@Romankade, aramesh taghalobi .pdf
حجم:
2M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, aramesh taghalobi.apk
حجم:
1.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, aramesh taghalobi.epub
حجم:
120.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
آرامش تقلبی ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نویسنده:ر.حسینی
📖تعداد صفحات: 240
💬خلاصه:
وارد فرودگاه شدم نگاهی به اطراف انداختم
با دیدن اسمم به طرف اون شخص رفتم
یه دختر با موی کوتاه بلوند و چشمای سبز
وقتی بهش رسیدم لبخند زیبایی زد و دستشو جلو آورد
-سلام من مارالم قراره شما رو همه جا بگردونم تا با اینجا آشنا بشین.
سلامی کردم و منتظر شدم در رو برام باز کنه
نگاهی به اطراف انداختم
میتونستم نگاه متعجبشو روی خودم حس کنم.
با کلافگی گفتم:
-نمیخوای در رو باز کنی یا باید بیشتر وایسم؟
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه #همخونه_ای #طنز کمی #غمگین
📚 #آرامش_تقلبی
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
جوری کلمه باباجون را تلفظ کرد که آقا سعید مجددا با صدای بلند به خنده افتاد. اما شیرین اهمیتی نداد و
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_31
_ خوب ببینن، مگه نمیدونن که من چقد عاشق مامانشونم؟!
ستاره بیحوصله جواب داد؛
_ چرا میدونن. حالا دستتو بردار الان دیگه پیداشون میشه.
سعید خود را بیشتر به همسرش نزدیک کرد و گفت:
_تا سهمیهی امروز منو ندی از جام تکون نمیخورم.
ستاره که نگران پایین آمدن بچهها بود و میترسید آنها را در این حال غافلگیر کنند لبش را گزيد:
_ امان از دست تو...
سپس با گونههايی گلگون شده بوسهایی سریع و عجولانه روی گونهی همسرش گذاشت و گفت:
_ حالا برو اونورتر سعید جان
آقا سعید چشمان بستهاش را باز کرد و با لودگی دلچسبی گفت:
_ آخیش، حالا خیالم راحت شد
نگاهی مشتاق و گلهمند به ستاره انداخت و ادامه داد؛
_فقط میگماااا این چی بود؟! ماچ بود یا فانتوم؟! اصلا نفهمیدم چی شد؟!
ستاره در حالی که سعی میکرد خنده اش را مهار کند گفت:
_ خوبه، برو کنار وگرنه جیغ میکشم
سعید هر دو دستش را به نشانهی تسلیم بالا برد و گفت:
_ چشم فقط شما جیغ نکش که خیلی بنفشه، خوبیت هم نداره
و بلند خنديد...
ستاره که دیگر نمیتوانست خندهاش را مهار كند سرش را به جانب ديگر چرخاند و گفت:
_ مرد تو کِی میخوای دست از این کارا برداری؟! سنی ازت گذشتهها
_ هیچوقت عزیزم، یه مرد هیچوقت دست از عشق ورزیدن به همسرش برنمیداره. متوجه شدی خانمم؟!
_بله متوجه شدم حالا لطفا از آشپزخونه برو بیرون تا من به کارام برسم
سعید با دلخوری، مظلومانه جواب داد؛
_ ای بابا، شما هم كه هی منو از خودت دور كن، بهونهات یا بچههاست يا كار
_برو سعيــــــد...
_یعنی خانمم منو از اینجا بیرون میکنه؟!
ستاره کفگیر به دست درحالی که شوهرش را به بیرون از آشپزخانه هدایت میرد گفت:
_ دقیقا همین کارو میکنم
سعید درحالی که عقبعقب از آشپزخانه خارج میشد گفت:
_ باشه، به قول شیرین به هم میرسیم خانم
ستاره که خیالش از بیرون رفتن شوهرش راحت شد به سمت ظرفشویی برگشت و گفت:
_هر کاری دلت میخواد بکن
آقا سعید سرکی در آشپزخانه کشید و جواب داد:
_ پس سر حرفت بمون، یادت باشه خودت گفتی هرکاری دلم خواست!
و چشمكی زد و خنديد
ستاره بدون اینکه برگردد جواب داد:
_یادم میمونه... بلا به دور!
آقا سعید با لبی خندان آشپزخانه را ترک کرد این بار به جای روزنامه کنترل تلویزیون را برداشت و مشغول تماشای برنامهی هفته شد.
شیرین که لباسش را عوض کرده بود پایین آمد و بدون اینکه به پدرش توجهایی کند با دلخوری به سمت آشپزخانه حرکت کرد، آقا سعید که دخترش را دلخور و بیتوجه به خود دید با صدای بلند خندید و مشغول عوض کردن کانالهای تلویزیون شد.
_ مامان کاری نداری من انجام بدم؟!
_ نه عزیزم کاری...
صدای آقا سعید مانع از اتمام جمله ی ستاره شد؛
_ ببینم این دختر گل ما نمیخواد یه چای به باباش بده؟!
ستاره ابرویی بالا انداخت و گفت:
_بفرما اینم کار عزیزم، برای بابات چای ببر
شیرین لبانش را با حرص به هم چسباند و گفت:
_چشم مامان...
لحظاتی بعد با سینی کوچیکی که حاوی یک استکان چای و قندان بود از آشپزخانه خارج شد، وقتی کنار پدرش رسید آقا سعید با لبخند رو به دخترش گفت:
_بذارش رو میز بابا
شیرین اول استکان و بعد قندان را روی میز گذاشت و به محض اینکه از کارش فارغ شد آقا سعید مچ دستش را گرفت و او را به آغوش خود کشید:
_ ببینم پدرسوخته برای من قیافه گرفتی؟!
شیرین با لب و لوچهایی آویزان قصد بلند شدن داشت که پدرش محکمتر او را در آغوش نگه داشت شیرین هرچه تلاش میکرد کمتر نتیجه میگرفت بنابراین رو به پدر گفت:
_ولم کنین بابا حوصله ندارم، میخوام برم به مامان کمک...
آقا سعید خندهایی کرد و حرف دخترش را قطع کرد:
_دوزار بده آش به همین خیال باش
تا بابا رو نبوسی از جات تكون نميخوری...
💟💟💟
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_31 _ خوب ببینن، مگه نمیدونن که من چقد عاشق مامانشونم؟!
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_32
شیرین بیحوصله سرش را به سمت راست چرخاند:
_ بابا، مامان منتظره، بهش قول دادم کمکش کنم.
آقا وحید که دستانش را دور کمر دخترش به هم قفل کرده بود سرش را به سمت آشپزخانه گرداند و با صدای بلندی همسرش را صدا کرد؛
_ ستاره، تو با دخترم کاری داری؟!
ستاره از توی آشپزخانه بلند جواب داد؛
_ نه، کاری باهاش ندارم!
آقاسعید رو به شیرین کرد؛
_ دیدی حالا؟! خانم میره بیرون برای خودش گردش میکنه، تفریح میکنه، به باباش که میرسه حوصله نداره. به قول عموت ای پدرسوخته
_آره میرم بیرون گردش میکنم، تفریح میکنم، به شما میرسم حوصله ندارم
_ یه دفعه بگو با بابایی قهری دیگه
شیرین خودش را لوس کرد و گفت:
_ بله، با بابایی قهرم
لبخند از روی آقا سعید محو شد دستهایش شل شد و پایین افتاد، از دخترش رو گرداند و با ناراحتی گفت:
_ آفرین بهت بابا... اگه رفتی بیرون گردش و تفریح کردی و بهت خوش گذشته اول با اجازهی من و بعد هم با ماشین من بوده، این جای تشکرته؟!
شیرین سرش را بالا آورد و نگاهی به پدر دلخور و مغمومش انداخت، لبخند شیطنتآمیزی به لب آورد و دستانش را دور گردن پدر حلقه کرد:
_قربونتون برم که دلخوریتونم خوشگله، راستی راستی فکر کردین باهاتون قهرم؟! فقط خواستم یکم سربهسرتون بذارم ببینین چه مزهای داره.
در پایان صحبتش با ناز و عشوه بوسهای روی گونهی راست پدرش گذاشت و دوباره سرش را بالا آورد و به چهرهی سعید خیره شد و وقتی خنده را بر لبان پدر دید خوشحال دستانش را از گردن او باز کرد و به هم کوبید و گفت:
_ پس دیگه دلخور نیستین؟!
آقا سعید نگاه عاقل اندرسفیهای به دخترش انداخت و هیچ نگفت.
شیرین ادامه داد:
_ پس من میرم براتون یه چای دیگه بیارم چون این چای دیگه سرد شده...
سینی چای را برداشت و استکان چای را رویش قرار داد لبخند شیرینی به پدرش که با خنده به او خیره شده بود زد و به سمت آشپزخانه روانه شد. چای را عوض کرد و دوباره برگشت و پدرش را مشغول تماشای تلویزیون دید.
فنجان چای را در مقابلش گذاشت و لبخندی به رویش پاشید و دوباره راه آشپزخانه را در پیش گرفت. ساعتی بعد همهی اهل خانه دور میز داشتند با هم شام میخوردند و در مورد مسائل مختلف صحبت میکردند و با شادی برای آینده نقشه میکشیدند.
★★★
💟💟💟
🏴 إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُون🏴
حادثه تروریستی در تهران... اسماعیل هنیه به شهادت رسید🖤
شهادتتون مبارک 💔
@Romankade
@Romankade, hamaghosh marg.apk
حجم:
1.4M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, hamaghosh marg.pdf
حجم:
1.5M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, hamaghosh marg .epub
حجم:
187.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱