eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
@Romankade, Ghararemon To semon.pdf
حجم: 2.7M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Ghararemon To semon.apk
حجم: 808.8K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Ghararemon To semon.epub
حجم: 235.9K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
قرارمون تو آسمون ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده : هانسل کاربر 📖تعداد صفحات : 235 💬خلاصه: آناهید دانشجوی رشته نجومه… پدرش بخاطر نپسندیدن این رشته، باهاش رابطه خوبی نداره… وقتی آناهید داره خودش رو برای گذروندن ترم آخر آماده میکنه متوجه میشه که دوستاش خونه دانشجویی رو تخلیه کردن و چون آناهید نمی تونه از پدرش پول بگیره و خونه رو تنها اجاره کنه پس دست به دامن دوستش میشه… آتریسا(دوست آناهید) پیشنهاد مستاجر شدن در خونه ی ناهید مفخم رو میده. خانم مفخم پیرزن تنها و بد اخلاقیه که در صورتی قبول میکنه آناهید مستاجرش بشه که برای اون کاری رو انجام بده… علاوه بر اون که این پیشنهاد آناهید رو شگفت زده میکنه از طرفی آناهید باید با یه گروه چهار نفره به سفر یزد بره و … 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_46 روز بعد ساسان با فرهاد تماس گرفت: _می‌گم فرهاد! تو
رمان ✍به قلم:مستانه بانو خیلی زود تمام کارهای مربوط به عقد شیرین و فرهاد انجام شده بود، بدون اینکه شیرین اطلاع داشته باشد که همسرش فرهاد است. روی تخت بیمارستان دراز کشیده و از لابه‌لای کرکره‌ی پنجره به آسمان خیره بود که وکیل همراه پدرش وارد اتاق شدند، ستاره از روی صندلی بلند شد و پرسید: _چی شد سعید؟! در چهره‌ی پدرش شور و شعف پنهانی دیده می‌شد: _تموم شد، محضر بهمون یه برگه داد که به سفارت ببریم! سر ستاره به طرف شیرین برگشت و غم‌زده در حالی که سعی داشت لبخند به لب بزند تا درد این ازدواج را پنهان کند گفت: _مبارکت باشه دخترم، ان‌شاءالله دوباره صحیح و سالم برمی‌گردی! حرف ستاره ته دل سعید را خالی کرد؛ شیرین اما از این جمله‌ی مادرش دلش گرم شد و با لبخند گذرایی که خیلی زود جایش را به بی‌حالتی لب‌هایش داده بود، گفت: _ان‌شاءالله مامان جان وکیل کیفش را در دست‌به‌دست کرد و گفت: _خب خانم فرهادی! من هم تبریک می‌گم، از فردا دنبال کارتون هستم که مقدمات رفتن شما رو فراهم کنم، کپی پرونده پزشکی رو فرستادم و وقتی اونجا همه چیز آماده شد، با خود مدارک اصلی تشریف می‌برید و درمان رو شروع می‌کنید. سر شیرین تکان خورد و با سرفه‌های خشک پی‌درپی همراه شد، ستاره وحشت‌زده به شیرین نگاه می‌کرد، سعید که دخترش را تا به حال این‌چنین ندیده بود طاقت نیاورد و از اتاق بیرون رفت؛ حق داشت! چهره‌ی شیرین به کبودی می‌زد و چشم‌هایش تا آخرین حد ممکن گشاد شده بود، گویی هر لحظه امکان داشت کروی چشمانش از حدقه بیرون بزند... کمی بعد آرام شد و ستاره که با نگرانی بالای سرش ایستاده بود در حالی که دستش را در دست می‌گرفت گفت: _بهتری مامان؟! شیرین که نمی‌توانست صحبت کند سرش را به علامت مثبت تکان داد و به آرامی روی بالشت فشار داد و چشمانش را بست. ★★★★ انگلیس فرهاد با قلبی مالامال از غم از سفارت خارج شد و به آسمان ابری نگاهی انداخت، نم‌نمی شروع به باریدن کرد و دلتنگی فرهاد را بیشتر... با خود فکر کرد که چه آرزوهایی برای خود و شیرین داشت ولی با اتفاقاتی که افتاد همه‌ی آن آرزوها نقش بر آب شد و حالا بعد از چندین ماه جایی ایستاده بود که بدون اینکه شیرین بداند همسرش شده بود، قرار بود در آینده چه اتفاقی بی‌افتد؟! عکس‌العمل شیرین وقتی او را به عنوان همسر کنار خود می‌دید چه خواهد بود؟! عکس‌العمل خودش پس از دیدن شیرین چه خواهد بود؟! همه‌ی این سوالات تک‌تک در ذهنش می‌رقصیدند و او را کلافه‌تر می‌کردند، سوار ماشین شد و دکمه پخش را روشن کرد و با آهی که کشید افکارش را پس زد، فعلا سلامتی شیرینش واجب تر بود، گوش به صدای پخش ماشین داد و سعی کرد افکار بد را از ذهنش دور کند. ♫♫♫♫♫♫♫♫ آهنگ علیرضا طلیسچی به نام حقمه ♫♫♫♫♫♫♫♫ همیشه از گذشته نفرت داشتم از بیاد آوردن تو و تموم خاطراتم فکر من نیستی چون که مثل من هیشکی بعد این همه دوری نمی‌گه باز باهاتم می‌دونی تقصیر خودمه که تحت تاثیر یه رابطه‌ام خامتم چیزی که حتی نمی‌دیدی تو توی خوابتم با خودم قرار گذاشته بودم دیگه رو ندم ولی بازم تا دیدمت به سمتت اومدم من بدم آره درست می‌گی بدم که حال و روزم این شده تموم حرفاتم حرفای بی‌خوده حاضرم برای اینکه عشقو حس کنی من از تو زندگیت برم اصلا مقصرم سر من هرچی اومد حقمه سکوتم از غمه دل سوزوندنای بی‌خودیم عذاب و دردمه سنگ باشم‌و بهت بگم مقصری منو می‌ذاری رو چشت ولم نمی‌کنی بری حقمه حقمه سکوتم از غمه دل سوزوندنای بی‌خودیم عذاب و دردمه سنگ باشم‌و بهت بگم مقصری منو می‌ذاری رو چشت ولم نمی‌کنی بری ♫♫♫♫♫♫♫♫ ♫♫♫♫♫♫♫♫ اون روزا که پر از غرور و اعتماد به نفس بودی من تموم طول روزو تو اتاق سردم حبس بودم هرکی می‌رسید بهم می‌گفت واسه همیشه دست بردار اما باز برای کشتن غرورم پیش تو نترس بودم خودمم از هجوم فکر رفتن تو از کنارم خسته بودم روحتم خبر نداره چند دفعه تو خلوتم شکسته بودم رفتنت ازم یه آدم بدون قلب و سرد ساخته این کسی که روبه‌روته کل زندگیش‌و پاک باخته سر من هرچی اومد حقمه سکوتم از غمه دل سوزوندنای بی خودیم عذاب و دردمه سنگ باشمو بهت بگم مقصری منو میذاری رو چشت ولم نمیکنی بری حقمه حقمه سکوتم از غمه دل سوزوندنای بی‌خودیم عذاب و دردمه سنگ باشم‌و بهت بگم مقصری منو می‌ذاری رو چشت ولم نمی‌کنی بری 💟💟💟
@Romankade, Nobaraneh.pdf
حجم: 4.5M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
نوبرانه ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده:K.diyar 📖 تعداد صفحات:774 💬خلاصه: داستان یک دختر فعالی اجتماعی به نام گلنار است که مادر، پدر و خواهر چهار ساله اش را وقتی نوزاد بوده در حمله موشکی ناو یو اس اس آمریکا به پرواز شماره ۶۵۵ هواپیمای مسافربری ایرباس ایران ایر در خلیج فارس از دست داده و کنار پدربزرگ و مادربزرگ پدری اش بزرگ شده و حالا بعد از بیست و چند سال با ناردون، دختر بچه ای آشنا می شود که شباهتش به خواهر گلنار بی نهایت است... 🎭ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, aseman cheshman to .pdf
حجم: 1.8M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, aseman cheshman to.apk
حجم: 3.7M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, aseman cheshman to.epub
حجم: 154.3K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
آسمان چشمان تو ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته: هانیتا 📖 تعداد صفحات : 203 💬 قسمتی از رمان : -مرررررریم باتوام د اخه مگه کری دختر؟؟-چیه باز صدات انداختی توسرت؟یجوری که انگار هزارمتر خونس-خیلی دلتم بخواد بیشتر ترش میکنی بانو-خدابیامرزه پدر اونی که نوشابه رو اختراع کرد تا در اینجور مواقع برای جلوگیری از ترش کردن خوردش-اون زبونت کوتاه نمیاد حتی اگه خودت کوتاه بیای نه؟؟-کوری چشم حسودوبخیل-بسه دیگه پاشو لباساتو بپوش بریمکجااااونوقت-منزل جناب شجاع-واه که چقدر تو بانمکی داداشی جونم-کوری چشم حسودوبخیل... 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_47 خیلی زود تمام کارهای مربوط به عقد شیرین و فرهاد انجا
رمان ✍به قلم:مستانه بانو مسافران محترم هواپیمایی ایران ایر به شماره پرواز (...) به مقصد لندن برای دریافت کارت پرواز به کانتر شماره (...) مراجعه نمایند... این صدایی بود که در سالن شنیده شد و شیرین که آرام کنار مادرش نشسته بود نگاهی به تابلو پرواز انداخت و از جا برخاست. با حال زاری که داشت کشیدن چمدان برایش سخت بود، اما به هر زحمت باید خودش این راه را می‌رفت؛ قبل از اینکه دستش به چمدان برسد آقا سعید چمدانش را برداشت و صاف ایستاد، به صورت رنگ پریده‌ی دخترش زل زد، شیرین نگاهش کرد و با بغض سکوت را شکست: _ بابا می‌دونم که خیلی ناراحتت کردم، خواهش می‌کنم من‌و ببخش! ممکنه این رفتن برگشتی نداشته باشه، ممکنه دیگه هیچ‌وقت همدیگه رو نبینیم و این آخرین دیدارمون باشه... ستاره با هق‌هق به آرامی کمر دخترش را نوازش می‌کرد و چشم به همسرش دوخت که در سکوت نگاهش رو به زمین بود، شیرین پدرش را صدا زد: _بابا؟! نمی‌خوای به من نگاه کنی؟ دارم می‌رم... مقاومت آقا سعید شکسته شد، دیگر نمی‌توانست ظاهرش را بی‌تفاوت نشان دهد، سرش را بالا گرفت و به دخترش خیره شد: _ ازت می‌خوام محکم باشی، ممکنه اونجا خیلی اذیت بشی، ممکنه خیلی سختی بکشی، ولی محکم باش، تو دختر منی، دختر منم قویه، وقتی حالت خوب شد و برگشتی می‌شینیم‌و باهم حرف می‌زنیم! پس الان فقط به فکر خوب شدنت باش، می‌خوام سالم برگردی، مثل همیشه شاد و خوشحال... بغضش را فرو داد و اشکی که می‌رفت از چشمانش جاری شود را کنترل کرد و ادامه داد: _ برو دیرت نشه، الان کانتر رو می‌بندن! خودش جلو افتاد و شیرین با گونه‌ای خیس از اشک دنبال پدرش روان شد... بعد از تحویل چمدان و گرفتن کارت پرواز به طرف گیت خروجی فرودگاه می‌رفت که صدای پدرش در گوشش پیچید: _شیرین! فقط باید خوب بشی و برگردی ★★★★ میان فرهاد و ساسان کشمکش بود. _ببین ساسان تو که دیدیش و می‌شناسیش، برو جلو خودت‌و معرفی کن، من اگه تونستم میام اگه نه خودت ببرش خونه دیگه... ساسان عصبی پوفی کشید و گفت : _یعنی چی تو برو جلو؟! زن توئه‌ها، من برم جلو بگم چند منه؟! بی‌خود برام خجالت‌بازی درنیار حوصله ندارم! نیایی منم نمی‌رم از همین‌جا برمی‌گردم خونه... فرهاد با استرس و دلهره حرفش را قطع کرد: _مرد حسابی خجالت چیه؟! می‌گم آمادگی روبه‌رو شدن باهاش رو ندارم. می‌فهمی چی می‌گم؟! آمادگی ندارم. نمی‌تونم الان ببینمش. بعد دستش را روی پنجره‌ی ماشین گذاشت و انگشت اشاره‌اش را روی لبش کشید و سکوت کرد، ساسان نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت: _ آها، یعنی یه ساعت دیگه تو خونه آمادگیش‌و پیدا می‌کنی؟! بابا تو دیگه کی هستی؟! لوس بازی درنیار برای من، توأم با من میایی، من نمی‌دونم باید چی بهش بگم؟! مخصوصا اینکه هنوز نمی‌دونه من شوهرش نیستم... دست راستش را از روی فرمان ماشین بلند کرد و به آرامی به پیشانی زد و ادامه داد: _وای اگه بفهمه... خدا بگم چیکارت نکنه فرهاد. فرهاد نگاهش را به مغازه‌های اطراف دوخت و هیچ نگفت، ترجیح داد فعلا ساسان را همراهی کند تا در وقت مناسب گوشه‌ایی پنهان شود. ساعتی بعد هر دو وارد فرودگاه شدند، هواپیما دقایقی پیش نشسته بود. مسافران پیاده شده و از گمرک عبور کرده و مهر ورودی در پاسپورتشان خورده بود و حالا چشم به نقاله‌ی بار دوخته بودند تا چمدانشان را بردارند. ساسان مابین مسافران سرک کشید تا شیرین را پیدا کند و او را به فرهاد نشان دهد با دیدن شیرین با ذوق و استرس برگشت تا به فرهاد بگوید که شیرین را دیده ولی فرهاد کنارش نبود. بله پسرک لجباز کار خودش را کرد و بالاخره او را میان این ماجرا تنها رها کرد. شیرین که نگاهش بین نقاله و آن طرف شیشه در گردش بود، چشم چرخاند تا ساسان را از روی عکسی که مهتاج خانم به او داده بود پیدا کند، با کمی جستجو بالاخره او را پشت شیشه دید، ساسان دستی برایش تکان داد و شیرین سرش را به معنای سلام پایین آورد. در این حین چمدانش را از میان انبوه چمدان‌های دیگر دید و آن را از روی نقاله برداشت و آرام از سالن خارج و به طرف ساسان رفت. مرد جوان خود را به شیرین رساند و در حالی که دستش را به طرف دسته‌ی چمدان شیرین می‌برد، سلام کرد: _سلام، خوش اومدین... شیرین از خدا خواسته دسته‌ی چمدان را رها کرد و آن را به ساسان سپرد، ماسک جلوی دهانش را پایین کشید و با خجالت جواب داد: _سلام، ممنونم! خیلی به شما زحمت دادم آقا ساسان، شرمنده‌ام ساسان دستی به موهایش کشید و همانطور که با چشم دنبال فرهاد می‌گشت گفت: _خواهش می‌کنم، چه زحمتی؟! بهتره زودتر بریم تا شما هم استراحت کنید، خسته‌ی سفر هستید شیرین سری تکان داد و حرفش را تایید کرد: _بله حتما، ممنونم ساسان که از دیدن حال و روز زار شیرین غمگین شده بود به آرامی کنارش راه می‌رفت و چمدان را به دنبال خود می‌کشید.