eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
دستش را به سمت شیرین که سرش را پائین انداخته بود و سعی می‌کرد سرفه‌اش را کنترل کند دراز کرد و ادامه
رمان ✍به قلم:مستانه بانو تلاش ساسان برای فرستادن دعوتنامه بی‌نتیجه ماند چرا که فقط زمانی می‌توانست برای شیرین دعوتنامه بفرستد که یکی از اعضاء درجه یک او باشد. می‌توانست عنوان کند که برای تحصیل یا کار برود ولی چون راضی به آمدن شیرین نبود و معتقد بود که در ایران هم درمان می‌شود این مسأله را به زبان نیاورد. درحالی که مهتاج خانم برای فرستادن شیرین به آنجا اصرار داشت. در نهایت ساسان مجبور شد به مادرش بگوید فقط می‌توانم افراد درجه یک خانواده را دعوت کنم و چون شیرین هیچ نسبتی با من ندارد امکان دعوت کردن او نیست. ★★★★ ساسان با عصبانیت تلفن را قطع و آن را روی مبل پرت کرد، در همان لحظه فرهاد وارد ساختمان شد و با دیدن ساسان که عصبانی موهایش را چنگ می‌زد و به صفحه لپ‌تاپ روبه‌رویش زل زده بود و حرف‌های نامفهومی زیر لب می‌گفت، متعجب یکی از ابروانش را بالا برد. در سالن را بست و آرام جلو رفت، سرش را کمی خم و موشکافانه نگاهش کرد و پرسید: _ساسان! چیزی شده؟! حالت خوبه؟! ساسان عصبانی دست‌هایش را از سر جدا کرد و در هوا نگه داشت: _آره! عالی عالی‌ام! هوف... عجب گیری افتادیم‌ها، این مادر ما هم تو کَتش نمی‌ره که نمی‌ره، آقا خب همون‌جا معالجه‌ش کن دیگه این بازیا چیه درمیاری؟! کمی نفس گرفت و این‌بار ملایم‌تر ادامه داد: _بهش می‌گم مادر من! کسی رو جز افراد درجه یک نمی‌تونم دعوت کنم و بیارم وَر دلم، می‌گه خب درجه یکش کن، آخه چجوری درجه یکش کنم فرهاد؟! می‌گم چی می‌گی مامانم؟! می‌گه من نمی‌دونم این دختر باید معالجه بشه هرکاری می‌تونی بکنی بکن، اعصاب نذاشته‌ها... و دوباره دست‌هایش را روی سر گذاشت و چشمانش را محکم روی هم فشرد، فرهاد گوشه‌ی لب‌هایش را پایین کشید: _خب حالا چی می‌شه بیاریش؟! شاید واقعا اونجا نمی‌شه که داره اصرار می‌کنه ساسان نگاه خشمگینی به فرهاد انداخت و گفت: _تو تِز ندی نمی‌گن لالی... فرهاد لبخندی زد و گفت: _تِز نبود پیشنهاد بود. شاید... ساسان کلافه حرفش را قطع کرد و گفت: _آخه دیوانه! من مادرم‌و بهتر می‌شناسم، دختره بیماریش جدی نیست، بدبختی خوشگل هم هست، این مادر من فکر می‌کنه دختره رو بفرسته من عاشقش می‌شم و به خاطرش برمی‌گردم ایران، به خاطر همینه که... فرهاد قهقهه‌ی بلندی سر داد و میان خنده‌هایش گفت: _وای تو رو خدا ببین مادرت کجاها رو دیده، یه دختر مریض رو می‌خواد بفرسته اینجا که تو ببینیش و عاشقش بشی و برگر... ساسان که در سکوت به فرهاد که دلش را گرفته بود و می‌خندید خیره شده بود، حرفش را قطع کرد و گفت: _اگه تا یه ثانیه‌ی دیگه خفه نشی خودم با دستای خودم خفه‌ات می‌کنم فرهاد دهانش را بست و سکوت کرد ولی هنوز آثار خنده روی لبانش بود، ساسان نگاهی به لپ‌تاپ انداخت و به سرعت آن را به سمت فرهاد چرخاند و گفت: _آخه ببینش بعد بخند، به من می‌گه بیا یه مدتی عقدش کن تا بتونه بیاد اونور، حالا من بهش نگفتم می‌تونه برای کار یا تحصیل یا درمان خودش بدون دعوت بیاد ولی ببین آخرش دستم‌و خوند و می‌گه باید... فرهاد نگاهش را به صفحه لپ‌تاپ دوخت و خواست برای آرام کردن ساسان لب باز کند که اینبار تند و سریع سرش را برگرداند و نگاهش را به صفحه دوخت، چیزی را که می‌دید باور نمی‌کرد، دیگر حرف‌های ساسان را نمی‌شنید، شیرین مریض شده بود؟! شیرینِ شیرین زبانش! شیرینِ زیبایش! حالا بیمار بود؟! فکش منقبض شد و با رنگی پریده مات صفحه‌ی لپ تاپ شده بود. ساسان که فرهاد را در این حال دید مغموم نالید: _دیدی!؟ ببین چقد خوشگله! حتی تو هم مات و مبهوتش شدی، ولی من دست مامانم‌و خوندم و به خواسته‌اش تن نمی‌دم چون می‌دونم نقشه‌اش چیه که می‌خواد... فرهاد دست لرزانش را پیش برد تا از وجود لپ‌تاپ روبه‌رویش مطمئن شود، ساسان متعجب از سکوت ناگهانی فرهاد فقط نظاره‌گر حرکات او بود، با رسیدن دستش به لپ‌تاپ و لمس کردن صفحه‌اش فرهاد به سرعت دستش را پس کشید و به ساسان خیره شد.
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_44 تلاش ساسان برای فرستادن دعوتنامه بی‌نتیجه ماند چرا ک
ساسان آرام پرسید: _چته؟! یهو چت شد؟! فرهاد که انگار هنوز باور نداشت به سرعت دوباره دستانش را پیش برد. لپ‌تاپ را برداشت و به صفحه‌اش زل زد، ساسان دوباره پرسید: _می‌گم چته؟ می‌شناسیش؟! اشک در چشمانِ مشکی فرهاد حلقه بست ناباور انگشتش را روی تصویر زیبای شیرین کشید و انگار که تازه باور کرده باشد ملتمس به ساسان نگاه کرد. ساسان سؤالی نگاهش کرد ولی قبل از اینکه دوباره سؤالش را بپرسد فرهاد با صدایی آرام و لرزان پرسید: _تو رو خدا ساسان! بگو که این شیرینِ من نیست، تو رو به هر کی می‌پرستی بگو شیرین من مریض نیست... ساسان با دهانی باز نگاهش کرد و فرهاد با دست صورتش را پوشاند و ادامه داد: _نه باورم نمی‌شه، اینا همه‌اش دروغه، اینم یکی دیگه از شوخیای شیرینه، محاله که اون مریض باشه... ساسان لپ‌تاپ را بست و به دوست بی‌قرارش چشم دوخت، فرهاد سرش را به شدت به طرفین حرکت و ادامه داد: _مطمئنم فقط می‌خواد من‌و اذیت کنه، محاله، باورم نمی‌شه ساسان که از چیزی سر در نیاورده بود مبهوت گفت: _ معلوم هست چی داری می‌گی؟! شیرین و شوخیاش؟! اصلا چه ربطی به این دختره داره، اونکه... و بعد انگار که چیزی یادش آمده و تازه متوجه‌ی منظور فرهاد شده باشد با چشمانی گرد شده به فرهاد که با دو دستش لپ‌تاپ را محکم می‌فشرد خیره شد و پرسید: _نکنه این شیرینه، هان؟ این خود شیرینه فرهاد؟ آره؟! فرهاد دوباره لپ‌تاپ را باز کرد و به تصویر خندان شیرین خیره شد و در حالی که لپ‌تاپ را در حصار بازوانش قرار داده بود و گویی شیرینش را در آغوش می‌فشرد، با بغض گفت: _خودشه، خودشه ساسان... این شیرین منه... ★★★★ ستاره خانم با صدای سرفه‌های وحشتناک شیرین چشم گشود و به سرعت به سمت دستشویی رفت و در زد: _شیرین؟ مامان خوبی؟! تنها جوابی که گرفت صدای سرفه‌های خشک و شدید شیرین پشت در بسته بود که هر لحظه بیشتر و بدتر می‌شد. محکم به در کوبید و از شیرین خواست در را برایش باز کند، با باز شدن در و بیرون آمدن شیرین که دستمالی پر از خون را در دست داشت شوکه جیغ بلندی کشید و دخترش که داشت از حال می‌رفت را به آغوش کشید و شیرین بی‌جان خودش را در آغوش مادر رها کرد. ★★★★ 💟💟💟
@Romankade, yek hal asheghi .pdf
حجم: 2.2M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, yek hal asheghi.apk
حجم: 1.3M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, yek hal asheghi.epub
حجم: 207.8K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
یک حال عاشقی ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده : حدیثه ببرزاده 📖 تعداد صفحات : 344 💬خلاصه : کیارش، یاسمن رو تو یک مرکز خرید که آتیش گرفته نجات میده و یاسمن ازش تشکر میکنه. بعد ازریک ماه یاسمن و مادر و خواهرش خونه پدر کیارش روضه میرن که اتفاقی کیارش رو می‌بینه و تشکر میکنه و مادر یاسمن میفهمه کیارش همون اتش‌نشانی هست که یاسمن رو نجات داده کیارش و خانواده‌اش رو برای شام دعوت میکنه. یاسمن، اکیپی داره، یاسین برادر یاسمن به کیارش پیشنهاد میده عضو گروه بشه کیارش قبول میکنه. این دورهمی‌ها باعث میشه که بهم علاقمند بشن و باهم ازدواج میکنن که مرکز خرید دیگه دچار حادثه میشه. چند نفر اتش‌نشان شهید و اسیب می‌بیین که یاسمن از این ماجرا باخبر میشه و حالش بد میشه و فکر میکنه کیارش رو از دست داده در حالی که کیارش حالش خوبه 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_44 تلاش ساسان برای فرستادن دعوتنامه بی‌نتیجه ماند چرا ک
سلام دوستان شرمنده من چند روزی کار شخصی داشتم و نرسیدم فعالیت کنم از فردا رمان و فعالیتمون شروع می‌شه
@Romankade, 3 dost.apk
حجم: 587.4K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, 3 dost .epub
حجم: 302.8K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade, 3 dost.pdf
حجم: 2M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
سه دوست ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نویسنده: باران کرمی 📖تعداد صفحات : 221 💬خلاصه: داستان در باره ی 3 دوست به نام های رزیتا ، زهرا و میتراست که در دانشگاه با هم هستند .. دوستی این سه نفر باعث میشه که اتفاقاتی که روزی هیچ یک حتی فکرش را هم نمیکردند برایشان اتفاق بیفتد … پایان خوش 🎭ژانر⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
ساسان آرام پرسید: _چته؟! یهو چت شد؟! فرهاد که انگار هنوز باور نداشت به سرعت دوباره دستانش را پیش برد
رمان ✍به قلم:مستانه بانو فرهاد مغموم و نگران در سالن بزرگ منزل ساسان قدم می‌زد، هر لحظه که می‌گذشت باور کردن بیماری شیرین برایش سخت‌تر می‌شد، طول و عرض سالن را طی می‌کرد و ساسان حتی جرئت اعتراض به این حرکت فرهاد را نداشت. او را بیش از پیش آشفته می‌دید و هرگز گمان نمی‌کرد دست سرنوشت این‌گونه او را از شیرین باخبر سازد، فرهاد آمده بود که شیرین را فراموش کند، آمده بود که شیرین را نبیند، اما... سرش را به دستش تکیه داد و فقط نظاره‌گر رفت و آمد فرهاد بود که زیر لب با خود حرف می‌زد. بالاخره طاقت نیاورد و سکوتش را شکست و گفت: _به نظرت با راه رفتن چیزی درست می‌شه؟ بگیر بشین فکر کنیم ببینیم چیکار می‌تونیم بکنیم فرهاد متوقف شد و انگار که چیزی یادش آمده باشد پرسید: _من می‌تونم بیارمش اینجا ساسان؟ ساسان سر تکان داد: _اصلا اون با رضایت‌نامه پدر برای کار یا تحصیل یا تفریح می‌تونه بیاد، فقط من اینارو به مامان نگفته بودم که اونو نفرسته اینجا فرهاد مقابلش نشست: _به مامانت بگو، بگو بذار بیاد اینجا، بگو موافقی... و دوباره ایستاد و مانند پسربچه‌ای تخس، درمانده پا به زمین کوبید: _یه کاری بکن ساسان! ساسان چشمانش را چرخاند و گفت: _می‌گی چیکار کنم؟ مادر من می‌گه عقدش کن ببرش، تو هم با این حالت داری جلوی چشمام پرپر می‌شی، مگه جرئت دارم بگم عقدش می‌کنم؟ بعد ریز خندید و زیر چشمی نگاهی به فرهاد انداخت، فرهاد پرخاش کرد: _ الان وقت شوخی نیست ساسان، مسخره بازی درنیار، یه فکری کن. باید بیاریش. ساسان دوباره خنده ای کرد و گفت: _باشه پس به مامانم می‌گم عقدش می‌کنم. صدای نعره‌ی فرهاد فضا را پر کرد: _ســــاســــان؟! ساسان دست‌هایش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت: _باشه باشه ، هرچی تو بگی من همون کار رو انجام می‌دم. فرهاد سرش را میان دست‌هایش گرفت و زمزمه کرد: _من که اصلا نمی‌دونم باید چیکار کنم، تو یه فکری کن ساسان چند لحظه متفکر دست به چانه کشید و بعد به حرف آمد: _من می‌گم باید... صدای زنگ تلفن حرفش را قطع کرد، نگاهی به تلفنش انداخت و گفت : _از ایرانه، مامانه! فرهاد بی‌قرار به طرف ساسان خیز برداشت: _جواب بده، حالش هم بپرس. ساسان که قصد داشت فرهاد را از آن آشفتگی خارج کند پرسید: _حال مامانم رو؟ فرهاد مشتش را بالا گرفت: _ساسان لهت می‌کنم‌ها ساسان خندید و گفت: _آها حال شیرین رو، باشه باشه! تلفنش را جواب داد و گفت: _جانم مامان جان؟ سلام... همین الان قطع کردی... باز چی شده؟! مهتاج خانم نگران و عصبی فریاد زد: _سلام و زهرمار. الان چه وقت شوخی کردنه؟ دختره مُرد! ساسان ایستاد و فریاد زد: _ چــــی؟! مُـــرد؟! چی می‌گی مامان؟! الان زنگ زدی گفتی دعوتش کنم... فرهاد ترسیده روبه‌رویش قرار گرفت و با چشمانی گشاد و رنگی پریده چشم به لب‌های ساسان دوخت، ساسان با دیدن فرهاد تازه فهمید که چه سوتی داده است، کف دستش را رو به فرهاد گرفت، چشمانش را بست و سرش را بالا و پایین کرد و او را دعوت به آرامش کرد. ولی دل در سینه‌ی فرهاد به تندی می‌تپید و نگران چشم به دهان ساسان دوخته بود. لحظات به کندی سپری می‌شد، ساسان هم نگران منتظر پاسخ مادرش بود که مهتاج جواب داد: _آره، شانس آوردیم به موقع رسوندیمش بیمارستان وگرنه الان باید تشییعش می‌کردیم ساسان نفسی به راحتی کشید و دوباره نشست: _خب مادر من این چه خبریه می‌دی آخه؟! نمی‌گی قلبم وایمیسته؟ مثلا قرار بود عقدش کنما... آخه چرا با احساسات من بازی می‌کنی؟ بعد چشمانش را آرام باز و بسته کرد و با صدایی آهسته که بی‌شباهت به لب زدن نبود به فرهاد گفت: _شوخی می‌کنه فرهاد نفس راحتی کشید و گفت: _این چه شوخی بود؟ برگشت و پشت به ساسان کرد ولی بلافاصله برگشت و دوباره به ساسان که جواب مادرش را داد خیره شد: _آره مامان جان، شما مقدماتش رو بچین عقد کنیم بیاد اینجا بقیه‌اش با من. دهان فرهاد از تعجب باز ماند اخم کرد و با چشمانی سرخ از عصبانیت و ناراحتی به ساسان زل زد، ساسان که داشت می‌خندید یک لحظه برگشت و چشمش به فرهاد عصبانی افتاد خنده‌اش را خورد و به فرهاد پشت کرد و ادامه داد: _پس من منتظر خبرتون هستم... باشه چشم. شما هم مراقب خودت باش. خدانگهدار تلفن را قطع کرد و با ترس و اضطراب به سمت فرهاد برگشت و او را حسابی عصبانی دید، قبل از اینکه فرهاد حرفی بزند دستانش را بالا برد و گفت: _گوش بده! همه چی رو می‌گم فرهاد پوفی کشید رو گفت: _نقشه‌ات چیه؟ _می‌گم بهت! صبر کن، مامان گفت همینکه تلفن رو قطع کرده از صدای جیغ مادر شیرین رفته دیده شیرین تو بغلش از حال رفته، می‌گه به موقع رسوندیمش بیمارستان... من یه نقشه‌ای دارم، فقط بهم زمان بده فرهاد که از ساسان مطمئن بود با خیالی راحت روی مبل نشست و گفت: _ هرکاری می‌کنی فقط زودتر... من تحمل ندارم ببینم داره زجر می‌کشه. ساسان چشم‌هایش را روی هم فشرد: _ باشه، تو به من اعتماد کن خودم درستش می‌کنم ★★★★