رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_39 پانزده روز از شب خواستگاری سپری شد و در این روزها لح
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_40
یک ماه بعد فرهاد در حالی که چمدان بزرگش را دنبال خود میکشید به تنهایی وارد فرودگاه شد. ترجیح داده بود در خانه از پدر و مادرش خداحافظی کند و از آنها بخواهد او را همراهی نکنند.
با نشستن روی صندلی هواپیما چشمانش را بست و اولین تصویری که پشت پلکهای بستهاش دید، تصویر چهرهی خندان شیرین بود. بغضی گلویش را فشرد. چشم باز کرد و از پنجره هواپیما نگاهی به آسمان آبی کرد. با خود گفت این آخرین باری است که آسمان کشورش را میبیند، در دل برای شیرین آرزوی خوشبختی کرد ولی دلش به حال خودش سوخت که سالها عشقی واهی را در دل پرورانده بود. همهی برخوردها، شوخیها، رنگبهرنگ شدنها را همچون فیلمی از نظر گذراند و دنبال دلیلی برای حرفها و دلایل شیرین میگشت ولی هر چه فکر کرد هیچ دلیل خاصی برای آن همه نفرت پیدا نمیکرد. سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست و این بار با خود عهد کرد نام و خاطرهی شیرین را برای همیشه از یاد ببرد و تا ابد قید انتخاب دختر دیگری را نیز بزند، دوست نداشت برای بار دوم شکست بخورد، تجربهی همان عشق ناکام را برای تمام عمرش کافی میدانست و ترجیح میداد برای همیشه آتش این عشق و علاقه را خاموش کند.
★★★★
شیرین که از رفتار پدرش در این یکماه کلافه شده بود به دیدن عمویش رفت تا هم از او بهخاطر رفتار تندش عذرخواهی کند و هم از پدرش و رفتار تند او گله کند ولی با رفتار سرد عمویش و شنیدن خبر مسافرت فرهاد، مغموم و شوکه به خانه بازگشت و سعی کرد با شرایط جدیدش کنار بیاید. آقا سعید تنها یک بار با برادرش صحبت کرد و بهخاطر اوضاع پیش آمده عذرخواهی کرد و وقتی آقا وحید از وی خواست که رابطهی دو خانواده بهخاطر این دو جوان قطع شود خجالتزده درخواستش را پذیرفت. از نظر او اینطور بهتر بود، ولی همان شب به شیرین گفت که رابطهی پدر و فرزندیاش با او را هم قطع خواهد کرد انگار که دختری ندارد. در نهایت به کلی او را از خانواده طرد کرد. برادرها حق را به پدر داده و تنها از روی تأسف سری تکان دادند. ستاره خانم نگران روزهای پیش رو از شوهرش خواست در تصمیمش تجدید نظر کند ولی آقا سعید برای اولینبار با تندی از وی خواست در این مورد دخالتی نکند و نمیخواهد حرفی از او بشنود...
★★★★
دو ماه بعد از رفتن فرهاد، شیرین سرکلاس درس بود و فرهاد پشت میز کارش در لندن...
هرکدام فقط یک هدف داشتند، موفقیت!
_فرهاد داریم با بچهها میریم بیرون تو نمیایی؟!
فرهاد عینکش را از چشم برداشت و گفت:
-نه شما برید، خوش بگذره من یکم کار دارم.
ساسان جلو آمد و روی صندلی کنار میز فرهاد نشست و گفت:
-کار هیچ وقت تمومی نداره، یکم به فکر خودت باش، دو ماهه اینجایی بکوب داری کار میکنی. پاشو بریم یکم تفریح کنیم و خوش بگذرونیم.
فرهاد خندهای کرد و در حالی که عینکش را روی چشم میگذاشت و سری تکون میداد گفت:
_این تفریحات فقط به درد خودت میخوره، تو برو با این تفریحات خوش باش، بذار ما هم به کار خودمون برسیم.
ساسان خنده بلندی کرد و گفت:
_آهان، پس از تفریحات ما خوشت نمیاد، خب زودتر میگفتی بابا. اگه دوست نداری بری میون شلوغی کاری نداره که، تو خونه برپا میکنیم، دوتایی با هم و البته با دوتا مهمون دیگه...
فرهاد از بالای عینکش نگاه تندی به او کرد، ساسان که خودش را سرگرم بازی با ناخنش کرده بود، به محض اینکه زیر چشمی نگاه شیطنت آمیزی به فرهاد انداخت، مرد جوان با حرص گفت:
_پا میشی میری یا با اردنگی پرتت کنم بیرون؟!
ساسان مجددا خندهی بلندی کرد و در حالی که دستانش را به نشانهی تسلیم بالا میبرد گفت:
_نه آقا، پا میشم میرم شما به خودت زحمت نده.
فرهاد سری تکان داد و دوباره مشغول کارش شد ولی ساسان ول کن نبود.
_فقط...
فرهاد فقط نگاهش کرد و منتظر ماند حرفش را بزند:
_هووم ...فقط اگر نظرت عوض شد یک زنگ بزن سریع ردیفش ...
قبل از این که حرفش تمام شود فرهاد خودکاری که دستش بود را به سمتش پرتاب کرد. ساسان با خندهای بلند جا خالی داد و از اتاق بیرون رفت.
در را بست و چند لحظه به در بسته خیره شد. او بهتر از هرکس میدانست که فرهاد اهل تفریحات این چنینی نیست، ولی از اینکه میدید دوستش در خود فرو رفته و تمام لحظات خود را فقط به کار اختصاص داده ناراحت بود. دوست داشت برای مدتی هم که شده او را از لاک خود بیرون بیاورد ولی فرهاد مقاومتر از این حرفها بود.
از وقتی فرهاد پیشنهادش را قبول کرد و آمد کارها خیلی بهتر داشت پیش میرفت. قرار شده بود تا وقتی منزل مناسبی پیدا کند، هم خانهی ساسان باشد و ساسان از این بابت خیلی خوشحال بود که بعد از چند سال تحمل تنهایی اکنون بهترین دوستش هم خانهی اوست...
💟💟💟
@Romankade, mano aziyat nakon .pdf
حجم:
1.8M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, mano aziyat nakon.apk
حجم:
1.8M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, mano aziyat nakon.epub
حجم:
201.8K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
منو اذیت نکن ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نوشته: : نیلوفر دلیریان
📖 تعداد صفحات : 230
💬خلاصه:
نیاز دارم مدتی نباشم ؛ سفر کنم به جایی ک هیچ کسی را نشناسم ، به جایی ک هیچ کسی مرا نشناسد … دور باشم و رها سبُک باشم و آزاد … آدم هایی را ببینم ، ک هیچ تصور بدی از آنها ندارم ، مسیرهایی را بروم ، ک تا به حال نرفته ام ، عطرهایی را بزنم ، ک تا به حال نزده ام ، و لباس هایی را بپوشم ، ک تا به حال نپوشیده ام … در مکان هایی بنشینم ، ک هیچ خاطره ای را برایم زنده نمی کنند ، موسیقی هایی گوش کنم ، ک مرا یادِ کسی نمی اندازند ، و نوشیدنی هایی بنوشم ، ک مرا بیخیال تر از همیشه کنند … نه به کسی فکر کنم ، نه نگرانِ چیزی باشم ، نه از پیشامدِ پیش نیامده ای بترسم ! من نیاز دارم مدتی در خنثی ترین حالتِ ممکن باشم …
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #منو_اذیت_نکن
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_40 یک ماه بعد فرهاد در حالی که چمدان بزرگش را دنبال خود
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_41
★★★★
_ شیرین چرا تنها نشستی؟
دخترک سر برگرداند و دوستش با دیدن مهلقا که به سمتش میآمد. لبخندی زد و گفت:
_همینطوری، منتظر کلاس بعدیم.
_ برات ساندویچ گرفتم عزیزم.
_ دستت درد نکنه. زحمت کشیدی.
مهلقا گازی به ساندویچش زد و گفت:
_ چه زحمتی؟! تو همین مدت کوتاه که از دوستیمون میگذره خوب شناختمت، میدونم ناهار نمیخوری مگه اینکه یکی به زور تو حلقت کنه، دختر اینجوری پیش بری میمیریا...
شیرین لبخند تلخی زد و هیچ نگفت.
مهرقا نگاهی به او انداخت و ادامه داد:
_ از روز اول که دیدمت یه غمی تو چشمای شیطونت بود، میدونم که دختر شیطون و پر جنب و جوشی هستی ولی اینکه چرا انقد آروم و غمگینی رو نمیدونم.
شیرین ساندویچش را باز نکرده کنار خود گذاشت و گفت:
_درست حدس زدی من تا دوماه پیش دختر شاد و شلوغی بودم ولی الان نه، یه اتفاقاتی افتاد که من برخلاف میلم مجبور شدم دل عزیزانمو بشکنم. نمیگم پشیمونم ولی چون برخورد تندی باهاشون داشتم عذاب وجدان دارم. الانم اینجام. تنها، غمگین، بیشور و شوق.
_ شکست عشقی خوردی؟
این را مهلقا با لبخند و کنجکاوی پرسید. شیرین لبخندی زد و گفت:
_ نه، باعث شکست عشقی یکی دیگه شدم
مهلقا با همان کنجکاوی پرسید:
_ تو...؟!
_آره خواستگاری پسرعموم رو که ظاهرا از بچگی برای هم در نظر گرفته شده بودیم و همه اطلاع داشتن جز من، رد کردم و این باعث کدورت بین دو خانواده شد و پدرم منو طرد کرد، وقتی دانشگاه شیراز قبول شدم خداروشکر کردم، پیش خودم گفتم وقتی جلوی چشاش نباشم دلتنگم میشه و سراغمو میگیره ولی دلتنگ که نشد هیچ خیلی هم خوشحاله که دیگه کنارش نیستم، خرجی هم مامان برام میفرسته، بهخاطر همین دنبال یه کار نیمه وقتم که خودم خرج درس و دانشگاهمو در بیارم.
مهلقا با دهانی باز و متعجب لب زد:
_ یعنی پدرت تا این حد مستبد و زورگوئه؟! تو مگه حق انتخاب نداری که بهخاطرش اینجوری باهات رفتار میکنن؟
_ بابام نه زورگوئه و نه مستبد، همیشه هم منو بیشتر از داداشام دوست داشت، ولی من رو باعث و بانی اختلاف بین دو خانواده میدونه و به شدت هم موافق فرهاده و اونو لایق من میدونه. نه تنها پدرم بلکه تمام اعضاء خانواده دوستش دارن، الحق هم پسر خوبیه و نمیشه منکر خوب بودنش شد، ولی من...
_ولی تو چی؟! اگه پسر خوبیه چرا رد کردی؟! پسر خوب توی این زمونه کم پیدا میشه اونوقت تو رد کردی؟!
_بهخاطر همون حق انتخابی که تو گفتی، فرهاد انتخاب من نبود هر چقدر هم خوب باشه بازم انتخاب دیگران بود، من میخوام خودم انتخاب کنم نه دیگران...
مهلقا لبهایش را بهم فشرد و گفت :
_ والا چی بگم؟! صلاح کار خویش خسروان دانند.
★★★★
_یعنی چی نمیخوام بشنوم سعید؟! بچهم تو غربت داره دنبال کار میگرده که خرج خودشو در بیاره اونوقت تو میگی به من چه؟! مگه تو پدرش نیستی؟!
_نه خانم نیستم، خیلی وقته گفتم من دیگه پدرش نیستم، هرکاری دلش میخواد بکنه برام مهم نیست
_ سعـــــید؟...
_بلــــه؟! چیه هی سعید سعید میکنی؟
_ تو چرا اینجوری شدی؟! شیرین هنوز به حمایت نیاز داره، برای کار کردن خیلی بچه است. یادت رفته دخترت سنگینتر از خودکار بلند نکرده؟! خودت یادش دادی که...
سعید حرف ستاره را قطع کرد و گفت:
_ یادم نرفته، بله خودم یادش دادم، الانم یاد بگیره از خودکار سنگینتر بلند کنه...
صدای زنگ تلفن به مشاجرهی زن و شوهر پایان داد، شیرین بود که میخواست به مادرش اطلاع دهد که در یک کارگاه قالیبافی به عنوان بافنده کار پیدا کرده است.
ستاره خانم از اینکه دخترش هم کار کند هم درس بخواند ناراحت بود، به شیرین گفت:
_مادر نمیخواد کار کنی، خودم برات پول میفرستم، نگران شهریهات هم نباش، بابات میده...
نگاهی به شوهرش انداخت و ادامه داد:
_بابات خودش خواسته تو درس بخونی پس خودشم باید شهریهتو بده
سعید خشمگین نگاهی به همسرش انداخت و بلند به طوری که شیرین هم بشنود گفت:
_برام مهم نیست درس بخونه یا نخونه من هیچ هزینهایی برای دخترت نمیفرستم
ستاره جلوی دهانی گوشی را گرفت که شیرین صدای پدرش را نشوند ولی دیر شده بود شیرین همهی حرفهای پدرش را شنیده بود، با بغض به مادرش گفت:
_نگران نباش مامان کارش خوبه، وقتی کلاس ندارم میرم بافندگی، شبها هم درس میخونم، میتونم از پسش بر بیام مامانم، نگران نباش
اشکی از گوشهی چشم ستاره چکید و گفت:
_باشه مامان، ولی منم کمکت میکنم، زیاد خودتو خسته نکن.
_چشم مامان جان، به بابا و بقیه سلام برسون، سلاله رو هم ببوس، کاری نداری دیگه؟!
_نه مامان، مراقب خودت باش، خوب درس بخون
_چشم، شما هم مراقب خودت و بابا باش. خدانگهدار
_خدانگهدار دخترم
ستاره گوشی را سرجایش گذاشت و به تندی گفت:
_واقعا که سعید...
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_41 ★★★★ _ شیرین چرا تنها نشستی؟ دخترک
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_42
حرفش را نیمه تمام رها کرد و به اتاقش پناه برد، شیرین هم به محض قطع کردن تلفن غمگین و دلشکسته به گریه افتاد. پدرش پدر همیشگیاش نبود و شاید دیگر هیچوقت دوباره آن پدر مهربانش نشود
کارگاه قالیبافی توسط عمهی مهلقا اداره میشد، خانمی مسن و بسیار مهربان و خوشرو که در اقتدار و مدیریت زبانزد خاص و عام بود.
وقتی مهلقا با او در مورد شیرین صحبت کرد مهتاج خانم با خوشرویی پذیرفت و از فردای آن روز شیرین بعد از دانشگاهش یک راست به کارگاه میرفت و چند ساعتی بافندگی میکرد.
مهتاج خانم از کار شیرین راضی بود و حقوق هر روزش را همان روز پرداخت میکرد. تنها مشکل شیرین دلتنگی برای اعضاء خانواده و به ویژه پدرش بود.
شبها تا نزدیک صبح مشغول درس خواندن بود چون نمیخواست باعث سرشکستگی پدرش شود.
کار و درس زیاد از شیرین دختری لاغراندام و رنجور ساخته بود که در نگاه اول بیشباهت به یک دختر بیمار نبود.
روزی مهتاج خانم او را به دفترش فرا خواند و به او گفت:
_دخترم! ساعات کاری تو خیلی زیاد شده، کار کردن زیاد توی کارگاه ممکنه به ریههات آسیب بزنه، کار بهتری سراغ نداری؟!
شیرین نگران از اینکه مهتاج خانم قصد اخراج کردنش را دارد گفت:
_نه به خدا، تو رو خدا خانم اخراجم نکنین، من به این کار احتیاج دارم خواهش میکنم من رو...
_دخترم من نمیخوام اخراجت کنم، فقط میبینم که داری به خودت آسیب میزنی، سعی کن کار بهتری پیدا کنی ولی تا اون موقع تو یکی از بهترین کارکنان اینجایی و من اخراجت نمیکنم، ولی واقعا این کار مناسب دختر حساس و ظریفی مثل تو نیست، رنگت پریده و زرده، اینطوری که تو کار میکنی تا یک ماه دیگه از پا میافتی عزیزم.
شیرین سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت:
_مجبورم خانم، باید خرج دانشگاهمو در بیارم، هیچ خرجی که نداشته باشم باید شهریهی ترم بعد رو از الان آماده کنم، میدونم خوب کار نمیکنم ولی شدیدا به این کار نیاز دارم، خواهش میکنم تحملم کنین.
بغض کرد و با چشمانی اشکی به مهتاج خانم نگاه کرد، چشمان پر از اشک او مهتاج خانم را متأثر کرد و او باز به شیرین اطمینان داد که اخراجش نخواهد کرد و شیرین را با خیالی راحت به سرکارش فرستاد، اما از آیندهی این دختر بیم داشت و نگران حال او بود.
شب به دیدن خانوادهی برادر رفت و از مهلقا خواست تا بیشتر هوای دوستش را داشته باشد مهلقا که از تمام اتفاقات زندگی شیرین خبر داشت همه چیز را برای عمهاش تعریف کرد و از او خواست که به شیرین چیزی در اینباره نگوید.
یک ماه بعد با یک سرماخوردگی ساده و اولین سرفههای خشک و پیاپی شیرین، مهتاج خانم نگران شد، ولی شیرین به او اطمینان داد که حالش خوب است و به پزشک مراجعه کرده و فقط یک سرماخوردگی ساده است. اما در واقع خودش هم میدانست این حال و روز غیر طبیعی است و تا به حال اینگونه سرما نخورده بود
***
از آنسو فرهاد خود را غرق کار کرده و هربا که با خانوادهاش تماس برقرار میکرد، نهایتا به بیش از پنج دقیقه نمیرسید زیرا نمیخواست فکر و ذهنش به سمت شیرین و خانوادهی عمویش کشیده شود و سؤالی راجع به آنها بپرسد، در نتیجه خیلی زود تماس را قطع میکرد.
ساسان او را با یک گروه از جوانان ایرانی آشنا کرده بود که هر وقت از کار و درس خسته میشدند در یک کافیشاپ ساده و دنج دور هم جمع میشدند و گیتار میزدند و آواز میخواندند.
فرهاد کمکم از آنها خواندن و نواختن را آموخت، شیدا دختر دانشجوی زیبا و خوشرویی بودکه سعی میکرد به فرهاد نزدیک شود و وقتی علاقه او را به خواندن و گیتار نواختن دید کمکش کرد تا خوب گیتار زدن و خواندن را یاد بگیرد.
دوست داشت بداند این پسر فوقالعاده با وقار چرا آنقدر مغموم و غمگین میخواند ولی فرهاد هیچ حرفی از عشقش برای کسی جز ساسان نزده بود.
مدت بعد فرهاد یکی از بهترینهای گروه شده بود که با صدای سوزناک و غمگینش حتی افراد خارجی حاضر در کافیشاپ را تحتتأثیر خود قرار میداد و این خواندنهای با سوز و گداز تنها راه آرامش فرهاد بود.
★★★★★
💟💟💟
@Romankade, Talangore Siah .pdf
حجم:
2.4M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Talangore Siah.apk
حجم:
709.8K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Talangore Siah.epub
حجم:
144.4K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
تلنگر سیاه ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نویسنده : ریحانه محرابی
📖 تعداد صفحات : 382
💬 خلاصه :
یه گروه دانشجو با دلایلی مختلف وارد یه خونه میشن که بر اساس یه شایعه پا گرفته . خونه ایی که فقط و فقط قربانی میخواد و چی بهتر از یک گروه هفت نفره ؟
🎭ژانر ⬅️ #ترسناک
📚 #تلنگر_سیاه
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_42 حرفش را نیمه تمام رها کرد و به اتاقش پناه برد، شیری
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_43
★★★★★
_ جانم مامان جان؟!... بله گوشم با شماست... خب... شما مطمئنی؟!... شاید سرماخورده... چشم... آخه عزیزدلم من که نمیتونم هر کسی رو دعوت کنم، مخصوصا اینکه یه دختر مجرد باشه، رضایت سرپرست میخواد، کلی دنگ و فنگ داره مادر من... خیلیخب مشخصات و عکسش رو برام ایمیل کن ببینم چیکار میتونم بکنم.
ساسان گوشی را قطع کرد و پوفی کشید و سرش را به صندلی چسباند و چشمانش را بست.
_چیزی شده ساسان؟!
چشمانش را باز کرد، کمی گردنش را روی صندلی به چپ چرخاند و جواب داد:
_مادر منم فکر کرده سوپرمنه، میگه کارگر کارگاهم سل گرفته اونجا نمیتونن معالجهاش کنن دعوتنامه بفرست که بفرستمش بیاد انگلیس، میگم آخه مادر من مگه کشکه؟! میگه آره بساب. انگار عهد بوقه که تو ایران نتونن سل رو درمان کنن باید بیاد اینجا معالجه بشه، پــــوف...
فرهاد روبرویش نشست، دستهایش را به هم قفل کرد و بیتفاوت گفت:
_خب شاید نمیتونن، شاید مشکلش خیلی حاد باشه، بذار بفرستش بیاد نهایتا بگن تو ایرانم معالجه میشه، اونوقت برگردونش.
★★★★
با فرا رسیدن فصل زمستان سرفههای خشک شیرین بیشتر و شدیدتر شد و ستاره خانم از صدای سرفههای مکررش در مکالمههای تلفنی با نگرانی راهی شیراز شد.
آقا سعید هم دست کمی از همسرش نداشت و حالا که نگران شده بود مخالفتی نکرد اما نگرانیاش را هم بروز نداد و کاملا بیتفاوت به بیماری دخترش و رفتن همسرش به شیراز بیخیال نشست و اظهارنظری نکرد ولی از درون در آتش نگرانی از حال دخترش میسوخت و دم نمیزد.
وقتی ستاره به شیراز رسید چون آدرس خوابگاه شیرین را داشت یکراست به دیدن دخترش رفت ولی شیرین خوابگاه نبود، با او تماس گرفت و اطلاع داد که به شیراز آمده، شیرین شوکه و خوشحال از حضور مادر آدرس کارگاه قالیبافی را داد و ستاره سریعا خودش را به آنجا رساند.
وقتی رسید و وارد شد کارگاه قالیبافی نسبتا بزرگ با شش دار قالی پیش رو دید که شیرین پشت یکی از دارها مشغول بافندگی بود ولی ستاره نتوانست دخترکش را تشخیص دهد بنابراین با صدای بلند سلام کرد و وقتی همه خانمها به سویش برگشتند و سلامش را پاسخ دادند تا وقتی شیرین از جایش که انتهای سالن و آخرین نفر جلوی دار قالی بود بلند شود، نتوانست او را ببیند. در نهایت با دیدن دختر زیبایش که به شدت تکیده و خسته و بیمارگونه بود به سرعت به سویش قدم تند کرد تا زودتر به او برسد، شیرین هم با شادی از پشت دار قالی بلند شد و به سوی مادرش پر کشید.
مادر و دختر با رسیدن به هم به سختی و محکم یکدیگر را به آغوش کشیدند و اشک شوق ریختند و البته اشک ستاره با ناراحتی از دیدن دخترش در آن وضعیتِ سخت، شدت بیشتری داشت.
مهتاج خانم از صدای گریهی آن دو از اتاق خارج شد و شیرین را در آغوش زنی دید که به شدت در حال گریه بود و آرام و قرار نداشت، جلو رفت و سلام داد، مادر و دختر از هم جدا شدند و به او نگریستند، اول شیرین سلام کرد و مادرش و مهتاج را به هم معرفی کرد، ستاره خانم با پاک کردن اشکهایش قدم پیش گذاشت و دستش را جلو برد و سلام کرد، مهتاج خانم با خوشحالی و خوشرویی دستش را فشرد و خوشآمد گفت و آن دو را به دفترش دعوت کرد، کمی بعد هر سه روی صندلیهای دفتر مهتاج خانم جای گرفتند و ستاره دست دخترش را که کنارش نشست بود گرفت و فشرد و نگاهی مالامال از غم به وی انداخت. شیرین لبخندی زد و گفت:
_دلم برات تنگ شده بود مامان...
دوباره اشک به چشمان ستاره هجوم آورد و جواب داد:
_منم دلم برات یه ذره شده بود، تو چرا انقدر لاغر شدی دخترم؟ چرا رنگت پریده؟ مگه نگفتم زیاد کار نکن خودم هواتو دارم؟
شیرین لبخند ملیحی زد و با اطمینان جواب داد:
_من که زیاد کار نمیکنم مامان، انقدر درس دارم که اصلا وقت نمیشه زیاد کار کنم.
ستاره صورت دخترش را با چشم کاوید:
_مطمئنی زیاد کار نمیکنی شیرین جان؟
هردو به مهتاج خانم نگاه کردند شیرین با التماس و نگرانی از اینکه مهتاج خانم حرفی از ساعات کاری او نزند و ستاره باکنجکاوی...
مهتاج بیتوجه به شیرین رو به ستاره گفت:
_خانم فرهادی این دختر بلافاصله بعد از دانشگاه میاد کارگاه و تا شب هم یه سره میبافه. بارها گفتم کمتر کار کن و دنبال یه کار بهتر باش چون ممکنه ریههات آسیب ببینه ولی میبینین که...