eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_10 تمام این اتفاقات ذهن فرهاد را به خود مشغول کرده ب
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو شیرین به درس و تحصیل خیلی علاقه داشت و همیشه در مدرسه شاگرد ممتاز بود. با اینکه همه روی قبولی شیرین در کنکور شرط می‌بستند ولی او زیاد به این مسئله خوش‌بین نبود، دوست داشت آنقدر درس بخواند تا دیگران را از خود ناامید نکند. با اینکه تمام درس‌هایش را از حفظ بود، ولی برنامه‌ی فشرده‌ای را برای خود تنظیم کرده بود تا بتواند به راحتی در رشته‌ی مورد علاقه‌اش یعنی مهندسی معماری قبول شود، روزها و ماه‌ها از پی هم می‌گذشتند و شیرین آنقدر مشغول درس خواندن بود که دیگر وقتی نداشت تا حتی ساعتی را با خانواده‌ی خود بگذراند. بالاخره روز کنکور فرا رسید. او با دلی مشوش و پر از دلهره عازم محل برگزاری کنکور شد. به هنگام ترک منزل، پدرش می‌خواست او را همراهی کند و تا پایان امتحان بیرون از محل برگزاری امتحان منتظرش بماند ولی شیرین از او تقاضا کرد که اجازه دهد تنها برود و او هم مثل دیگر افراد خانواده در منزل منتظر بازگشتش بماند. وقتی به محل برگزاری امتحان رسید در دل خود را لعنت کرد که چرا اجازه نداد پدرش او را همراهی کند؟! به هرحال حالا که تنها آمده بود باید بقیه‌ی راه را هم تنها می‌رفت. وارد محل برگزاری امتحان شد و روی صندلی مخصوصش نشست. سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. چند نفس عمیق کشید و منتظر پخش شدن سؤالات امتحانی شد. وقتی سؤالات را کنار پای متقاضیان گذاشتند بعد از چند دقیقه به همه اجازه دادند که برگه‌های سؤالات را بردارند و شروع کنند. شیرین برگه‌اش را برداشت و قبل از شروع هرکاری به آن نگاهی انداخت و مشغول محک زدن سؤالات شد، وقتی از این کار فارغ شد، با آرامش به همه‌ی سؤالات جواب داد، در تمام مدت امتحان سرش در برگه‌های امتحانی بود و به چیزی جز پاسخ به سؤالات کنکور که پیش رویش بود فکر نمی‌کرد، وقتی بعد از گذشت سه ساعت کارش به پایان رسید این‌بار از اول شروع به مرور کردن سؤالات و جواب‌هاش شد تا ببیند آیا سؤال بی‌جوابی را جا انداخته است یا نه؟! وقتی مطمئن شد دوباره شروع به مرور کردن سؤالات و این‌بار مطمئن‌تر از قبل از جایش بلند شد و پاسخ نامه‌ی خود را در اختیار یکی از مراقبین جلسه‌ی امتحانی قرار داد، مراقب که خانم جوان زیبایی بود پاسخ‌نامه را از دستش گرفت و نگاهی سرسری به آن انداخت و بعد به چهره‌ی شیرین نگاه کرد و لبخندی زیبا بر لب آورد و به شیرین اجازه‌ی رفتن داد. وقتی از محل برگزاری امتحان خارج شد نفسی به راحتی کشید و راه خانه را در پیش گرفت. غروب شده بود که به خانه رسید. زنگ آیفون را فشرد و وقتی صدای پدرش را شنید گفت: _سلام بابا، من اومدم. آقا سعید در جوابش گفت: _سلام بابا، خوش اومدی؛ خسته نباشی؛ بیا تو. سپس دکمه‌ی آیفون را فشرد و در با تیکی باز شد. شیرین وارد خانه شد و در را پشت سرش بست. فاصله‌ی کوتاه در حیاط تا در ساختمان اصلی را با قدم‌های کوتاه و مطمئن برداشت، آقا سعید جلوی در ساختمان منتظر دخترش بود و می‌خواست از چهره‌ی او بفهمد که در کارش موفق شده یا نه؟! اما شیرین هیچ عکس العمل خاصی از خود نشان نداد. وقتی به پدرش رسید مجددا سلام کرد و آقا سعید در جوابش پرسید : _امتحانت چطور بود بابا؟! خوب بود؟ تونستی راحت به سؤالات جواب بدی؟! شیرین خنده ای کرد و گفت: _چقدر سؤال؟! تازه از سؤالات امتحان خلاص شدم باباجون، حالا باید سؤالات شما رو جواب بدم؟! 💟💟💟
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_11 شیرین به درس و تحصیل خیلی علاقه داشت و همیشه در مد
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو آقا سعید با کمی نگرانی گفت: _آره بابا، از وقتی رفتی دل توی دلم نبود، صدبار خواستم بیام بیرون محوطه منتظرت باشم ولی مادرت نذاشت. حالا می‌گی چیکار کردی یا نه؟! شیرین با لبخند گفپ: _آره می‌گم حالا بریم تو. سپس پدرش را با دست به داخل هدایت کرد و خودش پشت سر پدرش وارد شد. کیفش را روی جالباسی آویزان کرد و رو به پدرش که منتظر ایستاده بود گفت: _به همه‌ی سؤالات خوب جواب دادم حالا درست یا نادرست نمی‌دونم. ولی امتحان خوبی بود فکر کنم قبول بشم. آقا سعید با شنیدن این حرف‌ها از زبان دخترش اطمینان حاصل کرد که قبولی دخترش حتمی است. بنابراین نفس راحتی کشید و گفت: _خیالم راحت شد _چی چی‌و خیالم راحت شد؟! من که نگفتم قبول شدم، گفتم فکر کنم قبول بشــــم. آقا سعید صندلی را جلو کشید و درحال نشستن روی آن گفت: _خب من هم برای همین گفتم خیالم راحت شد دیگه، چون وقتی تو فکر کنی حتما فکرت درست از آب درمیاد عزیزدل بابا... شیرین با خنده گفت: _جدی می‌گی بابا؟! بعد رو به مادرش گفت: _سلام مامان جونم، خسته نباشین نسترن خانم رو به دخترش کرد و گفت: _سلام دخترم، تو هم خسته نباشی، امتحان چطور بود‌ ؟! تونستی از پسش بربیایی ؟! شیرین یک خلال سیب زمینی سرخ کرده در دهان گذاشت و با لذت گفت: _اوهوم… وای مامانی نوبت شما رسید؟! آره امتحان عالی بود به گفته‌ی باباجون من حتما قبول می‌شم، شما هم خیالتون راحت باشه. وای خدا به دادم برسه تازه جواب دو نفرو دادم هنوز چند نفر دیگه هست که باید بهشون جواب بدم… از آشپزخانه خارج شد و به سمت دستشویی رفت تا آبی به دست و صورتش بزند، خستگی از سر و رویش می‌بارید، وقتی از دستشویی خارج شد یک راست به سمت اتاقش رفت و خود را روی تخت رها کرد. در همان حال به امتحانی که پشت سر گذاشته بود فکر می‌کرد و اینکه حرف پدرش می‌توانست به حقیقت بپیوندد یا نه فقط می‌خواست به او دلداری بدهد؟! نیم ساعتی را در اتاقش گذرانده بود که با صدای مادرش که او را برای شام فرا می‌خواند به طبقه‌ی پایین رفت، همه چیز روی میز آماده بود، با دیدن شروین لبخندی زد و گفت: _سلام داداش شروین رو به خواهرش کرد و گفت: _سلام خواهر کوچولوی خودم، خسته نباشی، امتحان خوب بود؟! _نگفتم جواب این سؤال رو باید به چند نفر دیگه هم بدم؟! تازه جواب شاهین و عمو اینا هنوز مونده، آره داداشی امتحان عالی بود. شروین خنده ایی کرد و گفت: _چیه؟! مثل اینکه خیلی دلت پره؟! شیرین با اخمی ظریف گفت: _چرا نباشه؟! امروز کلی سؤال جواب دادم، سؤالات کنکور یه طرف، سؤالات مامان و بابا و تو یه طرف، تازه جواب بقیه رو هم باید بدم. می بینی داداش امروز چه روز پرکاری داشتم؟! 💟💟💟
@Romankade, Kolahdaran .pdf
حجم: 2.5M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Kolahdaran.apk
حجم: 1.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Kolahdaran.epub
حجم: 338.3K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
کلاه داران ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته: مرجان فریدی 📖تعداد صفحات : 530 💬خلاصه : به ما می گن کلاه دار بیخود بهمون این لقبو ندادن هیچ چیز بی دلیل نیست ما نه دونفریم نه سه ونه چهار ما پنج نفریم دختریم ولی تسلیم نمی شیم ما کلاه داریم چرا بهمون می گن کلاه دار …اگه دوست دارید بخونید تا بفهمین.. 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, Yeke Farvardin.pdf
حجم: 28.3M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
یک فروردین ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده: هلیا عسگری 📖تعداد صفحات: 1398 💬خلاصه: سیاوش،مردی سی و چند ساله و بزرگ شده‌ی بهزیستی،پلیسی معلق شده از کار و بوکسوری که بعد از سال‌ها تمرین و مدال‌های رنگارنگ برای گذران زندگی مجبور به شرکت در مسابقات‌ زیرزمینی‌ست؛در مقابل دخترکی ترانه نام قرار میگیره که در ظاهر هزار تفاوت باهم دارند و در باطن هزاران شباهت... 🎭ژانر⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_12 آقا سعید با کمی نگرانی گفت: _آره بابا، از وقتی رفت
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو پشت میز نشست و رو به مادرش گفت: _مامان چرا من‌و صدا نزدی بیام کمکت؟! نسترن خانم که با لبخندی مهربان در حال كشيدن غذا برای تک‌تک اعضاء خانواده بود جواب داد: _مگه همین الان نگفتی روز پرکاری داشتی؟! منم نخواستم تو رو از اینی که هستی خسته‌تر کنم عزیزم شیرین مهربانانه شانه‌ای بالا انداخت و گفت : _درسته، روز پرکاری بود و خسته شدم اما نه برای کمک کردن به شما. نسترن لبخند زنان بشقاب پر از غذا را جلوی او گذاشت: _ممنون دخترم، تو خیلی مهربونی بخور نوش جونت شیرین با گرفتن بشقاب تشكر كرد و سپس قاشقی پر کرد و دهان برد. دست‌پخت مادرش مثل هميشه حرف نداشت. سر میز شام همه سعی کردند آرامش را در فضا حاکم کنند تا شیرین بعد از مدت‌ها بتواند آسوده غذایش را تمام کند. بعد از اتمام غذا شیرین ساعتی را کنار خانواده‌اش نشست و نگاه خسته‌اش را به تلويزيون دوخت. _خانم حتمی ميان ديگه؟! نسترن در حالی كه سينی چای را روی ميز می‌گذاشت جواب داد: - بله عصری كه با مینا صحبت می‌كردم گفت يه سر ميان. شيرين خميازه اي كشيد: _عمو اينا ميان؟! -بله عزيزم همه رو با اين امتحان نگران كردی شيرين به طنز كلام مادرش خنديد و از جايش بلند شد -كجا دخترم؟! -"خيلي خسته‌ام بابا برم بخوابم. و رو به مادرش ادامه داد: _خيلی از عمو عذرخواهی كنيد فردا خودمم بهش تلفن می‌کنم و از دلش درميارم. پدرش آقا سعید با مهربانی سری جنباند و سپس شيرين با گفتن شب بخير راهی اتاقش شد. می‌خواست پس از ماه‌ها سعی و تلاش و بی‌خوابی آرام و آسوده چند ساعتی را استراحت کند. دلش يك بغل آرامش می‌خواست... وارد اتاق كه شد روی تخت دراز كشيد. خسته بود، آنقدر زياد كه به محض گذاشتن سرش روی متکا به خواب عمیقی فرو رفت غافل از حضور ميهمانانی كه ربع ساعتی بعد ب خانه‌شان آمدند... جای خالی شيرين بيش از آنكه به چشم آقا وحيد بيايد دل فرهاد را در سينه مچاله كرد. تمام دلتنگی و نگرانی‌اش برای ديدن شیرين با بن‌بست مواجه شده بود. حتی وقتی كه عمويش گفت شيرين عذرخواهی كرده آقا وحيد با مهربانی گفت: _اين چه حرفيه؟! بالاخره دختر نازم خسته بوده. _روزای سختی رو گذرونده نياز داشت بخوابه. _ان‌شاءالله كه خير باشه. فرهاد بی‌آنكه يک كلمه از حرف‌های آنها را بشنود فنجان داغ چای را ميان دست‌هايش فشرد. با خودش صادق بود "دلش برای دردانه‌ی عمويش تنگ شده بود! دو خانواده ساعتی را کنار هم گذراندند، وقتی آقا وحید عزم رفتن کرد همسر و پسرش نیز به تبعیت از وی از جای برخاستند و همگی با آرزوی موفقیت برای شیرین خداحافظی کردند و رفتند. آقا وحید معتقد بود که محفلی که شیرین حضور نداشته باشد کسل‌کننده و بی‌روح است. حرف دل فرهاد بود. دنيا را بدون شيطنت‌های شيرين نمی‌خواست.... ★★★ 💟💟💟
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_13 پشت میز نشست و رو به مادرش گفت: _مامان چرا من‌و ص
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو يك هفته استراحت مداوم در خانه باعث شده بود تا تمام خستگی‌هايش برطرف شود. دلش برای همه چيز تنگ شده بود. شيطنت‌هايش... طراوتش و از همه مهم‌تر عمو سعيد كه مثل پدرش عاشقانه دوستش داشت. زمانی‌که موضوع ديدار با عمو را مطرح كرد آقا وحيد با رويی باز استقبال كرد و نسترن با ستاره خانم تماس گرفت و قرار ميهمانی را گذاشت. شیرین از اینکه بعد از مدت‌ها می‌توانست با خانواده‌ی عمویش دیداری تازه کند از ته دل خوشحال بود . گلايه‌های تلفنی عمو حاكی از دلتنگ‌اش داشت . تصميم گرفت با پوشیدن پیراهنی که عمویش در جشن سالگرد تولدش به او هدیه داده بود او را خوشحال كند. گاهی فكر می‌كرد چه خوب كه عمو دختری ندارد وگرنه حتما ب او حسادت می‌كرد. از اين تصور خنده‌ای كرد و پيراهن زيبای فيروزه‌ای‌اش را از کمد بيرون آورد. رنگ روشن و خاص پيراهن کاملا با پوست صورت و موهای خوش‌رنگش هماهنگی داشت . لباس را كه پوشيد چرخی دور خودش زد. كمر باريکش با وجود كمربند ظريفی كه روی كمرش داشت زيبايی اندام بلند و كشيده‌اش را دو چندان کرده بود. موهایش را پشت سر جمع کرد و روسری حریر آبی و سفيدش را كه با لباسش هماهنگ بود سر کرد و بعد از نگاهی به آینه و اطمینان از ظاهرش راهی طبقه‌ی پایین شد. زمانی كه مقابل پدر و مادر و برادرش قرار گرفت، دهان برادرش شروين از تعجب بازماند و چشم‌های سعید و نسترن از تماشای دردانه‌شان درخشيد. شروین متعجب خنديد: _وااااو، خواهر کوچولو امشب چه خوشگل شدی یادم بنداز یه بادیگارد برات استخدام کنم، آخه می‌ترسم تک خواهر خوشتیپم‌و بدزدن. و چشمکی به خواهرش زد، شیرین با خجالت مشتی به بازوی او زد و گفت: _لوس نشو، دیوونه... _حق داره عزيز بابا، مثل ماه شدی... دخترک شرمگين لبش را گزيد: _بابا جون... نسترن خنديد و درحالی كه از نگاهش تحسين می‌باريد گفت: _خوب دیگه بهتره حرکت کنیم. دیر می‌شه‌ها. شیرین سرش را بالا آورد و با نگاهی کوتاه به مادرش گفت: _من که حاضرم. این شروینه که خیلی حرف می‌زنه شروین معترض غر زد: _ هه، اینو! تازه می‌گه من حاضرم، دختر ما یک ساعته که حاضریم و فقط منتظر تشریف‌فرمایی سرکار خانم بودیم، نه بابا؟! درست نمی‌گم؟!" آقا سعید بین دو فرزندش ايستاد و در حالی كه یک دستش را پشت کمر شروین و یک دستش را پشت کمر شیرین می‌گذاشت ضمن هدایت کردن آنها به خارج از خانه گفت: _خوب حالا حرکت کنین. بقیه کل‌کل‌هاتون رو توی ماشین سر هم خالی کنین. حالا راه بی‌افتین ببینم. شیرین و شروین با خنده نگاهی به هم انداختند : -هر كی زودتر رسيد _اين بار ديگه نه شروين خان هر دو خنديدند و برای زودتر رسیدن به ماشین با هم مسابقه دادند. شروین مثل همیشه اولین نفری بود که به ماشین رسید وقتی به ماشین تکیه داد دو دستش را روی سینه جمع کرد و یک پایش را به ماشین چسباند و با خنده‌ی شیطنت‌آمیزی به خواهرش که تازه به ماشین رسیده بود گفت: _بازم مثل همیشه شروین برنده می‌شه، پس تو کی می‌خوای از من جلو بزنی و مسابقه رو ببری ؟! شیرین نفسی تازه کرد و رو به برادرش گفت: _اصلا قبول نیست، تو همیشه وقتی می‌بینی من پیراهن پوشیدم تصمیم می‌گیری با من مسابقه بدی، خب معلومه که من نمی‌تونم با همچین ظاهری مثل تو بدوئم و برنده بشم. اگر راست می‌گی وقتی با من مسابقه بده که منم مثل تو بلوز و شلوار پوشیده باشم. شروین همانطور که در ماشین را برای خواهرش باز می‌کرد خنده‌ی بلندی سر داد : _تو که همیشه یه جواب توی آستینت داری خواهر کوچولو. در ضمن وقتی بیرون می‌ریم تو هیچ‌وقت بلوز و شلوار نمی‌پوشی خانم خانما. شیرین خنديد و سوار ماشين شد. در همان حال گفت: _تسليم بابا امان از دست این زبون تو با آمدن پدر و مادر ، شروين هم سوار شد. آقا سعید پشت فرمان نشست و با گفتن "بِسْم الله" حركت كرد. نگاه شيرين روی آسمان تاريک شب خزيد. پلک‌هايش را بر هم زد و لبخندی روی لبهايش نشست. وقتی نزديک خانه‌ی عمو رسيدند تازه فهميد كه چقدر دلش برای آغوش مهربان عمویش تنگ شده است! ★★★ 💟💟💟
@Romankade, Mohr Yek taghas.pdf
حجم: 6.8M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
مهر یک تقاص ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 به قلم:mahshid84 📖تعداد صفحات: 1033 💬خلاصه رمان: در اینجا با یک اشتباه لیلی دختر این داستان همه چیز عوض میشه و مشکلاتی پیش میاد و اون دختر مجبور به امضایه یه برگه میشه که براش حکم مرگ و داره و با اون برگه زندگیش تغییر میکنه وتقاص گذشته رو پس میده . گذشته ای که یه داستان و رقم‌میزنه 🎭ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚