eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
@Romankade, aramesh taghalobi .pdf
حجم: 2M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, aramesh taghalobi.apk
حجم: 1.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, aramesh taghalobi.epub
حجم: 120.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
آرامش تقلبی ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده:ر.حسینی 📖تعداد صفحات: 240 💬خلاصه: وارد فرودگاه شدم نگاهی به اطراف انداختم با دیدن اسمم به طرف اون شخص رفتم یه دختر با موی کوتاه بلوند و چشمای سبز وقتی بهش رسیدم لبخند زیبایی زد و دستشو جلو آورد -سلام من مارالم قراره شما رو همه جا بگردونم تا با اینجا آشنا بشین. سلامی کردم و منتظر شدم در رو برام باز کنه نگاهی به اطراف انداختم می‌تونستم نگاه متعجبشو روی خودم حس کنم. با کلافگی گفتم: -نمی‌خوای در رو باز کنی یا باید بیشتر وایسم؟ 🎭 ژانر ⬅️ کمی 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
جوری کلمه باباجون را تلفظ کرد که آقا سعید مجددا با صدای بلند به خنده افتاد. اما شیرین اهمیتی نداد و
رمان ✍به قلم:مستانه بانو _ خوب ببینن، مگه نمی‌دونن که من چقد عاشق مامانشونم؟! ستاره بی‌حوصله جواب داد؛ _ چرا می‌دونن. حالا دستت‌و بردار الان دیگه پیداشون می‌شه. سعید خود را بیشتر به همسرش نزدیک کرد و گفت: _تا سهمیه‌ی امروز منو ندی از جام تکون نمی‌خورم. ستاره که نگران پایین آمدن بچه‌ها بود و می‌ترسید آنها را در این حال غافلگیر کنند لبش را گزيد: _ امان از دست تو... سپس با گونه‌هايی گلگون شده بوسه‌ایی سریع و عجولانه روی گونه‌ی همسرش گذاشت و گفت: _ حالا برو اونورتر سعید جان آقا سعید چشمان بسته‌اش را باز کرد و با لودگی دلچسبی گفت: _ آخیش، حالا خیالم راحت شد نگاهی مشتاق و گله‌مند به ستاره انداخت و ادامه داد؛ _فقط می‌گماااا این چی بود؟! ماچ بود یا فانتوم؟! اصلا نفهمیدم چی شد؟! ستاره در حالی که سعی می‌کرد خنده اش را مهار کند گفت: _ خوبه، برو کنار وگرنه جیغ می‌کشم سعید هر دو دستش را به نشانه‌ی تسلیم بالا برد و گفت: _ چشم فقط شما جیغ نکش که خیلی بنفشه، خوبیت هم نداره و بلند خنديد... ستاره که دیگر نمی‌توانست خنده‌اش را مهار كند سرش را به جانب ديگر چرخاند و گفت: _ مرد تو کِی می‌خوای دست از این کارا برداری؟! سنی ازت گذشته‌ها _ هیچ‌وقت عزیزم، یه مرد هیچ‌وقت دست از عشق ورزیدن به همسرش برنمی‌داره. متوجه شدی خانمم؟! _بله متوجه شدم حالا لطفا از آشپزخونه برو بیرون تا من به کارام برسم سعید با دلخوری، مظلومانه جواب داد؛ _ ای بابا، شما هم كه هی من‌و از خودت دور كن، بهونه‌ات یا بچه‌هاست يا كار _برو سعيــــــد... _یعنی خانمم من‌و از اینجا بیرون می‌کنه؟! ستاره کف‌گیر به دست درحالی که شوهرش را به بیرون از آشپزخانه هدایت میرد گفت: _ دقیقا همین کارو می‌کنم سعید درحالی که عقب‌عقب از آشپزخانه خارج می‌شد گفت: _ باشه، به قول شیرین به هم می‌رسیم خانم ستاره که خیالش از بیرون رفتن شوهرش راحت شد به سمت ظرفشویی برگشت و گفت: _هر کاری دلت می‌خواد بکن آقا سعید سرکی در آشپزخانه کشید و جواب داد: _ پس سر حرفت بمون، یادت باشه خودت گفتی هرکاری دلم خواست! و چشمكی زد و خنديد ستاره بدون اینکه برگردد جواب داد: _یادم می‌مونه... بلا به دور! آقا سعید با لبی خندان آشپزخانه را ترک کرد این بار به جای روزنامه کنترل تلویزیون را برداشت و مشغول تماشای برنامه‌ی هفته شد. شیرین که لباسش را عوض کرده بود پایین آمد و بدون اینکه به پدرش توجه‌ایی کند با دلخوری به سمت آشپزخانه حرکت کرد، آقا سعید که دخترش را دلخور و بی‌توجه به خود دید با صدای بلند خندید و مشغول عوض کردن کانال‌های تلویزیون شد. _ مامان کاری نداری من انجام بدم؟! _ نه عزیزم کاری... صدای آقا سعید مانع از اتمام جمله ی ستاره شد؛ _ ببینم این دختر گل ما نمی‌خواد یه چای به باباش بده؟! ستاره ابرویی بالا انداخت و گفت: _بفرما اینم کار عزیزم، برای بابات چای ببر شیرین لبانش را با حرص به هم چسباند و گفت: _چشم مامان... لحظاتی بعد با سینی کوچیکی که حاوی یک استکان چای و قندان بود از آشپزخانه خارج شد، وقتی کنار پدرش رسید آقا سعید با لبخند رو به دخترش گفت: _بذارش رو میز بابا شیرین اول استکان و بعد قندان را روی میز گذاشت و به محض اینکه از کارش فارغ شد آقا سعید مچ دستش را گرفت و او را به آغوش خود کشید: _ ببینم پدرسوخته برای من قیافه گرفتی؟! شیرین با لب و لوچه‌ایی آویزان قصد بلند شدن داشت که پدرش محکم‌تر او را در آغوش نگه داشت شیرین هرچه تلاش می‌کرد کمتر نتیجه می‌گرفت بنابراین رو به پدر گفت: _ولم کنین بابا حوصله ندارم، می‌خوام برم به مامان کمک... آقا سعید خنده‌ایی کرد و حرف دخترش را قطع کرد: _دوزار بده آش به همین خیال باش تا بابا رو نبوسی از جات تكون نميخوری... 💟💟💟
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_31 _ خوب ببینن، مگه نمی‌دونن که من چقد عاشق مامانشونم؟!
رمان ✍به قلم:مستانه بانو شیرین بی‌حوصله سرش را به سمت راست چرخاند: _ بابا، مامان منتظره، بهش قول دادم کمکش کنم. آقا وحید که دستانش را دور کمر دخترش به هم قفل کرده بود سرش را به سمت آشپزخانه گرداند و با صدای بلندی همسرش را صدا کرد؛ _ ستاره، تو با دخترم کاری داری؟! ستاره از توی آشپزخانه بلند جواب داد؛ _ نه، کاری باهاش ندارم! آقاسعید رو به شیرین کرد؛ _ دیدی حالا؟! خانم می‌ره بیرون برای خودش گردش می‌کنه، تفریح می‌کنه، به باباش که می‌رسه حوصله نداره. به قول عموت ای پدرسوخته _آره می‌رم بیرون گردش می‌کنم، تفریح می‌کنم، به شما می‌رسم حوصله ندارم _ یه دفعه بگو با بابایی قهری دیگه شیرین خودش را لوس کرد و گفت: _ بله، با بابایی قهرم لبخند از روی آقا سعید محو شد دست‌هایش شل شد و پایین افتاد، از دخترش رو گرداند و با ناراحتی گفت: _ آفرین بهت بابا... اگه رفتی بیرون گردش و تفریح کردی و بهت خوش گذشته اول با اجازه‌ی من و بعد هم با ماشین من بوده، این جای تشکرته؟! شیرین سرش را بالا آورد و نگاهی به پدر دلخور و مغمومش انداخت، لبخند شیطنت‌آمیزی به لب آورد و دستانش را دور گردن پدر حلقه کرد: _قربونتون برم که دلخوریتونم خوشگله، راستی راستی فکر کردین باهاتون قهرم؟! فقط خواستم یکم سربه‌سرتون بذارم ببینین چه مزه‌ای داره. در پایان صحبتش با ناز و عشوه بوسه‌ای روی گونه‌ی راست پدرش گذاشت و دوباره سرش را بالا آورد و به چهره‌ی سعید خیره شد و وقتی خنده را بر لبان پدر دید خوشحال دستانش را از گردن او باز کرد و به هم کوبید و گفت: _ پس دیگه دلخور نیستین؟! آقا سعید نگاه عاقل اندرسفیه‌ای به دخترش انداخت و هیچ نگفت. شیرین ادامه داد: _ پس من می‌رم براتون یه چای دیگه بیارم چون این چای دیگه سرد شده... سینی چای را برداشت و استکان چای را رویش قرار داد لبخند شیرینی به پدرش که با خنده به او خیره شده بود زد و به سمت آشپزخانه روانه شد. چای را عوض کرد و دوباره برگشت و پدرش را مشغول تماشای تلویزیون دید. فنجان چای را در مقابلش گذاشت و لبخندی به رویش پاشید و دوباره راه آشپزخانه را در پیش گرفت. ساعتی بعد همه‌ی اهل خانه دور میز داشتند با هم شام می‌خوردند و در مورد مسائل مختلف صحبت می‌کردند و با شادی برای آینده نقشه می‌کشیدند. ★★★ 💟💟💟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🏴 إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُون🏴 ‌حادثه تروریستی در تهران... اسماعیل هنیه به شهادت رسید🖤 شهادتتون مبارک 💔 @Romankade
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@Romankade, hamaghosh marg.apk
حجم: 1.4M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, hamaghosh marg.pdf
حجم: 1.5M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, hamaghosh marg .epub
حجم: 187.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱