eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
به قلم رعنا شریفات(مستانه‌بانو) نویسنده رمان داستان رویارویی مردی ایرانی‌الاصل اهل و ساکن عراق با دختری ایزدی‌تبار و اسیر دست است. ثاقب از نیروهای مردمی در روزهای اولیه پدیدار شدن داعش تبدیل به یکی از نیروهای زبده‌ی اطلاعات شناسایی شد. روحینا اما قصه‌اش با ثاقب زمین تا آسمان فرق و فاصله داشت. دختری کشاورز که در حملات داعش به روستایشان پدر پیرش را از دست داد و همراه با دیگر زنان و دختران روستا اسیر و مورد تجاوز ملعونین داعشی قرار گرفت و درست زمانی که روحینا از چنگال شش مرد فرار کرد ثاقب شیعه در مقابل این دخترک آتش‌پرست ظاهر شد و... پیشنهاد می‌کنم قصه ثاقب شیعه و روحینای ایزدی‌تبار را حتما دنبال کنین. قراره یه داستان فوق جذاب رو با هم پیش ببریم. 😍 شروع رمان از مهرماه... عضوگیری کانال وی‌آی‌پی از هم‌اکنون آغاز می‌شود. @Romankade_R 🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
@Romankade, mojeze khaljal .pdf
حجم: 2.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, mojeze khaljal.apk
حجم: 1.2M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, mojeze khaljal.epub
حجم: 279.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
معجزه خلجال ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته: اعظم فرخ زاد 📖تعداد صفحات : 254 💬خلاصه: رمان معجزه خلجان ژانری عاشقانه داره داره که جریان در یکی از شهرهای کوچک حاشیه تبریز به نام خلجان اتفاق می‌افته و مکان های که نام برده شده واقعی ست فقط اصل داستان ساخته شده با تخیل است رمانی جذاب و شیرین و عامه پسند هست. انجمن ادبی خلجان در سال ۲۰/۱/۹۷ با همکاری آقای «محمد اعتماد» تاسیس شده است و در طی دو سال سابقه فعالیت خود از جمله: شعر، داستان، مقاله… و ادبیات نوجوان، تواناییهای بزرگ ادبی را در میان عموم پرورانیده است . 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
🏴محــــــــــــــرم نامـــه🏴 @Romankade ▪️ایا از همسر و بچه های حضرت عباس خبر دارید؟ برای من خیلی ج
⏪▪️"بحریه...مادر عَمرُو بن جُناده" @Romankade ▪️عمرو بن جناده کودکی یازده ساله بود که پدرش ˈجناده بن حارثˈدرحمله اولی به شهادت رسیده بود. ▪️وی پس از شهادت یاران حسین(عَلَیهِ السَّلام)و تنها ماندن آن حضرت بر اثر تشویق مادرش، خدمت حضرت ابا عبدالله(عَلَیهِ السَّلام)رسید و اجازه مبارزه را از پیشگاه مولای خود طلب نمود،امام حسین(عَلَیهِ السَّلام)فرمود: این کودکی است که پدرش پیش از این به شهادت رسیده و شاید مادرش راضی به خروج او نباشد. ▪️عمرو گفت: آقا! مادرم مرا به این کار وادار کرد،او شمشیر به دستم داد و مرا روانه جنگ در راه شما نمود، بالاخره در اثر وساطت مادرش او از پیشگاه امام حسین(عَلَیهِ السَّلام)اجازه رفتن به میدان نبرد را به آن کودک شیردل داد. ▪️آن کودک قهرمان در حالیکه رجز می خواند به دشمن یورش برد ▪️مادر عمرو بن جناده با عمود خیمه به جنگ دشمن می رود و به فرمان امام بر می گردد و همین بانو است که بعد از شهادت فرزند که دشمن سر را به طرف خیام پرتاب می کند سر را برداشته می بوسد و به سوی دشمن پرتاب می کند و یک نفر را به همین وسیله می کشد. ▪️پس از آن عمودی را از خیمه برداشت و بر دشمن تاخت ▪️این زن فداکار دو نفر را با عمود زد و به جهنم واصل کرد. امام حسین(عَلَیهِ السَّلام) امر فرمود تا او را به خیمه گاه برگردانند و درباره او دعا كرد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, mozhgan.apk
حجم: 540.2K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, mozhgan.epub
حجم: 163.5K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
مژگان ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده:شکوفه ن33 📖تعداد صفحات : 109 💬خلاصه : داستان زندگی دختری به نام مژگان که عاشق پسرعموشه ولی وقتی 18 سالشه پسرعموش بادختر خاله مژگان عروسی میکنه ومژگان هم دانشگاه یک شهر دیگه پزشکی قبول میشه و برای 7سال به یک شهر دیگر میرود و سعی میکند اصلا به شهر خودش برنگردد جز برای دوبار وبعد از 7سال با پسر عموش برخورد میکنه و درگیر مشکل جدید پسرعموش میشه. پسرعموش با همسرش دچار مشکل شده وحالا ماجراهایی این دو باهم و اتفاقاتی که میوفتد و برخوردهای خانواده مژگان و زن پسرعموش با مژگان داستانی جالب وپر از ماجراهای مختلف پزشکی است 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_14 يك هفته استراحت مداوم در خانه باعث شده بود تا تما
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو به محض رسيدن به مقصد شیرین نگاهی به خانه عمویش انداخت و لبخندزنان گفت: _چه زود رسیدیم. فكر كنم در اثر رانش زمین خونه عمو اینا نزدیک‌تر شده و ما خبر نداریم و خنديد حتی شروين هم "اوهوم"ی گفت و خنديد. آقا سعید همانطور که داشت از اتومبیل خارج می‌شد در سمت شیرین را باز کرد و گفت: _خونه عموت نزدیکتر نشده تو راه اینقدر با داداشت شوخی کردین و خندیدین که متوجه گذر زمان نشدی عزیزم، پیاده شو که خیلی دیر شد. شیرین پياده شد و رو به پدر گفت : _خب اگر من باهاتون شوخی نکنم و شما رو نخندونم که شما سالی یه بارم به خودتون اجازه‌ی خنديدن نمی‌ديد." آقا سعید با زدن ضربه‌ی آرامی به کمر دخترش گفت: _بسه، برو كم زبون بريز شيطون خانم. شيرين اما با چشمكی شیطنت‌آميز گفت : _مامانم حق‌و ب من می‌ده . نه مامان؟ اگه دروغ می‌گم بگو آره. نسترن به شيطنت دخترش خنديد. _ كوتاه اومدم دخترم، تسليم... این یکی رو درست اومدی بابا، آدم تا بهونه‌ی خندیدن نداشته باشه نمی‌خنده ماشاءالله تو هم مثل مترسک سر جالیز آدم رو سر شوق میاری بابا. صدای" بــــابــــا " گفتن گله‌مندانه‌ی شیرین با صدای "سلام" گفتن عمو وحید از آیفون که از صدای بوق ماشین متوجه‌ی رسیدن مهمانانش شده بود با صدای خنده‌ی بلند شروین در هم آمیخت. عمو وحید آیفون را زد و در به آرامی روی پاشنه چرخید طول مسیر تا رسیدن به ساختمان ورودی که حدودا 40_30 متر می‌شد شروین از خنده ریسه رفته بود. وقتی به پایین پله‌های ورودی رسیدند عمو وحید حاضر و آماده بالای پله‌ها منتظرشان بود، قبل از همه شیرین جلو رفت و خود را در آغوشی که عمو برایش باز کرده بود رها كرد و فشار دستان عمویش را به دور کمرش به جان خرید و با سلامی کوتاه بوسه‌ایی بر گونه‌ی او گذاشت. _سلام عمو جونم، خوبيد؟! آقا وحید که از دیدن شیرین بعد از مدتها خوشحال شده بود با مهربانی گفت: _ سلام به روی ماهت دخترکم. حالت چطوره پدرسوخته ؟! یادی از ما نمی‌کنی، نمی‌گی یه عمو دارم كه هر روز چشم انتظار منه که برم دیدنش؟! شیرین خودش را لوس كرد و با نازی كه خريدار داشت جواب داد: _ قربونتون برم عموجون. به خدا همیشه به یادتون بودم، باور کنید درسام اینقدر سنگین بود که وقت سر خاروندن نداشتم، این یک هفته رو هم همه‌اش داشتم استراحت می‌کردم. ولی حالا اینجام، در خدمت شما فرمانده. آقا سعید با تمام شدن حرف دخترش با خنده رو به برادرش سلام کرد، آقا وحيد نيز شرمگین رو به برادر دست دراز کرد و گفت: _امان از دست این دختر، سلام داداش، می‌بینی که حواس برای آدم نمی‌ذاره، شرمنده. آقا سعید دستش را محکم و صميمانه فشرد: _دشمنتون شرمنده داداش، این چه حرفیه می‌زنین؟! می دونم، تقصیر از شما نیست از یکی دیگه است. سر درد دلش باز بشه تا صبح می‌شینه حرف می‌زنه. من دخترم‌و خوب می‌شناسم. روبه دخترش خندید، شیرین با دلخوری به پدر گفت: _باشه بابا، این دومین باره که امشب به من پاتک می‌زنین، منتظر بمب منم باشید. در میان خنده‌ حاضرین آقا وحید با زن برادرش و شروین هم سلام و احوالپرسی کرد و وقتی داشت با شروین روبوسی می‌کرد گفت: _چیه عمو؟! امشب مثل لبو قرمز و داغ شدی. شروین که صورتش تا بناگوش سرخ شده بود و از زور خنده نمی‌توانست خود را کنترل کند رو به عمو گفت: _آخه نمی دونین عمو، این شیرین مثلا امشب برنامه رو کم کنی داشت ولی از وقتی رسیدیم دم در خونه‌تون تا همین الان دوبار روی خودش کم شده، به نظر شما این نمی‌ارزه که ما مثل لبو قرمز بشیم؟ از این موقعیت‌ها کم پیش میادها، بهتره شما هم از این موقعیت استفاده کنین عموجان. شیرین با چشم غره‌ای رو به او گفت: _باشه، به وقتش حساب جنابعالی رو هم می‌وسم. و با اين لحن تهديدآميز شيرين صدای خنده‌ی جمع يكبار ديگر به هوا برخاست لحظاتی بعد در حالی كه عمو دست شيرين را مهربانانه در دست گرفته بود آنها را به داخل هدايت كرد و با ورود به سالن پذيرايی آتش بس ميان شيرين و شروين اعلام شد! 💟💟💟