eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
تلنگر سیاه ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نویسنده : ریحانه محرابی 📖 تعداد صفحات : 382 💬 خلاصه : یه گروه دانشجو با دلایلی مختلف وارد یه خونه میشن که بر اساس یه شایعه پا گرفته . خونه ایی که فقط و فقط قربانی میخواد و چی بهتر از یک گروه هفت نفره ؟ 🎭ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_42 حرفش را نیمه تمام رها کرد و به اتاقش پناه برد، شیری
رمان ✍به قلم:مستانه بانو ★★★★★ _ جانم مامان جان؟!... بله گوشم با شماست... خب... شما مطمئنی؟!... شاید سرماخورده... چشم... آخه عزیزدلم من که نمی‌تونم هر کسی رو دعوت کنم، مخصوصا اینکه یه دختر مجرد باشه، رضایت سرپرست می‌خواد، کلی دنگ و فنگ داره مادر من... خیلی‌خب مشخصات و عکسش رو برام ایمیل کن ببینم چیکار می‌تونم بکنم. ساسان گوشی را قطع کرد و پوفی کشید و سرش را به صندلی چسباند و چشمانش را بست. _چیزی شده ساسان؟! چشمانش را باز کرد، کمی گردنش را روی صندلی به چپ چرخاند و جواب داد: _مادر منم فکر کرده سوپرمنه، می‌گه کارگر کارگاهم سل گرفته اونجا نمی‌تونن معالجه‌اش کنن دعوت‌نامه بفرست که بفرستمش بیاد انگلیس، می‌گم آخه مادر من مگه کشکه؟! می‌گه آره بساب. انگار عهد بوقه که تو ایران نتونن سل رو درمان کنن باید بیاد اینجا معالجه بشه، پــــوف... فرهاد روبرویش نشست، دستهایش را به هم قفل کرد و بی‌تفاوت گفت: _خب شاید نمی‌تونن، شاید مشکلش خیلی حاد باشه، بذار بفرستش بیاد نهایتا بگن تو ایرانم معالجه می‌شه، اونوقت برگردونش. ★★★★ با فرا رسیدن فصل زمستان سرفه‌های خشک شیرین بیشتر و شدیدتر شد و ستاره خانم از صدای سرفه‌های مکررش در مکالمه‌های تلفنی با نگرانی راهی شیراز شد. آقا سعید هم دست کمی از همسرش نداشت و حالا که نگران شده بود مخالفتی نکرد اما نگرانی‌اش را هم بروز نداد و کاملا بی‌تفاوت به بیماری دخترش و رفتن همسرش به شیراز بی‌خیال نشست و اظهارنظری نکرد ولی از درون در آتش نگرانی از حال دخترش می‌سوخت و دم نمی‌زد. وقتی ستاره به شیراز رسید چون آدرس خوابگاه شیرین را داشت یک‌راست به دیدن دخترش رفت ولی شیرین خوابگاه نبود، با او تماس گرفت و اطلاع داد که به شیراز آمده، شیرین شوکه و خوشحال از حضور مادر آدرس کارگاه قالی‌بافی را داد و ستاره سریعا خودش را به آنجا رساند. وقتی رسید و وارد شد کارگاه قالی‌بافی نسبتا بزرگ با شش دار قالی پیش رو دید که شیرین پشت یکی از دارها مشغول بافندگی بود ولی ستاره نتوانست دخترکش را تشخیص دهد بنابراین با صدای بلند سلام کرد و وقتی همه خانم‌ها به سویش برگشتند و سلامش را پاسخ دادند تا وقتی شیرین از جایش که انتهای سالن و آخرین نفر جلوی دار قالی بود بلند شود، نتوانست او را ببیند. در نهایت با دیدن دختر زیبایش که به شدت تکیده و خسته و بیمارگونه بود به سرعت به سویش قدم تند کرد تا زودتر به او برسد، شیرین هم با شادی از پشت دار قالی بلند شد و به سوی مادرش پر کشید. مادر و دختر با رسیدن به هم به سختی و محکم یکدیگر را به آغوش کشیدند و اشک شوق ریختند و البته اشک ستاره با ناراحتی از دیدن دخترش در آن وضعیتِ سخت، شدت بیشتری داشت. مهتاج خانم از صدای گریه‌ی آن دو از اتاق خارج شد و شیرین را در آغوش زنی دید که به شدت در حال گریه بود و آرام و قرار نداشت، جلو رفت و سلام داد، مادر و دختر از هم جدا شدند و به او نگریستند، اول شیرین سلام کرد و مادرش و مهتاج را به هم معرفی کرد، ستاره خانم با پاک کردن اشک‌هایش قدم پیش گذاشت و دستش را جلو برد و سلام کرد، مهتاج خانم با خوشحالی و خوش‌رویی دستش را فشرد و خوش‌آمد گفت و آن دو را به دفترش دعوت کرد، کمی بعد هر سه روی صندلی‌های دفتر مهتاج خانم جای گرفتند و ستاره دست دخترش را که کنارش نشست بود گرفت و فشرد و نگاهی مالامال از غم به وی انداخت. شیرین لبخندی زد و گفت: _دلم برات تنگ شده بود مامان... دوباره اشک به چشمان ستاره هجوم آورد و جواب داد: _منم دلم برات یه ذره شده بود، تو چرا انقدر لاغر شدی دخترم؟ چرا رنگت پریده؟ مگه نگفتم زیاد کار نکن خودم هوات‌و دارم؟ شیرین لبخند ملیحی زد و با اطمینان جواب داد: _من که زیاد کار نمی‌کنم مامان، انقدر درس دارم که اصلا وقت نمی‌شه زیاد کار کنم. ستاره صورت دخترش را با چشم کاوید: _مطمئنی زیاد کار نمی‌کنی شیرین جان؟ هردو به مهتاج خانم نگاه کردند شیرین با التماس و نگرانی از اینکه مهتاج خانم حرفی از ساعات کاری او نزند و ستاره باکنجکاوی... مهتاج بی‌توجه به شیرین رو به ستاره گفت: _خانم فرهادی این دختر بلافاصله بعد از دانشگاه میاد کارگاه و تا شب هم یه سره می‌بافه. بارها گفتم کمتر کار کن و دنبال یه کار بهتر باش چون ممکنه ریه‌هات آسیب ببینه ولی می‌بینین که...
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_43 ★★★★★ _ جانم مامان جان؟!... بله گوشم با شماست... خب
دستش را به سمت شیرین که سرش را پائین انداخته بود و سعی می‌کرد سرفه‌اش را کنترل کند دراز کرد و ادامه داد: _سرفه‌هاش شدید شده و متاسفانه باید بگم من احتمال می‌دم مبتلا به سل شده که این رو به خودشم گفتم. قرار شد به شما اطلاع بده ولی ظاهرا... ستاره به سرعت به سمت شیرین برگشت و با دست‌هایش صورت دخترش را قاب گرفت و با گریه گفت: _چی می‌شنوم شیرین؟ تو چرا هیچی به ما نگفتی؟ اگه نمی‌اومدم هیچی نمی‌گفتی، نه؟ اشک‌های گرم شیرین به روی گونه‌هایش روان شد، چه می‌گفت؟ وقتی پدرش از او رو برگردانده بود دیگر بیماری چه اهمیتی داشت؟ اشکش را پاک کرد جواب داد: _مگه مهمه مامان؟ شاید اینجوری بابا دلش خنک بشه. ستاره چشم درشت کرد و با خشم و نگرانی گفت: -چی داری می‌گی؟ باباتم نگران بود هیچی نمی‌گفت ولی من بعد این همه سال با نگاه کردن به چشمای شوهرم می‌تونم بفهمم ناراحته، خوشحاله و یا نگران... می‌دونی اگه بفهمه چه بلایی سرش میاد؟! چیکار کردی با خودت؟! دست زیر بازوی شیرین انداخت و با تحکم گفت: _پاشو... پاشو، همین امشب برمی‌گردیم، نمی‌ذارم اینجا تنها بمونی. نگاه مهتاج خانم بین ستاره و شیرین رد و بدل شد و مداخله کرد: _تنها نیست خانم فرهادی، من هستم، از پسرم خواستم براش دعوتنامه بفرسته تا برای درمان بفرستمش انگلیس، منتظر جوابشم، تأیید بشه شما هم به پدرش بگین که رضایت نامه‌اش رو امضا کنه که از همین جا بفرستیمش بره انگلیس... ستاره متعجب از تلاش این زن با چشمانی گرد شده پرسید: _یعنی تا این حد بیماریش پیشرفت کرده؟ مهتاج خودش را جلو کشید: _وخیم نیست ولی احتمال داره بدتر بشه. امکانات اونجا بیشتره، درمانش سرعت بیشتری می‌گیره. ستاره مغموم و با صدایی آهسته گفت: _پس من به باباش اطلاع بدم، باید بدونه... شیرین غمگین حرف مادرش را قطع کرد و دوباره گفت: _مامان برای بابا مهم نیست چه بلایی سر من میاد، بیخود خودت‌و خسته نکن خوب می‌شم ستاره اخمی کرد، صدایش بالا رفت و جواب داد: _یعنی چی خوب می‌شم؟ همین الان هم دیر شده، اگه بابات بفهمه خیلی از دستت عصبانی می‌شه. شیرین رو برگرداند: _نه نمی‌شه، شما نگران نباش ستاره چشم غره‌ای برای دخترش رفت: _شــــــــیرین... سپس رو به مهتاج خانم گفت: _پس من به باباش اطلاع می‌دم، شما هم خبری شد به من بگین، من همین‌جا می‌مونم، می‌رم هتل تا شما خبر بدین... مهتاج خانم حرفش را برید و صمیمی گفت: _هتل چرا؟! می‌ریم خونه‌ی ما، منم تنهام، ساسان که انگلیسه منم صبح تا شب اینجا مشغولم، خوشحال می‌شم مهمان من باشین. ستاره سرش را بالا داد: _نه دیگه مزاحم شما نمی‌شیم، برای شیرین خیلی زحمت کشیدین، تا عمر دارم مدیونتونم مهتاج با لبخندی سرش را کج کرد: _این حرف رو نزنین، تا وقتی ساسان خبر بده شما مهمان هم هستین، ان‌شاآالله درست می‌شه نگاه ستاره به آسمان کشیده شد: _ان‌شاءالله... مهتاج خانم با خوش‌رویی ادامه داد: _اجازه بدین کارگاه تعطیل بشه همگی باهم می‌ریم خونه. سپس از جای بلند شد و رو به شیرین گفت: _ دخترم از مامان پذیرایی کن تا برگردم. 💟💟💟
@Romankade, eymi wats va ayne asrsr.Pdf
حجم: 2.5M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, eymi wats va ayne asrsr.apk
حجم: 672.9K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, eymi wats va ayne asrsr.epub
حجم: 178.2K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
ایمی واتس و آینه اسرار آمیز ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده : زهرا باقری 📖تعداد صفحات: 457 💬 خلاصه: داستان دختری به نام ايمی است، که طی حوادثی متوجه ميشود موجوداتی ناشناخته از طريق آينه سحرآميزی وارد شهر ميشوند؛ او به همراه يکی از دوستانش، پيگير اتفاقات شده و متوجه ميشود… 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
دستش را به سمت شیرین که سرش را پائین انداخته بود و سعی می‌کرد سرفه‌اش را کنترل کند دراز کرد و ادامه
رمان ✍به قلم:مستانه بانو تلاش ساسان برای فرستادن دعوتنامه بی‌نتیجه ماند چرا که فقط زمانی می‌توانست برای شیرین دعوتنامه بفرستد که یکی از اعضاء درجه یک او باشد. می‌توانست عنوان کند که برای تحصیل یا کار برود ولی چون راضی به آمدن شیرین نبود و معتقد بود که در ایران هم درمان می‌شود این مسأله را به زبان نیاورد. درحالی که مهتاج خانم برای فرستادن شیرین به آنجا اصرار داشت. در نهایت ساسان مجبور شد به مادرش بگوید فقط می‌توانم افراد درجه یک خانواده را دعوت کنم و چون شیرین هیچ نسبتی با من ندارد امکان دعوت کردن او نیست. ★★★★ ساسان با عصبانیت تلفن را قطع و آن را روی مبل پرت کرد، در همان لحظه فرهاد وارد ساختمان شد و با دیدن ساسان که عصبانی موهایش را چنگ می‌زد و به صفحه لپ‌تاپ روبه‌رویش زل زده بود و حرف‌های نامفهومی زیر لب می‌گفت، متعجب یکی از ابروانش را بالا برد. در سالن را بست و آرام جلو رفت، سرش را کمی خم و موشکافانه نگاهش کرد و پرسید: _ساسان! چیزی شده؟! حالت خوبه؟! ساسان عصبانی دست‌هایش را از سر جدا کرد و در هوا نگه داشت: _آره! عالی عالی‌ام! هوف... عجب گیری افتادیم‌ها، این مادر ما هم تو کَتش نمی‌ره که نمی‌ره، آقا خب همون‌جا معالجه‌ش کن دیگه این بازیا چیه درمیاری؟! کمی نفس گرفت و این‌بار ملایم‌تر ادامه داد: _بهش می‌گم مادر من! کسی رو جز افراد درجه یک نمی‌تونم دعوت کنم و بیارم وَر دلم، می‌گه خب درجه یکش کن، آخه چجوری درجه یکش کنم فرهاد؟! می‌گم چی می‌گی مامانم؟! می‌گه من نمی‌دونم این دختر باید معالجه بشه هرکاری می‌تونی بکنی بکن، اعصاب نذاشته‌ها... و دوباره دست‌هایش را روی سر گذاشت و چشمانش را محکم روی هم فشرد، فرهاد گوشه‌ی لب‌هایش را پایین کشید: _خب حالا چی می‌شه بیاریش؟! شاید واقعا اونجا نمی‌شه که داره اصرار می‌کنه ساسان نگاه خشمگینی به فرهاد انداخت و گفت: _تو تِز ندی نمی‌گن لالی... فرهاد لبخندی زد و گفت: _تِز نبود پیشنهاد بود. شاید... ساسان کلافه حرفش را قطع کرد و گفت: _آخه دیوانه! من مادرم‌و بهتر می‌شناسم، دختره بیماریش جدی نیست، بدبختی خوشگل هم هست، این مادر من فکر می‌کنه دختره رو بفرسته من عاشقش می‌شم و به خاطرش برمی‌گردم ایران، به خاطر همینه که... فرهاد قهقهه‌ی بلندی سر داد و میان خنده‌هایش گفت: _وای تو رو خدا ببین مادرت کجاها رو دیده، یه دختر مریض رو می‌خواد بفرسته اینجا که تو ببینیش و عاشقش بشی و برگر... ساسان که در سکوت به فرهاد که دلش را گرفته بود و می‌خندید خیره شده بود، حرفش را قطع کرد و گفت: _اگه تا یه ثانیه‌ی دیگه خفه نشی خودم با دستای خودم خفه‌ات می‌کنم فرهاد دهانش را بست و سکوت کرد ولی هنوز آثار خنده روی لبانش بود، ساسان نگاهی به لپ‌تاپ انداخت و به سرعت آن را به سمت فرهاد چرخاند و گفت: _آخه ببینش بعد بخند، به من می‌گه بیا یه مدتی عقدش کن تا بتونه بیاد اونور، حالا من بهش نگفتم می‌تونه برای کار یا تحصیل یا درمان خودش بدون دعوت بیاد ولی ببین آخرش دستم‌و خوند و می‌گه باید... فرهاد نگاهش را به صفحه لپ‌تاپ دوخت و خواست برای آرام کردن ساسان لب باز کند که اینبار تند و سریع سرش را برگرداند و نگاهش را به صفحه دوخت، چیزی را که می‌دید باور نمی‌کرد، دیگر حرف‌های ساسان را نمی‌شنید، شیرین مریض شده بود؟! شیرینِ شیرین زبانش! شیرینِ زیبایش! حالا بیمار بود؟! فکش منقبض شد و با رنگی پریده مات صفحه‌ی لپ تاپ شده بود. ساسان که فرهاد را در این حال دید مغموم نالید: _دیدی!؟ ببین چقد خوشگله! حتی تو هم مات و مبهوتش شدی، ولی من دست مامانم‌و خوندم و به خواسته‌اش تن نمی‌دم چون می‌دونم نقشه‌اش چیه که می‌خواد... فرهاد دست لرزانش را پیش برد تا از وجود لپ‌تاپ روبه‌رویش مطمئن شود، ساسان متعجب از سکوت ناگهانی فرهاد فقط نظاره‌گر حرکات او بود، با رسیدن دستش به لپ‌تاپ و لمس کردن صفحه‌اش فرهاد به سرعت دستش را پس کشید و به ساسان خیره شد.
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_44 تلاش ساسان برای فرستادن دعوتنامه بی‌نتیجه ماند چرا ک
ساسان آرام پرسید: _چته؟! یهو چت شد؟! فرهاد که انگار هنوز باور نداشت به سرعت دوباره دستانش را پیش برد. لپ‌تاپ را برداشت و به صفحه‌اش زل زد، ساسان دوباره پرسید: _می‌گم چته؟ می‌شناسیش؟! اشک در چشمانِ مشکی فرهاد حلقه بست ناباور انگشتش را روی تصویر زیبای شیرین کشید و انگار که تازه باور کرده باشد ملتمس به ساسان نگاه کرد. ساسان سؤالی نگاهش کرد ولی قبل از اینکه دوباره سؤالش را بپرسد فرهاد با صدایی آرام و لرزان پرسید: _تو رو خدا ساسان! بگو که این شیرینِ من نیست، تو رو به هر کی می‌پرستی بگو شیرین من مریض نیست... ساسان با دهانی باز نگاهش کرد و فرهاد با دست صورتش را پوشاند و ادامه داد: _نه باورم نمی‌شه، اینا همه‌اش دروغه، اینم یکی دیگه از شوخیای شیرینه، محاله که اون مریض باشه... ساسان لپ‌تاپ را بست و به دوست بی‌قرارش چشم دوخت، فرهاد سرش را به شدت به طرفین حرکت و ادامه داد: _مطمئنم فقط می‌خواد من‌و اذیت کنه، محاله، باورم نمی‌شه ساسان که از چیزی سر در نیاورده بود مبهوت گفت: _ معلوم هست چی داری می‌گی؟! شیرین و شوخیاش؟! اصلا چه ربطی به این دختره داره، اونکه... و بعد انگار که چیزی یادش آمده و تازه متوجه‌ی منظور فرهاد شده باشد با چشمانی گرد شده به فرهاد که با دو دستش لپ‌تاپ را محکم می‌فشرد خیره شد و پرسید: _نکنه این شیرینه، هان؟ این خود شیرینه فرهاد؟ آره؟! فرهاد دوباره لپ‌تاپ را باز کرد و به تصویر خندان شیرین خیره شد و در حالی که لپ‌تاپ را در حصار بازوانش قرار داده بود و گویی شیرینش را در آغوش می‌فشرد، با بغض گفت: _خودشه، خودشه ساسان... این شیرین منه... ★★★★ ستاره خانم با صدای سرفه‌های وحشتناک شیرین چشم گشود و به سرعت به سمت دستشویی رفت و در زد: _شیرین؟ مامان خوبی؟! تنها جوابی که گرفت صدای سرفه‌های خشک و شدید شیرین پشت در بسته بود که هر لحظه بیشتر و بدتر می‌شد. محکم به در کوبید و از شیرین خواست در را برایش باز کند، با باز شدن در و بیرون آمدن شیرین که دستمالی پر از خون را در دست داشت شوکه جیغ بلندی کشید و دخترش که داشت از حال می‌رفت را به آغوش کشید و شیرین بی‌جان خودش را در آغوش مادر رها کرد. ★★★★ 💟💟💟
@Romankade, yek hal asheghi .pdf
حجم: 2.2M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, yek hal asheghi.apk
حجم: 1.3M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, yek hal asheghi.epub
حجم: 207.8K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱