eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
@Romankade, yek hal asheghi .pdf
حجم: 2.2M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, yek hal asheghi.apk
حجم: 1.3M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, yek hal asheghi.epub
حجم: 207.8K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
یک حال عاشقی ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده : حدیثه ببرزاده 📖 تعداد صفحات : 344 💬خلاصه : کیارش، یاسمن رو تو یک مرکز خرید که آتیش گرفته نجات میده و یاسمن ازش تشکر میکنه. بعد ازریک ماه یاسمن و مادر و خواهرش خونه پدر کیارش روضه میرن که اتفاقی کیارش رو می‌بینه و تشکر میکنه و مادر یاسمن میفهمه کیارش همون اتش‌نشانی هست که یاسمن رو نجات داده کیارش و خانواده‌اش رو برای شام دعوت میکنه. یاسمن، اکیپی داره، یاسین برادر یاسمن به کیارش پیشنهاد میده عضو گروه بشه کیارش قبول میکنه. این دورهمی‌ها باعث میشه که بهم علاقمند بشن و باهم ازدواج میکنن که مرکز خرید دیگه دچار حادثه میشه. چند نفر اتش‌نشان شهید و اسیب می‌بیین که یاسمن از این ماجرا باخبر میشه و حالش بد میشه و فکر میکنه کیارش رو از دست داده در حالی که کیارش حالش خوبه 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_44 تلاش ساسان برای فرستادن دعوتنامه بی‌نتیجه ماند چرا ک
سلام دوستان شرمنده من چند روزی کار شخصی داشتم و نرسیدم فعالیت کنم از فردا رمان و فعالیتمون شروع می‌شه
@Romankade, 3 dost.apk
حجم: 587.4K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, 3 dost .epub
حجم: 302.8K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade, 3 dost.pdf
حجم: 2M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
سه دوست ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نویسنده: باران کرمی 📖تعداد صفحات : 221 💬خلاصه: داستان در باره ی 3 دوست به نام های رزیتا ، زهرا و میتراست که در دانشگاه با هم هستند .. دوستی این سه نفر باعث میشه که اتفاقاتی که روزی هیچ یک حتی فکرش را هم نمیکردند برایشان اتفاق بیفتد … پایان خوش 🎭ژانر⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
ساسان آرام پرسید: _چته؟! یهو چت شد؟! فرهاد که انگار هنوز باور نداشت به سرعت دوباره دستانش را پیش برد
رمان ✍به قلم:مستانه بانو فرهاد مغموم و نگران در سالن بزرگ منزل ساسان قدم می‌زد، هر لحظه که می‌گذشت باور کردن بیماری شیرین برایش سخت‌تر می‌شد، طول و عرض سالن را طی می‌کرد و ساسان حتی جرئت اعتراض به این حرکت فرهاد را نداشت. او را بیش از پیش آشفته می‌دید و هرگز گمان نمی‌کرد دست سرنوشت این‌گونه او را از شیرین باخبر سازد، فرهاد آمده بود که شیرین را فراموش کند، آمده بود که شیرین را نبیند، اما... سرش را به دستش تکیه داد و فقط نظاره‌گر رفت و آمد فرهاد بود که زیر لب با خود حرف می‌زد. بالاخره طاقت نیاورد و سکوتش را شکست و گفت: _به نظرت با راه رفتن چیزی درست می‌شه؟ بگیر بشین فکر کنیم ببینیم چیکار می‌تونیم بکنیم فرهاد متوقف شد و انگار که چیزی یادش آمده باشد پرسید: _من می‌تونم بیارمش اینجا ساسان؟ ساسان سر تکان داد: _اصلا اون با رضایت‌نامه پدر برای کار یا تحصیل یا تفریح می‌تونه بیاد، فقط من اینارو به مامان نگفته بودم که اونو نفرسته اینجا فرهاد مقابلش نشست: _به مامانت بگو، بگو بذار بیاد اینجا، بگو موافقی... و دوباره ایستاد و مانند پسربچه‌ای تخس، درمانده پا به زمین کوبید: _یه کاری بکن ساسان! ساسان چشمانش را چرخاند و گفت: _می‌گی چیکار کنم؟ مادر من می‌گه عقدش کن ببرش، تو هم با این حالت داری جلوی چشمام پرپر می‌شی، مگه جرئت دارم بگم عقدش می‌کنم؟ بعد ریز خندید و زیر چشمی نگاهی به فرهاد انداخت، فرهاد پرخاش کرد: _ الان وقت شوخی نیست ساسان، مسخره بازی درنیار، یه فکری کن. باید بیاریش. ساسان دوباره خنده ای کرد و گفت: _باشه پس به مامانم می‌گم عقدش می‌کنم. صدای نعره‌ی فرهاد فضا را پر کرد: _ســــاســــان؟! ساسان دست‌هایش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت: _باشه باشه ، هرچی تو بگی من همون کار رو انجام می‌دم. فرهاد سرش را میان دست‌هایش گرفت و زمزمه کرد: _من که اصلا نمی‌دونم باید چیکار کنم، تو یه فکری کن ساسان چند لحظه متفکر دست به چانه کشید و بعد به حرف آمد: _من می‌گم باید... صدای زنگ تلفن حرفش را قطع کرد، نگاهی به تلفنش انداخت و گفت : _از ایرانه، مامانه! فرهاد بی‌قرار به طرف ساسان خیز برداشت: _جواب بده، حالش هم بپرس. ساسان که قصد داشت فرهاد را از آن آشفتگی خارج کند پرسید: _حال مامانم رو؟ فرهاد مشتش را بالا گرفت: _ساسان لهت می‌کنم‌ها ساسان خندید و گفت: _آها حال شیرین رو، باشه باشه! تلفنش را جواب داد و گفت: _جانم مامان جان؟ سلام... همین الان قطع کردی... باز چی شده؟! مهتاج خانم نگران و عصبی فریاد زد: _سلام و زهرمار. الان چه وقت شوخی کردنه؟ دختره مُرد! ساسان ایستاد و فریاد زد: _ چــــی؟! مُـــرد؟! چی می‌گی مامان؟! الان زنگ زدی گفتی دعوتش کنم... فرهاد ترسیده روبه‌رویش قرار گرفت و با چشمانی گشاد و رنگی پریده چشم به لب‌های ساسان دوخت، ساسان با دیدن فرهاد تازه فهمید که چه سوتی داده است، کف دستش را رو به فرهاد گرفت، چشمانش را بست و سرش را بالا و پایین کرد و او را دعوت به آرامش کرد. ولی دل در سینه‌ی فرهاد به تندی می‌تپید و نگران چشم به دهان ساسان دوخته بود. لحظات به کندی سپری می‌شد، ساسان هم نگران منتظر پاسخ مادرش بود که مهتاج جواب داد: _آره، شانس آوردیم به موقع رسوندیمش بیمارستان وگرنه الان باید تشییعش می‌کردیم ساسان نفسی به راحتی کشید و دوباره نشست: _خب مادر من این چه خبریه می‌دی آخه؟! نمی‌گی قلبم وایمیسته؟ مثلا قرار بود عقدش کنما... آخه چرا با احساسات من بازی می‌کنی؟ بعد چشمانش را آرام باز و بسته کرد و با صدایی آهسته که بی‌شباهت به لب زدن نبود به فرهاد گفت: _شوخی می‌کنه فرهاد نفس راحتی کشید و گفت: _این چه شوخی بود؟ برگشت و پشت به ساسان کرد ولی بلافاصله برگشت و دوباره به ساسان که جواب مادرش را داد خیره شد: _آره مامان جان، شما مقدماتش رو بچین عقد کنیم بیاد اینجا بقیه‌اش با من. دهان فرهاد از تعجب باز ماند اخم کرد و با چشمانی سرخ از عصبانیت و ناراحتی به ساسان زل زد، ساسان که داشت می‌خندید یک لحظه برگشت و چشمش به فرهاد عصبانی افتاد خنده‌اش را خورد و به فرهاد پشت کرد و ادامه داد: _پس من منتظر خبرتون هستم... باشه چشم. شما هم مراقب خودت باش. خدانگهدار تلفن را قطع کرد و با ترس و اضطراب به سمت فرهاد برگشت و او را حسابی عصبانی دید، قبل از اینکه فرهاد حرفی بزند دستانش را بالا برد و گفت: _گوش بده! همه چی رو می‌گم فرهاد پوفی کشید رو گفت: _نقشه‌ات چیه؟ _می‌گم بهت! صبر کن، مامان گفت همینکه تلفن رو قطع کرده از صدای جیغ مادر شیرین رفته دیده شیرین تو بغلش از حال رفته، می‌گه به موقع رسوندیمش بیمارستان... من یه نقشه‌ای دارم، فقط بهم زمان بده فرهاد که از ساسان مطمئن بود با خیالی راحت روی مبل نشست و گفت: _ هرکاری می‌کنی فقط زودتر... من تحمل ندارم ببینم داره زجر می‌کشه. ساسان چشم‌هایش را روی هم فشرد: _ باشه، تو به من اعتماد کن خودم درستش می‌کنم ★★★★
@Romankade, viyanse.pdf
حجم: 3.2M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, viyanse .apk
حجم: 2.2M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱