانجایی که قلبش مدتها پیش دفن شده بود.
و اینگونه بود که بازی به پایان رسید. در این جنگ، هیچ برنده و فاتحی وجود نداشت؛ تنها جسدهایی به جا ماند که با بارِ سنگینِ پشیمانی از این جهان رفتند. در قصهی ما، عشق شاید جایگاهی نداشت، اما شاید... فقط شاید در جهانی دیگر، جایی که کینه رنگ ببازد و زخمها التیام یابند، هانا و ارتا در کنار هم، به دور از خون و اشک، زندگی کنند.
پایان✨️
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 79 هانا از جای خود بلند شد. قدمهایش دیگر گرمای زندگی را نداشتند؛ ان
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_luxww7n&btn=ناشناس
پارت آخر رمانمون تقدیم نگاهتون با جون و دل شنوای نظراتتون هستم ✨️🤍
سخن پایانی ✨️🤍
نمیدونم چطور بگم... باور نمیشه این آخرشه؟ همون شبی که توی ذهنم جرقهاش زد، فکر نمیکردم یه روز برسه به اینجا. ولی رسید. تموم شد.
دلم میخواد از تکتک شماها تشکر کنم. از اونایی که از همون خط اول تا همون کلمهی آخر کنارم موندین. میدونم شاید خیلیهاتون ناشناس بودین،نظر دادین،ندادین ولی بدونین هر بار که دیدم نوشتههامو خوندین، بهم نیرو دادین. گاهی یه نظر کوچیک، یه قلب ساده، برام به اندازهی یه دنیا ارزش داشت.
از ته قلبم ممنونم. از اونایی که از روز اول تا امروز صبورانه و مهربون کنارم ایستادین. شماها خانوادهی منین.
آرزوم برای همهی شما و همهی مردم ایران، شادیه. آرامش. حالِ خوش. لبخندی که از ته دل باشه.
راستش تموم کردن این رمان برام سخت بود. چسبیده بود به جونم. ولی هر آغازی یه پایانی داره، و این پایانِ این قصه بود. امیدوارم توی دلتون جا گرفته باشه. میدونم شاید شادی توش زیاد نبود، شاید تلخ بود بعضی جاها... ولی اگه حتی یه لحظه، یه لبخند رو لبتون آورده باشه، برام از هر چیزی باارزشتره.
حالا با قلبی پر از مهر و عشق، دارم برای شروع دوباره آماده میشم. برای ساختن لحظههای قشنگ کنار شما.خیلی خوشحالم میکنید که کنارم بمونید و رمان بعدی رو باهم شروع کنیم✨️
دوست دارتون آنیتا🤍✨️