eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
@Romankade, mojeze khaljal.epub
حجم: 279.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
معجزه خلجال ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته: اعظم فرخ زاد 📖تعداد صفحات : 254 💬خلاصه: رمان معجزه خلجان ژانری عاشقانه داره داره که جریان در یکی از شهرهای کوچک حاشیه تبریز به نام خلجان اتفاق می‌افته و مکان های که نام برده شده واقعی ست فقط اصل داستان ساخته شده با تخیل است رمانی جذاب و شیرین و عامه پسند هست. انجمن ادبی خلجان در سال ۲۰/۱/۹۷ با همکاری آقای «محمد اعتماد» تاسیس شده است و در طی دو سال سابقه فعالیت خود از جمله: شعر، داستان، مقاله… و ادبیات نوجوان، تواناییهای بزرگ ادبی را در میان عموم پرورانیده است . 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
🏴محــــــــــــــرم نامـــه🏴 @Romankade ▪️ایا از همسر و بچه های حضرت عباس خبر دارید؟ برای من خیلی ج
⏪▪️"بحریه...مادر عَمرُو بن جُناده" @Romankade ▪️عمرو بن جناده کودکی یازده ساله بود که پدرش ˈجناده بن حارثˈدرحمله اولی به شهادت رسیده بود. ▪️وی پس از شهادت یاران حسین(عَلَیهِ السَّلام)و تنها ماندن آن حضرت بر اثر تشویق مادرش، خدمت حضرت ابا عبدالله(عَلَیهِ السَّلام)رسید و اجازه مبارزه را از پیشگاه مولای خود طلب نمود،امام حسین(عَلَیهِ السَّلام)فرمود: این کودکی است که پدرش پیش از این به شهادت رسیده و شاید مادرش راضی به خروج او نباشد. ▪️عمرو گفت: آقا! مادرم مرا به این کار وادار کرد،او شمشیر به دستم داد و مرا روانه جنگ در راه شما نمود، بالاخره در اثر وساطت مادرش او از پیشگاه امام حسین(عَلَیهِ السَّلام)اجازه رفتن به میدان نبرد را به آن کودک شیردل داد. ▪️آن کودک قهرمان در حالیکه رجز می خواند به دشمن یورش برد ▪️مادر عمرو بن جناده با عمود خیمه به جنگ دشمن می رود و به فرمان امام بر می گردد و همین بانو است که بعد از شهادت فرزند که دشمن سر را به طرف خیام پرتاب می کند سر را برداشته می بوسد و به سوی دشمن پرتاب می کند و یک نفر را به همین وسیله می کشد. ▪️پس از آن عمودی را از خیمه برداشت و بر دشمن تاخت ▪️این زن فداکار دو نفر را با عمود زد و به جهنم واصل کرد. امام حسین(عَلَیهِ السَّلام) امر فرمود تا او را به خیمه گاه برگردانند و درباره او دعا كرد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, mozhgan.apk
حجم: 540.2K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, mozhgan.epub
حجم: 163.5K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
مژگان ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده:شکوفه ن33 📖تعداد صفحات : 109 💬خلاصه : داستان زندگی دختری به نام مژگان که عاشق پسرعموشه ولی وقتی 18 سالشه پسرعموش بادختر خاله مژگان عروسی میکنه ومژگان هم دانشگاه یک شهر دیگه پزشکی قبول میشه و برای 7سال به یک شهر دیگر میرود و سعی میکند اصلا به شهر خودش برنگردد جز برای دوبار وبعد از 7سال با پسر عموش برخورد میکنه و درگیر مشکل جدید پسرعموش میشه. پسرعموش با همسرش دچار مشکل شده وحالا ماجراهایی این دو باهم و اتفاقاتی که میوفتد و برخوردهای خانواده مژگان و زن پسرعموش با مژگان داستانی جالب وپر از ماجراهای مختلف پزشکی است 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_14 يك هفته استراحت مداوم در خانه باعث شده بود تا تما
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو به محض رسيدن به مقصد شیرین نگاهی به خانه عمویش انداخت و لبخندزنان گفت: _چه زود رسیدیم. فكر كنم در اثر رانش زمین خونه عمو اینا نزدیک‌تر شده و ما خبر نداریم و خنديد حتی شروين هم "اوهوم"ی گفت و خنديد. آقا سعید همانطور که داشت از اتومبیل خارج می‌شد در سمت شیرین را باز کرد و گفت: _خونه عموت نزدیکتر نشده تو راه اینقدر با داداشت شوخی کردین و خندیدین که متوجه گذر زمان نشدی عزیزم، پیاده شو که خیلی دیر شد. شیرین پياده شد و رو به پدر گفت : _خب اگر من باهاتون شوخی نکنم و شما رو نخندونم که شما سالی یه بارم به خودتون اجازه‌ی خنديدن نمی‌ديد." آقا سعید با زدن ضربه‌ی آرامی به کمر دخترش گفت: _بسه، برو كم زبون بريز شيطون خانم. شيرين اما با چشمكی شیطنت‌آميز گفت : _مامانم حق‌و ب من می‌ده . نه مامان؟ اگه دروغ می‌گم بگو آره. نسترن به شيطنت دخترش خنديد. _ كوتاه اومدم دخترم، تسليم... این یکی رو درست اومدی بابا، آدم تا بهونه‌ی خندیدن نداشته باشه نمی‌خنده ماشاءالله تو هم مثل مترسک سر جالیز آدم رو سر شوق میاری بابا. صدای" بــــابــــا " گفتن گله‌مندانه‌ی شیرین با صدای "سلام" گفتن عمو وحید از آیفون که از صدای بوق ماشین متوجه‌ی رسیدن مهمانانش شده بود با صدای خنده‌ی بلند شروین در هم آمیخت. عمو وحید آیفون را زد و در به آرامی روی پاشنه چرخید طول مسیر تا رسیدن به ساختمان ورودی که حدودا 40_30 متر می‌شد شروین از خنده ریسه رفته بود. وقتی به پایین پله‌های ورودی رسیدند عمو وحید حاضر و آماده بالای پله‌ها منتظرشان بود، قبل از همه شیرین جلو رفت و خود را در آغوشی که عمو برایش باز کرده بود رها كرد و فشار دستان عمویش را به دور کمرش به جان خرید و با سلامی کوتاه بوسه‌ایی بر گونه‌ی او گذاشت. _سلام عمو جونم، خوبيد؟! آقا وحید که از دیدن شیرین بعد از مدتها خوشحال شده بود با مهربانی گفت: _ سلام به روی ماهت دخترکم. حالت چطوره پدرسوخته ؟! یادی از ما نمی‌کنی، نمی‌گی یه عمو دارم كه هر روز چشم انتظار منه که برم دیدنش؟! شیرین خودش را لوس كرد و با نازی كه خريدار داشت جواب داد: _ قربونتون برم عموجون. به خدا همیشه به یادتون بودم، باور کنید درسام اینقدر سنگین بود که وقت سر خاروندن نداشتم، این یک هفته رو هم همه‌اش داشتم استراحت می‌کردم. ولی حالا اینجام، در خدمت شما فرمانده. آقا سعید با تمام شدن حرف دخترش با خنده رو به برادرش سلام کرد، آقا وحيد نيز شرمگین رو به برادر دست دراز کرد و گفت: _امان از دست این دختر، سلام داداش، می‌بینی که حواس برای آدم نمی‌ذاره، شرمنده. آقا سعید دستش را محکم و صميمانه فشرد: _دشمنتون شرمنده داداش، این چه حرفیه می‌زنین؟! می دونم، تقصیر از شما نیست از یکی دیگه است. سر درد دلش باز بشه تا صبح می‌شینه حرف می‌زنه. من دخترم‌و خوب می‌شناسم. روبه دخترش خندید، شیرین با دلخوری به پدر گفت: _باشه بابا، این دومین باره که امشب به من پاتک می‌زنین، منتظر بمب منم باشید. در میان خنده‌ حاضرین آقا وحید با زن برادرش و شروین هم سلام و احوالپرسی کرد و وقتی داشت با شروین روبوسی می‌کرد گفت: _چیه عمو؟! امشب مثل لبو قرمز و داغ شدی. شروین که صورتش تا بناگوش سرخ شده بود و از زور خنده نمی‌توانست خود را کنترل کند رو به عمو گفت: _آخه نمی دونین عمو، این شیرین مثلا امشب برنامه رو کم کنی داشت ولی از وقتی رسیدیم دم در خونه‌تون تا همین الان دوبار روی خودش کم شده، به نظر شما این نمی‌ارزه که ما مثل لبو قرمز بشیم؟ از این موقعیت‌ها کم پیش میادها، بهتره شما هم از این موقعیت استفاده کنین عموجان. شیرین با چشم غره‌ای رو به او گفت: _باشه، به وقتش حساب جنابعالی رو هم می‌وسم. و با اين لحن تهديدآميز شيرين صدای خنده‌ی جمع يكبار ديگر به هوا برخاست لحظاتی بعد در حالی كه عمو دست شيرين را مهربانانه در دست گرفته بود آنها را به داخل هدايت كرد و با ورود به سالن پذيرايی آتش بس ميان شيرين و شروين اعلام شد! 💟💟💟
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_15 به محض رسيدن به مقصد شیرین نگاهی به خانه عمویش اند
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو وارد سالن پذيرايی كه شدند، زن عمو به استقبالشان آمد و به گرمی جويای احوالشان گرديد. بعد از تعارفات معمول همگی روی مبل‌های پذیرایی جای گرفتند و تازه متوجه غیبت فرهاد شدند. آقا سعید اولین نفری بود که سراغ او را از برادرش گرفت: _پس فرهاد كجاست؟! خبری ازش نيست آقا وحید رو به برادر کوچکش جواب داد: - سركاره! تماس گرفتم گفتم مهمون داريم احتمالا يه كم دیگه سروكله‌اش پیداش می‌شه. شروين با شيطنت گفت: _حالا ب خاطر ما از كار بيكار نشه یه‌وقت عمو _خدا نكنه مادر، اين حرفا چيه؟ شروين رو ب مادرش با لبخند جواب داد: _شوخی می‌كنم مامان جان نسترن سری جنباند و جوابی نداد عمو خنديد و گفت: _بی‌خيال زن داداش، سخت نگيريد _حالا كِی مياد عمو؟! لااقل حرف‌و عوض كنم سرم بيشتر از اين به باد نره با اين جمله‌ی شروين همه خنديدند. آقا سعید لبخند بر لب گفت: -دور از شوخی چرا مزاحمش شدین داداش؟! می‌ذاشتید به کارش برسه ما هم كه غريبه..." آقا وحید صحبت برادرش را قطع کرد و با مهربانی گفت: -این چه حرفیه داداش؟! اصلا هم مزاحمش نشدم. می‌دونم چقدر دوست داشت شما رو ببینه. اتفاقا همین دیشب حرف شما بود. با امتحان اين خوشگل خانم يه جورايی همه تو قرنطينه بوديم‌و حسابی دلتنگ شديم شيرين با شرمی دلنشين لبش را گزيد و سرش را پايين انداخت. همان هنگام صدای باز و بسته شدن در هال خبر از رسيدن فرهاد مي‌داد. ستاره با نگاهی كه می‌درخشيد گفت: _بفرماييد فرهاد هم اومد! فرهاد که از کفش‌های کنار در متوجه‌ی حضور میهمانان شده بود بلافاصله بعد از ورود به سوی پذیرایی که فاصله چندانی با در هال نداشت رفت و با صدايی بلند به همه سلام کرد و برای عرض أدب به سوی عمويش رفت. به گرمی با او و پسر عمویش شروین دیده‌بوسی کرد و خیلی صمیمی احوال زن عمویش را پرسید. اما در مقابل شیرین سرش را پائین انداخت و سپس با سلام كوتاهی مبلی را که کنار شروین بود انتخاب کرد و روی آن نشست. شيرين در دل برايش شكلكی درآورد و بی‌تفاوت نشست و به حرف‌های زن‌عمو و مادرش گوش سپرد. هميشه از سرسنگين بودن فرهاد با خودش خنده‌اش می‌گرفت چرا كه فرهاد فقط در برابر او محجوب می‌شد و سنگين برخورد می‌كرد. فرهاد خوشامد دوباره‌ای به عمو و خانواده‌اش گفت و تعارف كرد چايشان را ميل كنند. سعید فنجانش را برداشت و در همان حال پرسيد: _کم پیدایی عمو؟ اوضاع کار چطوره؟! فرهاد با لبخندی دلنشين بر لب جواب داد: _زیر سایه شمائیم عمو جان. الحمدلله اوضاع کار بر وفق مراد می‌چرخه. البته فعلا _چرا فعلا؟! مگه اتفاقی افتاده؟! فرهاد جواب داد ؛ _اتفاق به اون صورت که شما فکر می‌کنید نه .ولی مدیر عامل شرکت به خاطر مسائلی شرکت رو واگذار کرده. ماهم نمی‌دونیم قراره با کی کار کنیم. به هرحال این نگرانی بین کارمندا وجود داره که مدیرعامل جدید چطور آدمیه؟! آیا می تونیم باهاش کنار بیائیم یا نه؟! ولی ما توکلمون به خداست. آقا سعید به برادرزاده‌اش قوت قلب داد و گفت: _نگران نباش پسرم، ان‌شاءالله که آدم خوبيه، تو انقدر خوبی كه قطعا با هر آدمی می‌تونی کنار بیایی فرهاد تشكری كرد و در همان‌حال گفت: _شما لطف دارین عمو من هم انقدرا نگران نیستم، فقط نگرانی کارمندای دیگه روی من اثر گذاشته، سعی می‌کنم اجازه ندم این موضوع روی روحیه‌ام اثر نامطلوب بذاره آقا سعید با خنده گفت: _آفرین پسرم، این بهترین کاریه که می‌تونی بکنی لبخندی زد و سرش را تكان داد . نگاهش به نگاه خيره‌ی شيرين گره خورد و حس كرد ضربان قلبش تصاعدی بالا می‌رود... 💟💟💟
رمانکده
⏪▪️"بحریه...مادر عَمرُو بن جُناده" @Romankade ▪️عمرو بن جناده کودکی یازده ساله بود که پدرش ˈجناده بن
🏴محـــــــــرم نامـــه🏴 @Romankad 🖤رباب ▪️ رباب همسر امام حسین (ع)، دختر امرؤ القیس کلبى (۳۵۵) از زنان بزرگوار، وفادار و عـارف بـه شـاءن اهـل بـیـت عـلیهم السلام بود. نقل شده که امر و القیس کلبى در زمان عمر به مدینه آمد و اسلام آورد و عمر او را بر مسلمانان قضاعه در شام امارت داد. امام على و دو فرزندش او را مـلاقـات کـرده و بـراى وصـلت بـا خـانـدان او اظـهـار تمایل کردند و او سه دختر خویش را به نکاح امام و دو فرزندش در آورد که از جمله آنان رباب بود که به نکاح امام حسین (ع) در آمد.(۳۵۶) ▪️ایـن بـانـو نـسـبـت بـه ابـا عـبداللّه (ع) معرفت و محبت خاصى داشت . کلام آن بانو نشانگر این مـعـرفـت و مـحـبـت اسـت . در مـقابل ، امام حسین علیه السلام نیز نسبت به این بانوى بزرگوار و فرزندانش که سکینه و عبدالله شیر خوار، بودند علاقه زیادى داشت . ✍🏻 نقل شده است که امام حسین (ع) در مورد این بانو و دختر گرانقدرش سکینه چنین فرموده است :(اِنّى لاَُحِبُّ داراً تَکُونُ بِهَا السَّکینَهُ وَ الرُّبابُ)(۳۵۷) دوست دارم آن خانه اى را که سکینه و رباب در آن باشند. ▪️مـحـبـت آن حـضـرت بـه خـاطـر شـخـصـیـت این بانوى بزرگوار بود. او عظمت مقام اباعبدالله را دریـافـتـه بـود و خـود را خدمتکارى در خدمت آن امام به حساب مى آورد. او به همراه امام در کربلا حاضر شد تا تمام مصیبتها و درد و رنجها را تحمل کند. او همسرى وفادار و نیکو بود. ◼️ اشـعـار و مرثیه هاى بانو رباب در مصیبت اباعبدالله بیانگر عظمت شخصیت و معرفت او آن به حـضـرت اسـت . ربـاب درمـجـلس ‍ ابـن زیاد ملعون سرمبارک امام حسین (ع) را در آغوش گرفته ، بوسید و گفت : (واحُسَیْناً فَلا نَسیتُ حُسَیْناً اَقْصَدَتْهُ اَسِنَّهُ الاَْعْداءِ غادَرُوهُ بِکَرْبَلاءَ صَریعاً لاسَقَى اللّهُ جَانِبى کَرْبَلاءَ) (۳۵۸) ▪️(آه ، حـسـیـن مـن ! هـیـچ گـاه تـو را فـراموش نخواهم کرد، در کربلا نیزه هاى دشمن بر او هجوم آوردنـد و وى را بـه خـاک و خـون کـشـیـدنـد. خـداونـد هـیـچ گـاه آتش افروزان کربلا را سیراب نگرداند.) در مرثیه دیگرى گوید: ▪️(آن کسى که نورى بود و از او طلب روشنایى مى شد، در کربلا کشته شده و دفن نگشته است . ▪️(او) پـسر پیامبر است که خداوند او را از جانب ما جزاى خیر دهد و او از خسران و زیان موازین دور نگه داشته شده است . ▪️اى حـسین براى من کوه استوارى بودى که به تو پناه مى بردم و با رحمت و دیانت ما را همراهى مى نمودى . ▪️چـه کسى پناه یتیمان و نیازمندان خواهد بود که به او بى نیاز شوند و به چه کس پناه برند نیازمندان ؟ ▪️بـه خـدا قـسـم پـس از ازدواج با شما، همسر دیگرى را نخواهم تا اینکه بین خاک و ماسه پنهان شوم .)(۳۵۹) ▪️ایـن بـانـوى بـزرگـوار هـمـراه بـابـقیه اهل بیت مصائب کربلا و اسارت شام رابه شکلى نیکو تحمّل کرد و بعد از بازگشت به مدینه ، مجلس عزادارى امام حسین علیه السلام را بر پا کرد و تـا یـک سـال بـعـد از واقـعـه کـربـلا کـه حیات داشت همواره عزادار بود. بزرگان قریش از او خواستگارى کردند، ولى او جواب ردّ داد و گفت : (بعد از رسول خدا صلى الله علیه کسى را پدر شوهر نگیرم .) ▪️رباب در طول یک سال باقیمانده عمرش هیچ گاه در زیر سقف ننشست و پیوسته اشکبار بود. آن قدر اشک ریخت که چشمانش خشک شد. ▪️یکى از کنیزانش به او گفت : (آرد بـدون سـبـوس ، اشـک را سـرازیـر مـى سـازد) رباب دستور تهیه آن را داد و گفت : (مى خواهم قدرت بیشترى بر گریستن داشته باشم .)(۳۶۰) ▪️سـرانـجـام یک سال پس از شهادت امام حسین علیه السلام دارفانى را وداع گفت و به مولاى خود ملحق شد. ✔️منابع ۳۵۵ـ مقاتل الطالبیین ، ابوالفرج اصفهانى ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
🏴محـــــــــرم نامـــه🏴 @Romankad 🖤رباب ▪️ رباب همسر امام حسین (ع)، دختر امرؤ القیس کلبى (۳۵۵) از
🏴محــــــــرم نامـــه🏴 @Romankade ⏪▪️رویحه همسر هانی بن عروه مرادی: ▪️رویحه با ورود مسلم بن عقیل به کوفه در منزل خود از پذیرایی نمود.باشهادت مسلم بن عقیل و همسرش هانی بن عروه به اتفاق فرزندش یحیی در کوفه مخفی شد. با اطلاع از ورود امام حسین ع به کربلا نزد حضرت شتافتند و یحیی در رکاب امام حسین ع به شهادت رسید.پدراین زن عمربن حجاج در کربلا در لشکر عمرسعدبود و ب موکلین آب فرات تاکیدمیکرد نگذارند سپاه حسین ع به آب دسترسی پیدا کنند اما این زن شجاع در محبت اهل بیت ع همانند شوهرش هانی بود. ▪️زنان حمایت کننده از نهضت عاشورا که در واقعه کربلا حضور نداشتند: ▪️زنانى نیز بودند که در کربلا حضور نداشتند لیکن با شنیدن پیام نهضت امام حسین «علیه السلام» به طُرُق گوناگون نقش مؤثرى در زمینه سازى قیام بر علیه حکومت بنى امیه داشتند. این زنان ضمن تأسى به زنان حاضر در کربلا، از طریق ایراد خطبه، سرودن شعر، روایت حدیث و برپایى مجالس عزادارى و سوگوارى به رسالت خود در زمینه نهضت امام حسین «علیه السلام» و حفظ بقاى اسلام حقیقى و افشاى ماهیت واقعى حکومت بنى امیه، ادامه مى دادند. ▪️زنان حمایت کننده از نهضت عاشورا را به دو بخش زنان هاشمى و زنان غیر هاشمى تقسیم مى کنیم: ▪️الف: زنان هاشمى حمایت کننده از نهضت کربلا ⏪▪️. ام سلمه، هند دختر ابو امیه، همسر پیامبر «صلى الله علیه و آله ▪️ام سلمه یکى از همسران رسول خدا «صلى الله علیه و آله» بود. نام او هند و کنیه اش ام سلمه بود و دختر ابو امیه حذیفة بن مغیرة بن عبدالله... و از زنان بزرگ و نامدار صدر اسلام است. وى ابتدا با ابو سلمة بن عبدالاسد مخزومى ازدواج کرد و صاحب ▪️فرزندانى چون «زینب، سلمه، عمر و درة» گردید بعد از وفات ابو سلمه، در سال دوم یا چهارم هجرى به ازدواج پیامبر اکرم «صلى الله علیه و آله» در آمد. ▪️ام سلمه، علاقه و محبت زیادى به اهل بیت عصمت و طهارت به ویژه امام حسین «علیه السلام» داشت و آن حضرت او را مادر خطاب مى کرد. ام سلمه که جریان واقعه کربلا را از رسول اکرم «صلى الله علیه و آله» شنیده بود و مى دانست که امام حسین «علیه السلام» تنها و غریب با لبان تشنه در سرزمین کربلا کشته خواهد شد، سعى فراوانى داشت تا حضرت را از سفر به کربلا باز دارد. هنگامى که امام تصمیم به حرکت گرفت ام سلمه به ایشان گفت: عزیزم! با خروجت به عراق ما را محزون و غمگین مکن از جدت رسول خدا «صلى الله علیه و آله» شنیدم که فرمود: ▪️«حسینم در کربلا کشته خواهد شد»، امام در پاسخ فرمود: «مادر! مى دانم که در کربلا کشته خواهم شد و خانواده ام به دست دشمن اسیر مى شوند، ولى این راه باید پیموده شود؛ زیرا صلاح دین خدا در آن است. هنگامى که امام حسین «علیه السلام» عزم رفتن به عراق نمود وصایاى خود را به ام سلمه سپرد و او هم بعدها به امام سجاد «علیه السلام» تحویل داد. ▪️ام سلمه، به دستور رسول خدا «صلى الله علیه و آله» سرپرستى فاطمه زهرا «علیهاالسلام» را بر عهده گرفت، او در این زمینه مى گوید: «همه مى پندارند که من فاطمه را ادب مى کنم، چنین نیست، او معلم من است». ام سلمه در هر حال در جان نثارى براى فاطمه کوتاهى نکرد. به خاطر شهادتى که ام سلمه در مورد فدک به نفع فاطمه زهرا «علیهاالسلام» داد، ابوبکر و عمر یک سال خرج او را قطع کردند. ام سلمه پس از رحلت پیامبر همواره هوادار اهل بیت «علیهم السلام» باقى ماند و از مخالفین لعن امام على «علیه السلام» توسط معاویه بود. این بانوى بزرگوار از راویان حدیث پیامبر «صلى الله علیه و آله» بود ▪️ابن اثیر در کتاب الکامل فى التاریخ آورده است که پیامبر «صلى الله علیه و آله» مشتى خاک تربت سید الشهداء «علیه السلام» را به ام سلمه داد و فرمود: «هرگاه این خاک تبدیل به خون شود، فرزندم حسین «علیه السلام» به شهادت رسیده است». به همین دلیل ام سلمه سعى نمود امام حسین «علیه السلام» را از رفتن به عراق باز دارد. در روز عاشورا وقتى امام حسین «علیه السلام» به شهادت رسید، این خاک تبدیل به خون گردید. ▪️ام سلمه از رسول خدا «صلى الله علیه و آله» خواست که: از خدا بخواهید که کشته شدن را از او (امام حسین «علیه السلام» دور کند). رسول خدا «صلى الله علیه و آله» فرمود: از خدا خواستم ولى وحى شد براى او درجه اى است که کسى بدان درجه نخواهد رسید. او شیعیانش را شفاعت مى کند و مهدى «عج» از فرزندان اوست. خوشا به حال کسى که از دوستان و شیعیان حسین «علیه السلام» باشد. به خدا سوگند که شیعیان او در روز قیامت رستگار خواهند بود. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_16 وارد سالن پذيرايی كه شدند، زن عمو به استقبالشان آم
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو آقا سعید رو به برادرش مشغول صحبت شد. نسترن خانم هم از جایش بلند شد و برای کمک به جار‌ی‌اش به آشپزخانه رفت. فرهاد نيز رو به شروين از كارها و مشغله‌هايش پرس‌وجو می‌كرد. شيرين كه به شدت احساس تنهايی می‌كرد بی‌حوصله نگاهی به اطرافش انداخت و گوش به صدای گرم فرهاد كه با برادرش صحبت می‌كرد سپرد: _به نظرم از الان بايد به فكر آينده‌ات باشی و يه برنامه‌ريزی حسابی كنی. _حتما. خودمم به خيلی چيزا فكر می‌کنم ولی خب اول بايد درسم تموم بشه _مطمئنم موفق می‌شی شروين جان كلافه از گوش دادن به حرف‌های آنها از جایش بلند شد تا به مادر و زن عمویش بپیوندد، آقا وحید که متوجه بلند شدن شیرین شد رو به او پرسيد: _کجا خوشگل عمو؟! حوصله‌ات سر رفت؟! شیرین با دلخوری جواب داد: _وقتی همه مشغول خودتون هستيد چه توقعی داريد؟! بله که سر رفت شما و بابا که دارین باهم صحبت می‌کنین فرهاد و شروین هم با هم حرف می‌زنن. این وسط فقط سر من بی‌کلاه مونده که دارم می‌رم پیش زن عمو و مامان حداقل اونجا یه کاری از دستم برمیاد که انجام بدم آقا وحید خنده‌ی بلندی سرداد : _نترس عموجان، تو سرت کلاه نمی‌ره، سر همه کلاه می‌ذاری اما سر خودت کلاه نمی‌ره مطمئن باش شیرین پشت چشمی برای عمو نازک كرد و دلخور جواب داد: _ظاهرا شما هم به جمع بابا و شروین پیوستین. نخیر فکر کنم همه با من سرجنگ دارین بعد رو به فرهاد گفت: _ببینم تو امشب متلکی، طعنه‌ای، جمله‌ی روکم‌کنی، چیزی در توی همین ردیفا نداری تحويلم بدی؟! چون امشب فقط صابون تو به تنم نخورده صدای خنده‌س مردها به هوا برخاست. فرهاد از جريان بی‌خبر بود با نگاهی گرم پرسيد: _متوجه منظورتون نشدم دخترعمو _یعنی از تيكه بارون شدنم بی‌خبری پسر عمو؟! _من واقعاً نمی‌دونم چی شده؟! بگو بلكه منم سر از ماجرا دربيارم ببينم كی دخترعموی منو اذيت كرده؟! شيرين طنز كلام او را نديده گرفت و با خونسردی گفت: _خیلی ساده‌ست. امشب از وقتی رسیدم اینجا همه تا تونستن به من تیکه انداختن و خندیدن. یکی من‌و مترسک سرجالیز و یکی هم منو کلاه‌بردار خطاب می‌کنه... ضمن ادای این جمله به ترتیب انگشت اشاره‌اش را اول رو به پدر و بعد به طرف عمویش گرفت و با صدای عمویش که می‌گفت : _من نگفتم کلاه برمی‌داری. گفتم کلاه سر همه می‌ذاری شروين قهقهه زد و شيرين اخم هايش را درهم كرد و گفت: _همون دیگه، شماها می‌گيد اينم هی به من می‌خنده. فرهاد با خنده نگاهی به شروین انداخت و او را دید که از زور خنده صورتش سرخ شده بود. بعد دوباره نگاهی به شیرین انداخت و به ادامه صحبت او گوش داد که می‌گفت: _این تمام ماجرا بود .حالا اگر شما هم جمله ناب و طعنه حسابی روکم‌کنی تو چنته دارید رو کنید. اگر هم ندارید می‌تونید از بقیه کمک بگیرین. فکر کنم تا آخرشب هر چی متلک باشه بارم کنن. حالا شما مختارید. راستی اگر هم طرف من هستین اعلام کنید تاحداقل خیالم راحت باشه که یه نفر با منه... شيرين كه ساكت شد فرهاد با خنده نگاهی به بقیه انداخت و بعد رو به دختر عمویش گفت: _نگران نباشید من طرف شما هستم. مطمئن باش که امشب هیچ جمله طعنه‌آمیز یا به قول خودت روکم‌کنی به زبون نمیارم و در مقابل بقیه از شما دفاع می‌کنم. حله؟! الان آروم شدی؟! شيرين خيره به او آب دهانش را فرو داد. نفهميد از حمايت خاص فرهاد تنش گر گرفته يا واقعاً هوای اتاق پذيرايی گرم شده بود؟! سرش را پايين انداخت و در حالی كه سعی می‌كرد خونسرد باشد گفت: _خوبه. لااقل از پسرعمو شانس آوردم! صدای خنده‌ی جمع بار ديگر به هوا برخاست. از گوشه‌ی چشم نگاهی به فرهاد انداخت كه لبخندی دلنشين روی لبش می‌درخشيد... 💟💟💟